حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


بر رویِ خاک بال و پَرِ خویش می‌زند

دارد دوباره او به سرِ خویش می‌زند

طفلِ یتیم حسِ یتیمی نداشته

حالا عجیب بر جگرِ خویش می‌زند

جانِ عمو نه،جانِ پدر او شنیده بود

خود را به خاطرِ پدرِ خویش می زند

عمه رها نمی‌کند و طفل دائما

بوسه به دستِ همسفرِ خویش می‌زند

عمه هم از حرارتِ او داد می‌کشید

از آتشش به دور و بَرِ خویش می‌زند

با التماس گفت ببین خورد بر زمین

دارد به خاکها کمرِ خویش می‌زند

صیاد آمده است و با هرچه نیزه هست

بر رویِ صیدِ محتضر خویش می‌زند 

از هر قبیله طایفه ای ریخت بر سرش

یک پیرمرد با پسر خویش می‌زند

عمه نگاه کن چقدر روی صورتش

یک نانجیب با سپرِ خویش می‌زند

عمه حریفِ بی کسی او نمی شود

از بسکه ناله از جگرِ خویش می‌زند

--

از دور دید دست سپر شد ولی کسی

دارد به دست او تبرِ خویش می‌زند




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 12:01 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.