حضرت رقیه(س)-شهادت


خبر آمد که ز معشوق خبر می آید

ره گشایید که یارم ز سفر می آید

کاش می شد که ببافند کمی مویم را

آب و آیینه بیارید پدر می آید

نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی

نه دگر موی سرم تا به کمر می آید

جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد

غالباً درد به دنبال جگر می آید

راستی گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست!

سر که آشفته شود حوصله سر می آید

هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم

نیم عمامه از آن بهر تو در می آید

به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم

غیر من از پس کار تو که برمی آید؟

راستی! هیچ خبردار شدی تب کردم؟

راستی! لاغری من به نظر می آید؟

راستی! هست به یادت دم چادر گفتی

دختر من! به تو چادر چقدر می آید

سرمه ای را که تو از مکه خریدی، بردند

جای آن لخته ی خونم ز بصر می آید




✔️ موضوع : اشعار برگزیده حسینیه، حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/10/7 | 06:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات