حضرت زینب(س)-اربعین


سلام ای چهرهٔ در خون نشسته

سلام ای شیشهٔ عطر شکسته

سلام ای نور قرآن مقطع

سلام ای زلف مشکین گسسته

 

رسیدم من کنارت ای برادر

کنم گریه نثارت ای برادر

چو شمعی قطره قطره آب گشتم

شدم شمع مزارت ای برادر

 

بیا دورت بگردم نازنیم

کنار قبر زیبایت نشینم

بگویم از غم و درد و جدایی

جمال خوب رویان را ببینم

 

به پای قبر خود مادر نداری

سرت رو، روی زانوهاش بزاری

نوازش می کنم خاک مزارت

بریزم من گلاب اشک و زاری

 

بگویم درد دل های نگفته

اسیری و غم پهلو شکسته

ببین امروز آوردم برایت

رباب و دختران نو شکفته

 

بسازم من برایت سایبانی

بگیرم من برایت روضه خوانی

اگر دستم گذارد،می گذارم

به روی قبر تو سنگ ونشانی

 

تو رفتی شد تمام این دلم غم

شبیه مادرم شد مونسم غم

نبود حتی برایم هم زبانی

خدا خیرش دهد شد هم دمم غم

 

چهل روز است من غم خوار هستم

پریشان سر دلدار هستم

اگر کشتند چرا آبت ندادن؟

طبیب آن لب بیمار هستم

 

برای کودکان بودم پرستار

طبیبی بی قرار و چشم بیدار

همش فکرم کنار نیزه ات بود

خدا نگذاشت من را بی علمدار

 

چهل روز است بی اکبر شدم من

پریشان تن بی سر شدم من

تمام عزتم را جمع کردم

حلالم کن که بی معجر شدم من

 

چهل منزل اسیر و تشنه کامی

نگاه خیره سر های حرامی

چهل منزل دویدن های کودک

به پشت ناقه ی پر ازدحامی

 

رباب و لایی لای بی نصیبش

نوای خواندن امن یجیبش

خدایا قسمتش کن بار دیگر

بگیرد در بغل طفل عزیزش

 

چهل روز است با احساس هستم

به رنگ ارغوان و یاس هستم

دو دستش از جفا افتاده دیدم

چهل روز است بی عباس هستم

 

تمام قافله بی تاب بودند

زدست حرمله بی خواب بودند

نمی دانم چه کرده با رقیه

تمام شامیان شاداب بودند

 

تمام راه دیدم من سرت را

به زیر نعل مرکب پیکرت را

الهی کاش من خواهر نبودم

که بینم خنجری بر حنجرت را

 

صدای قاری قرآن شنیدم

و سنگ آن لب و دندان٬ که دیدم

هزاران محنت و زحمت کشیدم

تمام راه بی سامان دویدم

 

امام از کوفه و غوغای شامات

ارازل های آن دروازه ساعات

ز اموال تو ای نور دو دیده

تمام شهر را پر کرده سوغات

 

صدای هلهله ها دف زدن ها

صدای خنده ی آن پیر زن ها

بدیدم شهر را آذین بستند

برای دیدن خونین دهن ها

 

علی را بین آن غوغا کشاندند

به رویش خاک و خاکستر نشاندند

به دستش یک غل و زنجیر بستند

و بی عمامه مولا را دواندند

 

شبی که ساربان دستت برید و

و آن انگشت خاتم را کشید و

و از یک بی حیا نیزه رسید و

از آن پس پیکر من هم خمید و

 

امان از چشم های شامیان وای

امان از دست های ساربان وای

به هر باری که از کوچه کذشتیم

که می زد بر جبین دختران وای




موضوع: اربعین حسینی، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/16 | 02:23 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت زینب(س)-اربعین


آسمان از غمت ای یار به هم ریخت حسین

بی تو این یار گرفتار به هم ریخت حسین

 

این چهل روز به من بی تو چهل سال گذشت

خواهرت عاقبت کار به هم ریخت حسین

 

مُردم و زنده شدم تا که در اینجا دیدم

کاکلت در کف اغیار به هم ریخت حسین

 

زخم پهلوت مرا یاد مدینه انداخت

از لگد پیکرت انگار به هم ریخت حسین

 

سر تو ریخت به هم در وسط بزم شراب

سر من بر سرِ بازار به هم ریخت حسین

 

تا که از نیزه زمین خورد سر ششماهه

از سر نیزه علمدار به هم ریخت حسین

 

دخترت با کف دستش رخ خود را پوشاند

او هم از دیده ی انظار به ریخت حسین




موضوع: اربعین حسینی، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/16 | 02:21 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت زینب(س)-اربعین


همسفر! من ز شام آمده ام

تشنه ی یک سلام –آمده ام

 

پشت رو پوش پاره پاره ی خود

از دل  ازدحام  آمده ام

 

کاش عباس نشنود که من از

پیش چشم عوام آمده ام

 

خیزران بود و خنده بود و شراب

بین  بزم  حرام  آمده ام

 

گرچه بودم اسیر دشمن تو

با وقار تمام آمده ام

 

مدتی بی تو بودم اما باز

به برت “آشنام”  آمده ام

 

 

آب آورده ام کجا هستی؟

بین یک تکه بوریا هستی؟

 

 

بی تو رفتم سفر اگر مردم

از غم سنگ و سر،دگر مردم

 

ماجراهای گفتنی دارم

نه دگر جان و نه تنی دارم

 

بار غم را به دوش می بردم

لطمه از دست این وآن خوردم

 

کوچه کوچه پی سرت بودم

همه جا پیش دخترت بودم

 

دخترت در خرابه خوابش برد

سر زخم تو صبر و تابش برد

 

سر تو روی نی سفر می کرد

چشم تو بر رخم نظر می کرد

 

نظر خسته ی تو آبم کرد

صوت قرآن تو کبابم کرد

 

باید از درد شرم، جان بدهم

پیکرم را اگر نشان بدهم

 

چه بگویم چه بر سرم آمد

پنجه ای سمت معجرم آمد

 

آینه بودم و شکسته شدم

روی پا بودم و نشسته شدم

 

پست و بد فطرتند مردم شام

دور من کف زدند مردم شام

 

کوفه و اهل آن… نمیگویم

کودکان،قرص نان…نمیگویم

 

سر بازار و چشم نامحرم

درد زخم زبان …نمیگویم




موضوع: اربعین حسینی، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/16 | 02:20 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-مناجات اربعین-برای جامانده ها


ای رحمت عام یا ابا عبدالله

ای ذکر مدام یا ابا عبدلله

حالا که نشد حرم بیایم آقا

از دور سلام یا ابا عبدلله




موضوع: مدح و مناجات با امام حسین(ع)،  اربعین حسینی،  کربلای معلی، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/16 | 02:18 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-مناجات اربعین-برای جامانده ها


سنگ هم آتش گرفت از حال ما جامانده ها

گریه باید کرد بر اقبال ما جامانده ها

 

درد را همدرد ، جور دیگری حس می کند

فطرس امروز آمده دنبال ما جامانده ها

 

ظهر روز اربعین و یک سلام از راه دور

این دگر شد عادت هر سال ما جامانده ها

 

باز هم قربان گریه ، آن رفیق کودکی

داده یاری بر زبان لال ما جامانده ها

 

جور دیگر داد از داغ رقیه می زنند

دم به دم ، این چند روز ، امثال ما جامانده ها




موضوع: اربعین حسینی، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/16 | 02:17 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت زینب(س)-اربعین


من پیام آورِ توام برخیز

مونس و یاورِ توام برخیز

میزبانی کن، ای تنِ بی سر

زینبم، خواهرِ توام برخیز

یادگار از غروبِ عاشورا

مانده از لشکرِ توام برخیز

همه جا بود نامِ تو به لبم

یا حسین، منبرِ توام برخیز

روضه خوانِ تمامِ گل های

نیلی و پرپرِ توام برخیز

گرچه از غصّه ها خمیدم من

شکر، تا کربلا رسیدم من

 

رفته ای تو اگر چه، خواهر ماند

پای تو، تا به روز آخر ماند

تو شدی کشته، من اسیر شدم

تا به جا، مکتبِ پیمبر ماند

کوفه، در مجلسِ عُبیدالله

خطبه خواندم چنان که، او درماند

دادم عباس، معجرم را نه!

به سرِ تو قسم که معجر ماند

گرچه از خون و خاک رنگین شد

چادرِ یادگارِ مادر ماند

گریه کردم ز بس، زمین تر شد

چشم هایم شبیهِ مادر شد

 

بس که آزارِ کاروان دادند

در بیابان دو طفل، جان دادند

ما به هر منزلی که می رفتیم

بدترین جایِمان مکان دادند

تا که ما بیشتر شکنجه شویم

کاروان را به رومیان دادند

دور دیدند چشم های تو را

خواهرت را به هم نشان دادند...

تا ابد این دلیلِ باران است

غمِ من را به آسمان دادند

خاطرم هست، بین گودالت

لشکرِ کوفه کرد، پامالت

 

تکّه ای آستین مرا بس بود

به خدا که همین مرا بس بود

روسری کهنه یا که پارچه ای

تا کِشم بر جبین مرا بس بود

ساعتی تا که دردِ دل بکنیم

گوشه ای از زمین مرا بس بود

تا که زجرم دهند، بازی با

سرت ای نی نشین مرا بس بود

داغِ مرگِ سه ساله ات در شام

در همین اربعین مرا بس بود

تا که از عمر، ناامید شوم

تا که یکباره موسفید شوم

 

گلِ زهرایم و گلاب شدم

بعد پنجاه سال، آب شدم

صبر را من زِ پا در آوردم

این چهل روزه بس عذاب شدم

خیز و بنگر، خمیده چون مادر

زیرِ این بارِ بی حساب شدم

هم نگهدارِ دختران بودم

هم انیسِ غمِ رباب شدم

بدترین خاطره همین بس که

واردِ مجلسِ شراب شدم

خیزران که روی لبت می خورد!

کاش بر چشمِ زینبت می خورد!

 

تا رسیدم به شهرِ شام حسین

زندگی شد به من حرام حسین

هر چه می شد به شهرشان دیدم

جز کمی لطف و احترام حسین

آتش و سنگ و چوب بود که ریخت

به سرِ من زِ روی بام حسین

سرِ هر کوچه چشم آن اوباش

سوی من بود عَلَی الدَّوام حسین

مجلسِ بزم! یا خرابه ی سرد!

بِدَهم شرحی از کدام؟ حسین...

به خدا، خارجی به ما گفتند

پیش چشمِ تو، ناسزا گفتند 




موضوع: اربعین حسینی، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/16 | 01:57 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت زینب(س)-اربعین


چهل روزه تو نیستی پیش زینب

چشش خونه، دلش آتیشه زینب

 

چهل روزه سرم بی‌سایبونه

سرت رو نی برام روضه می‌خونه

 

چهل روزه عطش دارم بیادت

شبیه ابر می‌بارم بیادت

 

چهل روزه که تاج سر ندارم

کنار خود علی اکبر ندارم

 

چهل روزه تنم جانی نداره

حرم دیگه نگهبانی نداره

 

چهل روزه دلم پیش ربابه

به یادت زیر نور آفتابه

 

همین‌جا خصم بی‌بال‌وپرش کرد

کمان حرمله بی‌اصغرش کرد

 

همین‌جا از فرس افتاد جسمت

همین‌جا از نفس افتاد جسمت

 

همین‌جا از اراذل تیر خوردی

عمود و نیزه و شمشیر خوردی

 

همین‌جا پیکرت سنگ‌جفا خورد

تنت از پیرمردی هم عصا خورد

 

همین‌جا بود بد شرّی بپا شد

به دست شمر جسمت جابه‌جا شد

 

همین‌جا پنجه در گیسوت انداخت

جسورانه بزاقی روت انداخت

 

تو رو وقتی ذبیحاً بالقفا کرد

سرت رو از تنت وقتی جدا کرد

 

تنت وقتی که غارت شد سرت رفت

به دست ساربان انگشترت رفت

 

حرم تنها شد و شد وقت غارت

جسارت، هی‌جسارت، هی‌جسارت

 

هجوم از دشمن تو، زیور از من

عمامه از تو بردن، معجر از من

 

دلم خیلی برای دخترت سوخت

موهای اون مثِ موی سرت سوخت

 

سر تو توی آغوشش نمی‌رفت

دیگه گوشواره تو گوشش نمی‌رفت




موضوع: اربعین حسینی، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/07/16 | 01:55 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-مدح و شهادت


تا مرا قدرت حق در ازل ایجادم

خاکی از عشق در آمیخت و آبادم کرد

 

تا که بر خواستم و روی به مردم کردم

با زبانی که خدا داد تکلم کردم

 

از همان لحظه به توحید شهادت دادم

دست بیعت به نبوّت به ولایت دادم

 

میل کافر شدن از سینه که برداشت خدا

مهر زهرا و علی را به دلم کاشت خدا

 

بعد از آن روح مرا پیش دو دلبر بردند

از همان روز دلم را دو برادر بردند

 

دو برادر نه دوتا سورهء انسان خدا

دو غزل مثنویِ ناب به دیوان خدا

 

دو برادر دو عزیز دل و فرزند بتول

یا دو خورشید به زیبایی لبخند بتول

 

دو برادر نه دوتا سروِ گلستان علی

دو برادر نه دوتا لؤلؤ و مرجان علی

 

دو برادر نه دوتا چشمهء فیض جاری

هر دوتا آینهء لطف فراوان علی

 

هر دو سردارِ دلاور به سپاه حیدر

دو برادر نه دوتا جلوهء طوفان علی

 

با حسینش همه دیدیم نجف را امّا...

بی حسن راه نداریم به ایوان علی

 

این دوتا سورهء نورند و چراغ راه اند

حُجَجُ الله عَلَی الخلق ولی الله اند

 

این دو تا ابر خطاپوش و امان الناس اند

این دو تا زمزمه و ذکر لب عباس اند

 

مهبط الوحی خدایند و اصول الکرم اند

در جوانمردی و ایثار به عالم علم اند

 

منتهای ادب و معرفت و جود و حلم

معدن رحمت حقند، وَ خُزّان العلم

 

عشقشان روز ازل حک شده در قلب من است

نام زیبای دو دلدار حسین و حسن است

 

این دوتا نور دوصد فرق اساسی دارند

هر دوتا روضهء جانسوز و حماسی دارند

 

اولین فرق میان دو برادر یار است

یار دلگرمی یک لشکر و یک سردار است

 

نالهء واعطشا گر چه به لب داشت حسین

شیرمردانِ یلی مثل وهب داشت حسین

 

مسلم عوسجه و جون و بریری دارد

قاسم و اکبر و عباس و زهیری دارد

 

چشم بسته به رهش سینه و سر می دادند

تن خود را به دَمِ تیر سه پر می دادند

 

چه بگویم که حسن یار وفادار نداشت

خار در دور و برش بود ولی یار نداشت

 

در سپاهی که ندارد تک و تنها مانده

آه و فریاد دریغ از دو سه تا فرمانده

 

او پی کار همه رفت گره وا می کرد

دردها داشت ولی درد مداوا می کرد

 

نکند فکر کنی طعنهء اغیار شنید

طعنه و زخم زبان از طرف یار شنید

 

بین ما هم که غر یب است از او دم نزدیم

وسط روضه او سینه محکم نزدیم

 

فرق دیگر که میان دو برادر بوده

مهربانی و وفاداری همسر بوده

 

همسری داشت حسین بن علی مثل رباب

همه جا بود به همراهیِّ او پا به رکاب

 

به روی حرف حسینش ابدا حرف نزد

پاره شد حنجر طفلش به خدا حرف نزد

 

چه بگویم که حسن جان جهان قربانش

همسری داشت ولی بود بلای جانش

 

مجتبی با زن بی عاطفه ای همدم بود

بود محرم ولی انگار که نامحرم بود

 

بی حیا بود فقط طعنهء بی حد می زد

حرف می زد به حسن آنچه نباید می زد

 

روزی افطار برای پسر فاطمه برد

با لب تشنه حسن جرعه ای از آب که خورد

 

ناگهان دید که دارد جگرش می سوزد

آنچنان زهر اثر کرده سرش می سوزد

 

زهر در جان حسن داشت تلاطم میکرد

و نفس راه خودش را به گلو گم می کرد

 

سرخ شد طشت صدا زد جگرم را ببرید

به در خانه زینب خبرم را ببرید

 

چشم بر هم زد و بالای سرش زینب بود

بیشتر آنکه شده خون جگرش زینب بود

 

کس نفهمید که عمرش به چه منوال گذشت

سوخت زینب ز غمش سوخت و ده سال گذشت

 

کربلا هم به سر پیکر بی سر آمد

نالهء "أنت أخی" از جگرش درآمد

 

وای بر کوفه در این دشت تو مهمان بودی

جگرم سوخت تو رفتی ولی عطشان بودی

 

در دلم مثل حسن غصه و غم ریخته ای

چه شده با تن تو از چه به هم ریخته ای؟

 




موضوع: شهادت امام حسن(ع)،  مدح و مناجات با امام حسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1398/07/13 | 01:31 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-مدح


ما شیعه ی  آل مـرتضـائیم هـمـه

از خـاک بقـیـع و کـربلائیم هـمـه

یک عمر اگر شور حسینی داریم

 مـدیـون امـام مجـتبـائیم هـمـه




موضوع: مدح و مناجات با امام حسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1398/07/13 | 01:30 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-شهادت


ای طشت یاریم‌ بده دیگر بریده ام

این زهر  را به قصد شفایم چشیده ام

 

کم سن و سال بودم و پیری به من رسید

مانند شمع قطره به قطره چکیده ام

 

راضی به مردنم که نبینم‌ مغیره را!

من‌ ناز مرگ‌ را به دل و جان خریده ام

 

عمری ز کوچه رد شدم و سوخت صورتم!

کوچه‌ نرفته ای‌ که‌ بدانی چه دیده ام

 

نامحرمی به مادر من حرف تند زد

جایی نگفته ام که چه حرفی شنیده ام!

 

سنگین‌ شدست گوش حسن مثل مادرم

آزرده از صدای بلند کشیده ام!

 

ناموس مرتضی به کمک احتیاج داشت

فریاد زد حسن! کمکم‌ کن خمیده ام!

 

این تنگی نفس اثر زهر کینه نیست

از کوچه تا به خانه فراوان دویده ام




موضوع: شهادت امام حسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1398/07/13 | 01:29 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-شهادت


خنده بر این لب آزرده کجا می آید

نفس از سینه اگر رفت چرا می آید؟

 

زرهم کو که بپوشم بروم تا مسجد؟!

دارد از ماذنه انگار صدا می آید

 

دوستانم به دوتا کیسه درهم رفتند

ناله غربت من تا به خدا می آید

 

آتش جان مرا چاره به جز آتش نیست

زهر پیش نظرم مثل دوا می آید

 

لخته خون ها همگی از دهنم میریزد

وسط طشت بلا پشت بلا می آید

 

اول کودکی ام زار  شدم پیر شدم

گر به دستم همه ی عمر عصا می آید

 

پیر آن کوچه ی باریک که راهش سد شد

جلوی چشم ترم خاطره ها می آید

 

باز انگار که یک سایه به چشمم خورده

باز انگار غریبه سوی ما می آید

 

باز انگار که حوریه میوفتد به زمین

بروی چادر پاکش رد پا می آید

 

با چه وضعی به عقب میرود و می افتد

دو قدم مادر زارم جلو تا می آید




موضوع: شهادت امام حسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1398/07/13 | 01:28 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-شهادت-روضه حضرت زهرا(س)


تنها میان كوچه ها من دیده بودم

مادر زمین افتاد و من ترسیده بودم

 

ترسیده بودم مادرم درجا بمیرد

چون غنچه از طوفان به خود لرزیده بودم

 

از بس كه سنگین خورد سیلی ، روی یاسش

من جای او چون گل زهم پاشیده بودم

 

ضربه به جان خویش قطعاً می خریدم

گر زودتر از مادرم جنبیده بودم

 

یادش بخیر آندم كه بازوی كبودش

مخفی ز بابا نیمه شب بوسیده بودم

 

شد تلخ تر از گریة صد ساله بَهرم

آندم كه ناچار از پدر خندیده بودم

 

با كس نگفتم راز این غم را كه تا حال …

از مادرم این ناله ها نشنیده بودم

 

مثل عصا خود را نمودم تكیه گاهش

اطراف چادر را بر او پیچیده بودم

 

شد انتقام فتح خیبر درب و دیوار

سنگینیِ آن درب را سنجیده بودم

 

گر رازهایم زین جگر افشا نمی شد

روشن نمی شد تا چه حد رنجیده بودم

 

گر كه نمی بردی تو ای تشت آبرویم

تا زیر خاك این رازها پوشیده بودم




موضوع: كوچه بنی هاشم،  شهادت امام حسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1398/07/13 | 01:25 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-مدح و مناجات


جایی که هست عرض ارادت به راحتی

باز است در بروی رعیت به راحتی

 

لب وا نکرده میدهد او حاجت مرا

پس میروم بدون خجالت به راحتی

 

نگذاشته که لنگ بمانم تمام عمر

این است رسم اهل سخاوت به راحتی

 

با خرده نان سفره او عشق میکنم

وقتی که هست منشا برکت به راحتی

 

من با حسن با شاهی دنیا رسیده ام

آقا شدم ز دولت حضرت به راحتی

 

یا محسن بحق حسن کار من گرفت

گفتم حسن رسید اجابت به راحتی

 

جنت تمام،جلوه این قبر خاکی است

بین بقیع رو شده جنت براحتی

 

در اصل کربلا حرم دوامام ماست

عطر حسن رسیده ز تربت به راحتی

 

زیر عبا زره به تنش داشت در نماز

در مجتباست معنی غربت به راحتی




موضوع: مدح و مناجات با امام حسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1398/07/13 | 01:23 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-مدح


عقل دارد سر سودا حسنی بودن را

برگزیده دل شیدا حسنی بودن را

 

مرغ روحم به کمال آمده دریافته از

سیر در عالم معنا حسنی بودن را

 

فاش می گویم و از گفته ی خود دل شادم*

ندهم من به دو دنیا حسنی بودن را

 

گر شوند اهل زمان تشنه به خونم، هرگز

نزنم بر در حاشا حسنی بودن را

 

داده با نغمه ی جانم حسنش پیغمبر

عاشقان، بر همه فتوا حسنی بودن را

 

گر چه عمری است سیه پوش حسینم، از من

می پسندد خود آقا حسنی بودن را

 

در عزای تو دو چشم ترم آموخته از

ماهیان کف دریا حسنی بودن را

 

مادری هستم و از عمق جگر می سوزم

دارم از غربت زهرا حسنی بودن را

 

روی هر قطره ی اشکم به شفاعت خواهی

خود زهرا زده امضا حسنی بودن را

 

*تضمین از شعر خواجه حافظ شیرازی




موضوع: مدح و مناجات با امام حسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1398/07/13 | 01:20 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-شهادت


رنگ سپید رنگ حنای سرت شده است

لب بسته ای و خون دلت ساغرت شده است

 

خطبه بخوان به رقص درآور کلام را

نهج البلاغه مشتری منبرت شده است

 

سرچشمه ی کرامت و لطف کریم ها!

کوثر دخیل گوشه ی چشم ترت شده است

 

از نسل دختر تو امامت ادامه یافت

پیغمبری و فاطمه ات کوثرت شده است

 

من برگ زردی از شجره نامه ی توام

خار و خسی که آمده و نوکرت شده است

 

چشمی که گریه کرده، تو را، یا حسین را

لبریز لطف و مرحمت مادرت شده است

 

قلب حسین پیش تو جامانده در بقیع

قلب حسین مقبره ی اطهرت شده است

 

غیر از ضریح کهنه، ضریح نو حسین

مشتاق پایبوسی خاک درت شده است

 

خون حسین نام تو را دم گرفته است

گودال هم برای تو ماتم گرفته است

 

دردت زیاد بود و برایت دوا نبود

زخمی عمیق تر ز غم کوچه ها نبود

 

دیوار کوچه نیز به تو طعنه میزند

سنگ صبور گفتن آن ماجرا نبود

 

عرش خدا تحمل آن داغ را نداشت

گر شانه ی خمیده ات آنجا عصا نبود

 

اما شهادتین لبت اینچنین سرود

داغی بزرگتر ز غم کربلا نبود

 

روزی شبیه روز حسینت نمیشود

جسمت کبود بود ولی زیر پا نبود

 

رنگ سپید گر چه به موی تو چنگ زد

زلفت به دست باد نبود و رها نبود

 

آخر به دامن پسرت سر گذاشتی

دیگر سخن ز نیزه و طشت طلا نبود

 

غارت زده است چون حسنش را ز دست داد

انگشتری و پیرهنش را ز دست داد 




موضوع: شهادت امام حسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1398/07/13 | 01:17 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-مدح و شهادت


زان لحظه که بر نام حسن جان نظر افتاد

از چهره ی فرسوده ی من پرده بر افتاد

 

از بس که درخشان بُوَد این نام در افلاک

انگار که در عرش معلّی قمر افتاد

 

زیباییِ محض است جمال عَلَوییَش

از شهد دو لب هاش بهای شکر افتاد

 

اولاد علی تک تک شان باب مرادند

اما گذر من به حسن بیشتر افتاد

 

وقتی که حسن هست نیازی به کسی نیست

افسار نبردی به دو دستش اگر افتاد...

.

..چون جنگ جمل محشر کبری بدهد رخ

از ضربه ی تیغش شتر حیله گر افتاد

...

او مرجع درد است مقاتل همه گفتند

از مادر او پیش نگاهش ثمر افتاد

 

از ضرب لگد بود حسن دید که ناگاه

روی تن مادر وسط شعله در افتاد

 

تنهاش گذارید به غمهاش بسوزد

این زهر دگر چیست به جان جگر افتاد؟

 

این قوم لعین رحم نکردند به نعشش

روی بدنش تیر به جای سپر افتاد

...

در کرببلا قصّه ولی طور دگر شد

بر سینه ی عریان برادر تبر افتاد...

.




موضوع: شهادت امام حسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1398/07/13 | 01:16 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-مدح و شهادت


ای مظهر جمال جمیل خدا حسن

وی "طلعت تو آینهء کبریا" حسن

 

روح نبی، روان علی، قلب فاطمه

گیرد به یک اشارۀ چشمت صفا حسن

 

گویی که از لب تو عسل خورده مصطفی

از بس که داده بوسه دهان تو را حسن

 

وقتی که جای دست خدا می‌شوی سوار

حیف است پا نهی به سر چشم ما حسن

 

از کائنات نغمۀ آمین شود بلند

دست تو تا بلند شود بر دعا حسن 

 

باید رسول و حیدر و زهرا شوند گوش

تا ذات حق برای تو گوید ثنا حسن

 

آل نبی تمام کریمند و تو شدی

مشهور در کرامت و لطف و عطا حسن

 

خلقند میهمان و تویی میزبان خلق

ملک وجود آمده مهمان سرا حسن

 

روزی که نیست روز تو باشد کدام روز؟

جایی که نیست خاک تو باشد کجا؟ حسن

 

صلح تو کرد روز معاویّه را سیاه

صبر تو داد دین خدا را بقا حسن

 

صبر و ثبات و صلح تو گردید از ازل

بنیانگذار نهضت کرببلا حسن

 

یک جلوه از فروغ تو ماه است و آفتاب

یک صحنه از بقیع تو ارض و سما حسن

 

گرد حریم تو که درش بسته روز و شب

صف بسته اند سلسلهء انبیا حسن

 

وهابیان به زائر تو راه بسته‌اند

سد می‌کشند دور مزار تو، یا حسن

 

بیچاره‌های کوردل پست، غافلند

دارالزیارۀ تو بوَد قلب ما حسن

 

از ماهیان بحر الی ساکنان عرش

گریند در غم تو به صبح و مسا حسن

 

ای چشم غیر بر کرمت! با کدام جرم

دشنامها شنیده ای از آشنا حسن

 

آن خواست دست بسته برد سوی دشمنت

این یک فشرد بر روی پایت عصا حسن

 

این غم کجا برم که به منبر خطیب پست

دشنام داد بر پدرت مرتضی حسن

 

این غم کجا برم که ترا یار آشنا

گردید مار و کشت به زهر جفا حسن

 

از فرط تیر تا تن و تابوت شد یکی

قد حسین مثل کمان شد دوتا حسن

 

دست بریدۀ پسر کوچکت بس است

بر دستگیری از همهء ماسوا، حسن

 

گر قاسمت به عرصۀ محشر قدم نهد

بهر نجات خلق کند اکتفا حسن

 

هر گوشه روز حشر، دراز است سوی تو

دست هزار «میثم» بی دست و پا حسن




موضوع: شهادت امام حسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1398/07/13 | 01:14 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-شهادت


نه بوی مُشک نه چون بوی نافه ی خُتن است

نه بوی یاسمن است این نه بوی یاس من است

 

نه بوی چادر خاکی نه عطر آن گودال

بقیع روضه ی مکشوف کوچه و زدن است

 

برای گریه بر این صحنه یا که دیدارش

میان هر مژه با چشم جنگ تن به تن است

 

به جز بقیع که در اشک نیز می سوزیم

همیشه گرمی آتش دلیل سوختن است

 

کسی که دست به سینه است توی کرب و بلا

چگونه است که پیش تو دست بر دهن است؟!

 

غریب کیست کسی که هنوز بی حرم است؟

و یا کسی که به هنگام مرگ بی کفن است؟!

 

غمش ز جنس حسین است هرکه مظلوم است

حسن تر است کسی که غریب در وطن است

 

خراب هم که نباشد به اعتقاد من

تمام غربت اینجا به خاطر حسن است!




موضوع: شهادت امام حسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1398/07/13 | 01:13 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-مدح و شهادت


من سفیر پسر فاطمه ناموس خدایم

در دل شام چراغ دل مصباح هدایم

گر چه بین اسرا از پدر و عمّه جدایم

تا صف حشر پیام آور خون شهدایم

غنچه کوچک و نورسته ای از گلبن عشقم

زینب دیگری از کرب و بلا تا به دمشقم

 

شام شام آمده از آه دل سوختۀ من

مهد توحید بود دامن افروختۀ من

عشق و ایثار و وفا تربیت آموختۀ من

جود و احسان و عنایت بود اندوختۀ من

گر چه در گوشه ویرانه غریبانه نشستم

گره خلق خداوند شود باز به دستم

 

گاه گردیده پدر شیفتۀ گفت و شنودم

گاه با گردش چشمم دل عبّاس ربودم

گاه با مهر رخم ماه بنی فاطمه بودم

گاه زینب زده گلبوسه به رخسار کبودم

جامه ام پاره و خود دخت کریم ابن کریمم

خوش تر از فرش سلیمان بود این کهنه گلیمم

 

من زبان علی ئ معجزۀ فاطمه دارم

کنج ویرانه ام و جای به قلب همه دارم

با خدا گرم مناجات و به لب زمزمه دارم

دخت شیرم نه ز رو به صفتان واهمه دارم

شیر دخت پسر شیر خدا دختر شیرم

مشمارید در این گوشۀ ویرانه حقیرم

 

عرش توحید ز سرو قد من قائمه دارد

دور بیدادگر از داد دلم خاتمه دارد

اشگ مظلومی من موج به چشم همه دارد

چادر خاکی من بوی خوش فاطمه دارد

من و قد خم و گیسوی سفید و رخ نیلی

صورتم صورت زهرا شده از ضربت سیلی

 

عمّۀ کوچک سادات جهان زینب ثانی

غنچۀ نورس زهرا گل رعنای خزائی

ای لبت کوثر قرآن و رخت سبع مثانی

ای گدای در ویرانۀ تو عالی و دانی

حیف باشد که تو در گوشه ویرانه بمیری

دل شب اشگ بریزی و غریبانه بمیری

 

حیف حیف از تو که غسّاله بشوید بدنت را

یا در آرند دل شب ز بدن پیرهنت را

یا که در گِل بگذارند گُل یاسمنت را

دفن کردند نهانی شب تاریک تنت را

توز سوز تا به قدم آینۀ فاطمه هستی

دل شب دفن شدی تا که ندانند که هستی

 

تو به ویرانه ای امّا گل گلزار حسینی

نه گرفتار عدو بلکه گرفتار حسینی

دیده بستی ز همه عاشق دیدار حسینی

ما عزدار توایم و تو عزادار حسینی

چشم «میثم» به تو و لطف و عطا و کرم توست

هر کجا هست، دل سوخته اش در حرم توست

 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1398/07/12 | 03:31 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


خوابم نمیبَرد که   دستِ تو بالشم نیست

بابا یتیم یعنی   دستِ نوازشم نیست

 

باید بگیرم امشب   دیوار را نیاُفتم

عمه حواس جمع است   اینجاست تا نیاُفتم

 

حتی توانِ ماندن   از بالِ من نیاید

گفتی به زجر دیگر   دنبالِ من نیاید

 

من دوست دارم این را   این زخم را که اینجاست

رَدّی که بر رُخم هست   نقشِ عقیقِ باباست

 

دیدم چقدر رویَت   تغییر کرده بابا

دیدی چه با گلویم   زنجیر کرده بابا

 

از رویِ بام وقتی   تکبیر را کشیدند

وقتی به گردنم بود   زنجیر را کشیدند

 

بابا تمام کردند   وقتی غذایشان را

انداختند پیشم    نان خُشکهایشان را

 

کوچکتر از من اینجا   این دختران ندیدند

دائم بلند کردند   بر من صدایشان را

 

من رویِ خاک بودم   تو رویِ خاک بودی

زحمت به خود ندادند   هر بار پایشان را...

 

انگار می‌شود خوب   خون زخمهای زنجیر

وقتی که عمه بوسید   آرام جایشان را

 

من روسریِ خود را   محکم گرفته بودم

در مجلسی که دیدم   هر بی حیایشان را

 

دندانِ تو که اُفتاد   لبهایِ من تَرَک خورد

لبهای تو که خون شد   کردم هوایشان را

 

بابا سرت زِ نیزه   هرجا که گشت اُفتاد

حتی میانِ مجلس   از رویِ طشت اُفتاد

 

پیشِ لبانِ خُشکَت   آن کَس که آب میریخت

دیدم کنارِ طشت است   وقتی شراب میریخت

 

ما بارِ شامیان را   بر دوش خسته بُردیم

با ما عمو نبود و    چوبِ حراج خوردیم

 

برخاست گرد و خاکی   تا نیزه خورد بر خاک

دیدم عمویِ خود را   با نیزه خورد بر خاک

 

این خار‌ها بزرگ‌اند   رفتیم و بی هوا رفت...

از رویِ پا در آمد   خاری که زیرِ پا رفت

 

سنگی به سویم آمد   اما به زینبت خورد

اُفتاد پیشِ پایم   سنگی که بر لبت خورد

 

خاکسترِ تنوری   مویِ تو را گرفته

این سنگِ بی مُرُوَت   بویِ تو را گرفته

 

 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1398/07/12 | 03:11 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

استکبار ستیزی-مرگ بر آمریکا


کانون جنایت و شرر ، آمریکا

شیطان بزرگ ومهدشر،آمریکا

یادت نروداصل برائت اینست

تا لحظه مرگ ، مرگ برآمریکا

***

باطل متزلزل است وحق پابرجاست

این وعده حقّ وسنّت پاک خداست

امروزحسین حق طلب، ایران است

امروز یزید این جهان ، آمریکاست




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1398/07/12 | 03:10 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


یه باغچه گُل با ساقه ی شکسته

خرابه و مخدرات خسته

بعد تو ما یه روز خوش ندیدیم

قسم به هر نافله ی نشسته

 

نیستی شده کُنج خرابه خونه‌م

دخترا میزنن زخم زبونم

بذار بگن "بابات تو رو نمیخواد"

دوسِت دارم، دوسم داری، میدونم

 

چقد صدا زدم "بابا کجایی؟"

سخته توو صحرا گم شدن خدایی

من که اصن شمرو حلال نکردم

زجرو حلال نکن تو هم بابایی...

 

قصّه ی غصّه هام نداره آخر

حق بده تاره چشم دائماً تر

اما بابا سوی چشامو کم کرد

ضربه ی بی هوای سیلی بیشتر

 

سیلی زدن به صورت منی که

توو شهرمون بهم میگن ملیکه

خیلی برای عمه جون دعا کن

توو درد تک تکه ماها شریکه

 

برمیدارم فاصلمونو تا تو

باید ببینی حال خواهراتو

آوردنت تا پیش عمه با من

بردن من از این خرابه با تو

 

محاسنت رو کی به خون کشونده؟

خاک یتیمی رو سرم نشونده؟

عیبی نداره دستاتو نداری

مویی واسه شونه شدن نمونده

 

بریم یه جایی که گِله نباشه

بین من و تو فاصله نباشه

هرجایی پیشم باشی خوبه اما

بریم یه جا که حرمله نباشه... 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1398/07/12 | 03:08 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


دخترت غرقِ در بلا شده است

قدّم از ظلمشان دوتا شده است

 

شهرشان رنگ و رو گرفته پدر

روی دستانشان حنا شده است

 

اهل بیت رسول را زده اند

مزد جدم چه خوب ادا شده است

 

سهم تو سنگ تیز از روی بام

سهم من فحش و ناسزا شده است

 

ریخت دندان شیری ام بابا

دهنم لال و بی صدا شده است

 

این چه وضعیست؟! آبرویم رفت!

رخت هایم چه نخ نما شده است

 

چشم وا کن ببین که ناموست

وارد مجلس غِنا شده است

 

چند روزی ندیدمت ، چه عجب

دامنم غرق در طلا شده است

 

باورم نیست این همان سر توست

حنجر تو جدا جدا شده است




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1398/07/12 | 03:06 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-مدح و شهادت


قرآن چه باشد؟ اول و آخر رقیه

اسلام احمد چیست؟ سرتاسر رقیه

سیر و سلوکش رفته بر حیدر رقیه

معراج ما باشد توسل بر رقیه

 

یک دم نشد با رب گسسته اتصالش

زهراست پیدا و نمایان از خصالش

با آیه آیه جلوه های هر سه سالش

تطبیق شد بر سوره ی کوثر رقیه

 

نامش معطر می کند صحن دهان را

درس ولایت می دهد سینه زنان را

رد می کند هر منزل از هفت آسمان را

بر شانه ی عباسِ آب آور، رقیه

 

بر داغ او اهلِ مناسک گریه کردند

ذاتِ الهی با ملائک گریه کردند

آل عبا بر او یکایک گریه کردند

مرثیه خوان تا گفت بر منبر رقیه

 

یاسِ سه ساله، رنگ و بوی لاله دارد

هر کس که رویش دید، آه و ناله دارد

خیلی سوال از عمه اش، غساله دارد

رنگین کمان پیداست ازچه در رقیه؟!

 

با این همه زخمی که مانده در وجودش

با این همه دردسرش، وقتِ سجودش

با این پرِ زخمی و با روی کبودش

شد وارثِ ارثیه ی مادر رقیه

 

آن قدر، سنگِ شامیان بر ابرویش خورد

آن قدر، بر روی زمین با زانویش خورد

آن قدر محکم، ضربِ پا بر پهلویش خورد

مثل گلی در شعله شد پر پر رقیه




موضوع: حضرت رقیه(س)،  ولادت حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/07/11 | 02:29 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


امشب به شام شام مرا آفتاب برد

کوه غمی که سینه من داشت آب برد

 

به به ببین که آمده اینجا به دیدنم!

با سر رسیده سر بگذارد به دامنم

 

خوش آمدی عزیز دل غم کشیده ام

پایت کجاست تا بگذاری به دیده ام؟!

 

گریه به روز و حال سیاهم نکن پدر

آشفته ام عجیب! نگاهم نکن پدر

 

آرام باش حال مرا بدترش نکن

هرچه شنیده ای ز کسی باورش نکن

 

بعد از تو روزگار من و عمه خوب بود

یادت که هست دمدمه های غروب بود؟!

 

سجاده ی نماز من اصلا لگد نشد

مردی بزور از وسط خیمه رد نشد

 

پوشیه های اهل حرم را کسی نبرد

چادر نماز قیمتیم را کسی نبرد

 

اصلا که گفته زجر مرا زجر داده است؟

باور نکن!که حرف بقیه زیاده است

 

زجر آنقدر هوای مرا بین دشت داشت

آرام آمد و بروی ناقه ام گذاشت

 

حرف قشنگ به من معصومه کم نزد

من گم شدم ولی به سرم داد هم نزد

 

زد ابرویم شکست حواسش به من نبود

اهل شراب و دختر بی کس زدن نبود

 

دراین مسیر تشنه نبودیم آب بود

بابا غذای ماهمه مرغ و کباب بود

 

لاغرشدم؟بخاطر روزه گرفتن است

خون مردگی چشم من از گریه کردن است

 

در کوفه حس ما همه حس غرور بود

شکرخدا که چشم بد از ما بدور بود

 

وقتش شده ز شام بگویم ولی چه سود

خیلی خلاصه جان دلم!شام بد نبود..

 

القصه خوبی و خوشی من تمام بود

پیری من بخاطر هجر امام بود

 

آمین بگو دعای مرا سایه سرم

ای کاش کربلا بشود دفن پیکرم

 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/07/11 | 02:24 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


پیر شد! از حال او بابا خبر دارد فقط

در دلِ بی طاقتش داغ پدر دارد فقط

 

با مشقّت راه می رفت و امان از آبله

از غم این ماجرا صحرا خبر دارد فقط

 

راه، طولانی و تیغِ آفتاب و در دلش

اضطرابِ تازیانه بیشتر دارد فقط

 

اکثراً دستِ بزن دارند و با دلواپسی

چشم هایی خیره سمت دور و بر دارد فقط

 

بیشتر اهل کمینند و تمام راه را-

واهمه از حمله هایِ پشت سر دارد فقط

 

جای سیلی سرخ بود امّا دوباره می زَدَش

زجر(لع) زجرش داده! دائم دردسر دارد فقط

 

گریه میکرد و حرامی بُرد پیشِ او گذاشت

غرقِ خون! در تشت! بابایی که سر دارد فقط

 

دید و قدری درد دل کرد و سپس از حال رفت

عمّه زینب(س) از غمش خونِ جگر دارد فقط!




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/07/11 | 02:22 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)مناجات-شب سوم


عاشق گمراه را یاد تو جانان کافیست

سینه سوخته را ناله سوزان کافیست

 

بهر راضى شدن مادر زارت زهرا (س)

لحظه اى زمزمه ذکر حسین جان کافیست

 

کربلائى شدن ما به خدا آسان است

روضه اى کوته و یک دیده گریان کافیست

 

گریه شیرازه خون باشد و تسکین قلوب

قطره اش بهر دواى غم دوران کافیست

 

چون که سر چشمه اشک از دل پر درد بود

به تسلاى غم قلب پریشان کافیست

 

گر که با لطف تو از دل حجب نور رود

صحنه داغ تو بر دادن هرجان کافیست

 

هر کسى دیده خودش صحنه یک قتلى را

روضه نه هر غم تو یاد عزیزان کافیست

 

دختر از دور اگر بوسه فرستد بر نى

بهر تکریم لب قارى قرآن کافیست

 

بهر زخمى شدن آبله پاى نحیف

یک اشاره ز سوى خار مغیلان کافیست

 

حیف؛ سر بى بدن آمد که به یک پنجه ناز

بهر شانه شدن موى پریشان کافیست




موضوع: مدح و مناجات با امام حسین(ع)،  حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/07/11 | 02:20 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


جبین بر زخم و رخسارت به خون بخشیده زیبایی

غبـار از عـارضت شستم، ولی با اشک تنهایی

 

لبت از تشنگی چون شیشه ی قلبم ترک خورده

عجب دارم که چشمت باز هم مانده است دریایی

 

لوای صبر بر دوش و سرشک سرخ در چشمم

کنم جـای عمـو بـر تـو علمـداری و سقایی

 

چراغم دل، غذایم گریه، زلفم فرش و سر مهمان

تعـالی الله از این مهمانی و از ایـن پـذیرایی

 

نمی‌گویم چه شد بر دخترت آنقدر می‌گویم

که جسمم زینبی گردیده، رویم گشته زهرایی

 

ببر ای باغبان امشب گل خود را به همراهت

کـه پـامال خزان گردیده در فصل شکوفایی

 

به خود گفتم طواف آرم به دورت، لیک معذورم

نه چشمم راست بینایی، نه پایم را توانایی

 

توانـاییِّ پایـم بـا دویـدن رفت از دستم

نوازش‌های شمر از دیده‌ام بگرفته بینایی

 

زهجرانت نخوابیدم ولی ممنونم از زینب

که بالای سرم بـا نام تو می‌گفت لالایی

 

به روز حشر چون بخشد خدا او را به مولایش

گناه «میثم» و عفو خدا باشد تماشایی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/07/11 | 02:10 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


به جرم اینکه ندارم پدر زدن مرا

شبیه مادرِ در پشتِ در زدن مرا

 

خبر نداشتم این ها چقدر نامردند

خبر نداشتم و بی خبر زدند مرا

 

خدا كند كه عمویم ندیده باشد، چون

پدر درست همین دور و بر زدند مرا

 

پدر، وقت غذا تازیانه می آمد

نه ظهر و شام كه حتی سحر زدند مرا

 

سرم سلامت از این كوچه ها عبور نكرد

چقدر مثلِ تو ای همسفر زدند مرا

 

چه بینِ طشت، چه بر نیزه ها زدند تو را

چه در خرابه، چه در رهگذر زدند مرا

 

چه چشم زخم، چه زخمِ زبان، چه زخمِ سنان

اگر نظر كنی از هر نظر زدند مرا

 

فقط نه كعبِ نِیّ و تازیانه و سیلی

سپر نداشتم و با سپر زدند مرا

 

پدر من از سرِ حرفم نیامدم پائین

پدر پدر گفتم هر قَدر زدند مرا

 

مگر به یادِ كه افتاده اند دشمن ها

كه بینِ این همه زن بیشتر زدند مرا؟

 

زدند مادرتان را چهل نفر یكبار

ولی چهل منزل صد نفر زدند مرا

 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/07/10 | 05:59 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-مناجات اول مجلس


پای غم تو آه ، خداهم گریسته

همراه با پیمبر اکرم گریسته

 

قطعا غریق بارش باران لطف توست

چشمی که در عزای تو نم نم گریسته

 

یعقوب صد برابر یوسف نه.. صدهزار

خون گریه کرده است و از این غم گریسته

 

رحمت به دیده ای که برای غمت حسین

پای لهوف و پای مقرم گریسته

 

نوکر برای آن بدن نامنظمت

هرشب میان روضه منظم گریسته

 

روضه پس از تو روضه ناموس بود پس

هر کس که شد برای تو مَحرم گریسته

 

آقا ببخش پای غم و درد خواهرت

نوکر اگر نمرده ، اگــر کم گریسته




موضوع: مدح و مناجات با امام حسین(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/07/10 | 05:48 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 521 ::      ...   4   5   6   7   8   9   10   ...  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو