امام حسن مجتبی(ع)-شهادت


آری یک عمر دلش غرق عزاداری بود

تا چهل سال، فقط کار حسن زاری بود

 

از همان کوچکی اش کوچه گرفتارش کرد

جگر خون شده اش حامل اسراری بود

 

دمبدم تکیه به دیوار غریبی می داد

آنکه بر مادر خود فکر عصا داری بود

 

هفت بار از اثر زهر بخود پیچیده

بارها این جگرش صید جفاکاری بود

 

آخرین بار که زهر از گلویش پایین رفت

روزه بود و بخدا لحظۀافطاری بود

 

از همان روز که در خانۀآقا آمد

نقشۀجعدۀ ملعونه جگر خواری بو

 

زیر لب زمزمۀواحسنا زینب داشت

خواهری که همه جا در صدد یاری بود

 

ناگهان دید به احوال تعجب زینب

طشت رنگین شده و لَخت جگر جاری بود

 

با خبر کرد در آن حال برادرها را

باز هم دخت علی فکر پرستاری بود

 

بی خبر بود ز آثار هَلاهل ، ای وای

اثر سودۀالماس عجب کاری بود

 

قاسمش در بغل حضرت عباس گریست

کار عبداللَهِ دردانۀ او زاری بود

 

با وجودی که خودش حال عجیبی دارد

همه جا ام مصائب، پِی دلداری بود

 

آنکه در طشتِ بلا پاره جگر دید، همان

دید در طشتِ طلا اوج گرفتاری بود

 

«خیزران بود و لب قاری قرآن در طشت»

غرق در خون، دهن و لعلِ لب قاری بود

 

سرخ چشمی پی اظهار کنیزی خندید

شاهد خندۀاو گریۀخونباری بود




✔️ موضوع : شهادت امام حسن(ع)،


تاریخ درج شعر : شنبه 1398/08/4 | 12:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات