حضرت قاسم بن الحسن(ع)


امشب دلم میل مدینه دارد

نام حسن بُغضی به سینه دارد

صاحب عزای بی حرم ؛حسن جان

آقای خوب و محترم؛ حسن جان

این خیمه ها صحن و سرایت آقا

پرچم زدیم اینجا برایت آقا

بعد از علی؛ ای میر آلِ هاشم

ما را بخر امشب به نام قاسم

در كربلا شد خیمه دارِ نجمه

ماه حرم ، دار و ندارِ نجمه

در خیمه ها مانند ماه می رفت

مثل حسن با غمزه راه می رفت

عمامه سبزش چه دلربا بود

سر تا به پا انگار مجتبی بود

بر موی او نجمه حنا گرفته

كرب و بلا بوی منا گرفته

آمد به خیمه بهر دستْ بوسی

مانند دامادِ شبِ عروسی

بوسید اول زانوی عمو را

آغاز كرد اینگونه گفتگو را

تنها و بی یاور شدی عموجان

رخصت بده قاسم رود به میدان

با این سخن زخم عمو نمك خورد

انگار بُغض سینه اش ترك خورد

او را كشید آرام بین آغوش

از شدت گریه شدند بیهوش

فرمود : نه؛ برگرد؛ من كه گفتم :

با بوی تو یاد حسن می افتم

بازی نكن با جانم ای عزیزم

نگذار بیش از این بِهَمْ بریزم

برگشت خیمه با دلی پُر از غم

زانو بغل می خواند روضه هر دم

بابا كجایی ؟ من ز غم سهیمم

امروز فهمیدم كه من یتیمم

تا دید نجمه حرف آبرو شد

از خیمه اش یك خط كهنه رو شد

فرمود : قاسم درد تو مداواست

مشكل گشایت نامه ای ز باباست

تا نامة سر بسته دید؛ قاسم

سوی عمو جانش دوید؛ قاسم

بابا رسید آخر به دادِ قاسم

امضا شده حكم جهادِ قاسم

چشم فلك گریه بر او نماید

بر قد و بالایش زره نیاید

بر صورتش تحت الهنك چه زیباست

زیبا ترین فرزند آلِ زهراست

او را نشانده روی مركب عباس

بر شانه اش می زد مرتب عباس

با ذكر یا زهرا برو عموجان

دارم هوایت را برو عموجان

پای تو گرچه كوته از ركاب است

در پیكرت خون ابوتراب است

شیر جمل عازم شده به میدان

اهل حرم فریاد زد حسن جان

قاسم مگو؛ طوفانِ بی مثال است

سرمستِ یا ذالعز ُوَ الجلال است

بی شك به هنگام نبَرد ، قاسم

یاد حسن را زنده كرد؛ قاسم

فریاد زد هستم حرف لشگر

شاگرد عباسم عزیز حیدر

"اِن تَنْكُرونی" من حسن سرشتم

با خون خود در كربلا نوشتم

هذا حسینٌ كَالْاسیر ، لشگر

جان مرا اول بگیر؛ لشگر

من از تبار فاتح حنینم

ابنُ الحسن ، قربانی حسینم

فرزند كَرّارم؛ علی نژادم

دار و ندارم؛ نذر شاه دادم

اِنّی انا بن مجتبی ، انا الحق

با ضربهْ گردن می زنم زِ ازرق

شادی برای خیمه ها خریدم

تكبیر سردارِ حرم شنیدم

اما چه كوتاه است شادی ما

اینجا به بعدِ روضه ، وای زهرا

اینها همه نامرد ، در نبردند

با سنگهای تیز دوره كردند

از هر طرف راهِ گریز ؛بستند

آینة ابروی من شكستند

با ضربه ای فرق سرم دو تا شد

از روی مركب پیكرم رها شد

از هر دو سو نیزه به پهلویم خورد

دستان نا پاكی به گیسویم خورد

مغلوبه شد جنگ و به زیر مركب

تركیب جسمم گشته نا مرتب

مانند مادر ناله بد كشیدم

در زیر نعل كهنه قد كشیدم

آمد عمو بالای پیكر من

بگذاشت روی دامنش سَرِ من

فرمود : آمد دلبر تو اما

كاری ز دستم بر نیاید اینجا

بر درد ناچاری ببین اسیرم

من سینه ات را در بغل بگیرم

ای قامتت كوتاه ، قد كشیدی

این دُوْرُ و بر بابای خود ندیدی؟!

خیلی برایم ای عمو عزیزی

ای كاش از لای كفن نریزی




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 01:04 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.