حضرت مسلم بن عقیل(ع)


كوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیست

هرچه گشتم به خدا صحبت مهمانی نیست

به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسید

آن چه مانده ست مرا غیره پشیمانی نیست

كارم این است كه تا صبح فقط در بزنم

غربتی سخت تر از بی سر و سامانی نیست

جگرم تشنه ی آب و لبِ من تشنه ی توست

بین كوفه به خدا مثلِ من عطشانی نیست

من از این وجهِ شباهت به خودم می بالم

قابل سنگ زدن هر لب و دندانی نیست

من رویِ بام چرا؟ تو لبِ گودال چرا؟

دلِ من راضی از این شیوه یِ قربانی نیست

موی من را دم دروازه به میخی بستند

همچو زلفم به خدا زلف پریشانی نیست

زرهم رفت ولی پیرهنم دست نخورد

روزیِ مسلمت انگار كه عریانی نیست

كاش می شد لبِ گودال نبیند زینب

بر بدن پیرُهَنِ یوسفِ كنعانی نیست

سوخت عمامه ام امروز ولی دور و برم

دخترِ سوخته یِ شام غریبانی نیست

هرچه شد باز زن و بچه كنارم نَبُوَد

كه عبور از وسط شهر به آسانی نیست

دستِ سنگین، دلِ بی رحم، صفاتِ اینهاست

كارشان جز زدن سنگ به پیشانی نیست

دخترم را بغلش كن به كنیزی نرود

چه بگویم كه در این شهر مسلمانی نیست

***

باتشکر از مدیر وبلاگ من غلام قمرم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/22 | 05:43 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو