حضرت رقیه(س)-شهادت


به غارت برده دشمن دودمانم، دیده ای یا نه؟!

غروب عمر را در آسمانم دیده ای یا نه؟!

همان دُ دختر شیرین زبا بان تُ تو هستم

گرفته آبرویم را زبانم دیده ای یا نه؟!

پدر موی سرم شانه زدن دیگر نمی خواهد

شرر را در میان گیسوانم دیده ای یا نه؟!

شدم سرگرمی خندیدن طفلان این کوچه

دلیل خنده های این و آنم، دیده ای یا نه؟!

هر آن که رد شد از ویرانه با حیرت نشانم داد

ورم کرده سر و چشم و دهانم دیده ای یا نه؟!

دوتایی سنگ ها خوردیم، بابا من تو را دیدم

تو هم من را، بگو تا که بدانم دیده ای یا نه؟!

بیا تا زجر خوابیده بگیرم بین آغوشت

به لب آمد ز هجران تو جانم، دیده ای یا نه؟!

اگر من را پذیرفتی، شهادت را نصیبم کن

صلاحم را به ترکِ آشیانم دیده ای یا نه؟!




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 03:02 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


آفتاب شرفم مظهر توحیدم من

با همین‌سن کمم مرجع تقلیدم من

بخدا لحظه ای از کفر نترسیدم من

لحظه های جا نزدم هرچه بلا دیدم من

در ره عشق چه بی ترسم‌ و بی واهمه ام

آیت الله جلیله نوه ی فاطمه ام

 

گریه ام‌حکمت‌ محض است که گشته سپرم

خم شده قامت لشگر به مصاف جگرم

مثل عمه چه قشنگ است بلا در نظرم

نکند فکر کنی بی کسم و در به درم

من کس و کار حسینم!به لبم این سخن‌ است

سرو سامان همه از سروسامان‌ من‌ است

 

هرچه را غیر حسین بن علی خط زده ام

 رگ‌ هر مفسده را با رگ‌ غیرت زده ام

روی لبهای ستم چوب صلابت زده ام

به رخ زجر لعین سیلی عفت زده ام

حال که چشم تو از وصف مقامات تر است

روضه ام‌ را ز خودم بشنو که دلسوز تر است

 

روز ها چون شب تار است خدا رحم کند

جنگ‌ من یک‌به هزار است خدا رحم کند

قاتلم اسب سوار است خدا رحم کند

کف پایم پر خار است خدا رحم کند

تازیانه به تن من گذر انداخته است

ناقه ی لنگ مرا از کمر انداخته است

 

فاطمه بودم و قنفذ به سراغم آمد

آنقدر تند دویدم که نفس کم آمد

زجر کم بود که یکدفعه سنان هم آمد

به تو تا خیره شدم سیلی محکم‌ آمد

دست سنگین کسی بر رخ من رد انداخت

آنکه انداخت مرا روی شتر! بد انداخت

 

 

سپرش تا به سرم خورد سرم درد گرفت

زد به بازوی من و بال و پرم درد گرفت

به پدر حرف بدی زد جگرم درد گرفت

بشکند پاش الهی کمرم درد گرفت

یاعلی گفتم‌ و با کینه به من سنگ زدند

پیرزن ها همه بر پیرهنم چنگ زدند

 

سر در طشت دلم‌ را گل آتش میکرد

عمه از پشت ستون داشت نگاهش میکرد

خیزران حال مرا سخت مشوش میکرد

و رباب از غم این منظره هی غش میکرد

حق بده خواهرم اینقدر حزین و زار است

مست ها صحبتشان صحبت خدمتکار است




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 03:00 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


كسى نبود بپرسد چه چیز كم دارى

به قلب كوچكت آیا تو نیز غم دارى؟

كسى نبود بپرسد كه از كدام گناه

نشان سیلى از آن دست پر ستم دارى

یكى به طعنه میان حرامیان مى گفت

تو چند ساله اى اینگونه  قد خم دارى ؟

سرم كه رفت به دامان مادرت مى گفت

چقدر خار در این پاى پر ورم دارى

مسیر سرخ نگاهت به عالمى فهماند

هواى دختر خود را به نیزه هم دارى

اگر چه رفته علمدار لشكرت غم نیست

كه عمه بعد عمو مى كند علمدارى 




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:57 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


مگر که منتظر یک خبر نبودی تو

مگر که منتظر تشت سر نبودی تو

تو که ستاره ترینی در این خرابه، چرا

شب فراق تو بودی، سحر نبودی تو

بگو به خیل نفهمان که اصل کرب و بلا

نمی رسید به جایی اگر نبودی تو

خمیده، دست به پهلو، سه ساله بانویی

چگونه فکر کنم پشت در نبودی تو

چهار تیر سه شعبه به دست حرمله بود

هزار شکر که اصلا پسر نبودی تو

صفر رسید پدر جان و تازه فهمیدم

دروغ بوده و اصلا سفر نبودی تو

به دست سنگ سرم را نشانه رفت کسی

گمان کنم سر آن رهگذر نبودی تو

تو را به من که ندادند با غضب گفتم

به نیزه دار؛مگر که پدر نبودی تو؟




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:52 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


کم ندیدم ز اهل شام آزار...

همه اش یک طرف ولی بازار...

جای اهل و عیال حیدر نیست

شدم اینجا ز زندگی بی زار




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:49 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


گر یتیمم،سه ساله بانویم

یادگار شکسته پهلویم

با همه غیرِ عمه اَم قهرم

با کسی دردخود نمیگویم

 

درد ِمن درد ِدوریِ باباست

پدری که غریب و بی همتاست

درد من در سخن نمی گُنجد

دخترم ،دختری که بی باباست

 

شرح این قلب خسته ام سخت است

درد دستان بسته ام سخت است

روی پا ایستادنم با این

دنده های شکسته ام سخت است

 

چون خریدارِ دختری ،پدر است

نازِ طفل مریض،بیشتر است

وای اگر دختری یتیم شود

یا بگویند:اینکه دربدر است

 

اشکِ من مثل رود می آید

خون ز گوشِ کبود می آید

پس کجایی پدر، که عمه بمن

گفت بابات زود می آید

 

آمدی ای پدر،چرا با سر

نیمه شب میهمانیِ دختر!؟

چقدَر پاره است رگهایت

چنگ خورده چرا به این حنجر

 

اینکه بُگسسته، تار و پودِ من است

کاری از دشمنِ یهود من است

پای پُر آبله بتو ،تقدیم

هدیه ام صورتِ کبود من است

 

دلِ من دردِ دل نمی خواهد

گیسوی کَنده ،تِل نمی خواهد

در خرابه دلِ یتیمت ،جز

رفتنِ زیرِ گِل نمی خواهد

 

مُردنِ دخترت تماشایی است

بوسه اَم از سرت تماشایی است

چونکه دِق میکنم کنارِ سرت

گریه خواهرت تماشایی است

 

دخترت عاقبت فدایت شد

کشته و مُردة صدایت شد

با همین انقلابِ گریه شب

تا اَبد بانیِ عزایت شد




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:48 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


راز من و لب هایِ تو معنا شدنی نیست

جز با نفسم، خون ِ تو احیا شدنی نیست

با ناز همینکه زلبت بوسه گرفتم

گفتم شبم انگار که فردا شدنی نیست

و اللهِ کسی که به لبت بی ادبی کرد

جز با نفس فاطمه رسوا شدنی نیست

گیرم که همه سُرمه و آئینه بیارند

این دخترک سوخته زیبا شدنی نیست

این پا نشدن پیش تو از بی ادبی نیست

این پایِ ورم کرده دگر پا شدنی نیست

نه پیر زمین خورده شود دخترِ سابق

نه ،،این سرِ غارت شده بابا شدنی نیست

این گیسوی کوتاه دگر شانه ندارد

زحمت نکش عمه گره اش واشدنی نیست

آن شب جلویِ مادرِ تو بد کتکم زد

ورنه قدِ کوتاه چنین تا شدنی نیست

شد تیزی چکمه اثرش چون نوک مسمار

پهلویِ لگد خورده مداوا شدنی نیست

دختر که زمین خورد ز گیسو نکشیدش

بی ناز کشی هایِ پدر پا شدنی نیست

هرچیز که از خیمه ما رفت به غارت

غیراز سرِ بازار که پیدا شدنی نیست




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:45 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


یاس کبود صورت او التهاب داشت

معجر اگرچه سوخته بود،او حجاب داشت

گرچه به سمت آن تن بی سر پناه برد

هر گوشه رفت همره خود ،یک سپاه برد

طفل سه ساله قامتش از غم خمیده بود

بوی طعام شمر به صحرا رسیده بود

بر روی نیزه اشک علمدار جاری است

زجر لعین موظف یک سر شماری است

در پای غرق تاول او خار رفته بود

قد خمیده مجلس اغیار رفته بود

اشک سه ساله در دل صحرا سرود بود

ای عاشقان دو گونه ی سرخش کبود بود

هر درد و قصه ای که بگویی چشید او

با سیلی عاقبت به خرابه رسید او




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:43 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


مه میان غبارها گم شد

دختری بین خارها گم شد

یک سه ساله یتیمه ی محزون

وسط نیزه زارها گم شد

یک پرستوی بال و پر مجروح

زیر پای سوارها گم شد

دختری با دو چشم بارانی

در میان شرارها گم شد

غنچه ی لاله ی خزان دیده

آه در شوره زارها گم شد

با شیاری ز پنجه بر گونه

لابلای شیارها گم شد

نیمه شب در میان آن صحرا

بهترین یادگارها گم شد

همه ی عشق و عصمت و پاکی

بین آن نابکارها گم شد

فخر زینب شبیه زهرا بود

مایه ی افتخارها گم شد

سربداران به نیزه ها دیدند

طفلی از سربدارها گم شد

جای سالم نمانده در گوشش

خوب شد گوشوارها گم شد

عاقبت هم ز غصه ها دق کرد

نازنینی که بارها گم شد




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:39 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


خوش آمدی، گله ای نیست، بهترم مثلا...

شبیه قبل نشستی برابرم، مثلا...

خیال میکنم اصلا مدینه ایم هنوز

بهشت چادر زهراست بسترم مثلا

دوباره مثل گذشته کشیده ای بابا

خودت به دست خودت شانه بر سرم مثلا

نسوخته ست، نه...امشب به پات می ریزم

خیال کن که همان نازدخترم مثلا...

بگو: فدای سرت، گوشواره گم شده است

بگو دوباره برای تو می خرم...مثلا

خیال میکنم انگشتر تو پیش عموست

تو هم خیال کن آنجاست زیورم مثلا

اگر شکسته ام و زخم خورده، چیزی نیست

خمیده قدّم و هم سنّ مادرم مثلا

خیال کن که رقیه زمین نخورده پدر

خیال کن که سر دوش اکبرم مثلا...

کبود نیست کمی خاکی است صورت من

نرفته دست کسی سوی معجرم مثلا

تو فکر کن مثلا عمه را کتک نزدند

مراقب است عموی دلاورم مثلا

شبی که گم شدم و بین دشت جا ماندم

نخورد ضربه ی محکم به پیکرم مثلا

به قصد کشت کسی خواست تا مرا بزند

ولی رسید به دادم برادرم مثلا...

**

به روی نیزه کنار تو دید یک سر را

رباب گفت که خوابیده اصغرم مثلا...




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:34 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


مهربان مادربزرگ آرام جان مادربزرگ

هم نفس همراه همدل هم زبان مادر بزرگ

مثل من ذکر همه "یافاطمه یافاطمه" ست

بهترین سنگ صبور کاروان مادربزرگ

پهلوی آزرده ی ما سهم الارث مادری ست

در حمایت از "ولی" الگوی مان مادربزرگ

از روی ناقه شبی گرچه زمین خوردم ولی

من خودم دیدم رسید از آسمان مادربزرگ

از غم تنهایی ام صحرا به حالم گریه کرد

بسکه خواندم زیر لب " پیشم بمان مادربزرگ ! "

از رقیه ؛ زجر ؛ زهرای سه ساله ساخته

با رخ نیلی شدم آخر چنان مادربزرگ

تازیانه خورده و خود را تسلی داده ام

با توسل به بزرگ خاندان مادر بزرگ

در میان کوچه دختربچه ها سنگم زدند

پیش چشمان عموجان ، عمه جان ، مادربزرگ

درک خوبی دارد از دردی که دارم میکشم

با همان درد شدید استخوان مادربزرگ

دست بر پهلو گرفتم خاطراتش زنده شد

 حرف دارد از هجوم ناگهان مادربزرگ

حک شده بر طالع این خانواده از نخست

هم نواده قدکمان هم قدکمان مادربزرگ

باعصا و بی عصا همواره کوثر کوثر است

من همان آیینه هستم او همان مادربزرگ

 نه فقط باباست مهمانم در این ویران سرا

میرسد همراه اشک بی امان مادربزرگ

تا همین کنج خرابه هرکجا پر کرده است

جای خالی پدر را هر زمان مادربزرگ

تا که دستم را نهد در دست بابای گلم

به دلم افتاده می آید الان مادربزرگ

دل پریش و مو پریشان مثل من بابای من

مثل عمه مو کنان مویه کنان مادربزرگ

تا خرابه من شدم مرثیه خوان قافله

تا مدینه میشود مرثیه خوان مادربزرگ 




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:14 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


 بی خبر آمدی از راه فدای سر تو

ای به قربان سر بی بدنت دختر تو

سوختی کم شده از وسعت بال و پرتو

به روی دامن من ریخته خاکستر تو

کاملت برده ولی مختصرت آورده

نیزه گردی چه بلایی به سرت آورده

 

 

گفتم آن شب که نباید تو به صحرا بروی

بی خداحافظی از عمه و از ما بروی

اصلا ای سر چه نیازیست که تنها بروی

درخورت نیست به مهمانی نی ها  بروی

دست به دست رسیدی به تنور خولی

بشکند جای سرت کاش غرور خولی

 

 

 سرت آرام گرفته ست مراقب دارد

بغلش کرده ام و  جای مناسب دارد

این لب قاری عشق است مناقب دارد

خیزران خورده اگر،  بوسه ی واجب دارد

بشکند دست یزید آه لبت خوب نشد

گفتم ای کاش پدر  بشکند آن چوب، نشد

 

 

بگو از روشنی پرتوی نورت چه خبر ؟

بگو از کوفه که شد مست حضورت چه خبر؟

بگو از شام،  از آن راه عبورت چه خبر؟

از شکسته شدن سرو غرورت چه خبر؟

بگذریم از من و عمه چه خبر ، گریه نکن

قول دادیم  بخندیم پدر ،گریه نکن

 

 

من خجالت زده  از  روی به هم ریخته ام

جای زخم است به ابروی به هم ریخته ام

به همم ریخته گیسوی به هم ریخته ام

ای پدر این تو و این موی به هم ریخته ام

دو سه روزیست به آشفتگی ام می خندند

نامرتب شده چون زندگی ام می خندند

 

 

من از آن دخترک قبل ندارم اثری

مایه ی دردسر عمه شدم باخبری

آمدی تا بکنی باز برایم  پدری

بده یک قول به من زود مرا هم ببری

عمه از دست زمین خوردن من پیر شده

 این سه ساله دگر از بودن خود سیر شده

 

 

گفته بودم برسی این گله را می گویم

درد جاماندن از قافله را می گویم

غصه ی پای پر از آبله را می گویم

خنده ها کرد به ما حرمله را می گویم

گله ها دارم از آن دست که احساس نداشت

آه از آن روز که این قافله عباس نداشت




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 02:11 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


شکر خدا که فیض فراوان به ما رسید

یعنی عزای شاه شهیدان به ما رسید

ما وارثان مکتب حفظ شعائریم

وقتی اقامه ی غم جانان به ما رسید

روز الست، موقع تقسیم رزق ها

منت گذاشت، دیده گریان به ما رسید 

منت خدای را که ز اسباب روزگار

رخت سیاه پاره گریبان به ما رسید

گریه برای ماتم تو اصل دین ماست

با اشک در عزای تو ایمان به ما رسید

دنبال وعده های دروغین نمی رویم

تا زیر خیمه های تو عرفان به ما رسید 

محتاج هیچ کسی به غیر از تو نیستیم

از سفره های پاک شما نان به ما رسید

بر روی نیزه باد به زلفت که می وزید

از آن به بعد موی پریشان به ما رسید

با گریه گفت رقیه ، به جای ناز

بابا ببین که خار مغیلان به ما رسید

حتی برای مرکبشان سایه بان زدند!

گرمای ظهر گوشه ی ویران به ما رسید




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/07/22 | 04:43 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


شعله ها بر چهره ام با خنده جا انداختند

دخترت را کعب نی ها از صدا انداختند

بر نمی خیزم به پای تو، دلیلش را نپرس

چند جا، پای مرا با کینه جا انداختند

جای موهای سرم می سوخت اما شامیان

سنگ و آتش بر سرم جای دوا انداختند

بر غرور عمه ام برخورد وقتی دشمنان

با تکبر پیش ما ظرف غذا انداختند

خسته ام، سردرد دارم، پیکرم درهم شده

بس که من را از بلندی، بی هوا انداختند 

گفته بودم چادرم نه... زیورم را می دهم

از لج من چادرم را زیر پا انداختند

من بدون روسری خیلی خجالت می کشم

تو خبر داری چه شد؟! آن را کجا انداختند؟!

چشم بر من بسته ای، دیگر نمی خواهی مرا؟!

آخرش دیدی که از چشمت مرا انداختند؟!

من شفا دیگر نمی خواهم، مرا هم می بری؟!

حال که دردانه ات را از بها انداختند




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/07/22 | 04:39 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت-بحر طویل


سر آورده سر آورده

سر ماه مرا بر نیزه‌ها همراه هفده اختر آورده

سری که از تنور خانه‌ی خولی رسیده روی نی، خاکستر آورده

سری را هم برای خواندن قرآن و چوبِ‌خیزر آورده

 

سر آورده سر آورده

و همراه خودش از کربلا انگشتر آورده

مسلمانی مگر مرده سر بابای من سر از کلیساها درآورده

کسی با خود سر قاسم

کسی با خود سر عباس و عون و جعفر آورده

و یک کوفی صدا زد گوییا -این مرد- روی نیزه‌اش پیغمبر آورده

صدایی از میان خیمه ها برخاست

- نه پیغمبر نیاورده، علیِ‌اکبر آورده

 

یکی از لابلای نیزه‌ها با پیچ‌و‌تاب آمد

یکی که کرده قلب زار زهرا را کباب، آمد

به روی نیزه‌‌ای جان رباب آمد

سوال این است:

- چگونه نیزه‌ای با این بزرگی با خودش راس‌علیِ‌اصغر آورده؟!

 

سر آورده سر آورده

سری را روی دامان سه‌ساله دختر آورده

- ببین بابا برایم دختر شامی به طعنه معجر آورده

نبودی گیره‌ی سر رفت

نبودی مو و معجر رفت

نبودی ناگهان از گوش، زیور رفت

ببین بابا

ببین بابا

کسی که در میان قتلگاه آمد یتیمم کرد

کسی که این بلا را بر سرم آورد

کسی که این بلا را بر سر این حنجر آورده

برای کشتنت بابا تبر یا خنجر آورده؟!

 

سر آورده سر آورده

کسی در قتلگه سر را بریده

ناله‌ی‌زهرای‌اطهر را درآورده




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/07/22 | 04:34 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب سوم


از خودم دلخورم آقا که تو را یادم رفت

هی دویدم  پِیِ نفسم که حیا یادم رفت

انتظار فرجت را نکشیدم یک شب

بهر دیدار رُخَت باز دعا یادم رفت

یک زمان گریه کنِ خوب تو بودم اما

معصیت کردم و آن حال و هوا یادم رفت

چون که وابسته به دنیا شده ام میبینی

پشت کردم به تو و روز جزا یادم رفت

خواستم مثل شهیدان خدا باشم حیف

راهِ کج رفتم و راهِ شهدا یادم رفت

با وجودی که سر سفره یتان نان خوردم

قدرنشناس شدم لطف شما یادم رفت

هرچه غم داشتم و دل نگرانی آقا

تا رسیدم حرم کرببلا یادم رفت

ازروی ناقه زمین خورد رقیه اما

ناله زد آمده زهرا و بلا یادم رفت

زَجرِ نامرد چنان زد به رُخَم سیلی که

همه ی دلخوشیِ من بخدا یادم رفت

 




✔️ موضوع : مناجات محرمی با امام زمان (عج)، حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/07/22 | 04:24 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


از زمین و زمان کتک خوردم

مثل تو از سنان کتک خوردم

شمر پنهانی و عیانی زجر

هم نهان هم عیان کتک خوردم

شمر و خولی چقدر بد دهنند

از دوتا بد زبان کتک خوردم

 گم شدم زجر در پی ام آمد

ای پدر ناگهان کتک خوردم

شرح قصه برای من تلخ است

فقط این را بدان کتک خوردم

مثل اجدادشان کتک زده اند

مثل اجدادمان کتک خوردم

چادر عمه جان پناهم شد

تا که خوردم تکان کتک خوردم

آن امان نامه که عمو رد کرد

شد سبب بی امان کتک خوردم

لب من چون لبت ترک خورده

چون که از خیزران کتک خوردم

خنده ی حرمله کمانم کرد

چقدر با کمان کتک خوردم

من نگاهم به سمت اکبر بود

لحظه های  اذان کتک خوردم

خورده انگشتر تو بر رویم

من از این ساربان کتک خوردم

بس کنم تو فقط بدان بابا

از زمین و زمان کتک خوردم




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/07/22 | 04:02 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


آخر از راه می آید پدرم صبر کنید...

می رسد نور دو چشمان ترم صبر کنید...

خواب دیدم که به من گفت می آید پیشم

من که از آمدنش با خبرم صبر کنید...

عمه جان از تو خجالت زده هستم اما

به خدا کم بشود درد سرم صبر کنید...

ناقه آهسته برانید دگر خسته شدم

به خدا درد گرفته کمرم صبر کنید...

با طنابی که به دستم زده اید ای لشگر

نَکِشیدم که شکسته است پرم صبر کنید...

پیش چشمان عمو نیزه به کتفم زده اید

من شکایت به عمویم ببرم صبر کنید...

آنقدر ناله زنم یا ابتا می گویم

تا خودِ حشر بماند اثرم صبر کنید...

شب شد و ناقه زمینم زد و عمه هم رفت

بی امان داد زدم در خطرم صبر کنید...

کاش پاهای مرا هم به شتر می بستند

تا نیفتد به بیابان گذرم صبر کنید...

زجر نگذاشت بگویم که چرا جا ماندم

گفتم اینقدر نکش موی سرم صبر کنید...

گفتم ای زجر مزن من که خودم می آیم

همه جا تار شده در نظرم صبر کنید

ضربهء زجر مرا یاد مدینه انداخت

یاد زخم فدک و پهلو و سینه انداخت




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/07/22 | 03:56 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


گوشوارم را بگیر انگشترش را پس بده

آه ، تنها دلخوشی دخترش را پس بده

موی بابا را رها کن ، گیسوی من را بکش

هر چه میخواهی بزن اما سرش را پس بده 

چشمهایش پر ز خاکستر شده ، نشناختم

لطف کن مژگان چشمان ترش را پس بده 

معجرم آتش گرفت و گیسوانم سوخته

جای آن ، کهنه لباس مادرش را پس بده

لااقل قبل از رسیدن تا سر بازار شام

تکه ای از روسری خواهرش را پس بده 

عاقبت جان میدهد از این پریشانی رباب

جای این طعنه زدن ها اصغرش را پس بده 

کودکی از بام سنگی را به سویم پرت کرد

داد زد خلخال پای لاغرش را پس (نده) 

روضه خوان مبهوت مانده در ردیف روضه ها

گوشوارش را نگیر ، انگشترش را پس بده 




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/07/22 | 03:46 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


پیکرش را کشید یک نامرد

سر او را گرفت دستی سرد

حس غیرت عجین شده با درد

خواهرش داد میزند برگرد

حکم او داده شد ، برو زینب 

شمر آماده شد ، برو زینب

 

راه دشمن به خیمه ها وا شد

سر یک گوشواره دعوا شد

تا سه ساله غریب و تنها شد

رد دستی بصورتش جا شد

این چه رفتار با یتیمان است ؟

نزنش بی حیا ، مسلمان است ...

 

لشکری که گرفت جانش را

پدرش را برادرانش را

لشکری که زد عمه جانش را

لکنت انداخته زبانش را ...

مثلا یک نفر از آن "زجر" است

علت لکنت زبان ، زجر است

 

روی صورت چقدر اثر مانده

جای انگشتر پدر مانده

با همان دیدِ مختصر مانده

خیره چشمان او به سر مانده

سوخته از سر و کبود از تن ...

فکر کن دختر خودت اصلاً ...

 

بین نامحرمان ، زبانم لال

چشم ها ، دختران ، زبانم لال

صدقه ، قرص نان ، زبانم لال

حرمله آن میان ، زبانم لال

ساقیِ شاه را نیازارد ...

غیرت الله را نیازارد ... 




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1397/06/21 | 03:17 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بعد تو میون شعله ها و دود

گُلای خیمه شدن یاس کبود

میدونی بابا من از چی دلخورم

ما بودیم، حرمله بود، عمو نبود

 

دیگه از غارت گوشواره نگم

دیگه از درد گوش پاره نگم

حال و روز ربابو خودت ببین

دیگه از غارت گهواره نگم

 

شمع عمرم داره سو سو میزنه

منو هی دشمن بدخو میزنه

حرمله خبر داره که سیدم

لگداشو سمت پهلو میزنه

 

صد دفه جونم رسیده به لبم

بعد تو پایین نیومده تبم

دس به دیوار میگیرم تا پا بشم

همینم مدیون عمه زینبم

 

شبا ضرب سیلی افطار منه

شاهدم این چشای تار منه

گوش اون دختری که زد منو رفت

ببین از رو نیزه، گوشوار منه؟

 

هی بهم میگن: آخه تو دختری

کو بابات که اینطوری در به دری؟

قربون سرت برم، غصه نخور

رو نی اَم از همه باباها سری

 

اگه دشمنت به ما خارجی گفت

اگه از سیلی رو گونه گل شکفت

اگه پای نیزه ما رو میزنن

فدای سرت، تو از نیزه نیوفت

 

زندگی بی تو دیگه درد سره

این روزای من روزای آخره

جون نمیدم بابا تا نبوسمت

خرابه منتظرم، یادت نره




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1397/06/21 | 02:55 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-مناجات اول مجلس-روضه حضرت رقیه(س)


من فقیری بینوایم دوستت دارم حسین

سائل کرببلایم دوستت دارم حسین

رند عالم سوزم اما تا به اسمت می رسم

نوکری بی دست و پایم دوستت دارم حسین

هر که هستم خوب یا بد، دوزخی، اهل بهشت

بی خدایم، با خدایم دوستت دارم حسین

من بهشت بی تو را پس دادم آقا سال هاست

ساکن بزم عزایم دوستت دارم حسین

تربت تو جای خود‌دارد غبار زائرت

بارها داده شفایم دوستت دارم حسین

این که در داغ تو اشکی دارم و سینه زنم

مادرت کرده دعایم دوستت دارم حسین

لطف زینب شاملم شد اکبرت دستم گرفت

با غم تو آشنایم دوستت دارم حسین

در میان هروله بر سینه می کوبم اگر

با رقیه همنوایم دوستت دارم حسین

لنگ لنگان خویش را تا پای نیزه می رساند

ای پدر بشنو صدایم دوستت دارم حسین




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)، مدح و مناجات با امام حسین(ع)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1397/06/21 | 02:47 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


هیچ دانی که چه غم بر اسرا سخت تر است

قد طفلی که شد از غصه دو تا سخت تر است

به روی نیزه سری سمت عقب برگشته

حال پیداست که این داغ چرا سخت تر است

صد پسر کشته شود دخترکی گم نشود

گر بوَد طفل یتیمی بخدا سخت تر است

دل شب باشد و یک طفل کتک خورده و دشت

گر رسد دشمن بی شرم و حیا سخت تر است

جای انگشت روی صورت و گوشش اما

گر به پهلوش رسد ضربه ی پا سخت تر است

کربلا بود که چادر به سر دختر سوخت

ولی از کرب و بلا،شام بلا سخت تر است

تا سر پاک پدر دید صدا زد بابا

اثر چوب که از سنگ جفا سخت تر است

دیدن جسم لگد کوب شده سخت ولی

زتن بی سر تو راس جدا سخت تر است

من ز رگهای گلوی تو یقین دانستم

سر بریده شود آنهم ز قفا سخت تر است




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1397/06/21 | 02:45 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


از زنـدگیِ بـدون تـو سیـر شـدم

بـعـد از تـو پـدر اسیـر زنجیـر شـدم

حق داری اگـر رقیـه را نشناسی

در کودکی ام ز داغ تو پیـر شـدم

 

 




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1397/06/21 | 02:33 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


با  این  پر شکسته کبوتر نمی شود

بی یاد مرگ هرشب او سر نمی شود

کم سو شده ست چشم ورم کرده اش ولی

با روضه ی کنیز ... برابر نمی شود

دستی کشید زیر گلو گفت با خودش

این جای زخم تیزی خنجر نمی شود

"گفتند دختر است از او کار می کشیم"

 بایدکه سرشکست به منبر...نمی شود

###

بینایی اش چه سود که کور حقیقتست

چشمی که درمصیبت او تر نمی شود

در روضه ی سه ساله به کرات دیده ایم

چیزی  شبیه  غارت  معجر نمی شود

تنها خرابه نه همه ی شام گریه کرد

حالا بگو که یک تنه لشکر نمی شود !؟




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1397/06/21 | 02:29 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


همه شادند دخترت گریان

همه خوابند دخترت بیدار

خیلی امروز مردم این شهر

دادنم با نگاهشان آزار

 

دخترت را ببر به همراهت

خسته از دست روزگار شده

یا که تشخیص تو شده مشکل

یا دو چشم رقیه تار شده

 

گر به دور سرت نمی گردم

پر و بالم ببین که بسته شده

مثل سابق زبان نمی ریزم

دو سه دندان من شکسته شده

 

وسط ازدحام و خنده ی شام

بغض تنهایی ام ترک میخورد

هر کجایی که گریه میکردم

عمه ام جای من کتک میخورد

 

دختری  چند کوچه  بالاتر

تا من و رخت پاره ام را دید

بین دستش عروسکی هم داشت

به من و حال و روز من خندید

 

میکشم دست بر سر و رویت

چه  قدر پلک  تو ورم  دارد

بر لبت زخم تا بخواهم هست

ولی انگار  بوسه کم دارد

 

آن قدر روی خارها رفتم

بخدا هر دو پای من زخم است

لرزش دست من طبیعی نیست

نوک انگشتهای من زخم است




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1397/06/21 | 02:27 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


تویی زخمی ترین سر در میانِ این همه سرها

امان از سنگها و چوبها و تیغ و خنجرها

ز سنگ کوفی و شامی که می بارید از هر سو

شکسته از شما سرها ، زِ زنهای حرم پرها

به دخترهای شامی گفته بودم من پدر دارم

عزیزم حیف شد شب آمدی خوابند دخترها

تنور خانۀ خولی چه کرده با سرت بابا

که رفت از یاد من دیگر جراحتهای پیکرها

چه می شد گر که من را هم سفر می بردی ای بابا

به همراه عزیزان و عموها و برادرها

خودت از عمه های من تشکر کن که در هر جا

برای جسمِ دخترها سپر بودند خواهرها

من و زجر و من و سیلی من و رخسارهء نیلی

بده حق خسته ام دیگر ز تکرارِ مکررها

پدر در ماجرای آتش و خیمه خدا داند

که دلها سوخته بدتر زِ چادرها و معجرها

من از افسردگی های رباب اینگونه فهمیدم

که هجران بد اثر دارد به روی قلب مادرها




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1397/06/21 | 02:21 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


با سر رسیدی بی سر گودال باباجان

ار ذوق دارم میروم از حال بابا جان

حس میکنم جا خوردی از وقتی مرا دیدی

راحت بگو در صورتم بابا چه ها دیدی

پا تا سرم را بعد تو غمها عوض کرده

آن دختری که داشتی خیلی بد آورده

یادت میاید شانه و موی کمندم را

دربین دختر بچه ها قد بلندم را

شانه به غارت رفت مویم سوخت درهم شد

قدم دم خیمه به زیر چکمه ها خم شد

یادت می آید چشمهایم آسمانی بود

کارم فقط در پیش تو شیرین زبانی بود

حالا ببین خونمردگی چشمهایم را

لکنت زبان و لرزش بین صدایم را

یادت میاید بازوی من بوسه گاهت بود

 هرروز طاق ابروی من بوسه گاهت بود

شلاق ها پییچیده محکم دور بازویم

حالا رد انگشتری مانده به ابرویم

یادت میاید دست بوست میرسیدم من

بین حیاط خانه دائم میدویدم من

نه لب برایم مانده تا که بوسه بردارم

نه میدوم! از بس پدر درد کمر دارم

یادت میاید که ستاره گوش من کردی

روز تولد گوشواره گوش من کردی

پاره شده در وقت غارت لاله ی گوشم

شد گوشواره آلت قتاله ی گوشم

یادت میاید بود پشت پرده ها جایم

با دستهای خود حنا بستی به پاهایم

چشم تو روشن بین هربازار میگردم

انگار خلخالی زجنس خار پا کردم

یادت می آید ای پدر زهرای تو بودم

پیش همه انسیه الحورای تو بودم

در کوچه ی بن بست سیلی بی هوا خوردم

روی شتر از پیرزن ها من عصا  خوردم

یادت میاید چند معجر داشتم روزی

یک چادر گلدار بر سر داشتم روزی

بازور چادر را کشیدند از سرم بابا

یک آستین پاره میشد معجرم بابا

یادت می آید عزت شاهانه مارا

امنیتی که بود دور خانه  مارا

اینجا خرابه درمیان دید انظار است

جایی که میخوابیم ما نزدیک بازار است

یادت میاید حرمت ناموس حیدر را

دور و بر عمه عمو عباس و اکبر را

امروز ما زنها میان مردها رفتیم

اصلا نمیگویم به تو بابا کجا رفتیم




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1397/06/21 | 02:17 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


روی پیکر سری داشتی یادته

رگای حنجری داشتی یادته

من ی روز بابایی داشتم یادمه

تو ی روز دختری داشتی یادته؟

 

ناخنام شکسته پام زخمی شده

خیلی داد زدم صدام زخمی شده

نمیشه برات بابا بابا کنم

حق بده آخه لبام زخمی شده

 

بدتر از حال همه حال منه

قاتلت با نیزه دنبال منه

دختری که میکشه پیرهنمو

چادر روی سرش مال منه

 

چشم زمزمو دیگه میخوام چیکار

موی درهمو دیگه میخوام چیکار

وقتی دستم به سرت نمیرسه

این قد خمو دیگه میخوام چیکار

 

دختر معصومتو که حد زدن

بعد اون حرفای خیلی بد زدن

گریۀ مسیحیا هم دراومد

به تنم تبرکا  لگد زدن

 

نمیدونی که چیا دیدم بابا

داد زدن بدجوری ترسیدم بابا

خودشون کباب بره خوردنو

من شبا گرسنه خوابیدم بابا

 

به دلم هی داره درد و غم میاد

با عذاب پلکای من رو هم میاد

بالا پایین کردنش کشته منو

دیگه اصلا از شتر بدم میاد

 

دختر تورو با دعوا میبرن

دیگه جون نداره اما میبرن

نکنه کنیزامون خبر بشن

مارو بازار کنیزا میبرن

 

 

یزیدو وقتی دیدم آماده بود

باغرور جلوی ما لم داده بود

نمیگم هیچی فقط اینو بدون

دلقکش خنده کنان وایساده بود

 

نه مسلمون بود و نه نماز میخوند

با چوبش روضه رو باز باز میخوند

 آدمی که مسته بی حیا میشه

وقت قرآن خوندنت آواز میخوند

 

یکی روی ماذنه اذون میداد

عمه داشت از ی قضیه جون میداد

بشکنه دستش دیگه بلند نشه

نانجیب سکینه رو نشون میداد




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1397/06/21 | 02:12 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


چشمِ انتظارِ میهمان ، زد زیرِ گریه

بغضش شکست و ناگهان زد زیرِ گریه

دیگر توانِ ایستادن  هم  ندارد

طفلک نشست و بی امان زد زیرِ گریه

در کوچه‌های شام  شامش که ندادند

پیچید وقتی بویِ نان زد زیرِ گریه

دستش که بر زخمِ لبِ خشک پدر خورد

اُفتاد  یادِ خیزران -  زد زیرِ گریه

انگشترِ بابا به یادش مانده بود و...

تا دید دستِ ساربان ؛ زد زیرِ گریه

خیلی دلش پُر درد از بزمِ شراب است

پنهان زِ چشمِ دیگران زد زیرِ گریه

میگفت "بابا"  باز  "بابا"  باز "بابا"

با هق هق و لکنت زبان زد زیرِ گریه

با دیدنِ او حرمله  "زد زیر خنده"

با دیدنِ شمر و سنان "زد زیرِ گریه"

سیلی ، غمِ بازار ، نامحرم ، اسیری

با گفتنش هم روضه خوان زد زیرِ گریه

- - -

شیرین زبانِ قافله از دست رفت و...

آمد کنارش عمه جان... زد زیرِ گریه




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1397/06/21 | 02:09 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 22 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات