حضرت رقیه(س)-شهادت


تاب و تبم، ذکر لبم هر دم رقیه است

زیباترین نامِ در این عالم رقیه است

از فتنه های این زمانه در امانم

تا آن زمان که محور دینم رقیه است

مثل علی و فاطمه، مانند زینب

بر رازهای آسمان محرم رقیه است

آب دهانش برکت آب است و نور است

نور فرات و کوثر و زمزم رقیه است

در عین وحدت کثرت از توحید دارد

هم فاطمه هم زینب است و هم رقیه است

هرجا که پرسیدند بنده صاحبت کیست؟

گفتم همان که دوستش دارم، رقیه است

اصلا نپرس این اطعمه از جانب کیست

روزی رسان حضرت مریم رقیه است

در وادی عشق و جنون تحقیق کردم

گشتم جهان را مرجع اعلم رقیه است

عمری است در قلبم نشاندم رایةِ عشق

عمری است ذکر روی این پرچم رقیه است

مدیون او هستم اگر که گریه کردم

بانی اشک و رازق ماتم رقیه است

از این طرف بر زخم او مرهم حسین است

از آن طرف بهر پدر مرهم رقیه است

درهم شده مویش ولی خیلی کریمه است

آن کس که ما را می خرد درهم رقیه است

یک جمله می گویم برای روضه کافی است

تنها سه ساله پیرِ قامت خم رقیه است




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1396/07/1 | 03:06 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بوسه از روی ماه میگیرم

زیر نورش پناه میگیرم

چشمم از بس ضعیف و کم سو شد

راه را اشتباه میگیرم

آنقَدَر گریه کرده ام انگار

آب از عمق چاه میگیرم

دگرم نای راه رفتن نیست

تاولم را گواه میگیرم

پوزخند سنان و حرمله را

حمل بر یک مزاح میگیرم

همه من را نگاه می کردند

من که خیلی نگاه میگیرم

تا شکایت کنم به بابایم

جانب قتلگاه میگیرم

لاله ی گوش من که پاره شده

چقَدَر مثل گوشواره شده




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1396/07/1 | 03:01 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


تا نفهمد هیچکس ناچار بازی می کنم

بین سرها بین این نیزار بازی می کنم

تا نبینم بیشتر شرمندگی عمه را

روزها با بچه ها بسیار بازی می کنم

بیشتر شرمندۀ چشم ربابم ای پدر

به خدا با بچه ها هر بار بازی می کنم

خواب را تا پر دهم از چشم هایم با خودم

تا سحر تا موقع دیدار بازی می کنم

درد دارم مثل زهرا مادرت اما همه

معتقد هستند با دیوار بازی می کنم

هی لگد خوردم در یک خانه از مردی بزرگ

تا به او گفتم که با مسمار بازی می کنم

زخم گوشم را همه فهمیده اند اما کسی

شک نکرده که چرا با خار بازی می کنم




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1396/07/1 | 02:58 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


تو وقتی اومدی گفتم

که تقصیر دل من بود

تو که دیدی بابات خوابه

چه وقت گریه کردن بود

 

حالا که اومدی پیشم

بازم آغوشتو وا کن

بغل کن بغضمو بازم

غریبی مو تماشا کن

 

حالا که اومدی پیشم

بزار خلوت کنم با تو

بزار تعریف کنم ، بعدش

ببین من پیر شدم یا تو

 

ببخش حرفای تعریفی م

دیگه حرفای خوبی نیست

ببخش واسه پذیرایی

خرابه جای خوبی نیست

 

خرابه بسترش خاکه

خرابه بالشش خشته

تو خیلی خاکی ای اما

برای دخترت زشته

 

برای دخترت زشته

که خونش این طوری باشه

بزار چیزی نگم شاید

تو حرفام دلخوری باشه

 

کدوم خانوم با این حالش

پیش مهمون معذب نیست

ببخش از راه طولانی

سر و وضعم مرتب نیست

 

اگه مهمون داری باید

براش با جون مهیا شی

خجالت می کشی وقتی

نتونی از زمین پاشی

 

نگی من بی ادب بودم

نگی این دختر عاشق نیست

نمی تونم پاشم از جام

پاهام پاهای سابق نیست

 

حالا چشمای کم سومو

به هر چی جز تو می بندم

به زورم باشه پامیشم

به زورم باشه می خندم

 

مگه تو صورتم امشب

بغیر از خنده چی دیدی

که از وقتی پیشم هستی

یه بار حتی نخندیدی

 

یکی دستش تو تاریکی

به گونم خورده ٬ چیزی نیست

یکی از من یه گوشواره

امانت برده ٬ چیزی نیست

 

فقط دلتنگ تو بودم

که اعصابم به هم ریخته

یه قدری خسته راهم

یه کم خوابم به هم ریخته

 

میخوام امشب سرت تا صبح

به روی دامنم باشه

میخوام امشب شب خوب

ازینجا رفتنم باشه

 

دیگه اخماتو واکردی

منم با بغض میخندم

بیا آغوشتو وا کن

منم چشمامو میبندم




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1396/07/1 | 02:51 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


پدر هرجا که بودی یا نبودی مثل هم بودیم

به صورت در سپیدی در کبودی مثل هم بودیم

تو از بالای نی من از فراز ناقه افتادم

صعودش جای خود در هر فرودی مثل هم بودیم

تو بالا سنگ می خوردی و من پایین لگد یعنی؛

میان کوچۀ تنگ یهودی مثل هم بودیم

 

من و تو در حقیقت رد پای مشترک داریم

تو از بالا من از پایین دعای مشترک داریم

یکی موی پریشان و یکی فقدان دندان و...

من و تو در نداری دردهای مشترک داریم

منو تو هر دو از دلواپسی عمه می ترسیم

چنین از کربلا در دل بلای مشترک داریم

تو سر بر دامن مادر شدی من هم چنین گشتم

من و تو پیش زهرا نیز جای مشترک داریم

 

پدر جان قسمت زجر آور این داستان مانده

پدر جان بعد تو یک نیمه جان از عمه جان مانده

خدا صبرش دهد این نیمه جان را٬ عمه جانم را

که غیر از حرف دشمن٬طعنه های دوستان مانده

پدر حق می دهم از آسمان، خون سر کند آخر؛

سرِ بر نیزه ی تو در گلوی آسمان مانده

تو رفتی و عمو رفت و علیِ اصغرت هم رفت

ولیکن زجرهای حرمله پیش سنان مانده

سه شعبه رفت٬ سر هم رفت٬ دنبالش پسر هم رفت

رباب اما هنوز ای وای با قد کمان مانده

حسابش را بکن من با رباب و نجمه و لیلا

نگو دیگر چرا از عمه مُشتی استخوان مانده

تو خوردی چوب را در تشت زر اما چرا بابا

به لبهای رقیه ردِّ چوب خیزران مانده؟؟؟

دلیل گریه ام این است بابا جان که آن نامرد؛

سرت را از خرابه برده اما بوی نان مانده

رقیه رفت اما غصه ی غسّاله اش باقی ست

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان مانده




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1396/07/1 | 02:47 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بنال ای دل نوا دارد رقیه

به هر دردی دوا دارد رقیه

مرض او را ز پا انداخت ،امّا

مریضان را شفا دارد رقیه

سه ساله کودک و این اوج عزّت؟

مدال مرحبا دارد رقیه

بیا یا فاطمه اندر خرابه

عزای بی ریا دارد رقیه

بدور از دیدهٔ بیگانه امشب

سخن با آشنا دارد رقیه

ز دست ساربان و زجر و خولی

به بابا شکوه ها دارد رقیه

ز خونین چهره میبوسید و می گفت

غم بی انتها دارد رقیه

بیا ای یار پیشانی شکسته

که با مهمان صفا دارد رقیه

چه با جا آمدی ای جان جانان

ببین جا در کجا دارد رقیه

از آن روزی که افتادی به مقتل

دل پر ماجرا دارد رقیه

دلم در قتلگاه و جسمم اینجاست

وطن در کربلا دارد رقیه

بمیرم از چه لبهایت کبود است

بگو محشر به پا دارد رقیه

پدر بر چهره ام یک دم نظر کن

رُخ زهرا نما دارد رقیه

به جرم عاشقی جان بر لب آمد

شکایت زاشقیا دارد رقیه

خدا خواهد اگر ،می میرم امشب

که هر شب این دعا دارد رقیه




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1396/07/1 | 02:11 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت -از زبان چادر

(عهد نامه عفاف و حجاب )


بچه ها منم نشان اقتدار

روسر دخترها تاج افتخار

من پیام دین و درس مذهبم

یادگار فاطمه و زینبم

اونیکه با منه با حجب و حیاست

با حجابش بنده ی خوب خداست

خیابون از چشم نامحرم پره

حافظ گل، تو خیابون چادره

ای برای حضرت زهرا کنیز

دخترِ با حیا دختر عزیز

میخونی شعر حیا رو بیت بیت

با حجاب خود برای اهل بیت

میدونید من رو سر کیا بودم؟

زینت کیا بودم؟ کجا بودم ؟

باید این حرف من و با زر نوشت

من بودم رو سر گلهای بهشت

تار و پود من پر از خاطره هاس

یکی از خاطره هام از کربلاس

میخوام امروز براتون قصه بگم

قصه از یه دل پر غصه بگم

یه روزی بودم سر سه ساله ای

نازنین شبیه برگ لاله ای

هر زمانی که من و سرش میکرد

باباجونش یاد مادرش میکرد

ناز میشد مثل گلای اطلسی

اون رقیه بود که اون و میشناسی

یه روزی تنگ غروب کربلا

رو سرش بودم میون خیمه ها

که یه وقت آتیش زدن به خیمه ها

من دیدم میسوخت لباس بچه ها

گریه میکرد روی خارا می دوید

یکی اومد موهای اون و کشید...

بگذریم یه شبی از همین شبها

که خوابیده بود توی خرابه ها

نصف شب بهونۀ بابا گرفت

صدای گریَش همه جارو گرفت

زخماشو به باباجون نشون میداد

من دیدم چه جور رقیه جون می داد

 

عهد نامه حجاب :

 

به همین اشکای چشمامون قسم

وبه هق هق صداهامون قسم

وبه خاک پاک کربلا قسم

وبه این گریه و ناله ها قسم

به جون رقیه که دوسش دارم

نمیذارم بره چادر از سرم

میدونم گوهر تویِ صدف خوبه

میدونم حجاب خوبه شرف خوبه

قول می دم همیشه با حیا باشم

قول میدم تو مسیر خدا باشم

به جون رقیه که دوسش دارم

نمیذارم بره چادر از سرم

عهد میبندم از دلم با شور و شین

کمکم کن با نوای یا حسین




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1396/07/1 | 02:10 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت-دودمه


باید این دشمن بداند کیستم من کیستم

ثانی زهرا منم

شام را ویران نسازم من رقیه نیستم

ثانی زهرا منم

 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1396/07/1 | 02:08 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بابا برایم روزها گرما ضرر دارد

شب هم که شد بر زخم من سرما ضرر دارد

دنیای من بعد از غروب تو برای من

یک لحظه هم ماندن در این دنیا ضرر دارد

دوریِ از تو دوستی ام را دو چندان کرد

این دوری اما بعد عاشورا ضرر دارد

سیلی که جای خود نسیم داغ صحرا هم

حتما برای گونه ی زیبا ضرر دارد

سیلی نه، بعد از اصغرت در غربت شبها

دیگر برای گوش من لالا... ضرر دارد

آن که ز روی ناقه ای افتاده می فهمد

یک عمر این افتادن از بالا ضرر دارد

فهمیده ام از ضربت سنگین سیلی ها

گاهی برایم گفتنِ بابا ضرر دارد

چون حرفِ با لب را به هم چسبانده تکرارِ

بابا برای زخمِ این لب ها ضرر دارد




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1396/07/1 | 02:08 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


آمدی با سر آمدی... چه کنم؟!

بین تشت زر آمدی چه کنم؟!

هر دو دستم شکسته اما تو

با دو چشم تر آمدی؟! چه کنم؟!

بس که دیروز خیزران خوردی

با لب پر پر آمدی، چه کنم؟!

از جراحات حنجرت پیداست

از نوک نی در آمدی... چه کنم؟!

چشم من تار و بسته شد، حالا...

... دیدن دختر آمدی؟! چه کنم؟!

گیسویم درهم است... می بخشی؟

سرزده آخر آمدی چه کنم؟!

بگذریم از خودت بگو بابا

از خودت، از غروب عاشورا

تیر و شمشیر از این و آن خوردی

از زمین و از آسمان خوردی

آیه خواندی برایشان اما

سنگ از قوم بد دهان خوردی

خاطرم مانده عصر عاشورا

نیزه ای را که از سنان خوردی

دم مغرب به ما جسارت شد

بر زمین لحظه ی اذان خوردی

چقدر ضربه، بی امان خوردم

چقدر ضربه، بی امان خوردی

دشمنت تا مرا بلندم کرد

زیر خنجر تکان تکان خوردی

بگذریم از خودت نمی گویی

حال من را چرا نمی جویی؟!

له شدم مثل یاسِ پژمرده

صورتم شد کبود و خون مرده

مثل مادربزرگ خود زهرا

بازویم را غلاف آزرده

این زبانم ز بس که می گیرد

آبروی مرا پدر برده

دختری از خرابه رد می شد

گفت با خنده: این لگد خورده

به لباسم چقدر خندیدند

به غرورم چقدر برخورده

بی خیال ای پدر کسی اصلا

دخترت را کنیز نشمرده

مثل سابق برات می ارزم؟!

بغلم کن ببین چه می لرزم

شب وصلم عجب خجسته شده

نافله خواندنم نشسته شده

دیدی آخر تو را بغل کردم

با همین بازوی شکسته شده

خواهشی می کنم، به همراهت

دخترت را ببر که خسته شده

بی هوا روی خاک می افتم

بند بند تنم گسسته شده

باز لاله... دوباره پهلویم...

بس که این زخم باز و بسته شده

دخترت خسته است از این مردم

بس که تحقیر و سرشکسته شده

خسته ام بس که دردسر دارم

من فقط حاجت سفر دارم




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1396/07/1 | 02:03 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


ای وای بر یتیمی، قلبش شکسته باشد

در گوشۀ خرابه تنها نشسته باشد

یا رب ز دست صیاد این صید را رها کن

تا جان به سینه دارد از دام رسته باشد

روی پدر ندیده، دنبال سر دویده

من عاشقی ندیدم اینگونه خسته باشد

داغی به سینه دارد میل مدینه دارد

ای کاش راهِ رفتن خولی نبسته باشد

هرگز نداشت باور آن دلبر دلاور

پیمان آشنایی با او گسسته باشد

آخر غمش سر آمد، تا در طبق سر آمد

پر زد چو بلبلی که، از لانه جسته باشد

شد خیره بر عزیزش، چشمان اشکریزش

گفتا چنین زیارت، ما را خجسته باشد

بابا اگر نثار، راهت گلی ندارم

در بازوانم عکسِ، گل دسته دسته باشد

بابا کدام ظالم سر از تنت بریده

یا رب به حق عباس دستش شکسته باشد




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1396/07/1 | 02:02 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


نوید وصل پدر را به كاروان می داد

به ماه، ماه سر نیزه را نشان می داد

رقیه تولیت آستان رأس شریف

به ماه، اذن زیارت در آسمان می داد

هزار حوریه از چادرش زمین میریخت

اگر كه چادر خود را کمی تكان می داد

 رقیه دختر آقای مهربانی كه

سرش به حامل سر نیزه سایبان می داد -

- گرسنه بود، ولی از كرامتش این بس

به دست دشمن خود رزق آب و نان می داد

پدر عقیق یمن را به ساربان بخشید

و او النگوی خود را به ساربان می داد

 شبانه از لب بابا كمی شكایت كرد

چرا كه بوسه به لب های خیزران میداد

توان پاشدنش را گرفت سیلی زجر

وگرنه پیش پدر، ایستاده جان می داد

درست لحظه ی وصل رقیه و بابا

برادرش به روی نیزه ها اذان می داد




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1396/03/7 | 03:32 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


مثل قدیم با دل من ، سر نمیکنی

جانم به لب رسید ، تو لب تر نمیکنی

حرفی بزن ، جواب تو والله سنگ نیست

از چه هوای سوره ی کوثر نمیکنی؟

اینجا خرابه است ، ورودیِّ شام نیست

اینجا تو فکر غارت معجر نمیکنی

اینجا سه شعبه نیست، مرا در بغل بگیر

با من تلافی علی اصغر نمیکنی؟

اینجا فراق هست، عزا هست، غصه هست

اینجا حساب روضه ی دیگر نمیکنی

این دختر نحیف ، همان نازدانه است

فهمیدم از نگات که باور نمیکنی

من هیچ ، سر به عمّه بزن ، اذیت شده

فکری به حال غصه ی خواهر نمیکنی؟

با آن لبی که چوب زدند و حصیر شد

یک بوسه نذر گونه ی دختر نمیکنی؟

روی رگ تو بوسه ی خنجر مشخص است

فکری به حال بوسه ی خنجر نمیکنی؟

دستان زجر و سنِّ مرا در نظر بگیر

دیگر مرا قیاسِ به مادر نمیکنی

فرقی نمی کند که چطوری، فقط بمان

بابا تو فرق، بی سر و با سر نمیکنی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/08/14 | 04:31 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-مدح


بیت الغزل هر غزل ناب رقیه ست

خورشید علی اصغر و مهتاب رقیه ست

نزدیک ترین راه به الله حسین است

نزدیک ترین راه به ارباب رقیه ست

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: حضرت رقیه(س)،  ولادت حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/08/14 | 04:27 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


نفس نمانده که از تو بپرسم از سر و رویت

لبی نمانده برایت بپرسی از سر و رویم

بیا بگو که چرا خون نشسته بر سر مویت

بگو که با تو بگویم ز آتش سر مویم

تو و  لبان پر از خون ، من و کبودی صورت

تو از کدام بگویی من از کدام بگویم

رسیده ای و نشستی دقایقی به کنارم

چه خوب بود می امد به همره تو عمویم

ز پلک پاره خود کن نظاره دختر خود را

ببین که بغض غریبی گرفته راه گلویم

گمان کنم که ز چهره دگر مرا نشناسی

چنان به صورت من زد ، نه بهتر است نگویم

ببین که زائر زهرا شدم میانه ی صحرا

دمی که مادرت آمد در آن میانه به سویم

نمی شود ز لبانت یکی دو بوسه بگیرم

ترک ترک پر زخم است هر کجا که بجویم

بیا و دختر خود را ببر تو از دل ویران

دگر نمانده توانی که این مسیر بپویم

به قصد کشت مرا می زند حرامی بی دین

هر آن زمان که به لب نام دلربای تو گویم

**

عیان شود به قیامت شکوه و جاه و جلالم

چو قبر مخفی یاس مدینه سر مگویم

***

با تشکر از شاعر گرامی 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/08/14 | 04:25 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


((اَصلا رقیه نه به خدا دختر خودت

یک شب میان کوچه بماند چه می کنی))

در بین ازدحام و شلوغی بترسد و

یک تن به او کمک نرساند چه می کنی

اَصلا خیال کن که کسی دختر تورا

در بین جمعیت بکشاند چه میکنی

یاکه خدانکرده کسی روی صورتش

سیلی محکمی بنشاند چه می کنی

یا فرض کن که دخترتو جای بازی اش

هرشب دعای مرگ بخواند چه میکنی

اَصلا کسی بیاید و با تازیانه اش

خاک از لباس او بتکاند چه میکنی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/08/14 | 03:42 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


السلام ای دستگیر عالمین

ای به ارباب دو عالم نورعین

روز محشر چشم ما بر دست توست

اشفعی لی فاطمه بنت الحسین




موضوع: حضرت رقیه(س)،  ولادت حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1395/07/14 | 12:12 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


زخمی شده حنجرت؟ بمیرم بابا!

بی سَر شده پیكرت؟ بمیرم بابا!

گیسوی تو را كدام وحشی آشفت؟

چه آمده بر سرَت؟ بمیرم بابا!




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1395/07/13 | 01:53 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


خسته ام از بس که بوسیدم تو را از راه دور

قامت نیزه بلند و قلب دختر سوخته

بس که دیدم جای سنگی را روی پیشانی ات

اشک ، هم حتی درون دیدهء تر سوخته

سوختم اما نه به اندازهء تو در تنور

حتم دارم صورت تو ده برابر سوخته

پشت عمه زینبم سنگر گرفتم بین دود

تا که من کمتر بسوزم جاش ، سنگر سوخته

آتش از بالای خیمه ریخت بر سرهای ما

چادر و پیراهن ما بعدِ معجر سوخته

گر مرتب نیست موهایم به من خرده مگیر

علتش این است موهایم روی سر سوخته

بر روی خار مغیلان بارها خوردم زمین

آبله دارد کف پایم سراسر سوخته

عمه می گوید شبیه مادرت زهرا شدم

پشت در انگار دست و پای مادر سوخته

تا توانستند ما را هر کجا سوزانده اند

کربلا خیمه ، مدینه خانه و در سوخته

راستی بابا نگفتم بیشتر از من رباب

زیر نور آفتاب از داغ اصغر سوخته

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1395/07/13 | 01:02 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


مبتدای زندگی من خبر از پیری است

حال موهایم پدر آشفته از درگیری است

فعل إضرب را مؤکد من چشیدم در مسیر

یک تمیزش در دهان، دندان لق شیری است

صورت نیلی و پهلویم عذابم می دهند

درد پهلو بیشتر، هرچند این تقدیری است

تا که می خوردم زمین گیسوی من را می کشید

واقعا این زجر یک دیوانه ی زنجیری است

خواب بودم بین صحرا بر سرم فریاد زد

حربه ی این نانجیب از پشت غافل گیری است

گوشوارم را شکست آن مرد وقت غارتم

گوشوار دخترش دیدی پدر؟! تعمیری است

عمه گوشم را گرفت اما شنیدم جمله ای

جمله ای که درخور یک دشمن تکفیری است

خوابِ وصل تو پریشان کرده من را نیمه شب

"سر رسیدی"... خواب من را هم عجب تعبیری است

دردهایم گفته ام حالا بگو بابا چرا

چشم هایت جای نیزه... گونه ات شمشیری است؟!

بعد تو نه عمه میخواهد بماند نه که من

مرگ من باسرعت اما مرگ او تاخیری است

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1395/07/13 | 12:14 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


عمو عباس... سرم درد میکنه

عمو جون بال و پرم درد میکنه

شبا وقت خوابیدن کلافه ام

جای سنجاق رو سرم درد میکنه

بچه های شام به من می خندیدن

وقتی نیستی جیگرم درد میکنه

نه درست بسته میشه نه وا میشه

پلک من کرده ورم... درد میکنه

دستمُ سمت موهام دیگه عمو

نمی تونم ببرم... درد میکنه

نمیتونم بالا نِی ببینمت

آخه خیلی کمرم درد می کنه

دعا کن بمیرم و راحت بشم

چند شبه خیلی سرم درد می کنه

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1395/07/13 | 12:10 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-مناجات-حضرت رقیه(س)-شهادت


اول شعر که یارب بشود خوب تر است

عشق بازی به دل شب بشود خوب تر است

هر کسی در پی وصل است بگویید به او:

با توسل که مقرّب بشود خوب تر است

سجده بر تربت ارباب سراسر نور است

سجده با اشک، مرکّب بشود خوب تر است

ذکر خوب است... بگویید... ولی معتقدم

نام ارباب که بر لب بشود خوب تر است

پیر ما گفت: اگر قامت رعنای شما

در حسینیه مورّب بشود خوب تر است

سینه و صورت ما پر شده از مشق حسین

آسمان غرق ز کوکب بشود خوب تر است

اربعین گر که بنا نیست بخوانند مرا

اشک و تب روزی هر شب بشود خوب تر است

باده ی ناب حسین است و بدانید اگر

ساغر از باده لبالب بشود خوب تر است

سائل روضه شریف است ولی سائل اگر

سائل حضرت زینب بشود خوب تر است

گر بنا هست کسی خادم این خانه شود

عبد زینب که ملقّب بشود خوب تر است

**

عمه گیسوی مرا شانه بزن، موی سرم

قبل دیدار مرتّب بشود خوب تر است

دستم آرام بگیر و به روی سینه گذار

دست بر سینه مودّب بشود خوب تر است...

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: مدح و مناجات با امام حسین(ع)،  حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1395/07/13 | 11:53 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


رسیده موج موهایت به دست خسته ی ساحل

به دنبال تو می گشتم تمام این چهل منزل

به تو حق می دهم با سر به سوی دخترت آیی

که یک عاشق شبیه تو ندیدم شاه دریادل

به اشکِ چشم و مژگانم زنم من آب و جارویت

کمی خاک است و خاکستر میان ما شده حائل

فقط قاری من باش و دگر قرآن نخوان جایی

اگر هم آیه ای بر تو به روی نیزه شد نازل

ز چشمت خواندم انگاری که پرسیدی ز احوالم

خبر داری که با صورت، زمین خوردم من از محمل؟

پدر بعد از عمو جانم، رسیده بر گلو جانم

زمین خوردم مرا از مو کشید آن رومی جاهل

عدو دنبالم افتاد و ز ترسش زیر لب گفتم:

أغثنی یا اباالقربة، أغثنی یا ابافاضل

لگد زد سمت پهلویم، ولی من در تکاپویم

چرا بوی تو را دارد شیار چکمه ی قاتل؟

پدر شیرین زبان بودم ولی دستان سنگینش

گرفت از من توان گفتن یک جمله ی کامل

شبیه مادرت دستم مرا از پا در آورده

نمازم دردسر دارد، قنوت من شده مشکل

ز دلسوزی زنی آمد به دستش نان و خرمایی

به من رو کرد و تعارف زد: "بگیر این لقمه را سائل"

اگر عمه نبود اصلا نمی دانم چه می کردم

جسارت کرد آن شامی در آن بزم و در آن محفل

شدم خسته دگر بابا، مرا باخود ببر بابا

هزاران حرف ناگفته، شود کتمان میان دل

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1395/07/13 | 11:49 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


اول تو را سرود لبم انتها لبم

از شوقِ پر کشیدن سویت لبالبم

در سینه ام محبت و بر لب ثنای تو

صد آفرین به سینه و صد مرحبا لبم

امشب فقط تو را سر سجاده خوانده ام

این بار پا نداد به ذکر و دعا لبم

من پا به پای عمه ی خود جنگ کرده ام

نشنید دشمنت به خدا هیچ جا لبم...

...بگشایم و شکایتی از دردها کنم

راضی است دست و پهلو و حتی رضا لبم

خیلی دلم برای تو تنگ است، حق بده

بوسید اگر که باز لبت بی هوا لبم

چشم و مشام پر شده از بوی آب و نان

اما نخورده است به آب و غذا لبم

"صد بار لب گشودم و بیرون نریختم

خون ها که موج میزند از سینه تا لبم"

با من نگو که از چه لبت این چنین شده؟!

دارد هزار قصه و صد ماجرا لبم

خونی و خشک و پر ترک و حاصلش شده

چیزی شبیه نقشه ى جغرافیا لبم

دستش بزرگ بود، نگینش بزرگ بود

بیهوده نیست این که شده جا به جا لبم

بابا ببخش این لب و دندان خونی ام

می خواست تا کند به لبت اقتدا لبم

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1395/07/13 | 11:44 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-مناجات-حضرت رقیه(س)-شهادت


در سینه، نیتم همه اش نذر تو حسین

حالِ عبادتم همه اش نذر تو حسین

خرده فروش نیستم و عمده می دهم

یکجا محبتم همه اش نذر تو حسین

روزِ ازل خدا گل من را که می سرشت

بنوشته قسمتم همه اش نذر تو حسین

تا زنده ام برای شما سینه می زنم

نیرو و قوتم همه اش نذر تو حسین

از لطف مادرم همه عمرم فقط شده

این جمله عادتم: "همه اش نذر تو حسین"

مادر، پدر، برادر و خواهر، قبیله ام

این جان و ثروتم همه اش نذر تو حسین

فرموده است پیر جماران به عالمی:

ارکان نهضتم همه اش نذر تو حسین

در اوج روضه، گاه فقط آه می کشم

این آه حسرتم همه اش نذر تو حسین

**

کنج خرابه بغض گلویش گرفت و گفت:

این اوج غربتم همه اش نذر تو حسین

مویم به یاد زلف تو بابا سپید شد

غرق شباهتم... همه اش نذر تو حسین

هر ضلع و هر وجب ز تنم درد می کند

دردِ مساحتم همه اش نذر تو حسین

لکنت زبان گرفته ام از بعدِ... بگذریم

اصلا فصاحتم همه اش نذر تو حسین

گفتم گله کنم ز تو اشکم امان نداد

خوردم شکایتم... همه اش نذر تو حسین




موضوع: مدح و مناجات با امام حسین(ع)،  حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1395/07/13 | 11:39 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


من از قبیله ی دُردی کشان پر دَردم

که در هوای نگاه نگار می گردم

دوباره دست نیاز و دوباره چشم امید

به سوی خانه ی طفل سه ساله آوردم

به نام نامی خاتون عشق، ماه دمشق

دخیل یار شدم... تا رقیه ای گردم

نگاه مرحمتش گرمِ گرم چون خورشید

چه می شود که بیفتد به کلبه ی سردم؟

وجود او همه از نور ناب، نور لطیف

و من کنار مسیر نزول او گردم

در این زمانه که دوران سختِ وانفساست

به پای عشق رقیه فنا شدن زیباست

حیات می چکد از گوشه ی نگاه ترش

نجات، خانه نموده کنار بال و پرش

شکوفه نیست حریف لطیف دستانش

فرشته های الهی مقیم... پشت درش

سه ساله است و به قدر هزار سال رفیع

ببین چه ها که نکرده به عمر مختصرش؟

تمام شام ز اشک رقیه در هم ریخت

عجب ز قدرت فریادهای پر شررش!

نگاه بی رمقش در میان تاریکی

فتاد تا به جمال مقدّس پدرش

گرفت بوسه ز بابا، قرار از کف داد

کنار رأس بریده نفس برید... افتاد

شکستن از غم او را خطر نمی دانست!

به غیر عشق پدر بیشتر نمی دانست

طنین گریه ی او لحن مادری را داشت

که آه یکسره را بی اثر نمی دانست

اگر نبود رقیه دل شکسته ی ما

صفای نافله را در سحر... نمی دانست

اگر نبود رقیه شرار ناله نبود

غم فراق پدر را جگر نمی دانست

چنان به یاد عمو دل شکسته می نالید

که سیرِ قافله را در سفر نمی دانست

چنان ز شوق پدر آه و گریه سر می داد

که شور در همه ی کائنات می افتاد!

ستاره بود و به دیدار ماه عادت داشت

سه ساله بود و به آغوش شاه عادت داشت

ز صحن خشک لبش خنده رد نشد بی اشک

شکسته بود و همیشه به آه عادت داشت

ز بس که پای برهنه دوید در پی سر

به خارهای مغیلان راه عادت داشت

شبیه عمه ی مظلومه سخت می نالید

به روضه های غم قتلگاه عادت داشت

نه از عزا به در آمد، نه رخت خود را شست!

تنش به سرخی و رنگ سیاه عادت داشت

سه ساله بود ولیکن حریف عالم شد

لب از گلوی بریده گرفت و زمزم شد




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1395/07/13 | 11:29 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بین بازو های بابا تاب بازی میکند

کودکی که با پدر در خواب بازی میکند

می پرد از خواب می بیند که رویا دیده است

می نشیند با دوچشمش آب بازی می کند

بر سر نی دیده او خورشید را وقتی که باد

با سر زلفش شب مهتاب بازی میکند

دختری که دیده بعد از نا امیدی عمو

لشکری با مشکهای آب بازی میکند

دختری که دیده اصغر با سه شعبه روی دست

مثل ماهیهای بر قلاب بازی میکند

صحنه ی تلخی است اکبر بر زمین افتاده و

هر کسی در نقش یک قصاب بازی میکند

طعنه و سنگ است اما کودکی آزار او

با نمایش دادن اسباب بازی میکند

کربلا جای خودش اما خرابه های شام

با دلم بدجور ای ارباب، بازی می کند




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 08:06 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


لباس پاره دارم...وصل جانان را چه باید کرد؟

پدر خوش آمدی ناخوانده مهمان را چه باید کرد؟

مرا تنها میان گرگ ها ول کردی و رفتی

نگفتی دخترم من؟ درد هجران را چه باید کرد؟

پر از خون ذوالجناح آمد، همین که خیمه گاه آمد

به خود گفتم پس از تو این گریبان را چه باید کرد

تو رفتی و به ما حکم فرار از خیمه ها دادند

لبِ تشنه... تنِ خسته... بیابان را چه باید کرد؟

من از ترسم دویدم چادرم در زیر پایم ماند

در این حالت بگو خار مغیلان را چه باید کرد

گلوبندم... النگویم...  شب یلدای گیسویم...

...به غارت رفت و این حال پریشان را چه باید کرد؟

عموجانم به جوش آمد... سرش از روی نی افتاد

به روی خاک صحرا ماه تابان را چه باید کرد

یکی از بچه ها افتاد و ما پشتش زمین خوردیم

قطار خسته ی خیلِ اسیران را چه باید کرد

بدون معجر و حیران، به روی ناقه ی عریان

نگاه دشمنانِ نامسلمان را چه باید کرد

برایم خون لب داری، برایت آستین دارم

امان از جای سرنیزه... دگر آن را چه باید کرد

شب از سرمای ویرانه تمام پیکرم لرزید

در این ویرانه ظهرِ گرم و سوزان را چه باید کرد

دوتا دندان لق دارم... ببر من را که حق دارم

بدون تو دگر بابا تن و جان را چه باید کرد

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 08:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


من دسته گل پرپر گلزار حسینم

من شمع فروزان شب تار حسینم

من کنج قفس مرغ گرفتار حسینم

من عاشق دل باخته و یار حسینم

من کعبۀ دل قبله جان همه هستم

سر تا به قدم آینۀ فاطمه هستم

هر چند ستم دیده و مظلوم و صغیرم

در گوشۀ ویرانه گرفتار و اسیرم

ای مردم عالم مشمارید حقیرم

کز جانب سر سلسلۀ عشق، سفیرم

با گریۀ پیوسته و غم های نهانم

حاکم به دل و جان همه خلق جهانم

در بحر شرف گوهر یکدانه منم من

بر شمع ولا سوخته پروانه منم من

بر اهل عزا ماه عزاخانه منم من

امیّد دل عاقل و دیوانه منم من

من فاطمۀ کوچک و ناموس خدایم

پیغامبر خون تمام شهدایم

ای خلق گرفتار بیائید بیائید

در خانۀ من دست گدائی بگشائید

بر دامن ویرانۀ من چهره بسائید

و زخاک درم رنگ غم از دل بزدائید

من کودکم اما به خدا کودک وحیم

در آل علی فاطمۀ کوچک وحیم

اسلام، شفا یافت زخون جگر من

توحید، چراغی است زآه سحر من

بگذار بخندند به اشک بصر من

وز چار طرف سنگ ببارد به سر من

جان دو جهان در بغلم باز کشیده

با دست خدائیش زمن ناز کشیده

امروز اگر گوشۀ ویرانه غریبم

رفته است زکف سلسلۀ صبر و شکیبم

بیمارم و بر درد همه خلق طبیبم

جان بر کف و خود منتظر وصل حبیبم

زود است که لب بر لب بابا بگذارم

تا سر به سر شانۀ زهرا بگذارم

امشب شب وصل است دلم داده گواهی

نوری به سویم پر کشد از قلب سیاهی

خورشید به ویرانه سرایم شده راهی

ویرانۀ من پُر شده از نور الهی

آوای منادی به من زار رسیده

جان پیشکش آرید که دلدار رسیده

یار آمده با طلعت همچون قمرش باز

گردد زطبق باز به من چشم ترش باز

روشن شده این خسته، چراغ سحرش باز

ای دست، کمک کن که بگیرم به برش باز

تا روی ورا بر روی قلبم بگذارد

افسوس که دستم به بدن تاب ندارد

ای سر چه شد امشب به من زار زدی سر

از لطف، بر این مرغ گرفتار زدی سر

صد بار مرا کشتی و یک بار زدی سر

چون بود که در خانۀ اغیار زدی سر

در گوشۀ ویران، قمر من شدی امشب

از لطف، چراغ سحر من شدی امشب

مهمان منی سفرۀ رنگین مرا بین

دست تهی و سینۀ سنگین مرا بین

رخسار کبود و سرخونین مرا بین

در تلخی غم لحظۀ شیرین مرا بین

گر دست دهد پای دویدن زتو گیرم

آن قدر به دور تو بگردم که بمیرم

بین عاشق صد بار زغم مردۀ خود را

بر شانۀ جان، کوه ستم بردۀ خود را

برگیر به بر طوطی افسردۀ خود را

در گوشۀ ویران، گل پژمردۀ خود را

صد کوه غم از کودک تو خم نکند پشت

ای مونس جان درد فراق تو مرا کشت

بگذار رها گردد، جان از بدن من

بگذار بود نام تو آخر سخن من

بگذار شود پیرهن من کفن من

بگذار به ویرانه شود دفن، تن من

دردا که عدو دوخت زخواندن دهنم را

(میثم) برسان بر همه عالم سخنم را




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 08:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


کنج خرابه حالم از این غم خراب شد

پیراهنم ز پهلوی زخمی خضاب شد

خیلی برای خشکی لبهات گریه کرد

دیدم کنار آب فرات عمه آب شد

بابا ، کنیزه خانه ی زهرا به شهر شام

از خیر عمه بود که عالی جناب شد

بازار برده ها و یتیمان و شهر شام

خرج سفر میان خرابه حساب شد

سهم سر تو نیزه شد و سهم دخترت

در بین کاروان اسیری طناب شد

رنج سفر به قیمت بابا خریدنی است

درد رقیه دیدن بزم شراب شد

آوای غربتت به دلم چنگ میزند

حالم ببین شبیه به حال رباب شد

بابا دعای دختر تو بین هرنماز

کنج خرابه پیش سرت مستجاب شد




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 08:04 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 20 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو