امام زمان(عج)-مناجات محرمی –شب سوم


سلام بر تو امامی که نفسِ تطهیری

سلام بر تو که چون رحمتی، فراگیری

سلام بر تو زمانی که غرق طاعاتی

سلام بر تو زمانی که روزه می گیری

بدون شمسِ پر از خیر و برکت رویت

به ما رسید عجب روزگار دلگیری

گذشت و چشم به راهت جوانی ام طی شد

نیامدی و رسیده است موسم پیری

نشد مقدمه سازِ ظهورتان باشم

منِ خراب دعایم نداشت تأثیری

چقدر گریه و توبه به جای من کردی

حلال کن که نکردم هنوز تغییری

من از زمان ورودم به قبر می ترسم

بیا و ناجی من شو در آن سرازیری

اجازه هست کمی از زبان عمه یتان

بخوانم از غم ویرانه و زمینگیری؟!

***

پدر شبی که رسیدی برای من قدر است

رقم زده است برایم خدا چه تقدیری

ببخش این همه امشب به لکنت افتادم

ببخش از رخ سابق نمانده تصویری

به تابِ زلف تو دستم نمی رسد دیگر

شکسته بازوی من در میان درگیری

بدون هیچ دلیلی مرا کتک زده اند

بدون هیچ دلیلی و هیچ تقصیری




موضوع: مناجات محرمی با امام زمان (عج)،  حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1398/06/11 | 07:17 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


رفتی و بعد از تو این ایام‌ خیلی بد گذشت

آه بابا کربلا تا شام خیلی بد گذشت

جای خوبی های پیغمبر فقط ما را زدند

بر من و دیگر ذوی الارحام خیلی بد گذشت

روی نی قرآن تلاوت کردی و طعنه زدند

پای نی ای حجه الاسلام خیلی بد گذشت

دست در دست  پدرها دختران می آمدند

زندگی بر من بر این ایتام خیلی بد گذشت

عمه جان گرچه حواسش بود هر لحظه ولی..

آه بی بابام بی بابام خیلی بد گذشت 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1398/06/11 | 03:55 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


گریه کردم گریه دارم مثل رود جاریم

یک نفر هم نیست اینجا تا دهد دلداریم

تا توقف میکنم از پشت با پا میزنند

بعد تو محکوم بر این رفتن اجباریم

گاه چوب نیزه از شلاق دردش بدتر است

آنقدر زد به تنم لبریز زخم کاریم

من همان یک بار خوابیدم برایم کافی است

از نگاه زجر میترسم پر از بیداریم

نیست واضح صحبتم دندان ندارم عفو کن

مشت محکم خورده ام در وقت گریه زاریم

باورش سخت است میخواهند تحقیرم کنند

باورش سخت است بین عده ای بازاریم

دختران بابای خود را هی نشانم میدهند

جان بابا نیمه جان از این یتیم آزاریم

یک طبق آمد غذا آورده اند!اما چرا

بوی تو دارد غذای سفره ی افطاریم؟!




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1398/06/11 | 03:51 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


من گلم از ساقه جدا مانده ام

تشنه ی یک جرعه وفا مانده ام

عمه کجا می روی آهسته تر

من عقب قافله جا مانده ام




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1398/06/11 | 03:46 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


آنقدر ناله زدم تا که طبق سر آورد

آنقدر گریه شُدم تا سَرت آخر آورد

دیشب عمه چقدر گریه کنارم می‌کرد

تا که از شانه‌یِ من مویِ مرا در آورد

باز در گوشه‌ی ویرانه رُبابت غَش کرد

باد از نیزه که بویِ علی‌اصغر آورد

تازه آموخته بودم که بخوانم لالا

تازه دلخوش شده بودم که برادر آورد

هرکه از دستِ تو با اهل و عیالش نان بُرد

رفت و نان خشک برایم دو برابر آورد

ماکه مدیون همان مردِ مسیحی هستیم

سرِ خاکستری‌ات بُرد و مُعطر آورد

آمدی حیف تو را تشتِ شرابش انداخت

چه بلایی به لبت چوبِ ستمگر آورد

خیزران بود و تو بودی و مُکرر دیدم

که چه‌ها بر سرِ دندان تو آخر آورد

روسری‌هایِ مرا یک به یک آتش سوزاند

خوب شد با خودش عمه دو سه معجر آورد

زجر آنقدر مرا زد نفَسش بند آمد

تا تلافیِ عمو را سرِ من در آورد

 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1398/06/11 | 03:41 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


در راه مانده ایم ، ولی روبراه نَه

داریم سنگ و خاک ولی سرپناه نَه

در روز مشکل است ببینم شب آمدی؟

یعنی که چشم مانده برایم  نگاه نَه

مویم سیاه بود ولی معجرم سپید

مویی سپید پُر شده مویِ سیاه نَه

از عمد میزدند مرا مثل مادرت

بابا درست زد به لبم اشتباه نَه

در کوچه شعله ریخت و راهِ فرار داشت

من حاضرم به کوچه روم خیمه‌گاه نَه

از ناقه هم می‌اُفتی اگر ، نیمه شب نیاُفت

از ناقه هم می‌اُفتی اگر بِین راه نه

گفتند کودک است ولی دردسر شده

گفتند بچه است ولی بی گناه نه

گفتند دختر است از او کار میکشیم

گفتند میزنیم که گفت  عمه  آه  نه

آنشب مرا زدند ولی عمه شد سیاه

سهمش شده همیشه همین گاه گاه نه

از تازیانه و سپر و خیزارن و خار

من زنده‌ام هنوز ولی تا پگاه نه

خوابم گرفته است بگو شانه‌ات کجاست

من را بِبر کنار خودت قتلگاه نه




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1398/06/11 | 03:37 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


آوردمت اینجا سر بابا به سختی

آخر رسیدم من به تو اما به سختی

این روزها خیلی سرت بابا شلوغ است

انقدر ها که می شوی پیدا به سختی

گاهی به نیزه گاه در طشت طلایی

یک شب بیا و بگذران با ما به سختی

بوی غذای هر شب همسایه هامان

آزار داده کودکانت را به سختی

یادت می آید که چگونه می دویدم

عمه عصایم می شود حالا به سختی

چشمان من رو به سیاهی می رود حیف

ای سرجدا می بینمت اینجا به سختی

از آن شب زجرآور صحرای غربت

بالا نمی آید نفس الا به سختی

من گم شدم ای کاش پیدایم نمی کرد

می لرزم از کابوس آن صحرا به سختی

دور از نگاهت بی هوا با قصد کشتن

تا پای جان میزد مرا بابا به سختی

ما را به نام خارجی ها می شناسند

بی زارم از این نامسلمانها به سختی

از کوچه های سنگ دل های شامی

در برده ام این جان زخمی را به سختی

از بس سرم دستم دهانم درد دارد

بی تاب رفتن گشته ام بی تاب سختی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 03:15 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت-دودمه


با توسل به علمدار نفس می‌گیرم

فاتح شام منم

من خودم رأس تو را یک شبه پس می‌گیرم

فاتح شام منم




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 03:12 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت-دودمه


من به زیرِ پایِ زینب می‌کشانم شام را 

شاه دختِ کربلام

چادرم را می‌تکانم می‌تکانم شام را

شاه دختِ کربلام




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 03:10 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


دختر که بابایی باشه

همه ش دلش پر میکشه

با هر بهونه ای بشه

بابا رو هر روز ببینه

 

دوس داره که شونه کنه

موهاشو با هر بهونه

تا وقتی میاد به خونه

به دل بابا بشینه

 

شونه زدم، اما نشد

گره ها، از هم وا نشد

ببخش اگه زیبا نشد

موهای سوخته همینه

 

تو اومدی، بابا جونم!

میخوام پا شم، نمیتونم

فدا سرت، مهربونم!

غم، توو نگاهت نشینه

 

درسته که نا ندارم

دستامو بالا بیارم

سرتو رو پام می‌ذارم

پیش تو بودن، شیرینه

 

 

درسته زخمیه لبات

درسته خاکیه موهات

درسته خونیه چشات

بازم نگات دلنشینه

 

کاشکی میومدی یکم

زودتر از این، تا که بازم

به دخترای شام بگم

بابای من بهترینه

 

تنگه دلم خیلی زیاد

بگو عمو جونم بیاد

دیگه دلم آب نمیخواد

منو برگردون مدینه

 

تو اومدی، بابا جونم!

میخوام پا شم، نمیتونم

فدا سرت، مهربونم!

غم، توو نگاهت نشینه

 

درسته که نا ندارم

دستامو بالا بیارم

سرتو رو پام می‌ذارم

پیش تو بودن، شیرینه




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 03:08 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


راء، رفعت، راء، رحمت، راء، رضوانِ حسین

راء، رازق، راء، رأفت، راء، ریحانِ حسین

قاف، قدر و قاف، قُدس و قاف، قُرب قلب ها

قاف، قاهر، قاف، قبله، قاف، قرآن حسین

یاء، یاس و یاء، یوسف، یاء، یاقوت یقین

یاء، یاسین، یاء، یکتا، یاء، یزدان حسین

هاء، هیبت، هاء، همت، هاء هستی، هاء، هو

هاء، هامون، هاء، هیزم، هاء، هجران حسین

طورِ نام تو کجا و پای لنگ طبع من؟!

ای کلید منزلِ اسرارِ پنهان حسین

کُلُّکُم نورید اما این چنین فهمیده ام

از همه عاشق تری بین یتیمان حسین

گریه کن تنها تو بودی و پس از تو هیچ کس

یک سر سوزن نشد بی تاب و گریان حسین

از دهانت کنده شد دندان لق شیری ات

تا که با چوب یزید افتاد دندان حسین

حال و روز شامیان را هم پریشان کرده ای

گوشه ی ویرانه با موی پریشان حسین

شام وصلت آنقدر مبهم شده، معلوم نیست

شد پدر مهمان تو یا که تو مهمان حسین؟




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 03:06 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


روح بزرگش دمیده است جان در تن کوچک من

سرگرم گفت وشنود است او با من کوچک من

وقتی که شبهای تارم در انتظار سپیده است

خورشید او می تراود از روزن کوچک من

یک لحظه از من جدا نیست بابای خوبم ببینید

دستان خود حلقه کرده است بر گردن کوچک من

می خواستم از یتیمی ، از غربت خود بنالم

دیدم سر خود نهاده است بر دامن کوچک من

گفتم تن زخمی اش را ، عریانی اش را بپوشم

دیدم بلند است و، کوتاه پیراهن کوچک من

در این خزان محبت دارم دلی داغ پرور

هفتاد و دو لاله رسته از گلشن کوچک من

از کربلا تا مدینه یک دفتر خاطرات است

با رد پایی که مانده است از دشمن کوچک من

دنیا چه بی اعتبار است در پیش چشمی که دیده است

دار الامان جهان را در دامن کوچک من

آنان که بر سینه دارند داغ سفر کرده ای را

شاخه گلی می گذارند بر مدفن کوچک من




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 03:04 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


به غارت برده دشمن دودمانم، دیده ای یا نه؟!

غروب عمر را در آسمانم دیده ای یا نه؟!

همان دُ دختر شیرین زبا بان تُ تو هستم

گرفته آبرویم را زبانم دیده ای یا نه؟!

پدر موی سرم شانه زدن دیگر نمی خواهد

شرر را در میان گیسوانم دیده ای یا نه؟!

شدم سرگرمی خندیدن طفلان این کوچه

دلیل خنده های این و آنم، دیده ای یا نه؟!

هر آن که رد شد از ویرانه با حیرت نشانم داد

ورم کرده سر و چشم و دهانم دیده ای یا نه؟!

دوتایی سنگ ها خوردیم، بابا من تو را دیدم

تو هم من را، بگو تا که بدانم دیده ای یا نه؟!

بیا تا زجر خوابیده بگیرم بین آغوشت

به لب آمد ز هجران تو جانم، دیده ای یا نه؟!

اگر من را پذیرفتی، شهادت را نصیبم کن

صلاحم را به ترکِ آشیانم دیده ای یا نه؟!




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 03:02 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


آفتاب شرفم مظهر توحیدم من

با همین‌سن کمم مرجع تقلیدم من

بخدا لحظه ای از کفر نترسیدم من

لحظه های جا نزدم هرچه بلا دیدم من

در ره عشق چه بی ترسم‌ و بی واهمه ام

آیت الله جلیله نوه ی فاطمه ام

 

گریه ام‌حکمت‌ محض است که گشته سپرم

خم شده قامت لشگر به مصاف جگرم

مثل عمه چه قشنگ است بلا در نظرم

نکند فکر کنی بی کسم و در به درم

من کس و کار حسینم!به لبم این سخن‌ است

سرو سامان همه از سروسامان‌ من‌ است

 

هرچه را غیر حسین بن علی خط زده ام

 رگ‌ هر مفسده را با رگ‌ غیرت زده ام

روی لبهای ستم چوب صلابت زده ام

به رخ زجر لعین سیلی عفت زده ام

حال که چشم تو از وصف مقامات تر است

روضه ام‌ را ز خودم بشنو که دلسوز تر است

 

روز ها چون شب تار است خدا رحم کند

جنگ‌ من یک‌به هزار است خدا رحم کند

قاتلم اسب سوار است خدا رحم کند

کف پایم پر خار است خدا رحم کند

تازیانه به تن من گذر انداخته است

ناقه ی لنگ مرا از کمر انداخته است

 

فاطمه بودم و قنفذ به سراغم آمد

آنقدر تند دویدم که نفس کم آمد

زجر کم بود که یکدفعه سنان هم آمد

به تو تا خیره شدم سیلی محکم‌ آمد

دست سنگین کسی بر رخ من رد انداخت

آنکه انداخت مرا روی شتر! بد انداخت

 

 

سپرش تا به سرم خورد سرم درد گرفت

زد به بازوی من و بال و پرم درد گرفت

به پدر حرف بدی زد جگرم درد گرفت

بشکند پاش الهی کمرم درد گرفت

یاعلی گفتم‌ و با کینه به من سنگ زدند

پیرزن ها همه بر پیرهنم چنگ زدند

 

سر در طشت دلم‌ را گل آتش میکرد

عمه از پشت ستون داشت نگاهش میکرد

خیزران حال مرا سخت مشوش میکرد

و رباب از غم این منظره هی غش میکرد

حق بده خواهرم اینقدر حزین و زار است

مست ها صحبتشان صحبت خدمتکار است




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 03:00 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


كسى نبود بپرسد چه چیز كم دارى

به قلب كوچكت آیا تو نیز غم دارى؟

كسى نبود بپرسد كه از كدام گناه

نشان سیلى از آن دست پر ستم دارى

یكى به طعنه میان حرامیان مى گفت

تو چند ساله اى اینگونه  قد خم دارى ؟

سرم كه رفت به دامان مادرت مى گفت

چقدر خار در این پاى پر ورم دارى

مسیر سرخ نگاهت به عالمى فهماند

هواى دختر خود را به نیزه هم دارى

اگر چه رفته علمدار لشكرت غم نیست

كه عمه بعد عمو مى كند علمدارى 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:57 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


مگر که منتظر یک خبر نبودی تو

مگر که منتظر تشت سر نبودی تو

تو که ستاره ترینی در این خرابه، چرا

شب فراق تو بودی، سحر نبودی تو

بگو به خیل نفهمان که اصل کرب و بلا

نمی رسید به جایی اگر نبودی تو

خمیده، دست به پهلو، سه ساله بانویی

چگونه فکر کنم پشت در نبودی تو

چهار تیر سه شعبه به دست حرمله بود

هزار شکر که اصلا پسر نبودی تو

صفر رسید پدر جان و تازه فهمیدم

دروغ بوده و اصلا سفر نبودی تو

به دست سنگ سرم را نشانه رفت کسی

گمان کنم سر آن رهگذر نبودی تو

تو را به من که ندادند با غضب گفتم

به نیزه دار؛مگر که پدر نبودی تو؟




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:52 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


کم ندیدم ز اهل شام آزار...

همه اش یک طرف ولی بازار...

جای اهل و عیال حیدر نیست

شدم اینجا ز زندگی بی زار




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:49 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


گر یتیمم،سه ساله بانویم

یادگار شکسته پهلویم

با همه غیرِ عمه اَم قهرم

با کسی دردخود نمیگویم

 

درد ِمن درد ِدوریِ باباست

پدری که غریب و بی همتاست

درد من در سخن نمی گُنجد

دخترم ،دختری که بی باباست

 

شرح این قلب خسته ام سخت است

درد دستان بسته ام سخت است

روی پا ایستادنم با این

دنده های شکسته ام سخت است

 

چون خریدارِ دختری ،پدر است

نازِ طفل مریض،بیشتر است

وای اگر دختری یتیم شود

یا بگویند:اینکه دربدر است

 

اشکِ من مثل رود می آید

خون ز گوشِ کبود می آید

پس کجایی پدر، که عمه بمن

گفت بابات زود می آید

 

آمدی ای پدر،چرا با سر

نیمه شب میهمانیِ دختر!؟

چقدَر پاره است رگهایت

چنگ خورده چرا به این حنجر

 

اینکه بُگسسته، تار و پودِ من است

کاری از دشمنِ یهود من است

پای پُر آبله بتو ،تقدیم

هدیه ام صورتِ کبود من است

 

دلِ من دردِ دل نمی خواهد

گیسوی کَنده ،تِل نمی خواهد

در خرابه دلِ یتیمت ،جز

رفتنِ زیرِ گِل نمی خواهد

 

مُردنِ دخترت تماشایی است

بوسه اَم از سرت تماشایی است

چونکه دِق میکنم کنارِ سرت

گریه خواهرت تماشایی است

 

دخترت عاقبت فدایت شد

کشته و مُردة صدایت شد

با همین انقلابِ گریه شب

تا اَبد بانیِ عزایت شد




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:48 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


راز من و لب هایِ تو معنا شدنی نیست

جز با نفسم، خون ِ تو احیا شدنی نیست

با ناز همینکه زلبت بوسه گرفتم

گفتم شبم انگار که فردا شدنی نیست

و اللهِ کسی که به لبت بی ادبی کرد

جز با نفس فاطمه رسوا شدنی نیست

گیرم که همه سُرمه و آئینه بیارند

این دخترک سوخته زیبا شدنی نیست

این پا نشدن پیش تو از بی ادبی نیست

این پایِ ورم کرده دگر پا شدنی نیست

نه پیر زمین خورده شود دخترِ سابق

نه ،،این سرِ غارت شده بابا شدنی نیست

این گیسوی کوتاه دگر شانه ندارد

زحمت نکش عمه گره اش واشدنی نیست

آن شب جلویِ مادرِ تو بد کتکم زد

ورنه قدِ کوتاه چنین تا شدنی نیست

شد تیزی چکمه اثرش چون نوک مسمار

پهلویِ لگد خورده مداوا شدنی نیست

دختر که زمین خورد ز گیسو نکشیدش

بی ناز کشی هایِ پدر پا شدنی نیست

هرچیز که از خیمه ما رفت به غارت

غیراز سرِ بازار که پیدا شدنی نیست




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:45 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


یاس کبود صورت او التهاب داشت

معجر اگرچه سوخته بود،او حجاب داشت

گرچه به سمت آن تن بی سر پناه برد

هر گوشه رفت همره خود ،یک سپاه برد

طفل سه ساله قامتش از غم خمیده بود

بوی طعام شمر به صحرا رسیده بود

بر روی نیزه اشک علمدار جاری است

زجر لعین موظف یک سر شماری است

در پای غرق تاول او خار رفته بود

قد خمیده مجلس اغیار رفته بود

اشک سه ساله در دل صحرا سرود بود

ای عاشقان دو گونه ی سرخش کبود بود

هر درد و قصه ای که بگویی چشید او

با سیلی عاقبت به خرابه رسید او




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:43 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


مه میان غبارها گم شد

دختری بین خارها گم شد

یک سه ساله یتیمه ی محزون

وسط نیزه زارها گم شد

یک پرستوی بال و پر مجروح

زیر پای سوارها گم شد

دختری با دو چشم بارانی

در میان شرارها گم شد

غنچه ی لاله ی خزان دیده

آه در شوره زارها گم شد

با شیاری ز پنجه بر گونه

لابلای شیارها گم شد

نیمه شب در میان آن صحرا

بهترین یادگارها گم شد

همه ی عشق و عصمت و پاکی

بین آن نابکارها گم شد

فخر زینب شبیه زهرا بود

مایه ی افتخارها گم شد

سربداران به نیزه ها دیدند

طفلی از سربدارها گم شد

جای سالم نمانده در گوشش

خوب شد گوشوارها گم شد

عاقبت هم ز غصه ها دق کرد

نازنینی که بارها گم شد




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:39 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


خوش آمدی، گله ای نیست، بهترم مثلا...

شبیه قبل نشستی برابرم، مثلا...

خیال میکنم اصلا مدینه ایم هنوز

بهشت چادر زهراست بسترم مثلا

دوباره مثل گذشته کشیده ای بابا

خودت به دست خودت شانه بر سرم مثلا

نسوخته ست، نه...امشب به پات می ریزم

خیال کن که همان نازدخترم مثلا...

بگو: فدای سرت، گوشواره گم شده است

بگو دوباره برای تو می خرم...مثلا

خیال میکنم انگشتر تو پیش عموست

تو هم خیال کن آنجاست زیورم مثلا

اگر شکسته ام و زخم خورده، چیزی نیست

خمیده قدّم و هم سنّ مادرم مثلا

خیال کن که رقیه زمین نخورده پدر

خیال کن که سر دوش اکبرم مثلا...

کبود نیست کمی خاکی است صورت من

نرفته دست کسی سوی معجرم مثلا

تو فکر کن مثلا عمه را کتک نزدند

مراقب است عموی دلاورم مثلا

شبی که گم شدم و بین دشت جا ماندم

نخورد ضربه ی محکم به پیکرم مثلا

به قصد کشت کسی خواست تا مرا بزند

ولی رسید به دادم برادرم مثلا...

**

به روی نیزه کنار تو دید یک سر را

رباب گفت که خوابیده اصغرم مثلا...




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:34 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


مهربان مادربزرگ آرام جان مادربزرگ

هم نفس همراه همدل هم زبان مادر بزرگ

مثل من ذکر همه "یافاطمه یافاطمه" ست

بهترین سنگ صبور کاروان مادربزرگ

پهلوی آزرده ی ما سهم الارث مادری ست

در حمایت از "ولی" الگوی مان مادربزرگ

از روی ناقه شبی گرچه زمین خوردم ولی

من خودم دیدم رسید از آسمان مادربزرگ

از غم تنهایی ام صحرا به حالم گریه کرد

بسکه خواندم زیر لب " پیشم بمان مادربزرگ ! "

از رقیه ؛ زجر ؛ زهرای سه ساله ساخته

با رخ نیلی شدم آخر چنان مادربزرگ

تازیانه خورده و خود را تسلی داده ام

با توسل به بزرگ خاندان مادر بزرگ

در میان کوچه دختربچه ها سنگم زدند

پیش چشمان عموجان ، عمه جان ، مادربزرگ

درک خوبی دارد از دردی که دارم میکشم

با همان درد شدید استخوان مادربزرگ

دست بر پهلو گرفتم خاطراتش زنده شد

 حرف دارد از هجوم ناگهان مادربزرگ

حک شده بر طالع این خانواده از نخست

هم نواده قدکمان هم قدکمان مادربزرگ

باعصا و بی عصا همواره کوثر کوثر است

من همان آیینه هستم او همان مادربزرگ

 نه فقط باباست مهمانم در این ویران سرا

میرسد همراه اشک بی امان مادربزرگ

تا همین کنج خرابه هرکجا پر کرده است

جای خالی پدر را هر زمان مادربزرگ

تا که دستم را نهد در دست بابای گلم

به دلم افتاده می آید الان مادربزرگ

دل پریش و مو پریشان مثل من بابای من

مثل عمه مو کنان مویه کنان مادربزرگ

تا خرابه من شدم مرثیه خوان قافله

تا مدینه میشود مرثیه خوان مادربزرگ 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:14 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


 بی خبر آمدی از راه فدای سر تو

ای به قربان سر بی بدنت دختر تو

سوختی کم شده از وسعت بال و پرتو

به روی دامن من ریخته خاکستر تو

کاملت برده ولی مختصرت آورده

نیزه گردی چه بلایی به سرت آورده

 

 

گفتم آن شب که نباید تو به صحرا بروی

بی خداحافظی از عمه و از ما بروی

اصلا ای سر چه نیازیست که تنها بروی

درخورت نیست به مهمانی نی ها  بروی

دست به دست رسیدی به تنور خولی

بشکند جای سرت کاش غرور خولی

 

 

 سرت آرام گرفته ست مراقب دارد

بغلش کرده ام و  جای مناسب دارد

این لب قاری عشق است مناقب دارد

خیزران خورده اگر،  بوسه ی واجب دارد

بشکند دست یزید آه لبت خوب نشد

گفتم ای کاش پدر  بشکند آن چوب، نشد

 

 

بگو از روشنی پرتوی نورت چه خبر ؟

بگو از کوفه که شد مست حضورت چه خبر؟

بگو از شام،  از آن راه عبورت چه خبر؟

از شکسته شدن سرو غرورت چه خبر؟

بگذریم از من و عمه چه خبر ، گریه نکن

قول دادیم  بخندیم پدر ،گریه نکن

 

 

من خجالت زده  از  روی به هم ریخته ام

جای زخم است به ابروی به هم ریخته ام

به همم ریخته گیسوی به هم ریخته ام

ای پدر این تو و این موی به هم ریخته ام

دو سه روزیست به آشفتگی ام می خندند

نامرتب شده چون زندگی ام می خندند

 

 

من از آن دخترک قبل ندارم اثری

مایه ی دردسر عمه شدم باخبری

آمدی تا بکنی باز برایم  پدری

بده یک قول به من زود مرا هم ببری

عمه از دست زمین خوردن من پیر شده

 این سه ساله دگر از بودن خود سیر شده

 

 

گفته بودم برسی این گله را می گویم

درد جاماندن از قافله را می گویم

غصه ی پای پر از آبله را می گویم

خنده ها کرد به ما حرمله را می گویم

گله ها دارم از آن دست که احساس نداشت

آه از آن روز که این قافله عباس نداشت




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:11 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


شکر خدا که فیض فراوان به ما رسید

یعنی عزای شاه شهیدان به ما رسید

ما وارثان مکتب حفظ شعائریم

وقتی اقامه ی غم جانان به ما رسید

روز الست، موقع تقسیم رزق ها

منت گذاشت، دیده گریان به ما رسید 

منت خدای را که ز اسباب روزگار

رخت سیاه پاره گریبان به ما رسید

گریه برای ماتم تو اصل دین ماست

با اشک در عزای تو ایمان به ما رسید

دنبال وعده های دروغین نمی رویم

تا زیر خیمه های تو عرفان به ما رسید 

محتاج هیچ کسی به غیر از تو نیستیم

از سفره های پاک شما نان به ما رسید

بر روی نیزه باد به زلفت که می وزید

از آن به بعد موی پریشان به ما رسید

با گریه گفت رقیه ، به جای ناز

بابا ببین که خار مغیلان به ما رسید

حتی برای مرکبشان سایه بان زدند!

گرمای ظهر گوشه ی ویران به ما رسید




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/07/22 | 04:43 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


شعله ها بر چهره ام با خنده جا انداختند

دخترت را کعب نی ها از صدا انداختند

بر نمی خیزم به پای تو، دلیلش را نپرس

چند جا، پای مرا با کینه جا انداختند

جای موهای سرم می سوخت اما شامیان

سنگ و آتش بر سرم جای دوا انداختند

بر غرور عمه ام برخورد وقتی دشمنان

با تکبر پیش ما ظرف غذا انداختند

خسته ام، سردرد دارم، پیکرم درهم شده

بس که من را از بلندی، بی هوا انداختند 

گفته بودم چادرم نه... زیورم را می دهم

از لج من چادرم را زیر پا انداختند

من بدون روسری خیلی خجالت می کشم

تو خبر داری چه شد؟! آن را کجا انداختند؟!

چشم بر من بسته ای، دیگر نمی خواهی مرا؟!

آخرش دیدی که از چشمت مرا انداختند؟!

من شفا دیگر نمی خواهم، مرا هم می بری؟!

حال که دردانه ات را از بها انداختند




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/07/22 | 04:39 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت-بحر طویل


سر آورده سر آورده

سر ماه مرا بر نیزه‌ها همراه هفده اختر آورده

سری که از تنور خانه‌ی خولی رسیده روی نی، خاکستر آورده

سری را هم برای خواندن قرآن و چوبِ‌خیزر آورده

 

سر آورده سر آورده

و همراه خودش از کربلا انگشتر آورده

مسلمانی مگر مرده سر بابای من سر از کلیساها درآورده

کسی با خود سر قاسم

کسی با خود سر عباس و عون و جعفر آورده

و یک کوفی صدا زد گوییا -این مرد- روی نیزه‌اش پیغمبر آورده

صدایی از میان خیمه ها برخاست

- نه پیغمبر نیاورده، علیِ‌اکبر آورده

 

یکی از لابلای نیزه‌ها با پیچ‌و‌تاب آمد

یکی که کرده قلب زار زهرا را کباب، آمد

به روی نیزه‌‌ای جان رباب آمد

سوال این است:

- چگونه نیزه‌ای با این بزرگی با خودش راس‌علیِ‌اصغر آورده؟!

 

سر آورده سر آورده

سری را روی دامان سه‌ساله دختر آورده

- ببین بابا برایم دختر شامی به طعنه معجر آورده

نبودی گیره‌ی سر رفت

نبودی مو و معجر رفت

نبودی ناگهان از گوش، زیور رفت

ببین بابا

ببین بابا

کسی که در میان قتلگاه آمد یتیمم کرد

کسی که این بلا را بر سرم آورد

کسی که این بلا را بر سر این حنجر آورده

برای کشتنت بابا تبر یا خنجر آورده؟!

 

سر آورده سر آورده

کسی در قتلگه سر را بریده

ناله‌ی‌زهرای‌اطهر را درآورده




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/07/22 | 04:34 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب سوم


از خودم دلخورم آقا که تو را یادم رفت

هی دویدم  پِیِ نفسم که حیا یادم رفت

انتظار فرجت را نکشیدم یک شب

بهر دیدار رُخَت باز دعا یادم رفت

یک زمان گریه کنِ خوب تو بودم اما

معصیت کردم و آن حال و هوا یادم رفت

چون که وابسته به دنیا شده ام میبینی

پشت کردم به تو و روز جزا یادم رفت

خواستم مثل شهیدان خدا باشم حیف

راهِ کج رفتم و راهِ شهدا یادم رفت

با وجودی که سر سفره یتان نان خوردم

قدرنشناس شدم لطف شما یادم رفت

هرچه غم داشتم و دل نگرانی آقا

تا رسیدم حرم کرببلا یادم رفت

ازروی ناقه زمین خورد رقیه اما

ناله زد آمده زهرا و بلا یادم رفت

زَجرِ نامرد چنان زد به رُخَم سیلی که

همه ی دلخوشیِ من بخدا یادم رفت

 




موضوع: مناجات محرمی با امام زمان (عج)،  حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/07/22 | 04:24 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


از زمین و زمان کتک خوردم

مثل تو از سنان کتک خوردم

شمر پنهانی و عیانی زجر

هم نهان هم عیان کتک خوردم

شمر و خولی چقدر بد دهنند

از دوتا بد زبان کتک خوردم

 گم شدم زجر در پی ام آمد

ای پدر ناگهان کتک خوردم

شرح قصه برای من تلخ است

فقط این را بدان کتک خوردم

مثل اجدادشان کتک زده اند

مثل اجدادمان کتک خوردم

چادر عمه جان پناهم شد

تا که خوردم تکان کتک خوردم

آن امان نامه که عمو رد کرد

شد سبب بی امان کتک خوردم

لب من چون لبت ترک خورده

چون که از خیزران کتک خوردم

خنده ی حرمله کمانم کرد

چقدر با کمان کتک خوردم

من نگاهم به سمت اکبر بود

لحظه های  اذان کتک خوردم

خورده انگشتر تو بر رویم

من از این ساربان کتک خوردم

بس کنم تو فقط بدان بابا

از زمین و زمان کتک خوردم




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/07/22 | 04:02 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


آخر از راه می آید پدرم صبر کنید...

می رسد نور دو چشمان ترم صبر کنید...

خواب دیدم که به من گفت می آید پیشم

من که از آمدنش با خبرم صبر کنید...

عمه جان از تو خجالت زده هستم اما

به خدا کم بشود درد سرم صبر کنید...

ناقه آهسته برانید دگر خسته شدم

به خدا درد گرفته کمرم صبر کنید...

با طنابی که به دستم زده اید ای لشگر

نَکِشیدم که شکسته است پرم صبر کنید...

پیش چشمان عمو نیزه به کتفم زده اید

من شکایت به عمویم ببرم صبر کنید...

آنقدر ناله زنم یا ابتا می گویم

تا خودِ حشر بماند اثرم صبر کنید...

شب شد و ناقه زمینم زد و عمه هم رفت

بی امان داد زدم در خطرم صبر کنید...

کاش پاهای مرا هم به شتر می بستند

تا نیفتد به بیابان گذرم صبر کنید...

زجر نگذاشت بگویم که چرا جا ماندم

گفتم اینقدر نکش موی سرم صبر کنید...

گفتم ای زجر مزن من که خودم می آیم

همه جا تار شده در نظرم صبر کنید

ضربهء زجر مرا یاد مدینه انداخت

یاد زخم فدک و پهلو و سینه انداخت




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/07/22 | 03:56 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 20 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.