حضرت زهرا(س)-شام غریبان


دگر ای مردم شهر مدینه

از امشب راحتِ راحت بخوابید

کسی با کارتان کاری ندارد

از امشب با دلِ فرصت بخوابید

دگر نه روز نه شب گریه ای نیست

دگر آرام و بی اذیت بخوابید

شما زنها دگر آرام باشید

شما مردانِ خوش غیرت بخوابید

ز دستانم نگارم را گرفتید

همه دار و ندارم را گرفتید

نفهمیدید ای مردم که زهرا

به روی دوشتان باری ندارد

کنار قبر حمزه گریه میکرد

دلِ همسایه آزاری ندارد

زنی با طفل خود در بین کوچه

که اصلا با کسی کاری ندارد

نگفتی با خودت هرگز مغیره

که او در کوچه ها یاری ندارد؟

چه محکم می زند دستت مغیره

الهی بشکند دستت مغیره

زَدیدش ، شد نصیب زینبِ من

به سن کودکی بیمارداری

مغیره بویی از مردی نبردی

ز حیدر کینۀ بسیار داری

نگفتی دختر پیغمبر است این

چرا اصلا به کارش کار داری

به کوچه احترامش را شکستید

زَدیدش در زمان بارداری

شنیدم می زدی با مُشت او را

زدی ملعون به قصد کشت اورا

نبیند خیر ، نامردی که با پا

ز روی چادر ریحانه رد شد

ز جایی هتک حرمت باب گردید

که راه مادر سادات سد شد

روا در حقِ ناموسِ خداوند

جفا و ظلم ، بی حدّ و عدد شد

زمانی فاطمه پشت در افتاد

غرور فاتح خیبر لگد شد

همانجا دست حیدر را که بستند

دل و پهلوی زهرا را شکستند

خزانی شد که من بیش از نود روز

دگر هرگز بهارش را ندیدم

شبانه غسل دادم پیکرش را

که زخم بی شمارش را ندیدم

زمانی معجرش را باز کردم

به گوشش گوشوارش را ندیدم

کبودی ، روی چشمش شد دلیلی

که پلکِ چشم تارش را ندیدم

ز یارم مانده در اوج جوانی

فقط یک پوستی با استخوانی

اگر چه ماه ، این شبها هلال است

ولی اشک از رخ مهتاب میریخت

به روی پیکرت آرام اسماء

برای غسل دادن آب میریخت

کشیدم چند دفعه آب از چاه

زبس از پیکرت خوناب میریخت

به هر جای تنت میخورد دستم

دوباره این دلِ بی تاب میریخت

هزاران راز در سینه نهفتی

ز پهلو با علی چیزی نگفتی

به جز گریه زمانِ غسل دادن

دگر چشم ترم چاره ندارد

به شب گیرم کبودی را ندیدم

قدِ خم ، همسرم چاره ندارد

اگر دست شکسته ماند مخفی

ولی دیگر ورم چاره ندارد

دگر گیرم حسن چیزی نگوید

ولیکن دخترم چاره ندارد

خودم فهمیدم این را گاهگاهی

چه آمد بر سرت در این سه ماهی

ز بین کوچه ها در این دل شب

گذر با دیدهء نمناک کردم

ز دستِ بی وفایی های مردم

گله از خاک بر افلاک کردم

شبانه دور ، از چشم مدینه

خودم را در حقیقت خاک کردم

به خانه آمدم با دستمالی

ز در آثارِ خون را پاک کردم

دوباره بر سرم آوار افتاد

که چشمم باز بر مسمار افتاد

خودم وقتی که برگشتم ز تشییع

لباس و معجرش را جمع کردم

اگر چه سوخته ، از لای شانه

خودم موی سرش را جمع کردم

حسابی دخترانم گریه کردند

زمانی بسترش را جمع کردم

خودم تسبیح و مُهر و جانمازِ

نمازِ آخرش را جمع کردم

تمام خانه را گشتم ولی نیست

در این خانه دگر جای علی نیست




موضوع: شام غریبان حضرت زهرا(س)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1396/12/1 | 12:16 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.