درد دل های حضرت رقیه(س)-شهادت


بی حیا ها شرر شعله به آن لانه زدند

ریختند خیمه و آتش به حرمخانه زدند

 

نانجیبان زمان بی خبر از قهر خدا

آتش از روی جفا بر پر پروانه زدند

 

خیمه آتش زدن آنقدر که تکبیر نداشت

هلهله کردن و هی نعره ی مستانه زدند

 

تو نبودی و ببینی که پدر طفلان را

آمدند وقت غروب عده ای دیوانه زدند

 

سنگ بسیار زدند در وسط کوی و گذر

پیر زن ها به سرم سنگ،  جداگانه زدند

 

دیدم آن لحظه که از بام به روی مه تو

سنگ هارا به لب و گونه و بر چانه زدند

 

به ستوه آمدم هر بار که گفتم بابا...

تازیانه به سر و بر کمر و شانه زدند

 

بست بر روی سنان چشم خودش را عباس

دید سیلی به رخ دختر دردانه زدند

 

شانه لازم بشود موی گره خورده ولی

چنگ بر موی پریشان عوض شانه زدند




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/07/10 | 05:27 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو