حضرت زهرا(س)-کلبه احزان


گفته‏اند این خبر ارباب عقول

 كه چنین آمده در حال رسول

چون كه شمع دل از این خانه برفت

 بر هوا دود ز پروانه برفت

عالمى از غم او محزون شد

 حضرت فاطمه بس دل خون شد

بس كه از فاطمه دل سوخته بود

 یثرب از ناله‏اش افروخته بود

نالۀ فاطمه بگداخت بسى

 كارها را به هم انداخت بسى

زین مصیبت همه اشباه رجال

 به على شكوه كنان پر ز ملال

همه گفتند كه گشتیم ملول

 بس كه نالیده در این شهر بتول

نیست گر پیرو قانون زهرا

 مردم آزارى این شهر چرا؟

همه گفتند بگو با زهرا

 روزها گریه كند یا شبها

تا دل فاطمه آشفته شده

 خانه‏هامان همه آشفته شده

حرف بر حضرت صدیقه رسید

 پاى از دامن آن شهر كشید

گفت گر اشك نریزم چه كنم؟

 با عدو گر نستیزم چه كنم؟

كوهها یار سزاوار منند

 شهدا محرم اسرار منند

چون سخن از شرر آهم رفت

 به سر قبر عمو خواهم رفت

تا بگویم ستم ظالم را

 مى‏زنم ناله بنى هاشم را

صبح زهرا چو ز یثرب مى‏رفت

 رجعتش تا دم مغرب مى‏رفت

ساكن كلبه احزان شده بود

 همدم كوه و بیابان شده بود

آب شد در ره آن خاك، تنش

 سوخت رخسار حسین و حسنش

سایبانى كه على ساخته بود

 دشمن از كینه‏اش انداخته بود

گریه بانگى است كه عالم‏گیر است

 گریه گر گریه بود شمشیر است




موضوع: منع گریه و بیت الاحزان، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1394/12/14 | 09:43 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت زهرا(س)-بستر-کلبه احزان


از چشم های بچه ها دنیا بیاُفتد

وقتی که در بستر تنِ بابا بیاُفتد

بابا که بیمار است بیمار است دختر

بابا نباشد از غذا حتیٰ بیاُفتد

دختر که بی بابا شود باید بدانی

پیش از تمام بچه ها از پا بیاُفتد

از دستمالی که سرش بسته است زینب

امید دارد این تبِ بالا بیاُفتد

وقتی که شانه می زند می میرد از درد

وقتی که او پا می شود مولا بیاُفتد

پیداست تا پیشِ بقیع رَدِ مسیرش

از قطره خونی که در این صحرا بیاُفتد

بر شانه یِ دو کودکش می آید اما

یا خم شود از درد پهلو یا بیاُفتد

خاکِ مزارش را به سر می ریزد ای داد

آنقدر می گرید خودش آنجا بیاُفتد

مانند آن در ، سایبانش را شکستند

تا سایبانش بر سرِ آنها بیاُفتد

طوری زمین خورده که پلکش وانگردد

طوری زدندش تا به رویش جا بیاُفتد

در شام هم می گفت دختر بچه بابا

ای کاش راهت یک سحر اینجا بیاُفتد

باید توقع داشت پهلویی نماند

 وقتی که دختر زیر دست و پا بیاُفتد

وقتی که دستش می رود جای دو چشمش

حَق می دهی این طفلِ نابینا بیاُفتد

تا سنگ فرشِ کوچه های شام را دید

دلشوره دارد از سَرِ نِی ها بیاُفتد

با تاب خوردنهایِ نیزه گفت عمه

آنقدر اینجا می زنندش تا بیاُفتد

بابا گذشت از من دعایی کن مبادا

دست کسی بر گیسویی تنها بیاُفتد

هر بار می بیند تنش را عمه جانش

بد جور یادِ مادرش زهرا بیاُفتد 




موضوع: وصیت و بستر شهادت،  منع گریه و بیت الاحزان، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1394/12/2 | 02:38 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.