حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


لشکری سنگ زد و تیر به ترفند آمد

حرمله خیر نبینی! نفسش بند آمد

شمر لبخند زد و غائله از تب افتاد

خاک عالم به سرم! شاه ز مرکب افتاد

لشکر کفر از این صحنه به تکبیر افتاد

شاه تنها، ته گودال بلا گیر افتاد

تشنگی،تشنه ی تسبیح و سجودش می کرد

نیزه ای پیله به لبهای کبودش می کرد

زیر سنگینی یک چکمه تقلا می کرد

مجتبی زاده ای از دور تماشا می کرد

سایه ی تیغ جفا، زیر گلویش که رسید

یادگار حسنش داخل گودال دوید

پا برهنه، جگرش را به سر دست گرفت

نعره ای زد؛ مدد از ساقی سرمست گرفت

بانگ برداشت، زبان ها ز سخن افتادند

کینه توزان جمل یاد حسن افتادند

دست خالی به هواداری عشق آمده بود

با لبی تشنه به غمخواری عشق آمده بود

بی سپر بود، ولی عزم یداللهی داشت

بابت زخم فدک نیت خون خواهی داشت

تیغ اگر داشت،چه درسی به جنم ها می داد

پاسخ شبهه ی صلح پدرش را می داد

لحظه ای کار قدم هاش به لرزش نکشید

هیچ کس بر سر او دست نوازش نکشید

در عوض،جای نوازش به غمش خندیدند

به غرور پدر بی حرمش خندیدند

هاتفی گفت: یتیم است،مراعات کنید!

نیزه ای گفت:حسینی ست،مجازات کنید!

تیغ بیرون ز غلافی به تکاپو افتاد

عاقبت قرعه به افتادن بازو افتاد

نوه ی فاطمه را از سر کینه کشتند!

به همان شیوه ی مرسوم مدینه کشتند 




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 08:48 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو