حضرت مسلم بن عقیل(ع)


کوفه امشب به پریشانی من می گرید

به شب بی سر و سامانی من می گرید

 

دوستانم همه یک پارچه دشمن شده اند

سکه ها برق زدند و همه روشن شده اند

 

ای تو،تنها نفس دین خدا مولا جان

دین فروشی شده در کوفه نیا مولا جان

 

چونکه صد رنگ ترین مردم دنیا باشند

هر کجا سفره ی نان است همان جا باشند

 

نه نگاهی نه پناهی که شود تسکینی

می فروشند مرا در عوض بی دینی

 

رسم جنگ آوری کوفه فقط نامردی ست

خنده بر گریه ی مهمان عوض هم دردی ست

 

طوعه امشب کمکم کرد شبیه یک مرد

کوفه اشباح رجال است بیا و برگرد

 

شهرت مردم این شهر به کودک کشی است

اینکه این حرف دروغ است فقط دل خوشی است

 

کعب نی های عجیبی ست به دست مردم

حرف سوغات بود بر لب مست مردم

 

دست این طایفه آماده ی سیلی زدن است

شاهد این قضیه گونه ی مجروح من است

 

تا که بر نیزه سرت خطبه نخواند برگرد

تا که انگشتر و انگشت بماند برگرد 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1399/05/8 | 04:05 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic