حضرت زهرا(س)-شهادت

 

به دعا دست خود که بر می ‏داشت

بذر آمین در آسمان می ‏کاشت

به تماشا، ملک نمازش را

نردبانی ز نور می ‏پنداشت

چه نمازی؟ که تا به قبه‏ ی عرش

برد او را و نردبان برداشت

پرچم دین ز بام کعبه گرفت

برد و بر بام آسمان افراشت

بس که کاهیده بود، شب او را

شبحی ناشناس می ‏انگاشت

خصم بیدادگر ز جور و ستم

هیچ در حق او فرو نگذاشت

تا نینداختش به بستر مرگ

دست از جان او مگر برداشت؟!

قصه را تازیانه می ‏داند

در و دیوار خانه می ‏داند

دشمن از حد فزون جفا پیشه است

چه کند بعد از این؟ در اندیشه است

نسل در نسل او حرامی بود

خصم بدخواه تو پدر پیشه است!

ریشه ‏اش را ز بیخ می‏ کندم

چه کنم؟ دشمن تو بی ریشه است!

به گمانش که جنگل مولاست

غافل از این که شیر در بیشه است

یک طرف نور و یک طرف ظلمت

یک طرف سنگ و یک طرف شیشه است

دل گل خون ز دست گلچین است

وان چه بر ریشه می‏ خورد، تیشه است!

قصه را تازیانه می ‏داند

در و دیوار خانه می ‏داند

سخن از درد و صحبت از آه است

قصه ‏ی درد او چه جان کاه است!

راه حق، جز طریق فاطمه نیست

هر که زین ره نرفت، گمراه است

در محیطی که موج گوهر نیست

گر خزف جلوه کرد، دل خواه است!

عمر دل کاش ادامه‏ ای می ‏داشت

ور نه این قبض و بسط گه گاه است

در مسیری که عشق می ‏تازد

تا به مقصود، یک قدم راه است

در بهاران، خزان این گل بود

عمر گل ها همیشه کوتاه است

با غم تو، دلی که بیعت کرد

تا ابد در مسیر الله است

هر کس آمد، به نیمه‏ ی ره ماند

غم فقط با دل تو همراه است

آن که در گوش جان او مانده است

ناله‏ های دل علی، چاه است

این که بر لب رسیده، جان علی است

دل گمان می ‏کند هنوز، آه است!

خون شد، از سینه ‏ی تو بیرون ریخت

حق ز حال دل تو آگاه است

آن که بعد از کبودی رخ تو

با خسوف آشتی کند، ماه است

قصه را تازیانه می ‏داند

در و دیوار خانه می ‏داند

ساز غم گر ترانه ‏ای می ‏داشت

آتش دل، زبانه ‏ای می‏ داشت

چون زبان دل آتش افشان بود

کوه غم گر دهانه ‏ای می داشت

کاش مرغ غریب این گلشن

الفتی با ترانه ‏ای می ‏داشت

یا علی! با تو بود همسایه

اگر انصاف، خانه‏ ای می‏ داشت

با تو عمری هم آشیان می ‏شد

حق اگر آشیانه ‏ای می ‏داشت

آستان تو بود یا زهرا

گر ادب، آستانه‏ ای می‏ داشت

در زمان تو زندگی می ‏کرد

گر صداقت، زمانه ‏ای می ‏داشت

گر مزار تو بی ‏نشانه نبود

بی نشانی نشانه ‏ای می ‏داشت

گر که میزان حق زبان تو بود

این ترازو زبانه ‏ای می ‏داشت

سینه‏ ی خون فشان فاطمه بود

گر گل خون، خزانه ‏ای می ‏داشت

گر نمی ‏سوخت گلشن توحید

گلبن او، جوانه ‏ای می ‏داشت

قصه‏ ی زندگانی او بود

گر حقیقت، فسانه ‏ای می داشت

شب اگر داشت دیده، در غم او

گریه‏ های شبانه‏ ای می ‏داشت

گر غمش بحر بی کرانه نبود

غم ما هم کرانه ‏ای می ‏داشت

بهر قتلش به جز دفاع علی

کاش دشمن بهانه ‏ای می ‏داشت

به سر و روی دشمنش می ‏زد

شرم اگر، تازیانه‏ ای می ‏داشت

شانه می ‏کرد زلف زینب را

او اگر دست و شانه‏ ای می ‏داشت

قصه را تازیانه می ‏داند

در و دیوار خانه می ‏داند

آتش کینه چون زبانه کشید

کار زهرا به تازیانه کشید

دشمن دل سیه، به رنگ کبود

نقش بی مهری زمانه کشید!

آتش خشم خانمان سوزش

پای صد شعله را به خانه کشید

هم چو شمعی که بی‏ امان سوزد

شعله از جان او زبانه کشید

در میانش گرفت شعله‏ ی کین

پای حق را چو در میانه کشید

دل او در میان آتش و خون

پر به سوی هم آشیانه کشید

سوخت بال کبوتران حرم

کار این شعله‏ ها به لانه کشید!

دامن گل که سوخت از آتش

شعله سر از دل جوانه کشید!

سینه‏ اش مخزن گل خون شد

به کجا کار این خزانه کشید؟!

قامتش حالت کمانی یافت

بس که بار محن به شانه کشید

سبحه، مشق سرشک او می ‏کرد

بس که نقش هزار دانه کشید!

بر رخ این حقیقت معصوم

نتوان پرده‏ ی فسانه کشید

قصه را تازیانه می‏ داند

در و دیوار خانه می ‏داند




موضوع: شهادت حضرت زهرا(س)،  اشعار برگزیده حسینیه، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/01/12 | 05:58 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.