حسینیه پایگاه تخصصی مدح و مرثیه
جهت دسترسی آسان به اشعار مورد نظر، از فهرست موضوعات استفاده کنید
موضوعات اشعار

بسم رب الحسین(ع)

محرم آمده شکر خدا کنیم همه

به گریه محشر کبرى به پا کنیم همه

جهت دسترسی آسان تر به اشعار محرم از طریق لینک های زیر اقدام نمایید:


        

      

      

      

      



https://telegram.me/hosenih



https://www.instagram.com/payegahe_hoseinieh/


عزیزان می توانند برای پر بارتر شدن محرم خود به پایگاه های زیر نیز مراجعه نمایند:

     



موضوع : اطلاعیه و اخبار حسینیه، 
شنبه 1397/06/24

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


دارد به رویِ چشم خود اَبروی حسن را

جانم،چقدر می‌دهد او بویِ حسن را 

اینقدر عقیله بر سری شانه نمی‌‌زد

بر شانه ی خود ریخته گیسویِ حسن را 

ای کاش گره وا شود از بندِ نقابش

ای کاش نشانی بدهد روی حسن را 

ارث از پدرش برده اگر سفره گشوده

او آمده تا گرم کند کوی حسن را

بند آمده این راه شبیه پدرش باز

آورده پِیِ خویش هیاهویِ حسن را 

هر روز عسل می‌چکد از کنج لبانش

دارد همه شیرینیِ کندوی حسن را

ای ارزق شامی چه بلایی سرت آورد

دیدی به تنت ضربه ی بازوی حسن را 

باید قدمی چرخ زند پیش عمویش

تا بشنود این معرکه هوهوی حسن را 

 سوگند که خون نه به رگش غیرت زهراست

ابن‌الحسن است این نوه ی حضرت زهراست

مانند حسن هرکه پدر داشته باشد

مانند علمدار جگر داشته باشد

خوب است گشایند کمی بند نقابش

تا اینکه عشیره دو قمر داشته باشد 

اصلا به زره فکر نکرده است محال است

قاسم به زره نیز نظر داشته باشد

با دست تُهی رفت و رجز خواند و به هم ریخت

ای وای اگر تیغِ دوسَر داشته باشد 

با این هنرِ رزم عمو زیرِ لبی گفت

بایدعَلَم؛این،شیر پسر داشته باشد

دل می‌بَرَد از خیمه و دل می‌دَرَد از خصم

فرزند علی چند هنر داشته باشد 

باید که کَرَم خانه بسازند برایش

باید که چنین خانه،دو در داشته باشد 

حق بود بسازند ضریحش،حسنی بود

اما حرمی کاش پدر  داشته باشد....

تصمیم حسین است:هر آنچه حسنش گفت

در نامه اش از روضه‌ی کوچه،حسنش گفت...

انگار خودت حلقه ی ماتم شده ای تو

دورت چه شلوغ است چرا کم شده ای تو 

یکریز پُر از روضه ی بازی پسر من

مانند علی مثل مُحَرَم شده ای تو 

رفتی نگفتی به منِ سوخته بابا

رفتی و نگفتی که چرا خم شده ای تو

بستم به سرت شالِ خودم را که نریزی

ای کاش نبینند مُعَمم شده ای تو 

من هیچ تو فکر جگر نجمه نکردی

اینقدر پر از زخم مجسم شده ای تو

باید که تو را بِکَنَم از خاک عزیزم

در خون و شن و تیر چه محکم شده ای تو 

صد سنگ چه کردند که این خنده عوض شد

صد نعل چه کردند که دَرهم شده ای تو

خون می زند از پیرهن از هر طرفت وای

بدجور پُر از چشمه ی زمزم شده ای تو

امید من این است که نجمه نشناسد

ای جان ،چه سرت آمده مبهم شده ای تو

گفتند یتیمی سر گیسوت کشیدند

تا من برسم نیزه به پهلوت کشیدند



موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)، 

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


دستت افتاده لب افتاده و سر افتاده

عمویت دیده تو را و ز کمر افتاده 

همه با چکمه جنگی ز تنت رد شده اند

بس که امروز تنت بین گذر افتاده

پشت لبهای تو دیگر پسرم سبز شده

روی خشکی لبت خون جگر افتاده

چشمهای حسنی تو نه بسته ست نه باز

هرکسی دیده تورا یاد پدر افتاده 

آستین پاره ی تو در بغلش خونی شد

حق بده تازه عروس تو اگر افتاده

باز انگار علی رفته احد برگشته

باز انگار روی فاطمه در افتاده

آسمانی شده ای که پر ماه است عمو

برویت سم فرسها چقدر افتاده

مشتری های تو با سنگ خریدند تورا

عسلت ریخته و شیشه دگر افتاده...



موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)، 

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


شد مقدر که شود جام ؛حسن باده حسین

بنویسید حسن خوانده شود ساده حسین

قاسم ای پنجره ی باز شده رو به بقیع

مجتبای حرمی و به تو دل داده حسین 

داغ سرخ تو مبادا جگرش را بدرد

آه ای اکبر و ای اصغر و سجاد حسین 

نیزه ها هلهله کردند به روی بدنت

تا به بالا نرود ناله و فریاد حسین

نعلها روی تنت نقش ضریحی زده اند

تا شود سینه ی تو پنجره ی فولاد حسین

دست و پا می زنی افتاده عمو یاد حسین

زخم پهلوی تو آورد که را یاد حسین

مجمع کوچه و گودال شده روضه ی تو

هم حسن پیش تو جان داده هم افتاده حسین



موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)، 

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


عطر تنش ترنمی از یاس و سیب بود

حتی گل از لطافت او بی نصیب بود

اوبا غزل سرایی احلی من العسل

آموزگار عابس و حر و حبیب بود

بغض بهار وقت و داعش شکسته شد

مرثیه خوان رفتن گل ؛‌عندلیب بود

برروی شانه ی جبل النور می گریست

ابری که در وصال کسی بی شکیب بود

سنگ صبور دلهره ی گوشواره ها

روی لبش ترانه ی امن یجیب بود

چشم انتظار آینه ی مجتبی نشست

سنگی که با تبسم شیشه رقیب بود 

اکبر نبود تاکه شود ساقدوش او

پهلو نشین نیزه شد از بس غریب بود 

روی زمین ستاره ی دنباله دار شد

جان دادن سلاله ی نجمه عجیب بود 



موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)، 

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


کسی که آمده در خانه اش پشیمان نیست

کریم چون حسن مجتبی به قرآن نیست

به غیر سفره ی او پای سفره ای منشین

که هر طعام لذیذی به نفع مهمان نیست

کریم منت مسکین خویش را بکشد

هر انکه لطف کند حتما از کریمان نیست

در ان میانه که پای حسن وسط باشد

برای حاتم طایی مجال جولان نیست

همین که راه دهد نزد خود مرا کافی ست

همیشه سائل این در که حاجتش نان نیست

حساب امشب مان با کریم ال الله ست

ضرر کند بخدا هرکسی که گریان نیست

برای روضه سرم درد میکند امشب

چرا که درد مرا غیر گریه درمان نیست

کریم زاده کریم ست ، روح "کَرَّمنا"ست

کریم میشود ان کس که مادرش زهراست 

 

 

به روی خوش به نگاه لطیف شهرت داشت

پسر چقدر به بابای خود شباهت داشت

ندیده بود مدینه شبیه او پسری

علاوه بر "جگر" مجتبی, "سخاوت" داشت

حسن سرشت حسن صورت و حسن سیرت

چقدر ماه شب چهارده لیاقت داشت

به ارث برد ز بابا که صبر پیشه کند

به دوست نه به بیگانه هم محبت داشت

جزامیان مدینه دعاش میکردند

به همنشینی با هرکدام عادت داشت

رسید کرببلا و نشان عالم داد

حسین با حسنش دائما شراکت داشت

ز بسکه از لبش احلی من العسل ها ریخت

همیشه شهد کلام ترش حلاوت داشت

عمو عمامه ی خود را بر او کفن کرده

مگر عزیز یتیمش چقدر حرمت داشت!

نه جوشن و نه زره نه حمایل و نه سپر

برای کرب و بلا شوق بی نهایت داشت

به پیش ناقه سواران چو یل به میدان رفت

شبیه حضرت شیر جمل به میدان رفت

 

 

همینکه با غضب از دوش خود عبا انداخت

تمام لشکر کفار را ز پا انداخت

گهی به میمنه بود و گهی به میسره بود

چقدر ولوله در این برو بیا انداخت

زمین ز هر قدم طفل مجتبی لرزید

چه رعشه ای به اراضی کربلا انداخت

به سبک و شیوه ی جنگ عمو ابوالفضلش

چقدر سر وسط دشت نینوا انداخت

علی علی به لبش بود و یک تنه تنها

چهار تک یل سردار شام را انداخت

شکار بعدی ان شیربیشه , ازرق بود

سر و تن و سپرش را جدا جدا انداخت

ولی پس از لحظاتی دگر ورق برگشت

نگاهی از حسد ان قوم بی حیا انداخت

به یک اشاره رسیدند و دوره اش کردند

یکی به سوی تنش نیزه بی هوا انداخت

نفس میان دو پهلوی او به تنگ امد

به چشم تر نظری سوی خیمه ها انداخت

چه شد در ان وسط معرکه نفهمیدند

که سم اسب ردی بر دهان چرا انداخت

گرفت تا که ز خون جگر وضو سر داد

و با دهان شکسته عمو عمو سر داد

 

 

میان دشت گل نجمه بود پرپر شد

ز بوی یاس تنش کربلا معطر شد

عبا نبود به داد دل عمو برسد

دوباره چشم حسین از مصیبتی تر شد

کسی که پاش به بند رکاب هم نرسید

بمیرم...آه...قدش با عمو برابر شد

نبود صحبتی از جسم پاره پاره ولی

گمان کنم ز درون یک علی اکبر شد

کبود شد همه ی پیکرش سپس سبب

گریز دیگر من سوی روضه ی "در" شد

چه سینه ها نشکستند در طی تاریخ

چه ظلم ها که به این خاندان مکرر شد

به نیزه رفت سرش در کنار عبدالله

دو سایه ی سر از اخر نصیب مادر شد

چه بر سر حسن بن الحسن مگر امد

صدای ناله ی زهرا بلند تر امد 



موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)، 
شنبه 1397/06/24

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


 کسی که شد کریم آل طاها بخششش همواره می گردد

برای روز سختی و مبادا بخشش او چاره می گردد

برای بوسه ی سر نیزه ها از جزء جزء صورت خود گونه می بخشد

کسی که شد کریم اهل بیت از قاسمش دل می کَنَد این گونه می بخشد

خودش در جشن دامادی فرزندش نمی آید

برای کِیف کردن لحظه ی دامادی از دیدار دلبندش نمی آید

کسی که شد کریم اهل بیت این گونه می بخشد که در بخشیدنش قید زمان معنا نخواهد داشت

زمان در بخششش محدوده ی امروز یا فردا نخواهد داشت

کریمی می کند در بِستر تاریخ این آقا

که‌می گرید در آینده برای نعل اسب و در گذشته از جفای میخ این آقا

برای کربلا وقتی به خود می پیچد از سوز جگر برنامه دارد او

حسین را می شناسد پس برای قاسمش جای وصیت، نامه دارد او

نوشته در میان نامه من در کربلا گرچه نخواهم بود قاسم هست

سفارش کرده ام آقا علی اکبر بگوید از فنون جنگ با این طفل هرچیزی که لازم هست

فدای غربتت ای کاش من بودم برادر جان

که‌در پای تو قربانی کنم یک بار دیگر جان

فدای غربتت ای کاش چون روز جمل بودم

به وقت گودی گودال بالای سر تو لااقل بودم

قبولش کن سفارش کرده ام نجمه به جای لای لایی اش بگوید داستان کوچه را هرشب برای او

قبولش کن سفارش کرده ام گاهی بگوید از هجوم دردهای مادرم٬ زینب برای او

و با این نامه بالا رفته قطعا قیمت قاسم

حسن دارد تجلی می کند در قامت قاسم

حسن دارد به میدان می رود در هیئت قاسم

به ازرق حق بده حالا بلرزد بین رزم از هیبت قاسم

حسن زاده ست از پهلوش نوک نیزه ای باید بگردد قسمت قاسم

چه پاییزی چه بیدادی

عجب جشنی چه شاباشی چه دامادی

برایت تیغ ها را از نیام آری برایت هدیه وا کردند

برایت پای کوبان اسبهاشان نعل های تازه پا کردند

تورا سرنیزه ها دعوت نکرده پاگشا کردند

کشیده شد تنت در بین این صحرا

شدی از جمع اعضای تنت منها

تو نه٬ گویا حسن در کوچه ها افتاده  است از پا

ولی این بار دارد مجتبی در گریه می خندد

ادای دِین کرده با حسینش چشمهای قاسمش را هم خودش با دست خود آرام می بندد

بدین ترتیب قاسم می شود قسمت میان دشت

حسن زاده دم رفتن حسینی زاده در برگشت

بدین ترتیب قاسم می کند ممزوج طعم روضه ی گودال را با تشت



موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)، 

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


گر مهیا میشوند امروز حیدر زاده ها

دم به دم جان میدهند از ترس خیبر زاده ها

ابتران ماتند از رزم پیمبر زاده ها

عالَمی دارند عمو ها با برادر زاده ها

شیر غران بنی هاشم به میدان میزند

یا امام مجتبی! قاسم به میدان میزند

 

وقت رزمش لرزشی در آسمان انداخته

هیبت او لشگری را از زبان انداخته

هفت ضربه هفت سر از کوفیان انداخته

روی تن ها یک به یک خط و نشان انداخته

میمنه تا میسره آمد حسن تکبیر گفت

نعرۀ ان تنکرونی زد! حسن تکبیر گفت

 

لا فتی الا علی! آمد مثل را زنده کرد

حال و احوال حسن بین جمل را زنده کرد

آنقدر شمشیر زد خیر العمل را زنده کرد

پیش چشمان همه روح اجل را زنده کرد

هرکسی آمد به جنگش بی مدارا زد زمین

قاسطین و ناکثین و مارقین را زد زمین

 

دوره اش کردند دوران بلا  آغاز شد

دیگر از هر سمت کار سنگها آغاز شد

انتقام از قاسم بن المجتبی آغاز شد

مادرش در خیمه ها افتاد تا آغاز شد

بی زره بودن بلایی بر سرش آورده است

یک نفر با نیزه از مرکب بلندش کرده است

 

بر زمین افتاده هر اسبی ز رویش رد شده

استخواهایش اسیر عده ای مرتد شده

آه با پهلوی قاسم یک قبیله بد شده

قد کشیده قد کشیده قد کشیده مد شده

سینه اش مثل ضریح است و دخیلش نیزه هاست

هرکجای پیکرش را که ببینی چای پاست

 

زیر پا افتاده حفظ احترامش مشکل است

با لب پاره شده عرض سلامش مشکل است

گر عسل مخلوط با خون شد قوامش مشکل است

پیکر پاشیده بردن تا خیامش مشکل است

پیکر اورا عموی بی عصایش میبرد

سینه بر سینه به سمت خیمه هایش میبرد



موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)، 

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


گوشهء خیمه شور و حالی داشت

دیده اش اشک لایزالی داشت

دائماً از خودش سئوالی داشت:

دیشب او مژدهء وصالی داشت

پس چرا راه رفتنم سد شد؟

التماس پریدنم رد شد؟

 

من که از عاشقان او هستم

دست پروردهء عمو هستم

حال که غرق آرزو هستم

تشنهء جنگ با عدو هستم

کاش می شد مرا خطاب کند

روی جانبازی ام حساب کند

 

کنج بستر که جای ماندن نیست

می زنم پر که جای ماندن نیست

خیمه دیگر که جای ماندن نیست

بعد اکبر که جای ماندن نیست

گر بمانم ز غصه می میرم

آخر اذن جهاد می گیرم

 

دست خطی اگر که رو بشود...

از برادر که گفت و گو بشود...

ذکر مادر که پیش او بشود...

زیر و رو سینهء عمو بشود

آه ، انگار پر در آوردم

من هم از عشق سر درآوردم

 

وقت، وقت فدا شدن شده است

نوبت جنگ تن به تن شده است

وقت رزم یل حسن شده است

دشمن انگشت بر دهن شده است

جای جوشن به تن کفن دارم

ارث بسیار از حسن دارم

 

گفته بابا به من که قاسم جان

گرچه من نیستم ولی تو بمان

پیش پای عمو برو میدان

جان خود کن برای او قربان

سینه ات را سپر برایش کن

هرچه را داشتی فدایش کن

 

گفت اگر نیزه خورد پهلویت

زیر سم ها شکست ابرویت

یا اگر خون گرفت گیسویت

جان که دیگر نداشت زانویت

زیر لب روضهء مدینه بخوان

روضه ای از شکسته سینه بخوان

 

آه عمو وقت خواهش آمده است

تیغ و نیزه به بارش آمده است

لحظه های نوازش آمده است

قامتم را ببین کش آمده است

مست "احلی من العسل" هستم

تشنهء جرعه ای بغل هستم

 

ناله اش در هوارها گم شد

بین گرد و غبارها گم شد

وسط نیزه دارها گم شد

زیر سمّ سوارها گم شد

مقتلش روضهء مگو شده است

قدش اندازه ی عمو شده است

 

نیزه ها بر تنش مقیم شدند

سبب روضه ای عظیم شدند

همه از سفره اش سهیم شدند

قاتل زاده ی کریم شدند

پیکرش دشت را معطر کرد

کربلا را بقیع دیگر کرد 



موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)، 

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


مثل تو لاله خونین دهنی نیست که نیست

غیر خونابه براین لب سخنی نیست که نیست

 انقدر تیغ تو را روی زمین غلطانده

که به جز خار تنت پیرهنی نیست که نیست

نقش برخاکی و بس سبز شده گل به تنت

چون تو در پهنه صحرا چمنی نیست که نیست

دیده نشناخت ولی آه تو را  گوش شناخت 

بس که  این  چهره شناسا شدنی نیست که نیست 

پیچش زلف خمت بیشتر از قبل شده

به پریشانی آن انجمنی نیست که نیست 

از حرم در نجف رفتی  و از بارش سنگ

   حال  مثل تو عقیق یمنی نیست که نیست 

سنگها بس که  به چشمان دلیرت خوردند 

خبری از مژه صف شکنی نیست که نیست

سم مرکب  زتنت ساخته کندوی عسل    

چون تو در دشت  مشبک بدنی نیست که نیست



موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)، 
شنبه 1397/06/24

حضرت قاسم بن الحسن(ع)-دودمه


 میشود بر ماه پاره وقت جلوه ماه گفت

ای بنازم به حسن

گردن ازرق زد و عباس ای والله گفت

ای بنازم به حسن



موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)، 
شنبه 1397/06/24

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


وای بر من که خزان در چمنت می بینم

ای یتیم حسنم چون حسنت می بینم

قدرتی نیست که لب را به سخن باز کنی

چقدَر لخته ی خون در دهنت می بینم

زرهی قد تو پیدا نشد و میسوزم

با کفن رفتی و پاره کفنت می بینم 

گرگها دور و بر پیکر تو حلقه زدند

که رد پنجه روی پیرُهنت می بینم 

نیزه بیرون زده از سینه ی تو، زین ماتم

دخترم را به حرم سینه زنت می بینم 

بس که از جسم تو با اسب همه رد شده اند

همچنان قامت عباس تنت می بینم

قاسمم در همه ی دشت تو تقسیم شدی

به روی نعل کمی از بدنت می بینم



موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)، 

امام حسین(ع)-مناجات اول مجلس


ای در غمت هلال محرم گریسته

خورشید و ماه نه ، همه عالم گریسته

صاحب عزای توست خداوند ذوالجلال

جبریل روضه خوانده و آدم گریسته

از لحظه ای که چشم به عالم کشوده ای

در ماتمت پیمبر اکرم گریسته

در کوه طور موسی عمران فشانده اشک

بربام چرخ عیسی مریم گریسته

آب از خجالت لب خشک تو گشته آب

شمشیر و تیر و سنگ و سنان هم گریسته

گر آسمان به اشک شود غرق در غمت

سوگند می خورم به خدا کم گریسته

طول زمان به یاد تو ماه محرم است

تنها نه برتو ماه محرم گریسته

روی خدا تویی که زخون گشته ای خضاب

چشم خدا علی ست کز این غم گریسته

هرماه نو که سرزده از بام آسمان

دیدم هلال با کمر خم گریسته

فردا حضور حضرت زهرا گواه باش

یک عمر از برای تو میثم گریسته



موضوع : مدح و مناجات با امام حسین(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


چیزی نمانده از بدن او حیا کنید

دست مرا به جای سر او جدا کنید

خواهر تمام دار و ندارش برادر است

تا جان نداده عمه ، عمو را رها کنید

من مثل مجتبی و عمو مثل فاطمه

گودال هم مدینه شده ، کوچه وا کنید

ارزش نداشت آن قَدَر این چند روز عمر

تا که به زور، نیزه در این جسم جا کنید

ای پیرمردهای کوفه ، مبادا که بعد من

بی حرمتی به پیکر او با عصا کنید

باید که این جهاد علی اصغری شود

پس زود ِ زود حرمله را هم صدا کنید

تا عمه را غریب تر از این ندیده ام

جان مرا ازین قفس تن رها کنی

خیلی برای عمه دلم شور می زند

ای وای اگر که حمله به ناموس ما کنید... 



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


وقتی که از حال عمویش با خبر شد

آتش وجودش راگرفت وشعله ور شد 

ازدستهای عمه دست خود کشید و

فریاد زد: عمه دگر وقت سفر شد

آمد میان گودی گودال و با دست

جان عموی نیمه جانش را سپر شد

تیزی  تیغ  حرمله  بر  او  اثر  کرد

دستش برید وطفلکی بی بال وپرشد

بادست آویزان شده بر پوست میگفت:

حالا  زمان  دیدن روی  پدر شد



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب پنجم و ششم


اشکهای ما به دامان کریمی می‌سد

نامه‌ی حاجات ما با یاکریمی می‌رسد

هرکه در این روضه می‌آید  برای معرفت

پایش آخر بر صراطِ مستقیمی می‌رسد

هرچه از منبر جدا بودم ضرر دیدم ضرر

خوش به آنکه محضرِ عبدالعظیمی می‌رسد

پرده‌ها اُفتاد تا چیزی نفهمیم از غمت

ما نمی‌میریم چون لطفِ عظیمی می‌رسد

بوی تربت می‌رسد از آن محاسن از حرم

هر کجایی بویِ سیبت با نسیمی می‌رسد

رحمتت در این مجالس خوب و بد را جمع کرد

حتم دارم بر سرم دستِ رحیمی می‌رسد

این دو شب این گریه‌ها بوی یتیمی میدهد

این دو شب با مادری مردِ کریمی می‌رسد



موضوع : مناجات محرمی با امام زمان (عج)، عبدالله ابن الحسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب پنجم و ششم


یوسفِ گُمگشته‌ای دارد دلِ کنعانی‌ام

شمعم و در خویش میریزم شبی بارانی‌ام

آه احساسِ مرا ای کاش میفهمید شهر

من به دنبالِ توام بس نیست سر گردانی‌ام

چند روزی مثلِ تو صبح و شبِ ما گریه شد

چند چین اُفتاده مانندِ تو در پیشانی‌ام 

من که ارزان میفروشم تو گرانش میخری

می‌شود با هِق هِقی شش گوشه ای ارزانی‌ام

خانه ات آباد با گریه خرابم می‌کنی

من خرابِ روضه هستم تشنه‌ی ویرانی‌ام

آب می نوشم ولی انگار آتش می شوم

آب می نوشم ولی با آب می سوزانی‌ام

شیعَتی مَهما شَرِبتُم ماءَ عَذب وای من

یاد لبهایش فقط یک عمر می‌گریانی‌ام

یک حسن جانم بگو ماهم گریبان می‌دریم

شب شبِ درد یتیمی شد اگر طوفانی‌ام



موضوع : مناجات محرمی با امام زمان (عج)، قاسم ابن الحسن(ع)، عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


حرامیان بی حیا چند نفر به یک نفر

عمو فتاده از نوا چند نفر به یک نفر

شمر لعین به روی سینه ی عمو نشسته است

پنجه به مو شد آشنا چند نفر به یک نفر

فقط نه اینکه بر تنش تیر زدند ناکسان

مانده به زیر دست و پا چند نفر به یک نفر

به مثل فاطمه که بین کوچه اش کتک زدند

زدند ضربه بی هوا چند نفر به یک نفر

نفس کشیدن عمو حسینِ من سخت شده

نیزه به حلقش شده جا چند نفر به یک نفر



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


آمدم زنده کنم خاطرۀ رزم پدر

مددی یا حیدر

حسن کوچک این دشت منم ای لشگر

مددی یا حیدر



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


با عمه گفت کُشت مرا سوزِ این نفس

من را بزرگ کرده برای همین نفس

با آخرین توانم و تا آخرین نفس

باید به سر روم پسر او که میشوم

گیرم نمی‌شوم سپر او که میشوم

 

عمریست که به غیر عمویم نداشتم

تا بود دامنش نفسش غم نداشتم

بابا نداشتم عوض اش کم نداشتم

اشکم نوشت تا نفس آخرم حسین

ای مهربانتر از پدر و مادرم حسین

 

بگذار تا که شیرِ جمل را نشان دهم

تا نعره‌ی امیرِ جمل را نشان دهم

شمشیرِ بی‌نظیرِ جمل را نشان دهم

عمه به روم سن کَمَم را نیاوری

عباس می‌شوم عَلمَم را بیاوری

 

در جنگِ تن به تن به زمین تن نمی‌دهم

گر صد سپاه تیغ دهد من نمی‌دهم

فرصت مقابلِ تو به دشمن نمی‌دهم

فریاد میزنم  عَلَمِ زینب توام

بابا مدافعِ حرمِ زینب توام

 

صد زخم روی بال و پرِ من گذاشتند

سرنیزه را روی جگر من گذاشتند

با تیغ و تیر سر به سرِ من گذاشتند

عمه تمامِ پیکر من درد می‌کند

او را زدند و حنجر من درد می‌کند

 

گودال را نبین آه که او خورد بر زمین

هُل داد نیزه‌ای و عمو خورد بر زمین

با زخمِ سینه روی گلو خورد بر زمین

گرچه نخواست ، خم شد و اُفتاد با سرش

از سمت راست خم‌ شد و اُفتاد با سرش

 

عمه گریست اینهمه پرپر نزن نشد

ناخن مزن به گونه و بر سر مزن نشد

حرف برادر است به خواهر نزن نشد

با دستِ بسته سنگ به آئینه‌ات نکوب

اینگونه پیشِ من به رویِ سینه‌ات نکوب

 

زینب اگرچه دست پسر را مهارکرد

از بسکه داد زد زِ بسکه هوار کرد

دستش کشید سمت عمویش فرار کرد

وقتی رسید تیغِ حرامی به او گرفت

جای عموش نیزه‌ی شامی به او گرفت

 

اُفتاد بر تنش سپرش را بغل گرفت

از بینِ چکمه‌ها پسرش را بغل گرفت

بر سینه‌اش همینکه سرش را بغل گرفت

بوسید تا حسین گلویش یکی شدند

چسبیده بود او به عمویش یکی شدند

 

نزدیک اوست حرمله او را نشانه کرد

اول نشست رویِ عمو را نشانه کرد

پایین گرفت زیر گلو را نشانه کرد

تیرِ سه‌شعبه قلبِ عمو را درست زد

ای خاک بر سرم دو گلو را درست زد



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


بر رویِ خاک بال و پَرِ خویش می‌زند

دارد دوباره او به سرِ خویش می‌زند

طفلِ یتیم حسِ یتیمی نداشته

حالا عجیب بر جگرِ خویش می‌زند

جانِ عمو نه،جانِ پدر او شنیده بود

خود را به خاطرِ پدرِ خویش می زند

عمه رها نمی‌کند و طفل دائما

بوسه به دستِ همسفرِ خویش می‌زند

عمه هم از حرارتِ او داد می‌کشید

از آتشش به دور و بَرِ خویش می‌زند

با التماس گفت ببین خورد بر زمین

دارد به خاکها کمرِ خویش می‌زند

صیاد آمده است و با هرچه نیزه هست

بر رویِ صیدِ محتضر خویش می‌زند 

از هر قبیله طایفه ای ریخت بر سرش

یک پیرمرد با پسر خویش می‌زند

عمه نگاه کن چقدر روی صورتش

یک نانجیب با سپرِ خویش می‌زند

عمه حریفِ بی کسی او نمی شود

از بسکه ناله از جگرِ خویش می‌زند

--

از دور دید دست سپر شد ولی کسی

دارد به دست او تبرِ خویش می‌زند



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


چسبیده است سینه به سینه به دلبرش

اُفتاده است پیکرِ او رویِ پیکرش

رویِ هزار و نُهصد و پنجاه زخم بود

از تیغ و داس و نیزه و خنجر سراسرش

اُفتاد و نیزه ها همه رفتند در تَنَش

بیرون زدند یک یکش از سمت دیگرش

یک بال که جدا شده اُفتاده یک طرف

یک بال هم که سخت شکسته است با پرش

در گوشِ او عمو چقدر گفت جان من

او هم جواب داد عمو جان با سرش

اُفتاده است رویِ عمو،باز می‌زنند

درهم کنند تا دو بدن را در آخرش

اینبار هم سه شعبه و ای وای حرمله

نزدیک شد درست زَنَد زیرِ حنجرش

پاشید خونِ گرمِ گلو وای بر عمو

می‌ریخت از محاسنِ سرخِ مطهرش

از سمت پا گرفت کسی طفل را کشید

از سمت سر نشست حرامی،به خنجرش

تا که حسین زجر کِشَد پیشِ چشم او

اول زدند و بعد نشستند بر سرش

-----

فهمیده اند مادرِ او بین خیمه هاست

سر را گرفت و رفت به دنبال مادرش



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


حسین ، خسته و بی تاب بین گودال است

ز فرط تشنگی و آفتاب بی حال است

نهاد دشمن او پای داخل گودال

رسید روضه به اینجا.... زبان من لال است

دوید از وسط خیمه کودکی بیرون

حسین بیشتر از پیش ناخوش احوال است

آهای وارث جنگ جمل بترس از او

تجسم حسن است این اگرچه کم سال است

بدون تیغ و سپر هیبت علی دارد

که گفته میوه ی این باغ و بوستان کال است؟

رجز نخوانده عجب مرد قابلی شده است

که مرد را چه نیازی به یال و کوپال است

*

هنوز بیشه ی این دشت شیر نر دارد

درست مثل علی اکبرش جگر دارد 

گرفته اید علی های خیمه را اما

حسین کرببلا باز هم پسر دارد 

گرفت دست خودش را مقابل شمشیر

توان اگرچه ندارد عمو ، سپر دارد

کشید روضه به اینجا ؛ حسین تنها شد

هنوز در تن خود جان مختصر دارد

رسید چکمه ی دشمن به آخر گودال

حسین ، ساعت دیگر به نیزه  سردارد



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-بحر طویل


رویِ دشتی از خون

رویِ تَلی از خاک

ایستاده به تماشایِ عمو

می‌وزد باد و رُخِ سوخته‌ای می‌سوزد

می‌وزد باد و ترک‌هایِ لبش شعله‌ور است

ولی انگار خبر از عطش و تشنگی‌اش هیچ نداشت

ولی انگار زِ خود یا زِ حرم بی خبر است

چه قدر مِیلِ پریدن دارد

ولی افسوس که بالش بسته است

دستِ او دستِ بزرگِ حرم بی عَلَم است

دست زینب ای وای

 

می‌وزد باد و تبِ خاطره‌ها می‌آید

پرده‌ها می‌اُفتد

باز در خلوتِ شهر یثرب

باز در تنگ غروب

سمت یک قُبه‌ی نور

سمتِ دیوار بقیع

دست در دست برادر می‌رفت

زائرانی کوچک که بزرگی زِ قد و قامتشان می‌بارید

دو مَهِ بدرِ تمام

دو پرستویِ یتیم

فاتحه می‌خوانند سرِ قبر بابا

زیر لب می‌گویند

جای خالی تو اینجاست

ولی پُر شده است

چه عمویی داریم  مهربان‌تر از همه

سایه‌اش از سرِ ما کاشکی کم نشود

گفت قاسم که بیا برخیزیم

که عمو چشم به راهِ من و توست

نکند دیر شود

 ایستاده به درِ خانه که ما را بیند

جانِ من عبدالله

نرود از یادت

که اگر با تو نبودم روزی

نَفَسی دور نگردی از او

و چنین شد عمریست که دامان عمو بالش اوست

شانه‌اش پنجه‌ی او

جای خوابش آغوش

به سرش دستِ نوازش هر روز

گاه می‌گفت عمو ، گاه پدر

ولی ارباب فقط ، جان پدر می‌گفتش

---

به خودش آمد و دید

همه رفتند و کسی نیست ، کسی غیر از او

قاسم از دستش رفت

یا علمدار که رفت

به حرم پای جسارت وا شد

به خودش آمد و دید

پیش رویش همه‌ی لشکرِ دشمن جمعند

همه در یک نقطه

دشتی از لشکر و از نیزه و تیغ و شمشیر

دشنه و سنگ و عمود و آهن

همه در یک گودی

متراکم شده‌اند

جان به لبهایش بود

نَفَسش بند آمد

چشم هایش شد تار

گرد و خاک سرخی

از افق تا به افق می پیچد

مُردن آسان اما

ماندن اینجا چقدر دشوار است

---

دست لرزانش را

عمه با دستی که سر و پا می‌لرزید

می‌فشرد از سرِ احساسِ امانت داری

دید هر قدر که بشتابد زود

باز هم دیر شده 

---

تشنه‌ای می‌سوزد

خواهری می‌نالد

طاقت از دستش رفت

گاه بر پنجه‌ی پا

قامتش می.کشد و می‌بیند

گاه بر رویِ زمین می‌اُفتد

و به دستی که هنوز آزاد است

به سر و سینه‌ی خود می‌کوبید

ناله‌اش گم می‌شد بسکه فریاد و صدا می‌آمد

هلهله می‌پیچید

 

گوئیا ناله‌ی او سمتِ عمو ، نه که به  زینب حتی

نرسید و گُم شد

آن طرف زخم زنان

این طرف لطمه زنان

آن طرف بارش زخم

این طرف ناله و آه

وای عمه به نگاهی دریاب

اولین جاست که در پیش عمو نیستم  و می‌مانم

چه قدر سنگین است غمِ این لحظه‌ی تلخ

جای هر لحظه که بر پیکر او می‌آمد

زخم سرخی به رخش جا می‌کرد

---

هرچه جان داشت به دستانش داد

دست خود را طرفی بُرد و رها شد از بند

آستین پاره‌ای از او به کفِ زینب ماند

یادگاری یتیمی تنها

گوئیا عمه‌ی سادات صدایِ حسنش را بشنید

خواهرم ممنونم

بگذار او برود

بگذار او بپرد

که گر اینجا ندهد جان

دَمِ آتش زدن و سوختنِ اهل حرم می‌میرد

لحظه‌ای که تو و طفلان همگی شعله‌ورید

چادری نیست که بر سر گیرید

---

غیرتش را بنگر

بگذار او برود

می‌دَود ناله کنان

تشنه‌تر عبدالله جانبِ قربانگاه

پیش رویش همه‌ی لشکر دشمن جمعند

همه در یک نقطه

می‌رود می‌بیند

آنچه را که نتوانست ببیند ، جبریل

مادرش می‌بیند

--

ذوالجناحش سرخ است

نیزه‌ها رو به زمین

تیغ‌ها رو به هوا

باز فواره‌ی خون

 

یک نفر خود زِ سر می‌دزدد

یک نفر می خواهد

 زره از تن بکشد

ناکسی بر بدنش

نیزه را می‌شکند

مادرش می‌بیند

لب او خشک شده

سنگ پیشانیِ او می‌شکند

یک نفر نیت انگشتری اش را دارد

 

دشنه‌ای می‌چرخد

باز فواره‌ی خون

 

من مگر مرده‌ام اینجا که به او می‌تازید

به سرش می‌چرخید

چکمه پوشی آمد

تیغ خود بالا برد

آخرین ضربه‌ی خود را آورد

دید چشمان حسین

سپری را پیشش

دستهای کوچک

که به مویی بند است

باز هم مثل قدیم سر عبدالله است

رویِ دستان عمو

باز هم مثل قدیم

خنده‌ای زد به رُخَش

کودک آرام گرفت

لحظه‌ی آخر گفت

ای عمو اما باز

لب ارباب بهم خورد و شنید

از لبش جان پدر 



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


سنگدل !تیغ کشیدی که سرش را ببری

هر قدر سهم تو شد بال و پرش را ببری

دست و پا می زند و آخر کارش شده است

  پاک وحشی شده ای تا جگرش را ببری 

  باوجودی که ندارم زره و تیغ مگر

مرده باشم بگذارم که سرش را ببری

همه ی عمر به چشم پسرش دیده مرا

سعی کن از سر راهت پسرش را ببری

سپر افتاده ز دستش ،سپرش می گردم

   باید اول بزنی تا سپرش را ببری

در خورش نیست اگر بازوی آویز به پوست

 جان ناقابل من هدیه ی ناچیز عموست



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


هستم از راه و چاه ها آگاه

پیرو راه والِ مَن والاه

بنده ای عاشقم، سخن کوتاه

هست نامم همیشه عبدالله

فخر دارم، کریم زاده شدم

پاسبان حریم، زاده شدم

 

شور پرواز، از ازل دارم

کفن خویش در بغل دارم

میل برچیدن هُبَل دارم

ارث از فاتح جمل دارم

عمه دستم مگیر، صف شکنم

یازده ساله ام ولی حسنم

 

بین لشگر عمو اسیر شده

لب خشکش چنان کویر شده

بهر قتلش کسی اجیر شده

جان عمه ببین که دیر شده

من چگونه فقط نظاره کنم؟!

بگذار عمه فکر چاره کنم

 

عمویم سنگ بر جبینش خورد

بر زمین، چهره ی مبینش خورد

آتشی بر دل حزینش خورد

ضربه بر چشم نازنینش خورد

بنشینم که دست و پا بزند؟!

تشنه لب، آب را صدا بزند؟!

 

تا ته قتلگاه و گودالش

می روند این قبیله دنبالش

غرق خون است جسم بی حالش

نکند تا کنند پامالش

عرش حق روضه خوان و گریان شد

شمر با خنجرش نمایان شد

 

آه عمه دگر رهایم کن

جان فدای عمو، صدایم کن

نذری شاه کربلایم کن

می روم عمه جان دعایم کن

تا شوم من هم از سپاه حسین

می روم تشنه، قتلگاه حسین

 

عاشقی را من از پدر دارم

همچنان فاطمه جگر دارم

زرهی نیست؟! بال و پر دارم

بازویی همچنان سپر دارم

من نمردم به او لگد بزنند

نیزه با کینه و حسد بزنند

 

آه از روی عرش برخیزید

نیزه داران از او بپرهیزید

دست من را به پوست آویزید

جسم و جان مرا فرو ریزید

عمویم را به خاک و خون نکشید

از تنش کهنه پیرهن نبرید



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


اگر که رعیت ارباب رعیت حسن است

بدست سینه زنان برگ دعوت حسن است

بساط گریه ی هیئت ز برکت حسن است

تمام ماه محرم روایت حسن است

حسینیه حسنیه ست خانۀ دل ماست

مقام صلح حسن همطراز عاشوراست

 

سپرده دست حسینش اگر پسرها را

برای معرکه ها نذر کرده سرها را

چه بهتر است نبندند این گذرها را

که شرمسار نسازند خون جگرها را

به دست های عقیله ست دست عبدالله

امید کل قبیله ست دست عبدلله

 

به سن و سال کمش غیرت حسن دارد

خلاصه ای ز کرامات پنج تن دارد

عجیب حال و هوایی جمل شکن دارد

کفن برای چه وقتی که پیرهن دارد

نگاه میکند از تل تمام قائله را

شنیده از سوی میدان صدای هلهله را

 

دوید و دید به مقتل سروصدا مانده

عموی بی کفنش زیر دست و پا مانده

هزارو نهصد و پنجاه زخم جا مانده

چقدر میزند او را سنان وامانده

عموش در ته گودال پاره پاره تن است

برای غارت پیراهنش بزن بزن است

 

کسی نشسته به سینه که خنجری بکشد

به قصد قرب به رگ های حنجری بکشد

درست در جلوی چشم خواهری بکشد

نشد حسین نفس های آخری بکشد

رسید سینه زنان لا افارق العمی

سپاه کوفه بدان لا افارق العمی

 

کشید دست خودش را سپر درست کند

سپر برای عمو نه پدر درست کند

پناه بر بدنی محتضر درست کند

به گریه مرهم چشمان تر درست کند

دوباره حرمله با یک سه شعبه بلوا کرد

یتیم را به روی سینۀ پدر جا کرد



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

امام زمان(عج)-مناجات محرمی


ناله هایت می رسد تا مشقِ زینب می‌کنم

اشکهایت می چکد تا گریه هرشب می‌کنم

دستمالِ گریه ات را رویِ چشمم می کشی؟

تا ببینی چشم خود از خون لبالب می‌کنم

عشق هم از جانبِ لیلاست مجنون شهره شد

دوست می‌میرد برایم من فقط تب می‌کنم

می‌زنی رویِ سرت تا یاد آن سَر می‌کنی

می‌زنم روی لبم تا یاد آن لب می‌کنم

بر کفن هِی می نویسم دوستت دارم حسین

این  لباسِ عشق را غرق مُرَکَب می‌کنم

می‌رسم در روضه ها و چای می‌ریزم فقط

گرچه بی چیزم خودم را اهلِ منصب می‌کنم

مجلسِ روضه گره از زندگی وا می کند

بچه هایم را در این روضه مودب می‌کنم

بر گلو شام غریبان دست دارد می کشد

گفت رگهای گلویت را مرتب می‌کنم



موضوع : مناجات محرمی با امام زمان (عج)، 
پنجشنبه 1397/06/22

 طفلان حضرت زینب(س)


به یا قدوس به یارب به زینب

عبادت میکند هرلب به زینب

خدا را دیده ام امشب به زینب

بدهکار است این مذهب به زینب

دوعالم تکیه دارد بر عصایش

میوفتم شصت و نه دفعه به پایش

 

وقار آمد به پابوس وقارش

علی حظ میکند از اقتدارش

خدا بوده فقط آموزگارش

برون زد از دهانش ذولفقارش

نگو یک زن بگو یک مرد آموز

شده زینب ولی زهراست امروز

 

نخی از چادرش نور است زینب

ولی الله مستور است زینب

ز فهم این و آن دور است زینب

میان خیمه در طور است زینب

چه بهتر از حرم لشگر بسازند

برادرها به این خواهر بنازند

 

همه رفتند تنها مانده حالا

و دردش بی مداوا مانده حالا

ز زنهای حرم جا مانده حالا

به یادش حرف زهرا مانده حالا

تمام دشت پیچیده خبرها

رسیده نوبت رزم پسرها

 

عزیزم  یار آوردم برایت

گل بی خار آوردم برایت

علاج کار آوردم برایت

دوتا سردار آوردم برایت

نگو نه! تا به شب رو میزنم من

به پیش پات زانو میزنم من

 

نزن تکیه به نیزه خواهرت هست

سر ناقابلم نذر سرت هست

تنی لاغر فدای پیکرت هست

ببین پشت سرت را لشگرت هست

بده شمشیر را دستم بگیرم

رجز خوان باشم اینجا دم بگیرم

 

به میدان میروند این دو برایت

زمین خوردند اگر اصلا فدایت

نبینم بغض مانده در صدایت

نبینم لرز افتاده به پایت

نبینم شرمت از چشمان زینب

فدای تار مویت جان زینب

 

چه بهتر جان دهند اینها به پیکار

نبینند ازدحام جمع اشرار

همان وقتی که میبینند انظار

همان وقتی که می آیم به بازار

نبینند احترامم را شکستند

مرا در پیش مردم دست بستند



موضوع : طفلان حضرت زینب(س)، 
پنجشنبه 1397/06/22

طفلان حضرت زینب(س)


چه می شود که بگیری به دامنت سر ما را

سر شکسته همچون علی اکبر (ع) ما را

یقین که موی سپیدش سپید تر شود از این

اگر زمین بگذاری تو روی مادر ما را

هم او که شیر به ما داده از محبت زهرا (س)

و با ولایت حیدر (ع) سرشته جوهر ما را

رقیه منتظر ماست پس به ما بده قولی

به خیمه ها برسانی سلام آخر ما را

شبیه قاسم دایی شدیم بال شکسته

بیا و جمع کن از روی خاکها پر ما را

تمام آرزوی ماست: تیغشان بشود تیز

که پیشمرگ گلویت کنند حنجر ما را

به عشق اینکه نمانَد برای رأس تو نیزه

خوشا به نیزه بدوزند پس سراسر ما را

میان خنده آن نیزه دارهای حرامی

شما اجازه نده روسری مادر ما را...



موضوع : طفلان حضرت زینب(س)، 
پنجشنبه 1397/06/22

طفلان حضرت زینب(س)


زینبم، عاشق دیرینه و سرگردانت

جان خواهر به فدای دل بی سامانت

آه ای خون خدا، شاه رشید علوی

من نمردم که در این معرکه بی یار شوی

بگذارم برَوی جام بلا نوش کنی؟!

نکند زینب خود را تو فراموش کنی!!!

یاد تو بوده ام و ذکر تو شد هر نفسم

جان زینب شده روزی به کنارت نرسم؟

چهره ات قبله گه راز و نیازم بوده

دیدن روی تو آغاز نمازم بوده *

خاطرت مانده کنارت چه سکوتی کردم؟

سر عقدم به خدا شرط و شروطی کردم

تو فقط اذن بده، از تو فقط دل بردن

پیشکش کردنشان... عون و محمد با من

چه کنم تا بگذاری که به میدان بروند؟

بگذار این دو علی زاده شهیدت بشوند

نگذار این که پناهنده به قرآن بشوم

بروم در حرم و موی پریشان بشوم

قدشان را منگر، غیرت شان حیدری است

رسم جنگیدن شان، رسم علی اکبری است

لحظه ی جنگ کمی واهمه هم نشناسند

هر دو شاگرد علمدار حرم، عباسند

مادری اند و دوتایی به دو دایی رفتند

هم به تو، هم به حسن، هر دو خدایی رفتند

مثل خون در رگ عباس به خود می جوشم

می روم خیمه، تنِ هر دو زره می پوشم

خواهرت را به دل محترم خویش ببخش

کمیِ وسع مرا بر کرم خویش ببخش

این دو پروانه که بر شمع تقرب دارند

بر نخ چادر من هر دو تعصب دارند

بهتر این است دوتایی به شهادت برسند

بهتر این است همین جا به سعادت برسند

نگذار این دو اسیری مرا درک کنند

وسط سلسله، پیری مرا درک کنند

نگذار این دو بمانند، عزادار شوند

شرمسار از رخ من، راهی بازار شوند

نگذار این دو به آن بزم حرامی برسند

یا به چشم بد و ویرانه ی شامی برسند

جان ناقابل شان نذر علی اصغر تو

سرشان رفت روی نیزه فدای سر تو

سنگ باران بشوند و به تو سنگی نخورد

به رخ فاطمی ات ضربه و چنگی نخورد

کاش بهر تن شان این همه زحمت نکشی

می نشینم وسط خیمه خجالت نکشی

 

* حضرت زینب سلام الله علیها قبل از خواندن نماز، اول به چهره امام حسین(علیه السلام) نظر می‌انداختند و بعد به انجام فرایض می‌پرداختند.

خصائص الزینبیة



موضوع : طفلان حضرت زینب(س)، 


( کل صحن های حسینیه : 476 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


درباره حسینیه


به پایگاه فرهنگی هیات «مکتب الشهداء تهرانسر» خوش آمدید
×××
برای ارتباط با ما می توانید از طریق آدرس motallebi64@gmail.com اقدام فرمایید

آدرس پایگاه اطلاع رسانی هیات مکتب الشهداء-تهرانسر:
maktab-shohada.mihanblog.com
×××
هر کس که مقرب است در فکر بلاست
آواره شدن قاعده ی عشق خداست
"مهدی مطلبی"پرید اما باز
در صحن "حسینیه" ی او "روضه"بپاست

مدیر وبلاگ : شاهد
آمار زائرین حسینیه
  • زائرین امروز :
  • زائرین دیروز :
  • زائرین این ماه :
  • زائرین ماه قبل :
  • کل زائرین :
  • تعداد کل اشعار :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نظرسنجی حسینیه
نظرتان درباره تغییر قالب پایگاه حسینیه چیست؟



پایگاه های مدح و مرثیه
لوگوها
كانال حسینیه در تلگرام
صفحه اینیستاگرام حسینیه

 پایگاه تخصصی مدح و مرثیه

 پایگاه تخصصی روضه و مقتل

 پایگاه نوحه و سبک های مداحی

کتاب موبایل حسینیه-مدح و مرثیه

 پایگاه اطلاع رسانی هیات مکتب الشهداء-تهرانسر

 کارگاه مجازی شعر آیینی حسینیه

 اشعار استاد علی اکبر لطیفیان

 قرارگاه-پایگاه فرهنگی هیئت مکتب الشهداء