حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


می رود ثانیه ها زود به زود آهسته

 آن قیام تو دگر گشت قعود آهسته

می رسد مرگ من و می رود آن جا آنچه

 دارم و داشته ام، بود و نبود آهسته

بی رمق نیز تکان می خورد آن لب هایت

 که خدا خود بنشسته به شنود آهسته

و فقط چند تپش تا برسد ساعت سه...

 خیمه ها منتظر آتش و دود آهسته

یک طرف زمزمه نالۀ " وا جدّا ه " و

 آن طرف هلهله برخاسته بود آهسته

عطر سیب است ولی می رسد اینجا دیگر

 اندکی رایحه ی یاس کبود آهسته

آه این ثانیه ها کاش عقب برگردد

 کاش عباس علمدار عرب برگردد

کاش اکبر برسد ، کاش بیاید قاسم

 کاش تا کوفه نمی رفت سفیرت مسلم

من در این خیمه چرا از همگان جا ماندم؟

 همه رفتند ، چرا اینهمه تنها ماندم ؟

من مگر رخت اسیری به تنم می آید؟

 من به میدان بروم از تو چه کم می آید؟

نامه ای داشتم از دست پدر بهتر بود

 کوچکم؟ اصغر تو رفت که کوچکتر بود

پردۀ خیمه کنار است تو را می بینم

 چون شدی نقش زمین با چه دلی بنشینم؟

عمه جان دست مرا ول کن و بیهوده مکش

 جگرم سوخت ، که ارث پدرم بوده ، مکش

آخرین لحظه به آغوش تو نائل شده ام

 تن تو ، تیغ ، چه زیباست که حائل شده ام

چه قدر سرخی خون بر کفنم می آید

 به من این اسم ، که ابن الحسنم می آید

***

با تشکر از آقای ربیع نتاج برای ارسال این شعر




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/5 | 02:33 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو