حضرت زینب(س)-اربعین


سلام ای چهرهٔ در خون نشسته

سلام ای شیشهٔ عطر شکسته

سلام ای نور قرآن مقطع

سلام ای زلف مشکین گسسته

 

رسیدم من کنارت ای برادر

کنم گریه نثارت ای برادر

چو شمعی قطره قطره آب گشتم

شدم شمع مزارت ای برادر

 

بیا دورت بگردم نازنیم

کنار قبر زیبایت نشینم

بگویم از غم و درد و جدایی

جمال خوب رویان را ببینم

 

به پای قبر خود مادر نداری

سرت رو، روی زانوهاش بزاری

نوازش می کنم خاک مزارت

بریزم من گلاب اشک و زاری

 

بگویم درد دل های نگفته

اسیری و غم پهلو شکسته

ببین امروز آوردم برایت

رباب و دختران نو شکفته

 

بسازم من برایت سایبانی

بگیرم من برایت روضه خوانی

اگر دستم گذارد،می گذارم

به روی قبر تو سنگ ونشانی

 

تو رفتی شد تمام این دلم غم

شبیه مادرم شد مونسم غم

نبود حتی برایم هم زبانی

خدا خیرش دهد شد هم دمم غم

 

چهل روز است من غم خوار هستم

پریشان سر دلدار هستم

اگر کشتند چرا آبت ندادن؟

طبیب آن لب بیمار هستم

 

برای کودکان بودم پرستار

طبیبی بی قرار و چشم بیدار

همش فکرم کنار نیزه ات بود

خدا نگذاشت من را بی علمدار

 

چهل روز است بی اکبر شدم من

پریشان تن بی سر شدم من

تمام عزتم را جمع کردم

حلالم کن که بی معجر شدم من

 

چهل منزل اسیر و تشنه کامی

نگاه خیره سر های حرامی

چهل منزل دویدن های کودک

به پشت ناقه ی پر ازدحامی

 

رباب و لایی لای بی نصیبش

نوای خواندن امن یجیبش

خدایا قسمتش کن بار دیگر

بگیرد در بغل طفل عزیزش

 

چهل روز است با احساس هستم

به رنگ ارغوان و یاس هستم

دو دستش از جفا افتاده دیدم

چهل روز است بی عباس هستم

 

تمام قافله بی تاب بودند

زدست حرمله بی خواب بودند

نمی دانم چه کرده با رقیه

تمام شامیان شاداب بودند

 

تمام راه دیدم من سرت را

به زیر نعل مرکب پیکرت را

الهی کاش من خواهر نبودم

که بینم خنجری بر حنجرت را

 

صدای قاری قرآن شنیدم

و سنگ آن لب و دندان٬ که دیدم

هزاران محنت و زحمت کشیدم

تمام راه بی سامان دویدم

 

امام از کوفه و غوغای شامات

ارازل های آن دروازه ساعات

ز اموال تو ای نور دو دیده

تمام شهر را پر کرده سوغات

 

صدای هلهله ها دف زدن ها

صدای خنده ی آن پیر زن ها

بدیدم شهر را آذین بستند

برای دیدن خونین دهن ها

 

علی را بین آن غوغا کشاندند

به رویش خاک و خاکستر نشاندند

به دستش یک غل و زنجیر بستند

و بی عمامه مولا را دواندند

 

شبی که ساربان دستت برید و

و آن انگشت خاتم را کشید و

و از یک بی حیا نیزه رسید و

از آن پس پیکر من هم خمید و

 

امان از چشم های شامیان وای

امان از دست های ساربان وای

به هر باری که از کوچه کذشتیم

که می زد بر جبین دختران وای




موضوع: اربعین حسینی، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/16 | 02:23 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.