حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


نالۀ غربتی از کرببلا می آید

حاجی عشق به میعاد منا می آید

راه را باز نموده همه تعظیم کنید

پسر شیرِ جمل عبدخدا می آید

محک عشق کجا بر سرسن و سال است

کودک اما یلی انگشت نما می آید

کرسی عرش خدا گوشۀ گودال شده

پا برهنه به ملاقات خدا می آید

نه زره دارد و نه خوود و نه شمشیر عجب

چه کریمانه به معراج دعا می آید

می دود عمۀ ما سوی مسیری ای وای

درحرم بی ادبی چکمه به پا می آید

خیره شد برق نگاهم به نوک شمشیری

بی هوا این لبۀ تیغ کجا می آید

دست خود را سپر حنجر یارم کردم

ته گودال سرم باز چه ها می آید

بین آغوش عمو بودم و کندند سرم

ناله و شیون ام النجبا می آید

آنقدر روی ضریح بدنش راه مرو

جان ندادست و زحلقوم صدا می آید

**

جگر خواهر او ریخت بهم بس کن شمر

گیسوان سر او ریخت بهم بس کن شمر

آمدی سر ببری تیز بکن خنجر را

از قفا حنجر او ریخت بهم بس کن شمر

بی حیا دست که داری به نوک چکمه چرا

گیسوی مادر او ریخت بهم بس کن شمر

این چه رسمیست عرب نیزۀ خود میشکند

همۀ پیکر او ریخت بهم بس کن شمر




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1396/07/3 | 03:51 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات