حضرت رقیه(س)-شهادت


دخترا بدون بابا...میمیرن

دخترا بدون بابا...آواره

از قدیمیا شنیدم گریه کن

نداره، کسی که دختر نداره

 

دلمون هوای روضه کرده باز

آخه گریه برا روضه ثوابه

امشب و یتیم نوازی بکنین

همراهه باباش بریم تو خرابه

 

خوش زبونه ، خیلی حرفا داره که

به کسی نگفته،حتی عمه جون

خبرایی شده که بهش میگه

پاشو که اومده بابا...عمه جون

 

پاشو حرفات و بزن با پدرت

که دیگه از غصه داری آب میشی

روپوش و بزن کنار خودت ببین

غذا نیس که اینجوری کباب میشی

 

روپوش و کنار زد و باباش و دید

سرخ و خاکستری،خاکی و کبود

سر حرف و اینطوری واکرد و گفت

بگذریم از یکی بود یکی نبود...

 

بوی بابام و من از دور می شناسم

حالا هر چی ام که بوی نون بدی

فهمیدم یه شب توی تنور بودی

داری موی سوخته تو نشون میدی؟

 

عمه میگه که از اینجا نمیریم

تا سر بریده تو پس نگیریم

اینا هم نقشه کشیدن نیمه شب

دیوار و خراب کنن تا بمیریم

 

راهش اینه که بازم خودت بیای

کارامون و سرو سامونی بدی

عمه که داره می میره از غمت

وقتشه بیای بهش جونی بدی

 

طاقت همه بریده بعد تو

دیگه جون به لب رسیده باباجون

تا که آروم بشم آوردن حالا

از تو یه سر بریده باباجون

 

اومدی به  ویرونه خوش اومدی

چه عجب یه بار به ما سری زدی

چه بلایی به سرت اومده که

تو میخواستی خودتو نشون ندی

 

باسه مصرع هم میشه که روضه ساخت

مادرت عمه و من کوثرتیم

آیه های سوره ی حنجرتیم 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 08:03 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


سلام کرد و نشان داد جای سلسله را

چه بی مقدمه آغاز می کند گله را

نه از سنان و نه از شمر گفت نه خولی

بهانه کرد فقط طعنه های حرمله را




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 08:03 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


خاطرات زیارتی هرچند

از نظر غالباً نخواهد رفت

آخرین بار كه حرم رفتم

هرگز از یاد من نخواهد رفت

 

یاد دارم در آخرین دیدار

در حرم ازدحام زائر بود

در نگاهم دوید دختركی

به گمانم كه از عشائر بود

 

دست در دست مادرش آرام

دخترك رفت روبروی ضریح

دست خود را گذاشت بر سینه

دست خود را كشید روی ضریح

 

با همان لحن كودكانۀ خود

گفت آرام:"دوستت دالم"

دو سه شب پیش كه سه سالم شد

مادرم گفت با تو همسالم

 

مادرم گفته می شناسیدم

ایلیاتی ام،اهل ایرانم

تا زبان باز كرده ام،اول

زیر لب گفته ام"حسین جانم"

 

مادرم گفته از تو باید خواست

آرزوی بزرگ و كوچك را

تاكه هم بازی ات شوم امروز

هدیه آوردم این عروسك را

 

مادرم گفته در كنار ضریح

حرف سوغاتی حرم نزنم

تشنه ام شد اگر،نگویم آب

حرف از گوشواره هم نزنم

 

مادرم گفته است بابایت

مثل بابای من شهید شده

راستی گیسوان من مشكیست

تو چرا گیسویت سپید شده

 

مادرم گفته پای تو زخمیست

همه همراه مرهم آوردند

نیست بابای ما ولی ما را

تا حرم چند مَحرم آوردند

 

باصدای بلند هم نشده

هیچ مردی مرا صدا بزند

بعد بابا چه بر سرت آمد

كی دلش آمده تو را بزند

 

به تن زخمی ات قسم هرگز

خال بر این حرم نمی افتد

قول دادم به مادرم چون تو

چادرم از سرم نمی افتد




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 08:01 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


دوباره روضه ی با آب و تاب می گیرم

من از مراثی ام آخر جواب میگیرم

سه روز کرده کفن چون تن تو را خورشید

عزا برای تو با آفتاب میگیرم

پر است چهره ام از روضه های مکشوفه

ولی ز چشم تو بابا حجاب میگیرم

نشسته ام که برای سر تو گریه کنم

عزا برای سرت با رباب میگیرم

خدا کند که سرت را سوی نجف ببرند

برای تو کمک از بوتراب میگیرم

برای شستن زلفت که دست شمر افتاد

نشسته ام ز سرشکم گلاب میگیرم

من انتقام تو را از تنور و خاکستر

من انتقام تو را از شراب میگیرم

من از شنیدن لفظ ، کنیز بیزارم

من از شنیدن آن اضطراب میگیرم

شبیه آینه ام،که هزار تکه شدم

شکسته ام سوی مرگم شتاب میگیرم




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 08:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


دوباره قافله رفت و رقیه جا مانده!

چه تند می رود! این ساربانِ وا مانده

خدا به خیر کند! باز گم شدم بابا

بیا ببین که فقط چند ردِ پا مانده

بگو چه کار کنم! تا به عمه ام برسم؟

توانِ پایِ پُر از زخم، کربلا مانده

خودت که داخلِ گودال گیر افتادی!

عمو کجاست بیاید؟ ببین کجا مانده؟

به یاد دردِ لگدهای شمر افتادم

دوباره چادر من دستِ خارها مانده

بگو به مرگ، به فریاد دخترت برسد

سه ساله فاطمه ای دست بر دعا مانده

کجاست خنجر کهنه به دادِ من برسد؟

به جان سپردن من چند ربنا مانده؟

به این کفن که سرم هست، اعتباری نیست!

پدر چه قدر برای تو بوریا مانده؟




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 07:59 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بردن نام تو هر چند خطر داشت پدر

دخترت عشق تو را مد نظر داشت پدر

ذره ای ترس به دل راه ندادم زیرا

دخترت مثل علمدار جگر داشت پدر

عمه نگذاشت که اطفال تو سیلی بخورند

قافله در همۀ راه سپر داشت پدر

چوب زد بر لب تو تا که مرا زجر دهد

این یزید از دل من خوب خبر داشت پدر

آنقدر زیر لبم ذکر خدا را گفتم

تاکه دست از سر لب های تو برداشت پدر

غنچه ای بودم و از ساقه شکستند مرا

ضربۀ دست عدو حکم تبر داشت پدر

بهترین وقت ملاقات خدا نیمه شب است

دخترت وقت سحر قصد سفر داشت پدر




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 07:59 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


سورۀ کوثرِ امام حسین

جلوۀ مادرِ امام حسین

نمکِ لشگرِ امام حسین

نازنین دخترِ امام حسین

ای بزرگ قبیلۀ عشاق

یا رقیه توئی «هوالرزاق»

دست پروردۀ عقیله توئی

صاحبِ شوکتی جلیله توئی

نازدارِ همه قبیله توئی

پایِ معشوقِ خود قتیله توئی

صاحبِ صحن وبارگاهی تو

بر گنهکارها پناهی تو

می بری دل ز دلبرانِ حرم

ای میاندارِ دخترانِ حرم

خونِ ما نذرِ آستانِ حرم

ای فدایت مدافعانِ حرم

شود آیا که رو سپید شوم

در دفاع از حرم شهید شوم

رویت آئینه دارِ زهرا بود

گیسوانت ضریحِ بابا بود

اولین چادرت چه زیبا بود

در بغل کردنِ تو دعوا بود

تو خودت قبلگاهِ حاجاتی

دستگیری ، رقیه ساداتی

این عمو ها بد عادتت کردند

رویِ شانه زیارتت کردند

گریه ها بر اسارتت کردند

چون نبودند غارتت کردند

به تو سیلی زدند چند نفر

روبرویِ سرِ علی اکبر

ای زمین خورده ، ضربه ها خوردی

ضربه ها را تو بی هوا خوردی

بی هوا بین کوچه ها خوردی

مثلِ مادر ز چند جا خوردی

چند جا ناقه ات محاصره شد

معجرِ پارۀ تو مسخره شد

چه کسی گفته خواب بود افتاد؟؟

بی حیا بی هوا تو را هُل داد

نشد آخر کنی کمی فریاد

کاش عمو بود تا کند امداد

بعد از آن پهلویِ تو خوب نشد

سوزش گیسوی تو خوب نشد

چند روزه سپید شد مویت

وارثِ مادر است پهلویت

مانده یک جایِ دست بر رویت

لای دستانِ ضجر گیسویت

تک و تنها تو را زد و آوَرد

بین آغوش عمه پَرتت کرد

همه جا را غبار می دیدی

چهره ها را تو تار می دیدی

همه را نیزه دار می دیدی

پنجه را در شکار می دیدی

لعنتی داد زد سرت را بُرد

چنگ انداخت ، معجرت را بُرد

عمه دیگر سرِ تو را می بست

سِفت تر معجر تو را می بست

زخم هایِ پرِ تو را می بست

چند جا پیکرِ تو را می بست

گفتی عمه، بهم نریز بگو

چیست معنایِ این کنیز بگو




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 07:57 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


شام غمهاى من غمزده را آخر نیست

لاله اى همچو تن خونى من پرپر نیست

گوشه ی پلک گشا صورت من خوب ببین

شک نکن دختر تو پیر شده مادر نیست

یا که پاى سر تو جان دهم امشب بابا

یا به والله قسم دختر تو دختر نیست

کودکى سنگ زد و گوشۀ اَبروم شکست

دیگر این ظرف ترک خورده چونان ساغر نیست

آنکه شمشیر کش است دست زخمى دارد

ضربه ی سیلى اش از ضرب لگد کمتر نیست

گیسوانم همه خیرات سر تو دادم

پنجه اى نیست که پیچیده به موى سر نیست

آن یهودى که ز خیبر به دلش بغضى بود

گفت این قافله که هست اگر حیدر نیست

کاش همراه سرت رأس عمو مى آمد

تا نشانش بدهم بر سر من معجر نیست

چوبه ی محمل خونى شده شاهد باشد

دلى همچون دل زینب به حرم مضطر نیست

تا که بر خواهرم اظهار کنیزى کردند

کس نگفتا مگر او دختر پیغمبر نیست

گردنم درد گرفت بس که پى تو گشتم

ز سر نیزه سوارت سرى بالاتر نیست




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 07:56 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


دیروز گفته بودند، تنش کفن ندارد

بابا رسیده با سر، ولی بدن ندارد

این کودک  سه ساله،با اشک و آه و ناله

جز گوشۀ خرابه، بیت الحزن ندارد

بگذار تا بسوزم، پای سر بُریده

شمع دلم علاجی ، جز سوختن ندارد

برخارها دویدم، آه از جگر کشیدم

سه ساله دختر تو، جانی به تن ندارد

دربین هجمۀ غم، یک تن نگفت با خود

طفلی که داغ دیده، سیلی زدن ندارد

خوردم زبس که سیلی، لکنت زبان گرفتم

طفلت توان آنکه ،گوید سخن ندارد

یک بوسه از لبانت ،برمن ببخش ای گُل

این غنچه فرصتی تا، پرپرشدن ندارد

بگذار تا کنارت، این نیمه جان دهدجان

میلی به بازگشتِ، سوی وطن ندارد

با اشک غم«وفائی»، برلوح خاک بنویس

بابا کفن ندارد، دختر کفن ندارد 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 07:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


با وجودی که پدرجان گله خیلی دارم

نوه ی فاطمه ام حوصله خیلی دارم

وسط آن همه اسباب جسارت بر ما

نفرت از سلسله و هلهله خیلی دارم

قد کشیدم بزنم بوسه به رویت بر نی

دیدم از گونه ی تو فاصله خیلی دارم

عقب افتادنم از قافله زجرآور شد

گفتم ای زجر نزن آبله خیلی دارم

باعث زحمت جمع اسرا من بودم

خجلت از عمه در این قافله خیلی دارم

با وجودی که سر از پیکر تو شمر برید

من شکایت ولی از حرمله خیلی دارم




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 07:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بابا معجرم رو با خودت بیار

زَر و زیوَرم رو با خودت بیار

حالا که داری میای اگه میشه

داداش اصغرم رو با خودت بیار

 

اونقَدَر پدر ، پدر ، پدر کنم

دخترای ِشامی رو خبر کنم

روسریِ سوختمو؟! یا پارمو؟!

تو بگو کدومشون رو سر کنم

 

باید امشب خوابمو نگه دارم

چشمایِ پُر آبمو نگه دارم

حق بده ، نمیتونم با کف دست

کاملاً حجابمو نگه دارم

 

حرمله گُلایِ گُلشَنو میزد

نسل و ذُرّیه یِ پنج تنو میزد

آخرش نفهمیدم گُنام چی بود؟!!!

شُترش راه نمیرفت منو میزد

 

بزم مِی ندیده بودم که دیدم

چقَدَر حرفایِ بد بد شنیدم

تویِ خواب تا اومدم ببوسمت

موهامو کشید و از خواب پریدم

 

حالا که به من دادی امشبتو

فرصتی شده ببوسم لبتو

عمو رو اگه دیدی بهش بگو

خیلی اذیت میکنن زینبتو

 

برای دِق دادنم طعام آوُرد

صدقه دختر شامی "شام" آوُرد

خیلی برخورده بهم... آخه چرا؟!!!

لباسایِ کُهنَشو برام آوُرد

 

مارو از قصدی آوُردن خرابه

تا نتونه کسی راحت بخوابه

هرکی دید حال منو آهی کشید

ولی بیچاره تر از من ربابه

 

تا که گهواره میبینه میسوزه

بچه شیرخواره میبینه میسوزه

از روزی که پاره شد گوشای ما

تا که گوشواره میبینه میسوزه




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 07:54 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


آیینه ای که از غم بابا شکسته بود

پهلو کبود کنج خرابه نشسته بود

از غصه ها جگرش را نظاره کن

مثل تمام پیکر بابا گسسته بود




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 07:53 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


ارثی ز یاس طایفه بی‌شک نداشتم

بر پهلویم اگر گُل میخک نداشتم

بعد از تو هیچ شب به مدارا سحر نشد

بعد از تو هیچ روز مبارک نداشتم

لعنت به کعب نی، تو گواهی که هیچ وقت

پیراهنی کبود و مشبک نداشتم

گفتند گوشواره ندارد چه دختری‌ست!

بابا به عُجب باطنشان شک نداشتم

با دختران شام اگر حرف می‌زدم

دست خودم نبود، عروسک نداشتم




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 07:52 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


دیدم به خواب شمع خرابه شدی پدر

گفتم: چگونه بی تو شبم را سحر بُوَد ؟

گفتی: قرار آخر من با تو امشب است؛

بابا برای وصل تو، چشمم به در بُوَد

 

روزی به روی دوش عمو بود جای من

حالا به خاک سرد خرابه ست منزلم

حرف نگفته با تو بسی داشتم ولی

دیدم سر تو را و سخن مانْد در دلم

 

با دستْ اگرکه بر سرِ تو دست میکشم

سیلی زجر چشم مرا تار کرده است

این دنده ی شکسته ی پهلوی من، پدر

کار نفس کشیدن من زار کرده است

 

حالا که برلبت اثر از خیزران نشست

در راه عشق من لب خود میکنم کبود

موی سرم چو موی تو، آتش گرفته است

دختر ندیده ام که شبیه پدر نبود

 

عمّه ز راه رفتن من گریه می کند

خیلی شبیه مادر پهلو شکسته ام

بابا بیا و همره خود دخترت ببر

از دردِِ زنده ماندن بعد از تو خسته ام

 

او با کمک ز عمّه دگر راه می رود

یک دختر سه ساله و افتادگی چنین ؟

لب را گذاشت بر لب بابا و جان سپرد

پایان گرفت قصه ی دلدادگی چنین




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/07/9 | 06:07 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-مناجات اول مجلس-شب سوم محرم


از جهان گر چه به جز غصه ندیدیم حسین

غم و اندوه شما باز خریدیم حسین

شیوه ی چشم شما بود به دل آتش زد

چقدر از غم تان داغ کشیدیم حسین

آتش عشق تو تا روز ازل شعله کشید

ما چنان دانه ی اسپند پریدیم حسین

تو قتیل العبراتی، تو حسین اشکی

ما هم عمری است بپای تو شهیدیم حسین

قصد، پروانه شدن بود که بر سینه زدیم

پیله ی عشق تو در سینه تنیدیم حسین

قامت افراخته بودیم چنان سرو ولی

دخترت را چو بدیدیم خمیدیم حسین

ما به دنبال تو با پای پر از آبله اش

در پی قافله ی روضه  دویدیم حسین

آنقدر خار به پاهای من و عمه رسید

تا به این منزل ویرانه رسیدیم حسین

***

با تشکر از شاعر گرامی 




موضوع: مدح و مناجات با امام حسین(ع)،  حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1395/07/8 | 09:08 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

تقدیم به شهدای مدافع حرم

حضرت رقیه(س)-در محکومیت تکفیری ها


من سه ساله سند ظلم به آل اللهم

آسمان علی و آل علی را ماهم

بی سبب نیست اگر راه به دلها بردم

عشق را ارثیه از حضرت زهرا بردم

نوهء حیدرم و در رگ من خون علیست

این بزرگی و شجاعت همه مرهون علیست

من همانم که ز اشکم به فلک ولوله بود

پای من بسته به زنجیر غم و سلسله بود

من همانم که زدم ناله و کردم فریاد

آبروی اموی پیش همه رفت به باد

عشق را با هنر گریه ام آمیخته ام

شام را بر سر کفّار فرو ریخته ام

باب حاجات شدم جود و کرم کار من است

عمویم حضرت عباس نگهدار من است

شیعیان در تب و تابند علی جان مددی

غیرت شیعه شده غیرت حجربن عدی

سخن از نسل یزید بن معاویه شده

پای یک عدهء کم ، باز به سوریه شده

یادشان رفته که کاخ اموی گشت خراب

یادشان رفته شکست علوی بود سراب

شام ، امروز اگر صحنۀ درگیری هاست

مُنجر ، این قصّه به سر کوبیِ تکفیری هاست

وای اگر باز ، رگ حیدریم برخیزد

باز ، شامات به یک لحظه بهم می ریزد

برسانید به گوش سلفی ها سخنم

که علمدار دفاع از حرم عمه منم

عمه خود فاتح میدان عراق و شام است

فکر فتح حرمش فکر و خیالی خام است

عمویم حضرت عباس به ما حساس است

چارهء کار به دست قلم عباس است

شیعه تا هست کسی قصد تقابل نکند

ایستادیم ، بگو  فکر چپاول نکند

پرچم گنبد عمه همۀ عزت ماست

نام عباس که آید سند قدرت ماست

کور خواندند ، حرم جای حرامی ها نیست

یک اشاره که کند حضرت سقّا کافیست

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: حضرت رقیه(س)،  مدافعان حرم اهل بیت(علیهم السلام)،  محکومیت هتک حرمت مقدسات، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1394/08/27 | 08:38 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


من غیر از امشب محشری دارم ؟ ندارم!

یک ذره حال بهتری دارم ندارم

جز دیدن تو، عمه هم می داند این را

من آرزوی دیگری دارم ندارم

در بین صحرا نیمه شب فهمیدم این را

بهتر ز زهرا مادری دارم ندارم

مانند زهرا مادرت دستم کبود است

بابا بگو بال و پری دارم ندارم

وقتی که سنگ از هر طرف می آید این سمت

جز پشت عمه سنگری دارم ندارم

با آستین پاره رو می گیرم اینجا

یعنی پدر جان معجری دارم ندارم

از دست زجر و حرمله درطول این راه

بابا بگو من پیکری دارم ندارم

در کاروان نیزه ها در بین سرها

زخمی تر از این سر ، سری دارم ندارم

گو ، از سرت در طول این عمر سه ساله

من میهمان بهتری دارم ندارم

من یاس بودم از بدِ ایام ، حالا

غیر از گل نیلوفری دارم ندارم

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1394/08/25 | 03:46 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


آخر کمی بخواب چرا گریه می کنی

با سینۀ کباب چرا گریه می کنی

با ناله نبض تو چقدر کُند می زند

با بغض درگلو نفست تُند می زند

آه ای رقیه، جان من آرام گریه کن

آهسته در سکوت دل شام گریه کن

با گریه های خویش قیامت به پا مکن

با ناله اینقدر پدرت را صدا مکن

ترسم برای گریۀ تو سر بیاورند

این جان مانده را ز تنت در بیاورند

ای وای من که محشر کبرا شروع شد

بار دگر قیامت عظما شروع شد

آرام شو ز گریه و شیون رقیه جان

بابا رسیده با سر بی تن رقیه جان

روپوش را ز چهرۀ بابا تو پس بزن

جانت به لب رسیده شمرده نفس بزن

از گریه های خویش به بابا سخن بگو

از آنچه دیده ای تو به صحرا سخن بگو

یکدم به سیل اشک روانت امان مده

رخسارۀ کبود به بابا نشان مده

بوسه زدی به لعل لب از جا بلند شو

دیگر بس است دیدن بابا بلندشو

عمه چرا صدای تو دیگر نمی رسد

غمناله ات به گوش من آخر نمی رسد

عطر گلی شنیدی و بیهوش گشته ای

حرفی نمی زنی و تو خاموش گشته ای

در گوش باب خویش چه گفتی که پر زدی

ما را گذاشتی و تو ساز سفر زدی

پرپر شدی و طاقت هجران نداشتی

بر روی داغ های دلم غم گذاشتی

بگذار تا بگریم و کوته سخن کنم

این نیمه شب برای تو فکر کفن کنم

بر دوش اهلبیت سه ساله بلند شد

خاموش شد«وفایی» و ناله بلند شد




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1394/08/25 | 02:54 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بعد از تو ای پدر به لبم مشت میزنم

خوردی تو چوب تر به لبم مشت میزنم

عاشق شبیه چهره ی معشوقه میشود

پس حق بده اگر به لبم مشت میزنم

شب تا سحر کنار سرت مست کرده اند

شب تا خودِ سحر به لبم مشت میزنم

دیدم چگونه پا به دهان تو میگذاشت

شد گریه بی اثر... به لبم مشت میزنم

هرچه یزید بر لب تو خیزران زَده

جان تو بیشتر به لبم مشت میزنم

بابا دم خرابه نشستم که زودتر

برگردی از سفر به لبم مشت میزنم

خیلی وبال گردن عمه شدم پدر

من را بیا ببر... به لبم مشت میزنم




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1394/08/25 | 02:42 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


از وقار عمه جان خود حجاب آموخته

او مودب بودنش را از رباب آموخته

با دو دست بسته تا شامات را یکسر گرفت

رزم را از فاطمه، از بوتراب آموخته

چشم بارانی او آموزگار اشک بود

گریه کردن بر لبت را او به آب آموخته

زلفهایت را ورق میزد شبیه مقتلی

روضه را از زخم جلد این کتاب آموخته

جمع زد زخم تو را با زخم های مادرت

با شمارش کردن آنها حساب آموخته

چشم بیدار شبش را چشم زد شام حسود

پلک هایش چند روزی هست خواب آموخته

زلف تو گفت از تنور و دخترت آتش گرفت

سوختن را پا به پایش آفتاب آموخته

گاه باید که ادب از بی ادب آموخت، پس

بوسه را از چوب در بزم شراب آموخته

***

از سایت بی پلاک




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1394/08/25 | 01:55 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بابا من از دنیای بی تو دل بریدم

یک روز خوش بعد از تو در دنیا ندیدم

هر چند که دیر آمدی عیبی ندارد

شکر خدا امشب به دلدارم رسیدم

خیلی شبیه مادرت زهرا شدم...نه ؟

با این دو چشم تار و گیسوی سپیدم

این زجر یاغی دخترت را زجر می داد

از ترس او در بین صحرا می دویدم

از روی ناقه تا زمین خوردم مرا زد

من ضربه ی دستان سنگینش چشیدم

در راه شام از خستگی خوابیدم اما

از خواب با ضرب لگدهایش پریدم

هم گوش من سنگین شده هم پلک هایم

طوری کتک خوردم که یک ماهه خمیدم

وقتی که دشمن برد ما را بین بازار

من هم شبیه تو خجالت می کشیدم

هر چند بالم سوخته با این همه باز...

...هر شب به یاد عمه و بزم یزیدم

یک مرد شامی بین مجلس حرف بد زد

آن حرف زشتی که به عمه زد شنیدم

خیلی تحمل می کنم درد کمر را

چاره ندارم...از علاجش ناامیدم

من را ببر با خود...نمی خواهم بمانم

بابا من از دنیای بی تو دل بریدم...

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1394/08/25 | 10:54 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت-بحر طویل


صدا گاهی برای گوش چون داروست/ صدا گاهی خودش از گوش‌ها سر می‌رود در استخوان در پوست/ صدا چون از دهان تولید می‌گردد برای گوش هم نیکوست/ چون نیکوست هر چیزی رسد از دوست/ صدا هم طعم دارد در میان گوش یا گرم است یا سرد است/ صدا هم جنس‌های مختلف دارد صدا گاهی لطیف و گاه نامرد است/ صدا هم رنگ دارد نیلی و آبی و سرخ و گاه هم زرد است/ شنیدن بُعد می‌بخشد به فهمیدن/ شنیدن بُعد خواهد داد بر دیدن/اگر دقت کنی امشب یقین سمت صداهای زیادی گوشمان معطوف خواهد شد/ شب سوم شنیدن روضه ای مکشوف خواهد شد/ ببند ای روضه‌خوان چشم و فقط این بار تمرین شنیدن کن/ شنیدن را برای مستمع مانند دیدن کن/ صداهای زیادی می‌رسد از روضه شب سوم/ صداهایی که در آن هست خیلی از صداها گم/ صدای راه رفتن‌های طفلی خرد بر صحرا/ به دنبال صدا که راه می‌افتم صدا بعد از شتابی تند هم می‌ایستد کم کم وَ می‌گردد صدای پرده ای که می‌رود بر آستان خیمه‌ای بالا/

صدای پا شتابش بیشتر از پیش می‌گردد/ صدای خنده های کودکانه باعث آرامشم نه باعث تشویش می‌گردد/ صدای پای کودک می‌شود کم کم صدای خش خش چیزی شبیه پوست روی خاک/ صدای العطش‌ها هم بلند است از دم این خیمه تا افلاک/ صدا با بچه‌های خیمه می‌گوید عمو عباس اگر که رفت دیگر بر نمی‌گردد/ شب سنگین و سرد بی عمویی هم به زودی سر نمیگردد/ اگر تشنه اگر بی تاب/ بیایید از عمو دیگر نخواهیم آب/ صداهای پس از این لحظه را تا عصر عاشورا به ترتیب این‌چنین بشنو/ و اول از همه سوت صداهای هزاران تیر را توی کمان‌ها در کمین بشنو/ صدای چک چک شمشیر/ صدای کودکی که گفت در خیمه چرا کرده عمویم دیر/ صدا وقتی کشید ارباب عمود خیمه را از زیر/ صدای خسته ارباب : "هل من ناصرٍ " ذیل صدای گریه‌ یک کودک و بعدش صدای خوردن یک تیر/ صدای بوسه خنجر/ صدای خس خس حنجر/ صدای "یا بُنَیَّ" یا غریب مادرِ ِمادر/ صدای بوسه مادر صدای این غم دلچسب/ صدای استخوان‌ها و صدای تلخ نعل اسب/صدای هلهله ، غارت/ صدای کیسه لبریز از خلخال‌ها و زیور آلات گران قیمت/ صدای دست روی گردن طفلی/ صدای تیز سیلی خوردن طفلی/ صدای گوشواره موقع کنده شدن از گوش/ صدای خس خس سخت نفس وقتی که طفی می‌رود از هوش/ صدای ممتد افتادن طفلی ز ناقه در بیابان و/ صدای زجر وقتی می‌فشارد روی هم دندان به دندان و/ صدای قرمز شلاق روی پیکر زخمی بی‌جان و...




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/08/23 | 10:45 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


گرچه دیر آمدی بیا که عجیب

دل برای رخ تو تنگ شده

بسترم خاکهای ویرانه

بالشم مدتیست سنگ شده

 

حرفهای من اذیتت نکند

شرح حال من است این گله نیست

زخم پای نحیف دختر تو

زخم عشق تو هست آبله نیست

 

سخت مشتاق دیدنت بودم

لحظه لحظه به شوقم افزودی

آمدی با سر و نشان دادی

که تو مشتاق تر ز من بودی

 

هرچه پرسیدم از تو دشمن تو

زود با کعب نی جوابم داد

تشنگیّ و گرسنگی به کنار

دوری روی تو عذابم داد

 

شاد بودم که باز همچو شبی

جلوۀ روی یار می بینم

آرزویم سراب شد زانکه

روی ماه تو تار می بینم

 

موی من چون سیاهی شب بود

حال همچون سپیدی فجر است

این سیاهی به روی یاسِ تنم

اثر تازیانۀ زجر است

 

دیگر از دست زجر خسته شدم

این کبودی همه نشانۀ اوست

به خدا تار دیدن چشمم

سببش سیلیِ پیاپی اوست

 

ماه من از چه این همه مدت

از من و عمه دور ماندی تو

دور ماندن به یک طرف دیگر

از چه کنج تنور ماندی تو

 

دیدمت روی نیزه ها هر بار

قدر یک بوسه خنده کردم من

به همان بوسه های راه دور

ای عزیزم بسنده کردم من

 

عوض من شما بگو به عمو

دشمن آمد به سمت من بابا

با نوک چکمه زد به پهلویم

عمه با ناله گفت یا زهرا

 

بعد از آن شب نفس کشیدن من

ای پدر جان چقدر دشوار است

راه رفتن برای من سخت است

اکثرا تکیه ام به دیوار است

 

کمر و دست و پهلویم پر درد

رخ کبود است و نیست بینائی

من که منظور را نفهمیدم

عمه می گفت مثل زهرائی

 

من سرت را به درد آوردم

جان خود را به تو بدهکارم

این سفر بی رقیه ممکن نیست

از سرت دست بر نمی دارم

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/08/23 | 10:36 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


دیدن گریۀ او داد زدن هم دارد

سَر که باشد بغلش حالِ سخن هم دارد

زحمت شانه نکش عمه برایش دیر است

گیسوی سوخته کوتاه شدن هم دارد

کاش عادت به روی شانه نمی کرد سه سال

بندِ زنجیر شدن دردِ بدن هم دارد

ناخُنِ پیر زنی بر رُخ او جا انداخت

کاش می گفت کسی بچه زدن هم دارد؟

ساربان ضربه ی دستش چقدر سنگین است

تازه انگشترِ او سنگِ یمن هم دارد

زخمهای سَر و رویِ پدرش را که شمُرد

گفت با عمه چرا زخمِ دهن هم دارد؟

حرمله چشم چران است بَدَم می آید

مثل زجر است ببین دست بزن هم دارد

چادرِ پاره ی او را به روی دست گرفت

عمه اش گفت به غَساله: کفن هم دارد




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/08/23 | 10:32 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


قلبم شکسته اما اندازه ی سرت نه

آشفته دیده بودم مانند پیکرت نه

تا شام غصه خوردم با تو ولی نگفتم

ای كاش ساقی‌ات بود اینجا وخواهرت نه

پای تو ایستادم وقتی همه نشستند

پایت همه نشستند سرو تناورت نه

یك كربلا برایت تا كوفه گریه كردم

در اشك دیده بودم در خون شناورت نه

از ابرها گذشتیم با كاروان گریه

چشم همه سبك شد چشمان دخترت نه

در خواب پر گرفتم ای ماه مِه گرفته

تا عرش دیده بودم بالای منبرت نه

بین صفای آهت تا مروه ی نگاهت

عالم دویده اما همپای هاجرت نه




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/08/23 | 10:30 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


شبی که عشق بدستش عنان راحله داشت

ز راه دور یتیمی نظر به قافله داشت

دلش به همره آن کاروان سفر می کرد

زکاروان اسیران اگرچه فاصله داشت

ز رنج و درد غم او هم اینقدر گویم

به پای کوچک و مجروح خویش آبله داشت

به جرم عشق چو مادر ز خصم سیلی خورد

وگرنه کار کجا او به جنگ و غائله داشت

چو دید فاطمه را سر نهاد بر پایش

ز دست دشمن ظالم به مادرش گله داشت

شبانه زینب مظلومه بهر گمشده اش

دعا به درگه حق در نماز نافله داشت

زیارت حرمش رار ز حق طلب می کرد

که از رقیه «وفائی »امید این صله داشت




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/08/23 | 10:28 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


خوابم نمی برد که  دست تو بالشم نیست

بابا یتیم یعنی  دست نوازشم نیست

باید بگیرم امشب  دیوار را نیفتم

عمه حواس جمع است  اینجاست تا نیفتم

حتی توانِ ماندن   از بالِ من نیاید

گفتی به زجر دیگر  دنبالِ من نیاید

من دوست دارم این را   این زخم را که اینجاست

ردی که بر رُخَم هست  نقشِ عقیقِ باباست

دیدم چقدر رویَت   تغییر کرده بابا

دیدی چه با گلویم   زنجیر کرده بابا

آنانکه روبرویت  شمشیر را کشیدند

وقتی به گردنم بود  زنجیر را کشیدند

بابا تمام کردند  وقتی غذایشان را

انداختند پیشَم  نان خشکهایشان را

کوچکتر از من اینجا  این دختران ندیدند

دائم بلند کردند  بر من صدایشان را

من رویِ خاک بودم  تو رویِ خاک بودی

زحمت به خود ندادند  هر بار پایشان را...

انگار می شود خوب  خون زخمهایِ زنجیر

وقتی که عمه بوسید  آرام جایشان را

من روسریِ خود را  محکم گرفته بودم

در مجلسی که دیدم   هر بی حیایشان را

دندانِ تو که اُفتاد  لبهای من تَرَک خورد

لبهای تو که خون شد   کردم هوایشان را

بابا سرت زِ نیزه  هر جا که گشت اُفتاد

آنقدر خیزران خورد  از رویِ طشت اُفتاد

پیشِ لبان خُشکت  آن کَس که آب می ریخت

دیدم کنارِ طشت است   وقتی شراب می ریخت

ما بارِ شامیان را  بر دوش خسته بُردیم

با ما عمو نبود و   چوبِ حراج خوردیم

برخاست گرد و خاکی   تا نیزه خورد بر خاک

دیدم عموی خود را  با نیزه خورد بر خاک

این خارها بزرگ اند  رفتیم و بی هوا رفت

از رویِ پا در آمد  خاری که زیر پا رفت

سنگی بِسویم آمد  اما به زینبت خورد

اُفتاد پیشِ پایم    سنگی که بر لبت خورد

خاکسترِ تنوری  مویِ تو را گرفته

این سنگ بی مُرُوَت   بوی تو را گرفته




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/08/23 | 10:23 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


حالا که آمدی دگر از پیش مان نرو

خورشید شام تار خرابه بمان،نرو

دیگر بس است بی تو سفر،جان به لب شدم

دق می کنم اگر بروی مهربان،نرو

با کل شهر جان خودت قهر کرده ام

ازبس که طعنه خورده ام از این وآن نرو

با دختران شهر چقدر از تو گفته ام

میخواستم تو را ببرم پیش شان نرو

این شامیان به من چقدَر حرف بد زدند

اصلا برای حرف بد دیگران نرو

خسته شدم ز بس که سرم داد میکشند

این مردمان بی ادب و بد دهان نرو

رفتی و پشت هم ز همه خورده ام لگد

بابا ببین چگونه شدم قدکمان،نرو

ضربه تو خوردی و دل من تیر میکشد

خورده ترک غرور من از خیزران نرو

قرآن نخوان که زخم لبت درد میکند

قاری خوش صدای من ناتوان نرو

از گریه های من دل عمه کباب شد

پس لااقل برای دل عمه جان نرو

باشد،اگر که قصد سفر داری ای پدر

اما دگر بدون من از کاروان نرو




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/08/23 | 10:18 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


با سر رسیده‌ای بگو از پیکری که نیست

از مصحف ورق ورق و پرپری که نیست

شب‌ها که سر به سردی این خاک می نهم

کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گل ‌زخم‌های تو

باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه!

شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه

یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشم های تو در این شب کبود

می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلک‌ها و گفت:

حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان

معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

حتی صبور قافله بی‌صبر می‌شود

با خاطرات خسته‌ترین دختری که نیست




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/08/23 | 10:13 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


جسمم، ضعیف و روحم، سرگرمِ بالُ‌‌بال است

دور فراق، طی شد، امشب، شبِ وصال است

تا یافتم طبق را، دیدم جمال حق را

باید به سجده افتم، این وجه ذوالجلال است

هنگام شب، که دیده، خورشید در خرابه؟

این قرص آفتاب است یا ماه، یا هلال است؟

اکنون که یارم آمد، از ره نگارم آمد

هم ماندنم، حرام است، هم رفتنم، حلال است

افتادم از صدا و سر، مانده روی قلبم

جانم، ز دست رفت و چشمم، بر این جمال است

سر روی سینۀ من، مانند سورۀ نور

تن، از سم ستوران، قرآنِ پایمال است

عمر سه‌سالۀ من، کوتاه بود، چون گل

دوران انتظارم، هر دم هزارسال است

هر شب، به خواب دیدم، جان دادنِ خودم را

امشب، شهادت من، نه خواب، نه خیال است

در سنّ خردسالی، مردِ جهاد بودم

این صورت کبود است، زیباترین مدالم

میثم به جان زهرا، بنویس از لب من

من کشته حسینم، این است وصف حالم




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/08/23 | 10:03 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 20 ::      ...   2   3   4   5   6   7   8   ...  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو