امام حسن مجتبی(ع)-شهادت-روضه کوچه بنی هاشم


خیلی سخته اسیر بلا بشی

زیر بار درد و غصه تا بشی

از کوچه تا خونه راهی نباشه

اما واسه مادرت عصا بشی

 

وقتی آهت توی سینه سد میشه

برای دل تو خیلی بد میشه

چادر  مادرتو  لگد  کنن

به خدا غرورتم لگد میشه

 

به خدا دلی که نا امید میشه

خوشیاش یه دفعه ناپدید میشه

یکی دس رو مادرت بلند کنه

یه روزه همه موهات سفید میشه

 

حرفایی هس تو گلو گیر میکنه

آدمو از زندگی سیر میکنه

 مادر جوون اگه خمیده شه

معلومه که بچه شو پیر میکنه

 

مادرم غماشو با ما نمیگفت

بعضی حرفاشم به بابا نمیگفت

میدونستیم که همش درد میکشه

شب تاصبح بیداره -امّا نمیگفت

 

برا رفتنش خدا خدا می کرد

دلامونو به غم آشنا می کرد

با همون دست شکستش تو نماز

شبا همسایه ها رو دعا میکرد

...

حالا هر اتفّاقی که بود گذشت

منم و یک جگر سوخته و طشت

جیگرم تو کوچه سوخت اونروزی که

مادرم با دست دنبالم می گشت

 

میذارم رو دوش گریه سرمو

می زنم ناله های آخر مو

بخدا میمیرم و زنده میشم

می بینم  تا  قاتل  مادرمو

 

حق بده بشینم و زاری کنم

سیل گریه از چشام جاری کنم

اومد و تو کوچه راهمونو بست

به خدا نشد که من کاری کنم

 

حق دارم اگه پرم درد میکنه

هم دلم هم جیگرم درد میکنه

سر مادرم تو کوچه داد کشید

از همون موقع سرم درد میکنه




موضوع: شهادت امام حسن(ع)،  كوچه بنی هاشم، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1396/08/26 | 03:22 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو