تبلیغات
«حسینیه» پایگاه تخصصی مدح و مرثیه - مطالب حضرت رقیه(س)

حضرت رقیه(س)-شهادت


می آید آخرسر، سرت ... چیزی نمانده

تا جان بگیرد دخترت ... چیزی نمانده

با چادری گلدار و سنجاق و عروسک

می آید این جا مادرت ... چیزی نمانده

خورشید ویرانه! قدم رنجه نمودی

دیر آمدی از اخترت چیزی نمانده

«عجّل وفاتی» گفتنم را که شنیدی

از عُمر یاس پرپرت چیزی نمانده

من خواب دیدم که در آغوش تو هستم

حالا ولی از پیکرت چیزی نمانده

داری نگاهم می کنی با چشم بسته!

از پلک چشمان ترت چیزی نمانده

لکنت زبانم علتش سیلی زجر است

از نور چشم کوثرت چیزی نمانده

با تازیانه روز و شب مأنوس بودم

یعنی که از نیلوفرت چیزی نمانده

سنگ و تنور و نعل و نیزه ... علت این هاست

که ای پدر! از ظاهرت چیزی نمانده

لعنت به شمر و خنجر کُندش ... چرا که

بابای من! از حنجرت چیزی نمانده

حرف کنیزی شد، عمو از نیزه افتاد

طوری که از آب آورت چیزی نمانده




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/09/26 | 06:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


مرا دشمن به قصد کُشت می زد

به جسم کوچک من مُشت می زد

هرآن گه پایم از ره خسته می شد

مرا با نیزه ای از پُشت می زد

***

توئی ماه من و من چون ستاره

غمم گشته پدرجان بی شماره

اگر روی کبودم را تو دیدی

مکن دیگر نظر بر گوش پاره

***

بیا بشنو پدرجان صحبتم را

غم تو بُرده از کف طاقتم را

دو چشم خویش را یک لحظه وا کن

ببین سیلی چه کرده صورتم را




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت-بحر طویل


آسمان تیره و تاریک و کدر بود در آن دم

سحری داشت پر از غم سحری مثل محرم

سحری تیره تر از هر شب تاریک

و سیه تر ز سیاهی نه چراغی نه شهابی و نه ماهی

در آن صحنۀ تاریک و در آن ظلمت یک دست

فقط سوسوی یک تکه ستاره دل شب

چشم نواز همگان بود در عالم

و در این شب شب تاریکتر از شب

و ز هر درد لبالب

به صفی می گذرند از دل یک کوچه تنی چند ز اشراف

خدایا چه خبر هست؟

که اینگونه شتابان و نمایان

به میان دو صف از فوج نگهبان

ز گذر می گذرد

آه کجا؟

آه چرا؟

این دل شب

اول این صف به کف دست کسی بود طلایی

طبقی نقش و نگارین شده زرین شده

هر چند که یک خلعت سرخ است

به روی طبق، اما

ز دلش نور تلالو کند و راه شود روشن و اینان ز گذرها گذرند

آه کجا؟

آه چرا این دل شب؟

کیست خدا؟

در کف این مرد مگر پیک سفیری ست؟

مگر مقصدشان شخص امیری ست؟

مگر موسم مهمانی پیری ست؟

همه غرق تکلم پی دیدار و ملاقات

شتابان و پریشان و نمایان

به گذر می گذرند، آه چرا ؟

هست در این راه

در این لحظه ی بیگاه

که حیران شده

بی خود شده

همه ی ارض و سما را

کمی صبر کن ای دل...

بِشنو صوت ضعیفی

و ببین گریه ی بی جوهری و

هق هقی از دور جگر سوز

در این لحظه ی جانسوز

زند چنگ به سینه

به گمانم که شبیه است

به آن گریه بانوی مدینه

کمی صبر...

کمی صبر...


ادامه این شعر

موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:42 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


وه که امشب دامن جانان به دست آورده ام

دامنش را در شب هجران به دست آورده ام

آنچه می جستم به دشت و کوه و صحرا روزها

نیمه شب در گوشۀ ویران به دست آورده ام

گرچه طفلم دل زدم مردانه بر دریای غم

 عاقبت این گوهر تابان به دست آورده ام

کلبۀ ویران کجا و موکب بابم حسین

 دولت وصلش عجب آسان به دست آورده ام

دست از جان شسته ام با دیدن روی پدر

 جان چه باشد، زآنکه به از جان به دست آورده ام

آنچه را دیگر نمی گشتی میّسر بهر ما

 من به سوز سینه نالان به دست آورده ام

تا گرفتم افتخار خدمت آل علی

ای "مؤید" این همه عنوان به دست آورده ام

هر زمان بخشند لطف دیگری بر طبع من

 چون رضای خاطر ایشان به دست آورده ام




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


خاکی تمام چادر او ... مثل زهرا

گشته سفید و سوخته مو ... مثل زهرا

با هر نفس کل تنش پر می شد از درد

دستی به سر، دستی به پهلو ... مثل زهرا

سیلی تمام صورت او را بهم زد

پاره شده گوش و دو ابرو ... مثل زهرا

باید کسی دست تو را حتما بگیرد ...

دیگر دو چشمت گشته کم سو ... مثل زهرا

سیلی به جرم عشق حیدر می خورد او

افتاده گیر مرد بد خو ... مثل زهرا

***

با تشکر از آقای ایزدی برای ارسال این شعر




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:33 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


عمه جان مثل پدر بود، خیالت راحت

پشت ما وقت خطر بود، خیالت راحت

خطبه می خواند به جان همه آتش می زد

عمه ام اهل شرر بود، خیالت راحت

یک تنه حیدر و عباس و علی اکبر بود

غیرت الله دگر بود، خیالت راحت

زندگی همه را قامت او داد نجات

همه جا عمه سپر بود، خیالت راحت

مجلس روضه ما لحظه ای تعطیل نشد

چایی روضه ما دیده تر بود، خیالت راحت

در خرابه خبری نیست ز نان و نمکی

شام ما خون جگر بود، خیالت راحت

جای معجر وسط کوچه ی نامحرم ها

آستین پاره به سر بود، خیالت راحت

***

با تشکر از آقای ایزدی برای ارسال این شعر




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:28 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


گویا به سر رسیده غم انتظــارها

از راه آمده است نگــارِ نگـــارها

بابا خوش آمدی، قدمت روی چشم من

چشمی که خون شده ز غم روزگارها

این گیسوان مختصرم فرش راه تو

باقیش مانده است میان شرارها

پاهای کوچکم پر آلاله ها شده

بس که دویده ام پی تان در فرارها

گفتی مرا دوباره بغل می کنی، ولی

دستت کجاست، آه چه شد آن قرارها

محو سر تو بودم و خوردم زمین پدر

یک مرتبه، دو مرتبه... نه، بلکه بارها

خسته شدم پدر، نفسم بند آمده

از بس که پا به پا شده ام با سوارها

ناز مرا بخر که دلم سخت رنجه است

از چشم های خیرۀ این برده دارها

صوت خفیف ودست نحیف و تنی ضعیف

مانده برای دخترتــــان یادگــارها

بال و پر و سر و کمرم را شکسته اند

مکسوره ای شدم من از این انکسارها

مانند مـــادر تو شهید ولایتـــم

در زیر تازیــانه و بین فشـــارها

با گریه ام بساط ستم را به هم زدم

آورده ام بـرای شما افتخـــارها

***

با تشکر از آقای هاشمی نسب برای ارسال این شعر




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:24 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


اشک هایم را چرا طفلان تماشا می کنید

من پدر دارم چرا با خنده حاشا می کنید

تا کنارم بود بابا ، چهره ام نیلی نبود

ازچه رخسار کبودم را تماشا می کنید

گرکه جای تازیانه بر تنم را بنگرید

غرق غم گردید و یاد از رنج زهرا می کنید

جای آن که مرهمی بر زخم پای من نهید

شور و غوغایی میان خویش بر پا می کنید

آگه از حال دل افسردۀ ما نیستید

ورنه چون ابر بهاری  گریه بر ما می کنید

گر شوید آگه چه ها بر روز ما آورده اند

شام خود را از غم ما شام یلدا می کنید

دیر خواهد بود بهر دیدنم فردا دگر

پیش خود حرف مرا وقتی که معنا می کنید

خامۀ اشک "وفایی" در دل شب می نوشت

نامه ام را اهلبیت نور امضا می کنید؟




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:09 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر كن

بزرگی كن شبی را سر در این بیت محقر كن

ستاره هر چه باشد می فزاید جلوه ی مه را

بتاب ای ماه و دامان من امشب پر ز اختر كن

اگر غنچه بخندد، باز گردد، گل شود، غم نیست

نظر ای باغبان بر غنچه ی نشكفته پرپر كن

اگر چه پای تو بر دیده ی گل ها بود، اما

بیا ویرانه یی را هم به بوی خود معطر كن

زبان را نیست نیرویی كه گویم، عمه ممنونم

تو بگشا لعل لب، از او تشكر جای دختر كن

نه جای تو، نه جای عمه، نه جای من است اینجا

مرا همره ببر زین جا و، همبازی اصغر كن




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


از خیمه ها دور از تمنای نگاهم

آن روز رفتی و دلم پشت سرت ماند

بیچاره لب هایم به دنبال لب تو

در حسرت آن بوسه های آخرت ماند

 

بوسیدن لب های من ، وقتی نمی برد

حق دارم از دست لبت دلگیر باشم

وقتی به دنبال سرت آواره هستم

باید اسیر این همه زنجیر باشم

 

یادش به خیر آن روزهای در مدینه

دو گوشواره داشتم حالا ندارم

رنگ كبودم مال دختر بودنم نیست

من مشكلم این جاست كه بابا ندارم

 

از شدت افتادنم از روی ناقه

دیگر برایم ای پدر پهلو نمانده

گیرم برایم چند معجر هم بیارند

من كه دگر روی سرم گیسو نمانده

 

از كربلا تا كوفه، كوفه تا به این جا

در تاول پایم هزاران خار می رفت

بابا نبودی تا ببینی دختر تو

با چه لباسی كوچه و بازار می رفت

 

دیدم كه عمه آستین روی سرش بود

از گیسوی بی معجرم چیزی نگفتم

وقتی كه از گیسو بلندم می نمودند

از سوزش موی سرم چیزی نگفتم

***

از سایت روضه




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/09/16 | 05:46 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


دیگر افتاده ز پا  فاطمه ی لشکر تو

رو به قبله شده از دوری تو دختر تو

آن قدر ناله زدم از تهِ دل ای بابا

تا شبی جانبِ ویرانه بیاید سر تو

نگرانم ! نکند عمه زمین گیر شود ؟

زنده ام تا که نمیرد ز غمم خواهر تو

کاش این آخر عمری بشود روزی من

تا که بوسه بزنم روی رگ حنجر تو

دارم از این همه مظلومی تو می میرم

من شنیدم که ندارد کفنی پیکر تو

زیر پا رفت پَرَم تازه پدر فهمیدم

ته گودال چه دیدی و چه آمد سر تو

ساربان گوشه ی بازار نشسته هر روز

می زند چانه سَرِ قیمت انگشتر تو




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/09/16 | 04:54 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


نیمه شب در خرابه وقتی که

ربنای قنوت پیچیده

بعد زاری و حق حق گریه

چه شده این سکوت پیچیده

 

عمه اش گفت خوب شد خوابید

چند شب بود تا سحر بیدار

کمکم کن رباب جای زمین

سر او را به دامنت بگذار

 

آمد از بین بازویش سر را

تا که بردارد عمه اش ای داد

یک طرف دخترک سرش خم شد

یک طرف سر به روی خاک افتاد

 

شانه اش را گرفت با گریه

به سر خویش زد تکانش داد

تا که شاید دوباره برخیزد

سر باباش را نشانش داد

 

دید چشمان نیمه بازش را

پلک آتش گرفته اش را بست

دید نیلوفر است با دستش

زخم های شکفته اش را بست

 

حلقه های فشرده زنجیر

دید چسبیده اند بر بدنش

تا که زنجیر باز شد ای وای

غرق خون شد تمام پیرهنش

 

پنجه بر خاک میزد و می گفت

نیمه جانی به دست ها داریم

با ربابش زیر لب می گفت

به گمانم که بوریا داریم

 

کفنش کرد عمه خاکش کرد

پیکری که نشان آتش داشت

یادگاری ولی به دستش ماند

معجری که نشان آتش داشت

 

با همان پیرهن همان زنجیر

دخترک زیر خاک مهمان بود

 داغ اصغر بس است تدفینش

فقط از ترس نیزه داران بود

 

می کشید از میان آبله ها

خار ها را یکی یکی آرام

یادش افتادشکوه هایش را

پیش بابا یواشکی آرام




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/09/16 | 04:37 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بابا نبودی بعد تو بال و پرم ریخت

آتش گرفتم سوختم برگ و برم ریخت

بابای خوبم تا تو بودی خیمه هم بود

تا چشم بستی دشمنت سوی حرم ریخت

عمه صدا می زد همه بیرون بیایید

جا ماندم و آتش به روی چادرم ریخت

بابا، عمو، داداش، عموزاده، کجایید؟

مشتی حسود بد دهن دور و برم ریخت

چشمم، سرم، دستم، کف پاها و پهلوم ...

بابا سپاهِ درد روی پیکرم ریخت

موهای من بابا یکی هست و یکی نیست

ازبس که دست و سنگ و آتش بر سرم ریخت

هم گوشواره هم النگوی مرا برد

میخواست معجر را برد موی مرا برد

با سر رسیدی پس چرا پیکر نداری؟

تو هم که جای سالمی در سر نداری!

این موی آشفته چرا شانه نخورده؟

بابا بمیرم من مگر دختر نداری؟

مثل خودم خیلی مصیبت ها کشیدی

اما تو مَردی و غم معجر نداری

قرآن نخوان بر روی نیزه، می زنندت

بنشین به زانویم اگر منبر نداری

هربارکه رفتی سفر چیزی خریدی

بابا از آن سوغات ها دیگر نداری؟




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/09/16 | 04:34 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


دوباره پر زده سویت دل کبوتری ام

دوباره سر زده ای تو به خواب آخری ام

خیال روی تو را با بهشت عوض نکنم

مرو به خواب کسی این منم که مشتری ام

به دختری که نکرد اعتنا به من گفتم

مرا که دختر عشقم مگیر سرسری ام

سرور سینۀ من دیدن سر باباست

به پای نیزه نشستن کمال سروری ام

هزار مرتبه خواندم دعا بیایی تو

کنون که آمده ای باز هم نمی بری ام؟

ای آفتاب دل فاطمه نگاهم کن

ببین که صورت من گشته رنگ روسری ام

قدی خمیده و خیری ندیدن از مردم

کبودی تن من گشته ارث مادری ام

به پیش چشم ترم چوب بر لبت می خورد

ببین پدر که شکسته غرور حیدری ام

برای اهل خرابه پدر اذان گفتم

صدا زدم که بدانید علی اکبری ام

***

با تشکر از آقای همدانی برای ارسال این شعر




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/09/16 | 03:59 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


عمه جان، کو منزل و کاشانه ام

من چرا ساکن در این ویرانه ام

آشنایانم همه رفتند و من

میهمان، بر سفره بیگانه ام

عمه جان، بگذار گریم زار زار

 چونکه دیگر پر شده پیمانه ام

شمع می ریزد گهر در پای من

 چون که داند کودکی دُردانه ام

عقل می گوید به من آرام گیر

 او نداند عاشقی دیوانه ام

دست از جانم بدار ای غمگسار

 من چراغ عشق را پروانه ام

بگذر از من ای صبا، حالم مپرس

فارغ از جان، در غم جانانه ام

بس که بی تاب از پریشانی شدم

 زلف، سنگینی کند بر شانه ام

من گرفتارم به زلف و خال او

 من اسیر آن کمند و دانه ام

خانمانم رفته بر باد ای عدو

 کم کن آزار دل طفلانه ام

کی توانم رفت از کویش "حسان"؟

 من نمک پرورده این خانه ام




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/09/16 | 02:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


امشب که محفلم ز حضورت منّور است

روی منّــور تو مـرا مهـر انـور است

ای باغبان که سر زده ای با سرت به من

از عطر تو خـرابه بهشتی معطّـر است

من تشنۀ وصال تو بودم ، خـدا گـواست

دیدار چهـرۀ تو مـرا آب کـوثر است

در آیه های مصحف روی تو خـوانده ام

زخم سرت ز داغ دل من فزونتر است

بر چهـره و محـاسن غـرقـه به خـون تو

هم خون اکبر تو و هم خون اصغر است

ای داده بوسـه بر لب تو مصطفی، چـرا

روی لبت نشـانه ز چوب ستمگر است

روی کبـود مـادر خـود را که دیده ای

روی کبـود دختـر تو مثل مادر است

اشکم وضـو و قبلـه تـو و مُهـر من لبت

وقت نمــاز آخــر والله و اکبـر است

کـردم سجـود و نیست قیـامی پس از سجود

هنگام رفتن است و نفس های آخراست

با اشک خود سرود «وفائی» که ای حسین

از مـاتم رقیّــه دلم درد پـــرور است




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/09/16 | 01:44 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


 در نام رقیه فاطمه پنهان است

از این دو یكی جان و یكی جانان است

در روی كبود این دو پیداست خدا

آیینه بزرگ و كوچكش یكسان است




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/09/15 | 12:06 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


گل نیلوفرِ تنها، رقیه

شهید غربت بابا، رقیه

گرفتاران عالم دم بگیرید:

«رقیه یا رقیه یا رقیه»

***

اگر غم را ز چشمانم نخوانی

چه باید کرد با بی ‌همزبانی

تو که رفتی شبی تا دیر راهب

بیا یک شب خرابه میهمانی

***

پدر جان! کوثرت را می‌شناسی؟

گل نیلوفرت را می‌شناسی؟

نگاهی کن به حال و روزم امشب

ببینم دخترت را می‌شناسی!




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/09/15 | 12:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بالت شكسته است و چه پرواز میكنی

این كار را به نیت اعجاز میكنی

بابا كه آمده به خرابه سخن بگو

داری چرا برای پدر ناز میكنی

***

راحت بگو چه شد كه نگاهت كبود شد

بغضت به سینه مانده و آهت كبود شد

من شاهدم چگونه به رویت كشیده زد

آنگونه زد كه صورت ماهت كبود شد

***

بالت شكسته است پرت را تكان مده

بابا رسیده است كنار تو جان مده

از پنجه های زبر و حرامی سخن بگو

اما دو گوش غارتی ات را نشان مده




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/09/15 | 12:04 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


ای دُرّ یگانه ی ولایت

محبوبه ی خانه ی ولایت

ای گنج حسین در خرابه

پیوسته به گریه و انابه

ای فاطمه را سرور سینه

زهرای سه ساله در مدینه

خورشید به سایه ی نگاهت

آغوش حسین جایگاهت

در سنّ صِغر بزرگ بانو

عصمت زده پیش پات زانو

تو سوره ی کوثر حسینین

آیینه ی مادر حسینی

بین اُسرا امیر اسلام

از سوی پدر سفیر اسلام

یادآور فاطمه قنوتت

فریاد حسین در سکوتت

فریاد خدا خدا خدایت

جوشیده زاشک بی صدایت

دل ها به محبّت تو پابست

قرآن حسین بر سر دست

نازک بدنت پر از نشانه

از بوسه ی گرم تازیانه

از خون سرت زضربت سنگ

گیسوی مقدّت شده رنگ

تو عطر بهشت کربلایی

در شامی و کعبه ی ولایی

تو بود و نبود اهل بیتی

تو یاس کبود اهل بیتی

روی تو حسین را صحیفه

آزرده زسیلی سقیفه

بر فرق تو ریخت ای گل پاک

خاکستر و سنگ و خار و خاشاک

ای رأس عمو چراغ راهت

کرده زفراز نی نگاهت

ای ماه به خاک آرمیده

برخیز ستاره ات دمیده

چشمی بگشا که دلبر آمد

برخیز که یار، با سر آمد

ای چشم حسین، روی حق بین

خورشید به دامن طبق بین

بر دیدن روی یار امشب

رو پوش بزن کنار امشب

دوران غمت به سر رسیده

گم گشته ات از سفر رسیده

تو لالهو باغبانت این است

تو ماهی و آسمانت این است

این است که ظهر روز عاشورا

با گریه شد از تو کم کمک دور

این است که بر تو تاب می داد

از اشگ دو دیده آب می داد

این است که با دلی پر از درد

بر عمّه سفارش تو را کرد

این است که زیر چوب دیدی

قرآن زدهان او شنیدی


ادامه این شعر

موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/09/15 | 12:03 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


با دست می گردم به دنبال سر تو

سوئی ندارد چشم ناز دختر تو

از بس که سیلی خورده ام از این و از آن

من گشته ام همتای زهرا مادر تو

دیگر توان راه رفتن هم ندارم

شاهد بود بر ماجرایم خواهر تو

با دیدن وضع تو ؛ درد از خاطرم رفت

ای سر بگو با دخترت کو پیکر تو ؟

از ضرب سنگ و خیزران ؛ افتادن از نی

بابا بهم خورده نما و منظر تو

از بس که جایت روی هر نیزه عوض شد

افتاده جای نیزه ها بر حنجر تو...

***

با تشکر از آقای رسولی برای ارسال این شعر




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/09/15 | 12:02 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


چقدر منتظرم آن جمال نیکو را

چقدر منتظرم تا ببینم آن رو  را

توان پر زدنم رفته کم کم از دستم

خدا توان بده امشب پر پرستو  را

چراغ چشم من انگار رو به خاموشی است

پدر کجاست ببیند دو چشم کم سو را

تمام زخم تنم خوب می شود  بابا

اگر به من بگشایی نگاه جادو  را

به وقت خواب سر من دمی نخورده زمین

همیشه بالش من کرده عمه زانو  را

برای چشم عمویم چقدر دلتنگم

خدا کند که پدر جان بیاورد او  را

تمام پیکر این شهر را بلرزانم

اگر به روی لب آرم دم هوالهو  را

هنوز عطر تنت مانده در مشام دلم

نمی دهم به دو عالم شمیم این بو  را

شبی که گم شدم و بین راه جا ماندم

کشیدم آه و خدا هم رسانده بانو را

به روی دامن او سیر گریه می کردم

به دست خسته گرفته غبار این مو  را

صدای نعره ای آمد دل مرا لرزاند

رسید مرد سواری گرفت گیسو  را

به پای جنگی خود روی بازویم می زد

چنان زده که زدم قید دست و بازو  را

به دور دست نحیفم گرفت شلاقش

کشیده دور مچم نقش یک النگو  را

به ابرویت قسم ای آبروی دین خدا

گرفته ضربۀ او گوشه های ابرو  را

همین قَدَر به تو گویم که وای پهلویم

به شال کهنه ای بستم تمام پهلو  را

تمام خواهشم این است عمه بنویسد

به روی سنگ مزارم، شهید عاشورا

***

با تشکر از آقای همدانی برای ارسال این شعر




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/09/15 | 12:01 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


باز سر گشته و حیران شده ام

چه كنم سر به گریبان شده ام

مانده ام بی سر و سامان شده ام

شمعِ این شامِ غریبان شده ام

خاكِ غم سر نكنم پس چه كنم؟

گریه آخر نكنم پس چه كنم؟

پاره ای از جگرم بود كه رفت

قوتِ بال و پرم بود كه رفت

نفسم همسفرم بود كه رفت

روضۀ آهِ حرم بود كه رفت

رفتنش پاك زمینگیرم كرد

داغِ شرمنده گیش پیرم كرد

به رویِ آینه ام چنگ زدند

تا می خورد به او سنگ زدند

نعره بر دخترِ دلتنگ زدند

نوحه اش را دَف و آهنگ زدند

خنده ها بر تب و تابش كردند

جگرم بود كبابش كردند

با من از كوچۀ  آشوب نگفت

همۀ واقعه را خوب نگفت

از یهودی كه زدش چوب نگفت

با من از ساقِ لگدكوب نگفت

همگی را به حدِ كُشت زدند

چوب و سنگ و لگد و مشت زدند

كوهی از غم به سر و رویش ریخت

آنقدر ضعف به بازویش ریخت

آه، بر دامنِ من مویش ریخت

روز و شب زخم به پهلویش ریخت

درد و داغش به تسلا نرسید

زخم هایش به مداوا نرسید


ادامه این شعر

موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/09/15 | 12:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


باور نداشتم که بیایی برابرم

امشب تویی برابر من نیست باورم

هر چند بال پر زدنم را شکسته اند

اما برای باتو پریدن کبوترم

دستی نمانده حلقه کنم دور گردنت

مویی نمانده تا بکشی شانه بر سرم

از شعله های بام فقط پلک تو نسوخت

آتش گرفت دامن و سوخت معجرم

حتی برای ناله زدن هم امان نداد

دستی که خورد بر رخم و کرد پرپرم

امشب رسیده ای به تماشای مادرت

امشب رسیده ای به نفس های آخرم




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1392/09/14 | 09:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


تو دختر حسینی و یتیم خطابت می‌کنن

 همه کس عالمی و غریب حسابت می‌کنن

واسه یتیمی‌ت ظاهراً اشک حسابی می‌ریزن

 ولی شبیه قولاشون نقش برآبت می‌کنن

سراغ بابا رو نگیر، وگرنه مثل مدینه    

  با ضرب تازیانه شون میان جوابت می‌کنن

گریه نکن تو شهر شام به پیش چشم غافلا  

نمک رو زخمت می‌ریزن کنیز خطابت می‌کنن

سراغ بابا رو نگیر از شامیای نانجیب  

تو آغوش سر بابا،  برده و خوابت می‌کنن 




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1392/09/14 | 09:21 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


نه من ز تو، نه تو از من نداشتی خبری

به ما خرابه نشینان شبی بکن گذری

سه سالگی من و پیری تو مثل هم است

قدم خمیده و سهم دل است خون جگری

سه ساله ها همه با ناز پیش باباها

سه سالگیِ من اما چه سخت شد سپری

مرا ببوس، بغل کن، کمی نوازش کن

دلم گرفته ازین لحظه های بی پدری

سه ساله را چه به سیلی و ضربه شلاق

سه ساله را چه به این روزهای در به دری

همین که دید ندارم پدر...عمو...حامی

برای من ز کتک ها نذاشت بال و پری

همیشه سایه عباس بر سرم بوده

به غیر راس تو دیگر نمانده سایه سری

برای این همه سیلی و گوشواره کشی

به غیر قامت عمه نداشتم سپری

میان کوچه اهل یهود جان دادم

نمانده بود کسی که نکرده او نظری

به این امید نشستم در این خرابه شام

دلت بسوزد و من را به پیش خود ببری

***

با تشکر از آقای ایزدی برای ارسال این شعر




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1392/08/15 | 05:01 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


از دشت پربلا و مکانش که بگذریم

از ظهر داغ و بحث زمانش که بگذریم

یک راست می رسیم به طفل سه ساله ای

از انحنای قد کمانش که بگذریم

از گم شدن میان بیابان کربلا

یا از به لب رسیدن جانش که بگذریم

تازه به زخم های کف پاش می رسیم

از زخم های گوش و دهانش که بگذریم

حتی زنان شام به حالش گریستند

از حال عمه ی نگرانش که بگذریم

خیلی نگاه حرمله آزار می دهد

از خاطرات تیر و کمانش که بگذریم

با روضه ی کشیده ی گوشش چه می کنند

از گوشواره های گرانش که بگذریم

دروازه کودکان بدی داشت لااقل   

از ازدحام پیر و جوانش که بگذریم

در مجلس یزید زبانش گرفته بود

از حرف های سخت و بیانش که بگذریم

حالا به گریه کردن غساله می رسیم

از دستهای زجر و توانش که بگذریم




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1392/08/15 | 03:52 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


شام غریبان ، بدنم سوخته

چهره ؛ ز بسکه زدنم سوخته

هرچه که مو روی سرم بود ، وای...

علت زیبا شدنم سوخته ...!

***

یکی رو سری را ز رویم کشید

یکی پنجه در بین مویم کشید

من از روی نیزه خودم دیده ام

عجب آه سردی عمویم کشید..!

***

 ( شبی آتشی در نیستان فتاد )

که بر جان آلاله طوفان فتاد

چنان مشت بر صورت طفل زد

که لب ، پاره شد نیز دندان فتاد

***

گل فاطمه ، گلپرش زرد شد

تمام وجودش همه درد شد

قریب سه هفته در آتش که سوخت  *

به یک شب همه پیکرش سرد شد

 

*منظور مدت بیست و پنج روز فاصله بین عاشورا تا روز شهادت بی بی جان ( سلام الله علیها )  است.




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1392/08/15 | 02:11 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بر نیزه ها از دور می دیدم سرت را

بابا! تو هم دیدی دو چشم دخترت را؟

چشمانم از داغ تو شد باغ شقایق

در خون رها وقتی که دیدم پیکرت را

ای کاش جای آن همه شمشیر و نیزه

یک بار می شد من ببوسم حنجرت را

بابا تو که گفتی به ما از گوشواره

همراه خود بردی چرا انگشترت را

با ضرب سیلی تا که افتادم ز ناقه

دیدم کبودی های چشم مادرت را

یک روز بودم یاس باغ آرزویت

حالا بیا با خود ببر نیلوفرت را

***

از وبلاگ کاروان دل




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1392/08/15 | 12:55 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


با غم که هم مسیر شدم در سه سالگی

از غصه ناگزیر شدم در سه سالگی

گفتم به تن که آب شود از گرسنگی

از جان خود که سیر شدم در سه سالگی

من پای عشق تو کمرم تا شد ای پدر

این شد که سر به زیر شدم در سه سالگی

غصّه نخور، فدای سرت که سرم شکست

یا که اگر اسیر شدم در سه سالگی

هی داغ روی داغ و هی زخم پشت زخم

بعد از تو زود پیر شدم در سه سالگی

گرچه نرفته ام به کنیزی ولی عجیب

کوچک شدم، حقیر شدم، در سه سالگی

من فکر می کنم که همه فکر می کنند

خیلی بهانه گیر شدم در سه سالگی




موضوع: حضرت رقیه(س)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1392/08/15 | 05:04 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 20 ::      ...   5   6   7   8   9   10   11   ...  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.