حضرت عبدالله بن الحسن(ع(


بسكه بر پایِ دلم حوصله زنجیر شده

طفلی از هولِ غمِ بی كسیت پیر شده

نیزه بر پهلویِ تو نیّتِ قد قامت كرد

ای وضویِ تو ز خون لحظۀ تكبیر شده

دیدم از خیمه به صورت به زمین افتادی

كار از كار گذشته، نكند دیر شده؟

نكند باز عمو دست به خیرات زدی؟

همۀ دشت به سویِ تو سرازیر شده

آب كردی جگرم، آب مگر خواسته ای

كه سر و كارِ تو با این همه شمشیر شده

این همه فاصله ما بینِ نفسهات ز چیست؟

پنجۀ كیست كه با مویِ تو درگیر شده؟

آمدم رو به سراشیبیِ گودال، مرو

دو قدم مانده، تحمل كن و از حال مرو

آمدم زخم كسی بر بدنت نگذارد

لشكری دست به تركیبِ تنت نگذارد

آمدم سهم كسی از تو نخواهد ببرد

تیغ بر بالِ كبوتر شدنت نگذارد

زینتِ دوشِ نبی ، سینۀ تو پا نخورد

زنده تا هست یتیمِ حسنت، نگذارد

یوسفِ عمّه، به جانِ تو قسم هیچ كسی

دست حتی به پَرِ پیرهنت نگذارد

پسرت بودم، از این پس سپرت خواهم شد

شمر تا چكمه به رویِ دهنت نگذارد

گرچه این تیغ به قصدِ سرِ تو می آید

بازویِ كوچكِ این سینه زنت نگذارد

دستِ من شكر خدا را، كه به كار آمده است

استخوان تا شده، با پوست كنار آمده است




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1394/07/26 | 01:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات