امام حسن مجتبی(ع)-مدح و ولادت


ای فروزنده ز رخ حسن خدات

وی همه حسن فروشان بفدات

جلوه گر آینة ذوالمننی

پای تا فرق حسن در حسنی

مصطفی را تو فروع بصری

وصی دوم و اوّل پسری

خلد گردی است ز خاک حرمت

چرخ موجی است ز بحر کرمت

مهر را جلوه ز پیرایة تو

آفتابش همه از سایة تو

رمضان سفره مهمانی تو

مشعلش چهرة نورانی تو

روزه‌داری که بود تشنة دوست

آتش عشق تو افطاری اوست

ای فدای رخ بهتر ز مهت

روزه داران خدا خاک رهت

ای به خلد غمت افسانه بهشت

پیش رخسار تو زیبایی، زشت

گنج توحیدی و دل ویرانت

روی نادیده همه حیرانت

ای ز غمهای تو خون بر دل خاک

پنجة صبر گریبان زده چاک

صبر دیوانه شده از صبرت

حلم خون خورده کنار قبرت

صلح و جنگ تو درش سرّ و سری است

هر دو را هر که بداند اثری است

پای صلح تو در آن آتش جنگ

سر بیداد گران خورد به سنگ

تو امامی به قعود و به قیام

به قعود و به قیام تو سلام

مرکب حکم، تو میرانی و بس

جنگ یا صلح، تو میدانی و بس

هر که با صلح و قیام تو نساخت

بخدا مرتبه‌ات را نشناخت

تو که مانند پدر در پیکار

شعلة مرگ زدی بر اشرار

صف کفار ز هم پاشیدی

فاتح جنگ جمل گردیدی

راه تا قلب سپه طی کردی

ناقة عایشه را پی کردی

ای ز رزم آوریت در صفّین

بانگ تکبیر بلند از طرفین

تو که نجل اسداله استی

تو که فرزند یدالّه استی

نبود در دلت از دشمن بیم

نکنی صلح که گردی تسلیم

تو به هر حال ولی اللّهی

جنگ یا صلح کنی آگاهی

مصطفی کو سخنش وحی خداست

گفته در شأن تو این گفته به راست:

حسین اند دو پاکیزه امام

همگان را به قعود و به قیام

ای رخت شمع جوانان بهشت

سیّد جمع جوانان بهشت

وصی دوم بر حق رسول

پسر اول زهرای بتول

تو که هستی که به رغم دشنام

خصم خود را کنی از لطف سلام

صفت و خلق تو از بسکه نکوست

شود از یک نگهت دشمن، دوست

ای فدای تو من و ، امّ و ابم

وی ثنای تو به لب روز و شبم

ای تو بعد از پدر، اوّل مظلوم

سوّمین نور و چهارم معصوم

مهر افلاک به حسنت خندان

ماهی بحر بیادت گریان

جگر صبر ز صبرت پرخون

چهرة حلم ز شرمت گلگون

دل عشّاق مزارت همه رشک

آب باران بقیعت همه اشک

سینه‌ها را به تمنّای تو داغ

قلب‌ها را ز مزار تو چراغ

کاش گردی شوم و از کرمت

بنشینم به کنار حرمت

کاش چون ماه به شبهای دراز

داشتم با حرمت روز نیاز

کاش مانند چراغی سوزم

تا شبی در حرمت افروزم

کاش مانند نسیم سحری

داشتم بر سر کویت گذری

کاش چون اشک کنارت افتم

بر روی خاک مزارت افتم

روی جانها همه بر تربت تو

سوز دلها همه از غربت تو

غربت آن نیست که با ضربت سنگ

چهره از خون جبین گردد، رنگ

غربت آن نیست که از داغ جوان

قد بابا شود از غصه کمان

غربت آن نیست که سر بر سر نی

ره کند با سپه دشمن طی

غربت آن است که، فردی مظلوم

شود از کینة یارش مسموم

غربت آن است که بعد از کشتن

بارش تیر ببارد به بدن

تیر بارید ز بس بر بدنت

بدنت گشت یکی با کفنت

سینه‌ها از الم، فروخته شد

تن و تابوت بهم دوخته شد

ای بیاد تو دل هستی، خون

وی حساب غمت از حد بیرون

قلب احمد که برایت خون بود

به همه مردم عالم فرمود:

روز محشر که همه گریانند

اشک ریزان حسن خندانند

زین شرر سوخته «میثم» امروز

بارالها تو به فرداش، مسوز




موضوع: ولادت امام حسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1397/03/9 | 02:04 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.