حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


سنگدل !تیغ کشیدی که سرش را ببری

هر قدر سهم تو شد بال و پرش را ببری

دست و پا می زند و آخر کارش شده است

  پاک وحشی شده ای تا جگرش را ببری 

  باوجودی که ندارم زره و تیغ مگر

مرده باشم بگذارم که سرش را ببری

همه ی عمر به چشم پسرش دیده مرا

سعی کن از سر راهت پسرش را ببری

سپر افتاده ز دستش ،سپرش می گردم

   باید اول بزنی تا سپرش را ببری

در خورش نیست اگر بازوی آویز به پوست

 جان ناقابل من هدیه ی ناچیز عموست




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 11:46 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.