حضرت مسلم بن عقیل(ع)


کم کم غروب شد همه رفتند خانه ها

پشت سرم چه زود درآمد بهانه ها

کم کم غروب شد همه در کوفه جا زدند

در کوچه ها چقدر به من پشت پا زدند

تا نیمه شب چقدر قدم میزدم حسین

من ماندمو دوتا پسر کوچکم حسین

در بین یک سپاه ازین مردهای پست

یک پیرزن به بی کسیم رحم کرده است

من سنگ میخورم به گناه محبتت

این صورت شکسته بقربان صورتت

افتاده ام زمین و بیاد تن توام

من غصه دار زیر لگد بودن توام

هرچند دست بسته شدم خواهرم که نیست

هنگام دست و پا زدنم مادرم که نیست

اینها که زیر نامه ات انگشت میزنند

فردا بروی زینب تو مشت میزنند

من ذبح میشوم زنم اما اسیر نیست

 در کوفه دخترم ز غم و غصه پیر نیست

تیر سه شعبه دیدم و آب از سرم گذشت

یک لحظه حال و روز رباب از سرم گذشت

در کوفه هیچ کس جگرم را زمین نزد

در پیش چشم من پسرم را زمین نزد

هرچند سخت بود خزانم حسین جان

روی عبا نرفت جوانم حسین جان

 




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 10:11 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو