حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دیدم که زمین خورده ای و ترسیدم

تنهایی و غربت تو را فهمیدم

از تل که به گودال سرازیر شدم

دعوا به سرِ عمامه ات را دیدم

 

دیدم که عمو عرصه به تو تنگ شده

موی سرت از خون سرت رنگ شده

یک عده می آمدند و می دیدم که

دامانِ لباسشان پر از سنگ شده

  

دیدم که چطور پشت پا میخوردی

تیغ از چپ و راست بی هوا میخوردی

چیزی که عمو دلِ مرا میسوزاند

این بود که ضربه با عصا میخوردی

 

در طولِ مسیر ای عمو غوغا بود

انگار سرِ کشتن تو دعوا بود

یک لحظه به پشت سر نگاهم افتاد

ای وای که عمه زینبم تنها بود

 

قربان نگاه تو که حُر را حُر کرد

سنگی به سرت خورد و مرا دلخور کرد

دستم که عمو به پوست آویزان شد

بوی حسنت کرببلا را پُر کرد

 

در راهِ تو سر به تیغ بُرّان بدهم

مانند تو جان با لب عطشان بدهم

مانند علیِ اصغرت قسمت شد

من هم به روی سینۀ تو جان بدهم




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1396/07/3 | 05:22 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات