حضرت رقیه(س)-شهادت


جان را به آسمان نگاهت سپرده ام

امشب که دست در شب گیسوت برده ام

کمتر ز نقشهای کبود تنم نبود

این زخمها که بر لب و رویت شمرده ام

آهسته شِکوه می کنم و دور از همه

امروز هم گذشت و غذایی نخورده ام

از چشمهای حلقه ی زنجیر جاری است

خونی که می چکد ز وجود فشرده ام

از ضرب دست زجر تنم درد می کند

آنقدر زد مرا که گمان کرد مرده ام

از خارهای سرخ بیابان امان برید

این پای پر آبله زخم خورده ام




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 11:36 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


از سفر آمدی و روشن شد

چشمهایی که تارتر شده اند

از سفر آمدی به جمعی  که

همگی دست بر کمر شده اند

 

زخمهای تو را شمردم که

یک به یک نذر بوسه ای دارم

چقدر زخم در بدن داری

چقدر بوسه من بدهکارم

 

بعد از این است بادها ندهم

گیسوان تو را که شانه کنند

من نمردم که سنگها هر بار

زخم پیشانی ات نشانه کنند

 

دختری که مقابلم انداخت

باز هم نان پاره خود را

به خدا روی گوش او دیدم

هر دوتا گوشواره خود را

 

گیسوانی که داشتم روزی

کربلا تا به شام کمکم سوخت

خواستم تا که شعله بردارم

نوک انگشتهای من هم سوخت

 

لکنتم بیشتر شده خوب است

لکنت دخترانه شیرین است

لهجه ام را ببین عوض کرده

چقدر دست زجر سنگین است

 

تا به سختی ز عمه پرسیدم

که تو هم درد استخوان داری

گریه کرد و به گریه با من گفت

چقدر لکنت زبان داری

 

گرچه پیرم نموده ای اما

دیدنت باز جای خوشحالی است

باید از خیزران کسی پرسد

جای دندان تو چرا خالی است

 

ساربان آمد و به رویم ماند

اثرات کبودی از دستش

چشم من تار شد ولی دیدم

خاتمت را میان انگشتش




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 11:34 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


نه نان، نه آب، مرا دیدن پدر کافی ست

برای سوختن من همین شرر کافی ست

به جای زانوی بابا سرم به دیوار است

برای من غم دنیا همین قَدَر کافی ست

نزن به جان من آتش، زبان طعنه ببند

مرا شرار همان موی شعله ور کافی ست

چه میزبان رئوفی که سیلی آورده ست!

مرا هراس ز سوغات این سفر کافی ست

نه... من نگفتم، او دید زخم گوشم را

برای بابا همین شرح مختصر کافی ست

چقدر خسته شدم، خسته از تو ای دنیا

اگرچه عمر من اندک ولی دگر کافی ست

کسی شبیه خودم گفت وقت رفتن شد

مرا شنیدن تنها همین خبر کافی ست




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 11:28 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


الا ای ماه خونین كه آستانت آسمان بوسد

چه زیبا آمدی تا دخترت هم آستان بوسد

تو با سر آمدی من هم به جان گردم پذیرایت

كه هر عاشق رخ جانانه خود را به جان بوسد

پدر بوسم لبت جایی كه بوسیدست پیغمبر

ولی در طشت زر دیدم كه چوب خیزران بوسد

تو را من هر چه می بوسم چرا من را نمی بوسی

چو باشد رسم، مهمان را كه روی میزبان بوسد

اگر وقت وداع آخرین با عمه ام زینب

ندانستم چرا زیر گلویت با فغان بوسد

ولی الحال می فهمم كه می بینم سرت بی تن

كه رگ های گلویت را صبا بوید، سنان بوسد




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 11:19 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


اینجا بهانه ها خودشان جور می شوند

کافی ست زیر لب پدرت را صدا کنی

کافی ست یک دو بار بگویی گرسنه ام

یا ناله ای به خاطر زنجیر پا کنی

 

اصلا نه ، بی بهانه زدن عادت همه ست

حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند

دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم

چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند

 

آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند

نان های خشک خانه یشان هم تمام شد

امروز هم به نیت تفریح آمدند

عمه کجاست چادر من ؟ ازدحام شد

 

صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند

ما را خلاصه غالب اوقات می زنند

یک در میان به روی من و عمه می خورد

سنگی که سمت خیمه ی سادات می زنند

 

از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد

لکنت زبان من نه  مداوا نمی شود

پیر زنی که موی مرا می کشید گفت

زلفی که سوخته گرهش وا نمی شود




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 10:28 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


با پای زخمی اش جلوی سر ، بلند شد

آهی کشید و ناله ی دختر بلند شد

عمه رسیـد و زیر بغل هـاش را گرفت

جانش به لب رسیده و آخر بلند شد

رحلی بیاوریـد که قـرآن نـزول کـرد

در مقدمش سه آیه ی کوثر بلند شد

حالا دلش شکسته بیـاییـد دیـدنش

 بابـا رسید و دخترکش سربلند شد

با آه و نالـه درددلش را شـروع کــرد

طفل سه سالـه درد دلش را شروع کـرد

بابا بـرای زخـم تنت نــذر کـرده ام

دیشب بـرای آمـدنت نذر کرده ام

از روسـری عمـه نخـی را گرفتــم و

بستم بـه دور پیرُهنت نذر کرده ام

با بوسه های چوب به لبهای زخمی ات

بـا گریه بر لب و دهنت نذر کرده ام

روزه گرفتـه ام بـه هـوایت کـه لااقل

یک بوریـا شود کفنت نـذر کرده ام

با گریه های من همه از حال می روند

صـدها فرشته جانب گودال می روند

کـوه غمی که بر سر این راه می کشـم

بـا یـاد تـو شبیـه پَرِ کـاه میکشـم

ما خارجی شدیم و به ما سنگ می زنند

دردسـری ز مـردم گمـراه می کشـم

تو روی نیزه می روی و اشک های مـن

با هـر نفس به یاد سرت آه می کشـم

بابـا سر عمو چه قَـدَر فرق کرده است

دست نـوازشی به سـر ماه می کشـم

کنج خرابه تا که رسیده ست مـادرت

چشمـان بی قـرار مـرا بست مادرت




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 10:24 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بابا ببین حالا شدم من دختری که ...

مویش سپید است و ندارد معجری که ...

از عمه زینب موی خود مخفی نماید

اما تو هم امشب رسیدی با سری که ...

مثل دل خونی من آتش گرفته ست

با ابروی زخمی و با چشم تری که ...

در پشت ابر گریه ناپیداست یعنی

بابا تو هم چون عمه بر این باوری که...

در بین زهراهای تو زهراترینم

با صورت زخمی و دست لاغری که ...

از زهر چشم تازیانه سر به زیر است

سر بسته می گویم شدم نیلوفری که ...

باید نگویی گوشواره کو عزیزم

تا که نپرسم من هم از انگشتری که ... 




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 10:22 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


با سرت دختر تو راز و نیازی دارد

رو به این قبله شبی قصد نمازی دارد

ساده لوح است و گمان کرده غذا می خواهم

با تو آدم به دو عالم چه نیازی دارد؟

تو نخور غصّه اگر پای شتابم زخم است

هم سفر! هر سفری شیب و فرازی دارد

نیست همبازی من کودکی اینجا؟ باشد

تا تو هستی چه کسی فرصت بازی دارد؟

روی این دامن خاکی کمی آرام بگیر

با سرت نیزه سر جنگ و نسازی دارد!

خواستم ناز کنم، دست کشی تا به سرم

دیدم این مویِ چنین سوخته نازی دارد؟!

عمّه هر جا که بلا بود سپر بود مرا

عمّه آغوش کریمانه ی بازی دارد

نیستم راضی از این وضع ولی حرفی نیست

حتماً این سختی و این دغدغه رازی دارد!




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 10:18 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


تشنگی شعله شد و چشم ترش را سوزاند

هق هق بی رمقش دور و برش را سوزاند

دست در دست پدر دختر همسایه رسید

ریخت نانی به زمین و جگرش را سوزاند

دخترک زیر پر چادر عمه می رفت

آتشی از لب بامی سپرش را سوزاند

سنگی از بین دو نی رد شد و بر رویش خورد

پس از آن ترکه ی چوبی اثرش را سوزاند

پنجه ی پیر زنی گیسوی او را وا کرد

شاخه ی سوخته ای نخل پرش را سوزاند

دست در حلقه ی زنجیر به دادش نرسید

هیزم شعله ور افتاد و سرش را سوزاند

این چه شهری است که لبخند مسلمانانش

جگر دخترک رهگذرش را سوزاند

این چه شهری است که بازار یهودی یانش

گیسوی بافته ی تا کمرش را سوزاند

زجر وقتی که سر حلقه ی زنجیر کشید

بند آمد نفسش باز تنش تیر کشید

گل سرخی به روی پیرهنش چسبیده

خوار صحرا به تمام بدنش چسبیده

زخم رگ های پدر بند نیامد حالا

چندتا لکه روی پیرهنش چسبیده

تشنگی زخم لبش را چقدر وا کرده

بس که خشک است زبان بر دهنش چسبیده

شانه هم بر گره ی موی سرش می گرید

که به هم گیسویش از سوختنش چسبیده

دید انگشتر باباش که با قاتل بود

لخته خونی به عقیق یمنش چسبیده

زجر آرام بکش حلقه ی زنجیرت را

جرم زنجیر تو بر زخم تنش چسبیده

عمه اش با زن غساله به گریه می گفت

تار موی پدرش بر کفنش چسبیده




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 10:17 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


قلبم شکست اما، اندازه ی سرت نه

آشفته دیده بودم مانند پیکرت نه

تا شام غصّه خوردم با تو ولی نگفتم

ای کاش ساقی ات بود اینجا و خواهرت نه

پای تو ایستادم وقتی همه نشستند

پایت همه نشستند سرو تناورت نه

یک کربلا برایت تا کوفه گریه کردم

در اشک دیده بودم در خون شناورت نه

از ابرها گذشتیم با کاروان گریه

چشم همه سبک شد چشمان دخترت نه

در خواب پر گرفتم ای ماهِ مِه گرفته

تا عرش دیده بودم بالای منبرت نه

بین صفای آهت تا مروه ی نگاهت

عالم دویده اما همپای هاجرت نه




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 10:13 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


دیگر بس است زحمت عمه نمیدهم

حتی شده است منت دیوار می کشم

بابا تحمل نفسم مشکلم شده

از پهلویی که خورده زمین کار می کشم

 

با چوب خیزران پدرهای خود-درست

پیشِ خرابه دخترکان گرم بازی اند

گهوارۀ علی،گلِ سر،کفشهای من

بابا برایشان فقط اسباب بازی اند

 

از مجلسی که حرف کنیزی ما شنید

احوال خواهرت چقدر ریخته بهم

باید مرتبت کنم که نیزه نیست

رگهای حنجرت چقدر ریخته بهم

 

یک سنگ از از میان دو نیزه عبور کرد

شکر خدا بجای سرت خورد بر سرم

جان رباب، شکر خدا سنگ دومی

جای سرِ پسرت خورد بر سرم

 

یک چند بار را که خود من شمرده ام

افتاده ای ز نیزه به روی زمینشان

جز نیزه دار همسفری داشتی مگر؟

بوی تو می دهد چقدر خورجینشان

 

پیشانی تو را که مداوا نکرده اند

قدری چکید خونِ جبینت به روی من

انگشتر تو داشت و زد روی گونه ام

افتاد نقشِ رویِ نگینت به روی من

 

دندان شیری ام که شکست و سرم شکست

هر کس که دید روی مرا اشتباه کرد

عمه به معجرم دو گره زد،کشیدنش

روی مرا کشیدن معجر سیاه کرد

 

ته مانده های گیسوی نازم تمام شد

در بین مشت پیر زنی گیر کرده است

لقمه به دست، حرمله می خورد نان ولی

با پشت دست، طفل تو را سیر کرده است




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 10:12 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت-غزال


زدن نداره      دختری که رمق به تن نداره

راه می‌رم آروم         این پا که نای دویدن نداره

گفتم بودم: آب       این دیگه ناراحت شدن نداره

خیال می‌کردم           نماز خونه؛ دست بزن نداره

سه ساله‌مه من       سه ساله دختر که زدن نداره

هیچ کسی تو شام           ماه تر از بابای من نداره

بگم کی هستم           ظاهر من جای سخن نداره

شاهزاده آخه                پیراهن پاره به تن نداره

اومدی بابا!            گلت که رنگ یاسمن نداره

موهای سوخته         ببخش دیگه شونه زدن نداره

اسیر کوچیک            جز آغوش باباش وطن نداره

دیگه رقیه‌ت           طاقت بی بابا شدن نداره

عمه! بمیرم              بابای من چرا بدن نداره؟

گلاب و معجر       کسی واسه غسل و کفن نداره؟

هیچ کسی اینجا            جواب واسه سوال من نداره




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 10:07 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


گوش هایم چند روزی هست سنگین تر شده است

زیر چشمانم کمی از سرمه مشکین تر شده است

غیر روی شانه هایم که کمی زرد است و سرخ

گونه هایم نیز از هر روز رنگین تر شده است

بعد آن مجلس که با هم رفته ایم و آمدیم

خط پیشانی تو انگار پر چین تر شده است

چشم شور مردم کوفه تو را از من گرفت

دخترت از آخرین دیدار شیرین تر شده است

وای بابا !سیلی امروز طور دیگری ست

دست های زجر از هر روز سنگین تر شده است




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 10:03 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


من یتیمم که فلک خانه خرابم کرده

نیمه جان شمعم و هجران تو آبم کرده

غارت و آتش معجر سر جایش باقی

داغی ضربۀ سیلی چه کبابم کرده

با اشاره ز ورم های تنم خون ریزد

ضربه ها در یم غمها چو حبابم کرده

درد زانو به کجا داده مجالم بر خواب

یاد رویای تو آرام به خوابم کرده

کو علمدار سپاهت که ببیند دشمن

این چنین ملعبۀ بزم شرابم کرده

خسته ام بس که عدو همره هر ضرب لگد

خارجی خوانده مرا، برده خطابم کرده

کف پا تا به سرم بس که تورم دارد

زن غسالۀ این شهر جوابم کرده




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 10:02 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


کوچکترین ستاره ی دریا کمی بخواب

آتش گرفت دامن صحرا کمی بخواب

دیگر بس است بر سر نی هرچه دیده ای

لختی ببند چشم تماشا کمی بخواب

بر نی سه ساله بغض تو را جار می زنند

ای راز و رمز سوره ی طاها کمی بخواب

تو کودکانه حسّ مرا داغ می زنی

آتش مزن به سینه ی گلها کمی بخواب

بی تازیانه زخم مرا تازه می کنی

آه ای بلور گریه ی زهرا کمی بخواب

جایی برای داغ تو پیدا نمی کنم

هفتاد و چندُمین غم بابا کمی بخواب

دیگر بس است بغض و بهانه، پدر رسید

لا لای و لا لا لالا لالا کمی بخواب




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 10:01 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


غیر اِحیا نمی کنم امشب

جز خدایا نمی کنم امشب

قُرب دختر به بوسه ی پدر است

جز تمنّا نمی کنم امشب

باید امشب کنار من باشی

بی تو فردا نمی کنم امشب

چند بوسه به من بدهکاری

صبر از آنها نمی کنم امشب

نوبتی هم بُود زمان من است

پس تماشا نمی کنم امشب

ناز طفل مریض بیشتر است

بی تو لالا نمی کنم امشب

خواب، بی بوسه ی پدر تا کی؟

دور از آن کام، در به در تا کی؟

الله الله عجب سحر دارم

سحری در بر پدر دارم

آنچه دیشب به طشت زر دیدم

حالیا در طَبق به بر دارم

دست افکنده ام به گردن او

عمه جان عمه جان پدر دارم

لیک چشمی نمانده بنگرمش

لیک دستی نمانده بردارم

آمده همرهش مرا ببرد

من از این ماجرا خبر دارم

تو مپندار ای پدر که کنون

سُرمه بر دیدگان تر دارم

لخته ی خون گرفته چشم مرا

لخته خونی که از سفر دارم

گِرِه در موی من چو ابروی توست

تو ز سنگ و من از شرر دارم

شمع هرجا که انجمن دارد

پر پروانه سوختن دارد




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 10:00 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


از زندگی دوری ولی شیون نداری

خون گریه لازم نیست، نالیدن نداری

خیلی دل من تنگ آغوش تو گشته

افسوس ممکن نیست، دیگر تن نداری

با بوی آن شاید کمی جان می گرفتم

بابا! چرا پس جسم و پیراهن نداری

بابا چه کرده با لب و دندانت آن چوب؟

قاری قرآن! قوّت خواندن نداری

یک جای سالم در تمام صورتت نیست

دنیای زخمی، جای بوسیدن نداری

اما بدان که صورتم مثل تو زخم است

فرق زیادی ای پدر! با من نداری

یک دست سنگین رو کبودم کرده، دیگر

یک دخترک با صورت روشن نداری

من چاره ای جز آمدن با تو ندارم

پیداست اینجا نیّت ماندن نداری




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 09:58 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت زینب (س)-اربعین


بین قافله ات چه سوز و آهی دارد

این خواهر تو عجب سپاهی دارد

احوال سه ساله را اگر می پرسی

در کنج خرابه بارگاهی دارد




✔️ موضوع : حضرت زینب كبری(س)، حضرت رقیه(س)، اربعین حسینی،


تاریخ درج شعر : جمعه 1392/09/29 | 11:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


می آید آخرسر، سرت ... چیزی نمانده

تا جان بگیرد دخترت ... چیزی نمانده

با چادری گلدار و سنجاق و عروسک

می آید این جا مادرت ... چیزی نمانده

خورشید ویرانه! قدم رنجه نمودی

دیر آمدی از اخترت چیزی نمانده

«عجّل وفاتی» گفتنم را که شنیدی

از عُمر یاس پرپرت چیزی نمانده

من خواب دیدم که در آغوش تو هستم

حالا ولی از پیکرت چیزی نمانده

داری نگاهم می کنی با چشم بسته!

از پلک چشمان ترت چیزی نمانده

لکنت زبانم علتش سیلی زجر است

از نور چشم کوثرت چیزی نمانده

با تازیانه روز و شب مأنوس بودم

یعنی که از نیلوفرت چیزی نمانده

سنگ و تنور و نعل و نیزه ... علت این هاست

که ای پدر! از ظاهرت چیزی نمانده

لعنت به شمر و خنجر کُندش ... چرا که

بابای من! از حنجرت چیزی نمانده

حرف کنیزی شد، عمو از نیزه افتاد

طوری که از آب آورت چیزی نمانده




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/09/26 | 06:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


مرا دشمن به قصد کُشت می زد

به جسم کوچک من مُشت می زد

هرآن گه پایم از ره خسته می شد

مرا با نیزه ای از پُشت می زد

***

توئی ماه من و من چون ستاره

غمم گشته پدرجان بی شماره

اگر روی کبودم را تو دیدی

مکن دیگر نظر بر گوش پاره

***

بیا بشنو پدرجان صحبتم را

غم تو بُرده از کف طاقتم را

دو چشم خویش را یک لحظه وا کن

ببین سیلی چه کرده صورتم را




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت-بحر طویل


آسمان تیره و تاریک و کدر بود در آن دم

سحری داشت پر از غم سحری مثل محرم

سحری تیره تر از هر شب تاریک

و سیه تر ز سیاهی نه چراغی نه شهابی و نه ماهی

در آن صحنۀ تاریک و در آن ظلمت یک دست

فقط سوسوی یک تکه ستاره دل شب

چشم نواز همگان بود در عالم

و در این شب شب تاریکتر از شب

و ز هر درد لبالب

به صفی می گذرند از دل یک کوچه تنی چند ز اشراف

خدایا چه خبر هست؟

که اینگونه شتابان و نمایان

به میان دو صف از فوج نگهبان

ز گذر می گذرد

آه کجا؟

آه چرا؟

این دل شب

اول این صف به کف دست کسی بود طلایی

طبقی نقش و نگارین شده زرین شده

هر چند که یک خلعت سرخ است

به روی طبق، اما

ز دلش نور تلالو کند و راه شود روشن و اینان ز گذرها گذرند

آه کجا؟

آه چرا این دل شب؟

کیست خدا؟

در کف این مرد مگر پیک سفیری ست؟

مگر مقصدشان شخص امیری ست؟

مگر موسم مهمانی پیری ست؟

همه غرق تکلم پی دیدار و ملاقات

شتابان و پریشان و نمایان

به گذر می گذرند، آه چرا ؟

هست در این راه

در این لحظه ی بیگاه

که حیران شده

بی خود شده

همه ی ارض و سما را

کمی صبر کن ای دل...

بِشنو صوت ضعیفی

و ببین گریه ی بی جوهری و

هق هقی از دور جگر سوز

در این لحظه ی جانسوز

زند چنگ به سینه

به گمانم که شبیه است

به آن گریه بانوی مدینه

کمی صبر...

کمی صبر...


ادامه این شعر

✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:42 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


وه که امشب دامن جانان به دست آورده ام

دامنش را در شب هجران به دست آورده ام

آنچه می جستم به دشت و کوه و صحرا روزها

نیمه شب در گوشۀ ویران به دست آورده ام

گرچه طفلم دل زدم مردانه بر دریای غم

 عاقبت این گوهر تابان به دست آورده ام

کلبۀ ویران کجا و موکب بابم حسین

 دولت وصلش عجب آسان به دست آورده ام

دست از جان شسته ام با دیدن روی پدر

 جان چه باشد، زآنکه به از جان به دست آورده ام

آنچه را دیگر نمی گشتی میّسر بهر ما

 من به سوز سینه نالان به دست آورده ام

تا گرفتم افتخار خدمت آل علی

ای "مؤید" این همه عنوان به دست آورده ام

هر زمان بخشند لطف دیگری بر طبع من

 چون رضای خاطر ایشان به دست آورده ام




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


خاکی تمام چادر او ... مثل زهرا

گشته سفید و سوخته مو ... مثل زهرا

با هر نفس کل تنش پر می شد از درد

دستی به سر، دستی به پهلو ... مثل زهرا

سیلی تمام صورت او را بهم زد

پاره شده گوش و دو ابرو ... مثل زهرا

باید کسی دست تو را حتما بگیرد ...

دیگر دو چشمت گشته کم سو ... مثل زهرا

سیلی به جرم عشق حیدر می خورد او

افتاده گیر مرد بد خو ... مثل زهرا

***

با تشکر از آقای ایزدی برای ارسال این شعر




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:33 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


عمه جان مثل پدر بود، خیالت راحت

پشت ما وقت خطر بود، خیالت راحت

خطبه می خواند به جان همه آتش می زد

عمه ام اهل شرر بود، خیالت راحت

یک تنه حیدر و عباس و علی اکبر بود

غیرت الله دگر بود، خیالت راحت

زندگی همه را قامت او داد نجات

همه جا عمه سپر بود، خیالت راحت

مجلس روضه ما لحظه ای تعطیل نشد

چایی روضه ما دیده تر بود، خیالت راحت

در خرابه خبری نیست ز نان و نمکی

شام ما خون جگر بود، خیالت راحت

جای معجر وسط کوچه ی نامحرم ها

آستین پاره به سر بود، خیالت راحت

***

با تشکر از آقای ایزدی برای ارسال این شعر




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:28 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


گویا به سر رسیده غم انتظــارها

از راه آمده است نگــارِ نگـــارها

بابا خوش آمدی، قدمت روی چشم من

چشمی که خون شده ز غم روزگارها

این گیسوان مختصرم فرش راه تو

باقیش مانده است میان شرارها

پاهای کوچکم پر آلاله ها شده

بس که دویده ام پی تان در فرارها

گفتی مرا دوباره بغل می کنی، ولی

دستت کجاست، آه چه شد آن قرارها

محو سر تو بودم و خوردم زمین پدر

یک مرتبه، دو مرتبه... نه، بلکه بارها

خسته شدم پدر، نفسم بند آمده

از بس که پا به پا شده ام با سوارها

ناز مرا بخر که دلم سخت رنجه است

از چشم های خیرۀ این برده دارها

صوت خفیف ودست نحیف و تنی ضعیف

مانده برای دخترتــــان یادگــارها

بال و پر و سر و کمرم را شکسته اند

مکسوره ای شدم من از این انکسارها

مانند مـــادر تو شهید ولایتـــم

در زیر تازیــانه و بین فشـــارها

با گریه ام بساط ستم را به هم زدم

آورده ام بـرای شما افتخـــارها

***

با تشکر از آقای هاشمی نسب برای ارسال این شعر




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:24 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


اشک هایم را چرا طفلان تماشا می کنید

من پدر دارم چرا با خنده حاشا می کنید

تا کنارم بود بابا ، چهره ام نیلی نبود

ازچه رخسار کبودم را تماشا می کنید

گرکه جای تازیانه بر تنم را بنگرید

غرق غم گردید و یاد از رنج زهرا می کنید

جای آن که مرهمی بر زخم پای من نهید

شور و غوغایی میان خویش بر پا می کنید

آگه از حال دل افسردۀ ما نیستید

ورنه چون ابر بهاری  گریه بر ما می کنید

گر شوید آگه چه ها بر روز ما آورده اند

شام خود را از غم ما شام یلدا می کنید

دیر خواهد بود بهر دیدنم فردا دگر

پیش خود حرف مرا وقتی که معنا می کنید

خامۀ اشک "وفایی" در دل شب می نوشت

نامه ام را اهلبیت نور امضا می کنید؟




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:09 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر كن

بزرگی كن شبی را سر در این بیت محقر كن

ستاره هر چه باشد می فزاید جلوه ی مه را

بتاب ای ماه و دامان من امشب پر ز اختر كن

اگر غنچه بخندد، باز گردد، گل شود، غم نیست

نظر ای باغبان بر غنچه ی نشكفته پرپر كن

اگر چه پای تو بر دیده ی گل ها بود، اما

بیا ویرانه یی را هم به بوی خود معطر كن

زبان را نیست نیرویی كه گویم، عمه ممنونم

تو بگشا لعل لب، از او تشكر جای دختر كن

نه جای تو، نه جای عمه، نه جای من است اینجا

مرا همره ببر زین جا و، همبازی اصغر كن




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/09/17 | 12:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


از خیمه ها دور از تمنای نگاهم

آن روز رفتی و دلم پشت سرت ماند

بیچاره لب هایم به دنبال لب تو

در حسرت آن بوسه های آخرت ماند

 

بوسیدن لب های من ، وقتی نمی برد

حق دارم از دست لبت دلگیر باشم

وقتی به دنبال سرت آواره هستم

باید اسیر این همه زنجیر باشم

 

یادش به خیر آن روزهای در مدینه

دو گوشواره داشتم حالا ندارم

رنگ كبودم مال دختر بودنم نیست

من مشكلم این جاست كه بابا ندارم

 

از شدت افتادنم از روی ناقه

دیگر برایم ای پدر پهلو نمانده

گیرم برایم چند معجر هم بیارند

من كه دگر روی سرم گیسو نمانده

 

از كربلا تا كوفه، كوفه تا به این جا

در تاول پایم هزاران خار می رفت

بابا نبودی تا ببینی دختر تو

با چه لباسی كوچه و بازار می رفت

 

دیدم كه عمه آستین روی سرش بود

از گیسوی بی معجرم چیزی نگفتم

وقتی كه از گیسو بلندم می نمودند

از سوزش موی سرم چیزی نگفتم

***

از سایت روضه




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : شنبه 1392/09/16 | 05:46 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


دیگر افتاده ز پا  فاطمه ی لشکر تو

رو به قبله شده از دوری تو دختر تو

آن قدر ناله زدم از تهِ دل ای بابا

تا شبی جانبِ ویرانه بیاید سر تو

نگرانم ! نکند عمه زمین گیر شود ؟

زنده ام تا که نمیرد ز غمم خواهر تو

کاش این آخر عمری بشود روزی من

تا که بوسه بزنم روی رگ حنجر تو

دارم از این همه مظلومی تو می میرم

من شنیدم که ندارد کفنی پیکر تو

زیر پا رفت پَرَم تازه پدر فهمیدم

ته گودال چه دیدی و چه آمد سر تو

ساربان گوشه ی بازار نشسته هر روز

می زند چانه سَرِ قیمت انگشتر تو




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : شنبه 1392/09/16 | 04:54 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت رقیه(س)-شهادت


نیمه شب در خرابه وقتی که

ربنای قنوت پیچیده

بعد زاری و حق حق گریه

چه شده این سکوت پیچیده

 

عمه اش گفت خوب شد خوابید

چند شب بود تا سحر بیدار

کمکم کن رباب جای زمین

سر او را به دامنت بگذار

 

آمد از بین بازویش سر را

تا که بردارد عمه اش ای داد

یک طرف دخترک سرش خم شد

یک طرف سر به روی خاک افتاد

 

شانه اش را گرفت با گریه

به سر خویش زد تکانش داد

تا که شاید دوباره برخیزد

سر باباش را نشانش داد

 

دید چشمان نیمه بازش را

پلک آتش گرفته اش را بست

دید نیلوفر است با دستش

زخم های شکفته اش را بست

 

حلقه های فشرده زنجیر

دید چسبیده اند بر بدنش

تا که زنجیر باز شد ای وای

غرق خون شد تمام پیرهنش

 

پنجه بر خاک میزد و می گفت

نیمه جانی به دست ها داریم

با ربابش زیر لب می گفت

به گمانم که بوریا داریم

 

کفنش کرد عمه خاکش کرد

پیکری که نشان آتش داشت

یادگاری ولی به دستش ماند

معجری که نشان آتش داشت

 

با همان پیرهن همان زنجیر

دخترک زیر خاک مهمان بود

 داغ اصغر بس است تدفینش

فقط از ترس نیزه داران بود

 

می کشید از میان آبله ها

خار ها را یکی یکی آرام

یادش افتادشکوه هایش را

پیش بابا یواشکی آرام




✔️ موضوع : حضرت رقیه(س)،


تاریخ درج شعر : شنبه 1392/09/16 | 04:37 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 22 :: ... 6 7 8 9 10 11 12 ...
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic