حضرت علی اصغر(ع)-شهادت


همینکه بر رخ تو آفتاب می افتاد

میان خیمۀ زنها رباب می افتاد

فرات موج زد و از خجالت آب شدم

نگاه تو روی دستم به آب می افتاد

چقدر هلهله میکرد لشگر کوفه

که داشت پلک تو از فرط خواب می افتاد 

جواب حرف مرا حرمله سه پهلو داد

گلوی نازکت از این جواب می افتاد

چنان سریع تورا زد که گردنت جا خورد

سرت به سمت عقب با شتاب می افتاد

تمام خون تورا فاطمه به بالا برد

وگرنه بر سر دنیا عذاب می افتاد

ز دستهای تو قنداقه باز شد اما

به دست مادر زارت طناب می افتاد 




✔️ موضوع : حضرت علی اصغر(ع)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/25 | 03:28 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات