غزل اخلاقی


و عمر، شیشۀ عطر است، پس نمی ماند

پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند

مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد

که روی آینه جای نفس نمی ماند

طلای اصل و بدل آن چنان یکی شده اند

که عشق جز به هوای هوس نمی ماند

مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان

که این طبیب به فریادرس نمی ماند

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم

قطار منتظر هیچ کس نمی ماند




✔️ موضوع : اخلاقی و اندرز،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1391/07/9 | 05:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic