مجموعه‌ای از رباعی و دوبیتی با عنوان آغوشیه با موضوع :

حضرت رقیه(س)-شهادت


آغشته به خون کاش به دیدار نیاید

یا نیزه‌نشین بر سرِ بازار نیاید

در کنجِ خرابه همه گفتند: خدایا

ای کاش که دختر بغلی بار نیاید

****

بابای خوبم! کامِ تلخم را عسل کن

این بی‌قراری را به آرامش بدل کن

یک خواهش از تو دارم ای رأس بریده:

از روی نی پایین بیا من را بغل کن

****

بلبلِ خوش‌نوا شده خاموش

تک و تنها و مضطر و بیهوش

گریه می‌کرد و زیرِ لب می‌گفت:

پس چه شد قولِ بوسه و آغوش؟

****

تیره‌روزی شبیهِ شب دارم

من که "ام‌البکاء" لقب دارم

هم‌چنان بی‌قرار آغوشم

هم‌چنان بوسه‌ای طلب دارم

****

من اگرچه سه‌ساله‌ام، پیرم

دیگر از زنده‌بودنم سیرم

سخت دل‌تنگت ای پدر هستم

بغلم کن وگرنه می‌میرم

****

معنای این اندوهِ سنگین را بفهمید

بر دردهایش رمزِ تسکین را بفهمید

این روزها خیلی دلم تنگ رقیه‌ست

دختر بغل باید شود... این را بفهمید

****

به سینه درد و غم بسیار دارد

به روی چهره‌اش آثار دارد

برای جرعه‌ای آغوشِ بابا

چهل منزل فقط اصرار دارد

****

حدیثِ عشق را آغاز کن باز

پدرجان! دخترت را ناز کن باز

در این ویرانه خیلی گریه کردم

بیا آغوشِ خود را باز کن باز

****

روحی زلال و پاک چون آیینه دارم

داغی به قدرِ آسمان در سینه دارم

در انتظار بوسه‌ای بر روی ماهم

آغوش بگشا، حسرتی دیرینه دارم

****

از چشم، جای اشکِ ماتم، خون ببارم

من وارثِ اندوه و رنجی بی‌شمارم

روزی در آغوشِ پدر می‌آرمیدم

حالا به دامانِ بیابان سر گذارم

****

بی‌حرمتی در کوچه و بازار هم بود

تنها نه یک سیلی فقط، تکرار هم بود

وای از پریشانیِ رگ‌های بریده

آغوشِ آخر، آخرین دیدار هم بود

****

آن ظهرِ پر خوف و خطر یادم نرفته

آن نیزه‌دار خیره‌سر یادم نرفته

هرچند روی خارِ صحرا جان سپردم

نرمیِ آغوش پدر یادم نرفته

****

طفلک تمامِ هستی اش تاراج باشد

سینه سپر، سیلی خورِ امواج باشد

روزی نیاید کاش بابا روی نیزه،

دختر به آغوشِ پدر محتاج باشد

****

جای کبودی را به بابایش نشان داد

شرحی غم‌انگیز از جفای ساربان داد

افتاد سر در دامنِ طفلِ سه‌ساله

در التماسِ لحظه‌ای آغوش جان داد

****

پدر! بر تنم جای سیلی به‌جاست

بغل کن مرا، ورنه جانم فداست

برای کنیزی مرا می‌برند

بر این "ناروا" گر بمیرم، "رواست"

****

درمانِ من و دوای من باشد و بس

سوزِ دلِ بینوای من باشد و بس

ای شمر! بلند شو از آن جای بلند

آغوشِ پدر برای من باشد و بس

****

در خواب دیدم وعده ای داد و عمل کرد

با بوسه‌ای شیرین، دهانم را عسل کرد

اصلا اسیرِ دستِ نامردان نبودم

بابا خودش آمد مرا محکم بغل کرد

****

پایان شب‌های سیاه و تارم آمد

بابا: یگانه مونس و غم‌خوارم آمد

ای کاش من را سخت در آغوش گیرد

شاید دوباره خنده بر رخسارم آمد

****

تا آخرِ عمرم سیه‌پوشِ تو هستم

عالَم بداند من بلانوشِ تو هستم

تو روی نِی هستی و من هم در خیالم

بابا! فقط سرگرمِ آغوشِ تو هستم

****

حالی پریشان دارم و بشکسته بالی،

با من بگو کِی می‌رسد روزِ وصالی

در خواب دیدم: گرمِ آغوشِ تو هستم

من راضی‌ام، حتی به آغوشِ خیالی

 

 




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1399/07/2 | 05:10 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات