حضرت مسلم بن عقیل(ع)


کوفه دل بستگی اش را به تو ابراز نکرد

در زدم خانه به خانه ، احدی باز نکرد

 

خسته از راه ، دعا کن به دو راهی نخورد

هیچ مردی به در بسته الهی نخورد

 

غیر از این طوعه در این شهر ندیدم مردی

کاش می شد به تو پیغام دهم برگردی

 

کاش می شد به تو پیغام دهم ، کوفه نیا

به علی اصغر شش ماهه قسم کوفه نیا

 

دیدن حرمله دلشوره به جانم انداخت

جمله ی ” کوفه نیا ” را به زبانم انداخت

 

پینه ی مُهر به پیشانی شان توطئه بود

قول این طائفه ی چرب زبان توطئه بود

 

پشت پای بدی از دوست نماها خوردم

زخم از نیزه ی تکفیر به فتوا خوردم

 

سر به دیوار غریبی نگذارم چه کنم ؟!

دست دشمن پسرانم نسپارم چه کنم ؟!

 

کوچه کردی شده کارم ، همه رفتند حسین !

راه برگشت ندارم ، همه رفتند حسین !

 

حق اولاد علی نیست چنان بی مِهری

گریه ام بند نمی آید از این بی مِهری

 

روضه هایم به تو بسیار شباهت دارد

اشکم از غربت گودال شکایت دارد

 

در دل خاک ، دلم خون جگرت می ماند

سر دروازه سرم منتظرت می ماند

 

سر دروازه رسیدی ، طلب باران کن

با لب تشنه مرا فاتحه ای مهمان کن

 

غم نخور ! چون که شنیدی به پرم سنگ زدند

به فدای سر زینب به سرم سنگ زدند

 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1399/05/30 | 05:07 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


آنقَدَر از بی وفایی هایشان قلبم شکست

پُشت من خالی شد و شرمنده ام پشتم شکست

 

نیستم فکر خودم، فکر تو من را می کُشد

مسلمت از غصه ی اطفال تو درهم شکست

 

غصه ی تو می کند من را زمین گیرم حسین

وَرنه ، اصلا کِی ازاینها می خورد مسلم شکست

 

بی حیایی با تمام بغض خود از پشت سر

نیزه اش را آنچنان زد پهلویم، دردم شکست

 

فکر پروازم به سمت تو، پرم را بسته اند

شد کشیده آنقدر روی زمین بالم شکست

 

قسمت لبهای زخمی منم لب تشنگیست

یاد دندان تو اُفتادم که دندانم شکست

 

از روی بام بلندی شیشه ی عمر مرا

آنقَدَر انداخت با شدت زمین محکم شکست

 

شد بلند از پیکر افتاده ام چندین حسین

زدصدایت هرکدام از استخوانهایم شکست

 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1399/05/30 | 04:55 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


" دردا که در  دیارِ شما دردِ   یار نیست

آنجا که دردِ   یار نباشد دیار نیست " *

 

هر چار فصل سال در  اینجا خزانی است

یک روز هم برای نمونه بهار نیست

 

اینجا محبت و شفَقَت هر دو مرده اند

اما به سوگشان احدی سوگوار نیست

 

مهمان کجا و بستنِ درهای خانه ها

بی رحم  تر ز کوفه در این روزگار نیست

 

بیعت نکرده بیعتشان را شکسته اند

جز هانی و حبیب کسی پای کار نیست

 

بستند انتهای گذرها و غافلند

قوم ابوتراب که اهل فرار نیست

 

شب را میان کوچه سحر کرده ام ، کسی

اینجا شبیه من به غریبی دچار نیست

 

گفتم بیا ، ندیده بگیر و نیا حسین

اینجا کسی برای تو چشم انتظار نیست

 

شرمندهء رباب مکن تا ابد مرا

کوفه که جای آمدنِ شیرخوار نیست

 

یک لحظه در خیالِ خودم غرق بودم و

دیدم به گوشِ دختر تو گوشوار نیست

 

دادند تا که نیزه بسازند بیشمار

انگار در سپاه ، به جز نیزه دار نیست

 

فهمیدم از سکوتِ پر از حرف کوفیان

انگار اینکه زنده بمانم قرار نیست

 

باید که سر به دار دهم در هوای تو

تاوانِ عاشقی به جز از اوج دار نیست

 

 

* وامی از شاعری دیگر

 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1399/05/30 | 04:52 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


 کاش می مُردم نمی دیدم جفای کوفه را

این همه نیرنگ خلق بی وفای کوفه را

 

کاش می شد نامه بنویسم که برگردی حسین(ع)

تا نبینی مثل من این ماجرای کوفه را

 

مسلمت تنهای تنها مانده باحالی غریب

خونجگر می گردم امشب کوچه های کوفه را

 

خاک مرگ انگار بر این کوچه ها پاشیده اند

کرده اند آوار برمسلم بلای کوفه را

 

یک نفر مردانه راهم داد آن هم طوعه بود

تا ببیند دهرمرد زن نمای کوفه را

 

آه مولایم چه شبها روی دوش خویش برد

نان وخرمای یتیم و بینوای کوفه را

 

برمشامم بوی دلجوی شهادت می رسد

تیغ راحت می کند این مبتلای کوفه را 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1399/05/30 | 04:43 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


من که میر راستان و عبد میر راستینم

پای بند حقّ و دست حق بود در آستینم

بی معین و یاورم امّا به حق یار و معینم

رهروان وادی توحید را عین الیقینم

پیشباز و پیشتاز کشتگان راه دینم

مسلمم امّا به معنی قبله گاه مسلمینم

 

فردم و با فرد فرد عالم دل آشنایم

با تن تنها سپاه فتح را صاحب لوایم

با لب عطشان خروشان چشمۀ آب بقایم

کعبه ام رکنم منایم مروه ام سعیم صفایم

یوسف مصر ولایم عیسی دار بلایم

پرتوی از طاو هایم جلوه ای از یاو سینم

 

شیر نوشیدم به مهر دوست از پستان مادر

خوش بود چوی گوی اگر در راه محبوبم فتد سر

طینتم را این چنین بسرشته از آغاز مادر

نیست بیم از کشتنم در بین این دریای لشکر

گر امیرالمؤمنین شیر خدا بود و پیمبر

من خروشان شیر فرزند امیرالمؤمنینم

 

محرم اسرار حقّم رازدار اهل رازم

قبلۀ اهل نیازم مشعل سوز و گدازم

جان به کف باشد به جانان دم به دم روی نیازم

خون سر آب وضویم سنگ کین مهر نمازم

بر سردار محبّت پایدار و سرفرازم

بر روی بام شهادت کشتۀ جان آفرینم

 

مرد حق را خوش بود گر بهر حق آزار آید

سر شکسته دست بسته بر سر بازار آید

بارش تیغش به سر از دشمن غدار آید

هر چه پیش آید خوش آید در ره دلدار آید

عالم ار خصمم شود یا خلق عالم یار آید

از ازل راهم یکی بوده است و تا آخر چنینم

 

کوفه ای که حکمرانش را، ستم گردیده عادت

ملتی از ترس و وحشت نزد وی آرد ارادت

حرف دین کفر است و حرف حاکم ظالم عبادت

مردم آزاده را جان باختن باشد سعادت

نیش دشمن خوش تر است از نوش ما را در شهادت

غم ندارم گر رسد تیر از یسار و از یمینم

 

برفراز دار غیر از حکم حق اجرا نکردم

قامت ذلّت به پیش خصم یکتا تا نکردم

گرد حق پروانه سان گردیدم و پروا نکردم

بسته شد دستم ز پشت و ظلم را امضا نکردم

راه را بر دشمن قرآن و عترت وا نکردم

گر چه دشمن در فکند از بام بر روی زمینم

 

من که باشد از ولی الله لوای حق به دوشم

منکه باشد آیه آیه نغمۀ قرآن سروشم

با سکوت خویش کی دین را به دنیا می فروشم

خون حقّم در ره حق تا ابد باید بجوشم

در کمین خصم چون دریای آتش در خروشم

گو بکوشد بهر حفر چاه، دشمن در کمینم

 

با سکوت خود کنم امضای هر بیداد، هرگز

باز دارم سینه را از ناله و فریاد، هرگز

وا کنم ره را به روی ظلم و استبداد، هرگز

سرنوشت دین به دست خصم بد بنیاد، هرگز

حق اسیر باطل و باطل بود آزاد، هرگز

کی گذارم دست بر روی هم و ساکت نشینم

 

تا که بنویسم به خون سرخ خود حکم امامم

کرسی تبلغ من داراست و حکم حق کلامم

تا به هر عصری رسد بر گوشی هر نسلی پیامم

پندها گیرند مردان الهی از قیامم

گو ببُرّد خصم سر لب تشنه بر بالای بامم

موج نفرت بر علیهش تا ابد می آفرینم

 

دوست دارم جان کنم ایثار راه آل طاها

دوست دارم سر دهم در راه دین تنهای تنها

دوست دارم بشکند در هم تنم از سنگ اعدا

دوست دارم زآتش جانان خود سوزم سراپا

دوست دارم یاد طفل کوچک فرزند زهرا

در به در در کوچه ها گردد و طفل نازنینم

 

تشنه بودم جام آبم داد چون خصم شریرم

گشت گلگون جام آب از خون رخسار منیرم

یافتم سرّی که باید با لب عطشان بمیرم

با لب عطشان بمیرم آب از دشمن نگیرم

آری آری آب کی از اهل آتش می پذیرم

من که آب کوثر آورده است ختم المرسلینم

 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/05/28 | 07:28 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


خاموشم و هر زخم تنم راست ترانه 

با ذکر تو خون از دهنم گشته روانه

 

گشتم سپر تیر غمت کوچه به کوچه

آتش به سرم ریخت عدو خانه به خانه

 

آتش چه کند با بدن خسته ام از بام

من کز جگرم شعله کشد بی تو زبانه

 

دادند همه با سرانگشت نشانم

از بس که بُود بر رُخم از سنگ نشانه

 

غم نیست اگر خصم بَرَد بر سر دارم

یک عمر مرا دار غمت بوده به شانه

 

بین شهدای تو که مظلوم زمانند

مظلوم ندیده است چو من چشم زمانه

 

من طوطی بستان غم و درد و بلایم

زخم بدنم لاله و اشکم شده دانه

 

سردار سرافراز تو می بودم و افسوس

بر دامن دیوار، سرم بوده شبانه

 

(میثم) همه آلوده ای و بهر نجاتت

جز مهر حسین بن علی نیست بهانه




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/05/28 | 07:25 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ای داد بیداد از غریبی از اسیری..

من‌ روی بام قصرم‌ و تو در‌مسیری

 

من‌مَردم اما پیش هر نامرد رفتم

آواره شب تا صبح با پادرد رفتم

 

چه زود عهد خویش را با ما شکستند

یاد حسن کردم نمازم‌ را شکستند

 

نان تورا خوردند و دنبال یزیدند

مثل علی من را به هرکوچه کشیدند

 

این زخم لب این کاسه ها اصلا بهانه ست

من تشنگی را دوست دارم‌ عاشقانه ست!

 

اینها که میگفتند عبد‌ خانه زادند..

از شیعیان مخلص ابن زیادند..

 

با چوب دستی زد به لبهای کبودم

اقا فقط من فکر لبهای تو بودم

 

این‌قوم‌ از کینه دلی لبریز دارند

در دستهاشان سنگهایی تیز دارند

 

دادم عقیقم‌ را که فکر شر نباشند

تا بعد ازین دنبال انگشتر نباشند

 

خیلی مراقب باش این کوفه سراب است

هرکوچه اش مثل بنی هاشم عذاب است

 

پایین میوفتم‌ تا که تو پایین نیوفتی!

از بام می افتم که تو از زین نیوفتی!

 

من شمر را دیدم که‌ دنبال خطر بود

چشمم به آن خنجر که بسته بر کمر بود

 

آقا خلاصه من به جرم عشق مردم

یاد تنور افتادم اصلا نان نخوردم...




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/05/28 | 07:21 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


سر به دیوارِ غصه، بغضم را

مستحقِ نگاه می بینم

جگر گُر گرفته ی خود را

زخمی تیغِ آه می بینم

زودتر از شما سفیرت را

راهیِ قتلگاه می بینم

 

گریه گاهی به مرد می چسبد

به درِ بسته خورده ام آقا

غم تو آمد و غم خود را

دیگر از یاد بُرده ام آقا

غمم این بود بچه هایم را

دستِ دشمن سپرده ام آقا...

 

باغ پُر میوه ای ندیدم من!

دیدنی نیست این خزان برگرد

کوفه با تو پدرکُشی دارد!

جانِ مولا به شهرمان برگرد

شمر تا چکمه را نپوشیده

به مدینه حسین جان برگرد

 

سرِ ارباب من سلامت باد

به فدای سرت شکست سرم

نذر کردم مدینه برگردد

نذر آن خواهرت شکست سرم

کوچه ای تنگ هم مقصر بود

از غمِ مادرت شکست سرم

 

کوفه با کوچه های باریکش

زخم دیروز را نمک می زد

جایِ مزد دعای بارانت

تیشه بر ریشه ی فدک می زد

کوفه با ازدحام بازارش

اشک های مرا محک می زد

 

میهمان را که سر نمی بُرند!

میزبانی چنین! کجا دیدی!؟

کودکان سنگ می زنند به من

بازی روزگار را دیدی!؟

بغلش کن، ببوس رویش را

دخترم را اگر شما دیدی 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/05/28 | 07:19 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)- دودمه


گرچه آواره شدم خانه ات آباد حسین

یااباعبدالله

بین راه تو و زینب سرم افتاد حسین

یااباعبدالله




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/05/28 | 07:16 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


می‌نویسم رویِ هر دیوار واویلا حسین

می‌نویسم با لبی خونبار واویلا حسین

هرقدم تکرار در تکرار واویلا حسین

می‌نویسم زیرِ این آوار واویلا حسین

وای از کوفه از این  آزار  واویلا حسین

 

 

من که دنیایم تویی ؛ معنایِ دنیایم علیست

من که غمهایم تویی آشوبِ شبهایم علیست

دردِ امروزم تویی اندوهِ فردایم علیست

آمدم در کوفه و گفتم که آقایم علیست

بارها گفتم علی ، اینبار : واویلا حسین

 

 

از علی گفتم ولیکن قلبِ طفلانم شکست

از علی گفتم ولی یک سنگ دندانم شکست

از علی گفتم ولی پهلوم میدانم شکست

آنقدر خوردم که این بازویِ بی جانم شکست

میزنم با دستِ بسته  زار  واویلا حسین

 

 

دستگیرم کرده‌اند از بام میبینم تو را

با تَنی پُر خون همین احرام میبینم تو را

می‌رسی با دختری آرام میبینم تو را

بِینِ کوفه در میانِ شام میبینم تو را

آه آه از زینب و انظار  واویلا حسین

 

 

کوفه و در سینه‌ها بُغضِ غدیرش را ببین

وایِ من زنجیرهای سخت‌گیرش را ببین

کوچه‌ها را بامهایش را اسیرش را ببین

بوریایش را ببین تکه حصیرش را ببین

دارم اینجا قبلِ تو یک کار : واویلا حسین

 

 

جز غمت اینجا کسی دیشب پناهم داد  نه

غیر طوعه هیچ کس در خانه راهم داد  نه

پاسخی بر التماسم بر نگاهم داد  نه

نه به من ، جا بر دو طفل بی گناهم داد  نه

دخترم را بر حرم بسپار واویلا حسین

 

 

هرکه اینجا بود_ حتی اندکی_ میزد مرا

آن یکی می‌بُرد من را  این یکی میزد مرا

پیرمردی میکشید و کودکی میزد مرا

کاشکی جایِ یتیمت  کاشکی میزد مرا

دخترت هست و شب است و خار واویلا حسین

 

 

یک نفر آمد نوک نیزه به پهلویم کشید

یک نفر با چکمه‌اش بدجور بر رویم کشید

خنجرش را کافری آمد به اَبرویم کشید

حلقه‌ی زنجیر آورد و به بازویم کشید

ناله‌ام شد با تَنی خونبار واویلا حسین

 

 

مَردم اما گریه‌ام تقصیرِ تیرِ حرمله است

جانِ تو ذهنم فقط درگیرِ تیر حرمله است

بین کوفه صحبتِ تاثیرِ تیر حرمله است

گرچه عُمری تیر دیدم ، تیر ، تیر حرمله است

دیدم و گفتم ولی دشوار واویلا حسین

 

 

جان من حتی برای آب اینجا رو مزن

یا برای کودکی بی تاب اینجا رو مزن

شرمگین از مادری بی خواب اینجا رو مزن

پیش این لبخندها ارباب اینجا رو مزن

رو مزن ، آبی ولی بردار واویلا حسین

 

 

آب نه از صبح تا حالا فقط غم خورده‌ام

آتش و سنگ و عصا و نیزه درهَم خورده‌ام

هرچه خوردم کم نیاوردم ولی کم خورده‌ام

با دو دستِ بسته سیلی‌های محکم خورده‌ام

وای من از کوچه و بازار واویلا حسین




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/05/28 | 07:14 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


هر چه گشتم شهر کوفه مالک اشتر نداشت

مسلم درمانده غیر طوعه همسنگر نداشت

 

شهر بود و قصه ی مسلم فروشی بلال

در وجودش ذره ای از غیرت مادر نداشت

 

انتظارم از سلیمان بیش از اینها بود حیف

 هیچ کس مانند او حرف مرا باور نداشت

 

نامه بود از جانبش هر روز دستت می رسید

کفتر نامه برش ای کاش اصلا پر نداشت

 

پرسه می زد در پی تیر سه شعبه حرمله

کاش که بازار کوفه دیگر اهنگر نداشت

 

لشگر ابن زیاد از معجزات سکه است

ابن مرجانه میان چنته غیر از زر نداشت

 

 تشنه ی خون تمام بستگان حیدر اند

کوفه ی نامرد دست از کشتن من برنداشت

 

در عجب از حکم قاضی القضات کوفه ام

تیغ می زد بر تو گرچه دست بر خنجر نداشت

 

پرده را بالا زدند از پیش چشمان ترم

دخترت را دیدم اما بر سرش معجر نداشت

 

زجر های شهر می آیند چنگم می زنند

حرف دارم می زنم با کینه سنگم می زنند

 

از دل از دشمنی لبریز می ترسم حسین

از سپاه شهر نفرت خیز می ترسم حسین

 

پیرمردان حریصی را به چشمم دیده ام

از عصای چوبی ناچیز می ترسم حسین

 

خنجر کندی نشانم می دهد شمر لعین

از همین تیغ نگشته تیز می ترسم حسین

 

دختران خویش را قول غنیمت داده است

خیلی از خولی و چشم هیز می ترسم حسین

 

در ضمیر من لبانت خودنمایی می کند

از وجود خیزران هم نیز می ترسم حسین

 

طاقت دیدن ندارم کوره ای از آتشم

میروم پیش قدم های تو قربانی شوم

 

مسلم اما پیرو اسلام اینان نیستم

تا بفهماند به عالم من مسلمان نیستم

 

بر سر دار بلا با سر نه با پا می برد

پیکرم را دشمنت برعکس بالا می برد

 

این بدان معنی ست که حرمت ندارد این بدن

بی عبا و بی عمامه بی ردا و پیرهن

 

محض خوشنودی امثال سنان و حرمله

پیکرم را می برند آخر به سوی مزبله

 

با غم غربت چه بر روز من آوردی حسین

کاش می شد از میان راه برگردی حسین

 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/05/28 | 07:09 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)-دودمه


همه دار و ندارم به تو تقدیم کنم

لک لبیک حسین

با تن بی سر از اینجابه تو تعظیم کنم

لک لبیک حسین




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/05/28 | 07:05 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


باران نمی‌آید ولی بارانی‌ام من

مردِ غریبِ شهر سرگردانی‌ام‌من

 

باران نمی‌آید ولی از اشک خیسم

دارم به رویِ خاک از تو می‌نویسم

 

کوفه مرا با ناله‌هایم روبرو کرد

بدجور پیشِ زینبت بی آبرو کرد

 

مَردم ولی با دردها هم گریه کردم

در پیشِ این نامرد‌ها هم گریه کردم

 

پشتِ خودم از دوستان یک تَن ندیدم

غیرِ خودم بی خانمان یک تَن ندیدم

 

شبهای اینجا کوچه‌های سرد دارد

یک مَرد با دو کودکِ شبگرد دارد

 

آقا غلط گفتم مَیا ای رود برگرد

گفتم غلط کردم از اینجا زود برگرد

 

یاران دیروز آه پُشتم را شکستند

شمشیر دستم بود ، مُشتم را شکستند

 

اینجا رفیقی داشتم اما پَرم ریخت

یاری که با من بود آتش بر سرم ریخت

 

یک آشنا سرنیزه بر کتفم فرو کرد

من را به پیشِ زینبت بی آبرو کرد

 

یاری که با من بود با پا زد بیافتم

تنهایی‌ام می‌دید اما زد بیافتم

 

آنکس که روز قبل دستش را فشردم

امروز از دستانِ او یک نیزه خوردم

 

آقا ، زد و با سر زمین خوردم به گودال

از پشتِ سر آخر زمین خوردم به گودال

 

آقا به طفلانت قسم هِی مو کشیدند

در پیشِ طفلانم مرا هرسو کشیدند

 

کوفه چه‌ها با این نفَس با این گلو کرد

من را به پیشِ زینبت بی آبرو کرد

 

از گوشه‌ای دیدند طفلانم شکستند

چون دنده‌های سینه دندانم شکستند

 

این دوستانش ; دشمناش را ندیدی

با حرمله حجمِ کمانش را ندیدی

 

ای کاش می‌ماندی که این غم سرمی‌آمد

دندان شیریِ علی هم در می‌آمد

 

ای کاش دستی روی حنجر را بگیرد

یا که رُباب از شیر اصغر را بگیرد

 

ای کاش پیشِ کودکانِ خود نیافتی

یا مَحرمی چشمانِ دختر را بگیرد

 

ای کاش جایِ خواهرانت وقتِ غارت

یک مَرد باشد راهِ لشکر را بگیرد

 

ای کاش برگردی نبینی ضجه‌ها را

وقتی سنان پیشِ حرم سر را بگیرد

 

کوفه مرا با سنگهایش زیر و رو کرد

من را به پیشِ زینبت بی آبرو کرد

 

برگرد ورنَه کعبه درهم می‌شود وای

از پنج انگشتت یکی کم می‌شود وای




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1399/05/8 | 04:09 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


وقتی نفس از سینه بالاتر نیاید

جز هِق هِق از این مردِ غمگین بر نیاید

 

خیلی برایِ آبرویم بد شد اینجا

آنقدر بد دیدم که در باور نیاید

 

در را خودم بر رویِ دشمن باز کردم

گفتم به طوعه تا که پشت در نیاید

 

سوگند خوردم در مدینه بعدِ زهرا

خانومِ خانه پشتِ در دیگر نیاید

 

دیر است اما کاش میشُد تا عقیله

شهرِ تنور و خار و خاکستر نیاید

 

بر پُشتِ دستم میزنم دیدی چه کردم

هرکس بیاید مادرِ اصغر نیاید

 

ای کوفه با تو آرزویم رفت از دست

بی آبروها آبرویم رفت از دست

 

در کوچه‌ها بر خاکها رویم کشیدند

در را شکستند و به پهلویم کشیدند

 

در پیشِ زنهاشان غرورم را شکستند

با پا زدنهاشان غرورم را شکستند

 

از بس که زخمم میزدند از حال رفتم

بینِ جماعت بودم و گودال رفتم

 

عمامه‌ی من را که غارت کرد نامرد

با نیزه‌ای آمد جسارت کرد نامرد

 

دو کودکم دیدند بر جانِ من اُفتاد

دو کودکم دیدند دندانِ من اُفتاد

 

طفلانِ من دیدند طفلانت نبینند

آقا جسارت را به دندانت نبینند

 

با سنگهای خود سرِ من را شکستند

انگشتِ بی انگشترِ من را شکستند

 

ای کاش میشُد لحظه‌ی آخر  نیاید

یا ساربان دنبالِ انگشتر نیاید

 

وای از دلِ زینب چه می‌آید سرِ او

وقتی که انگشتر زِ دستت در نیاید

 

یا لااقل دنبالِ این هشتاد خانوم

نامحرمی با خیزرانِ تَر نیاید

 

بالا سرت وقتی که گودالت شلوغ است

هرکس بیاید کاشکی مادر نیاید 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1399/05/8 | 04:08 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


کوفه امشب به پریشانی من می گرید

به شب بی سر و سامانی من می گرید

 

دوستانم همه یک پارچه دشمن شده اند

سکه ها برق زدند و همه روشن شده اند

 

ای تو،تنها نفس دین خدا مولا جان

دین فروشی شده در کوفه نیا مولا جان

 

چونکه صد رنگ ترین مردم دنیا باشند

هر کجا سفره ی نان است همان جا باشند

 

نه نگاهی نه پناهی که شود تسکینی

می فروشند مرا در عوض بی دینی

 

رسم جنگ آوری کوفه فقط نامردی ست

خنده بر گریه ی مهمان عوض هم دردی ست

 

طوعه امشب کمکم کرد شبیه یک مرد

کوفه اشباح رجال است بیا و برگرد

 

شهرت مردم این شهر به کودک کشی است

اینکه این حرف دروغ است فقط دل خوشی است

 

کعب نی های عجیبی ست به دست مردم

حرف سوغات بود بر لب مست مردم

 

دست این طایفه آماده ی سیلی زدن است

شاهد این قضیه گونه ی مجروح من است

 

تا که بر نیزه سرت خطبه نخواند برگرد

تا که انگشتر و انگشت بماند برگرد 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1399/05/8 | 04:05 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


سلام ای نازنین شاه و حبیبم

بیابان گرد تنهای غریبم

 

نوشتم که بیا، شرمنده هستم

من از این نامه ها شرمنده هستم

 

تمام قول ها از دم دروغ است

سرِ آهنگران خیلی شلوغ است

 

نوشتند و تو را ای یار خواندند

ولیکن پای این پیمان نماندند

 

ولایت در وجودم منجلی بود

گناهم بردن نام علی بود

 

هر آنچه کوشش و همت نمودند

شنیدی که حریف من نبودند

 

تمام دشمنان را خوار کردم

شبیه مرتضی پیکار کردم

 

امان دادند، عهد خود گسستند

به کعب نیزه دندانم شکستند

 

از اولاد زنا نیرنگ خوردم

من از زن های کوفه سنگ خوردم

 

صدای العطش آمد به گوشم

خبر داری نشد آبی بنوشم

 

خدا را شاکرم آبی نخوردم

فدای کام خشکت، کام خشکم

 

سر دارالعماره گریه کردم

به یاد شیرخواره گریه کردم

 

عجب جشنی به پا شد عید قربان

سرم از تن جدا شد نذر جانان

 

تنم را بین هر کوچه کشیدند

به روی سینه ام طفلان دویدند

 

همه دارایی ام را غصب کردند

سرم را روی نیزه نصب کردند

 

در این شهر جفا و نا امیدی

کنار مزبله ماندم، شنیدی؟

 

نگویم مابقی ماجرا را

نگویم کوچه ی قصاب ها را

 

به زیر نور مهتاب و ستاره

تنم آویخته شد بر قناره

 

نیا کوفه که کوفه قحط آب است

نفاق و خدعه هاشان بی حساب است

 

نیا تا دخترت در تب نیفتد

نظر بر سایه ی زینب نیفتد

 

رقیه طاقت دوری ندارد

توان درد مهجوری ندارد

 

نیا تا شمر شمشیری نسازد

نیا تا حرمله تیری نسازد

 

برای دیدنت در انتظارند

برای کشتنت برنامه دارند

 

نیا تا پیکرت عریان نماند

سنان در پهلوی قرآن نماند

 

تو آقا زاده ی بنتُ الرسولی

نده گیسوی خود را دست خولی

 

خلاصه ای امیر هر دو عالم

حلالم کن، حلالم کن، حلالم 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1399/05/8 | 04:04 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


کیستم من؟ خونِ خونِ حضرت ربّ جلیلم

اولین قربانی ثارالله از نسل خلیلم

آل عصمت را فدایی آل هاشم را سلیلم

دست بسته، تشنه لب، در یاری قرآن، قتیلم

 

در به در، در کوچه‌های کوفه، عالم را دلیلم

من خروشـان، شیـر ثارالله، فرزنـد عقیلم

 

پهندشت کربلای کوفه، میدان قیامم

کوفه باشد، هم زمین کربلا، هم شهر شامم

می‌رسد بوی وصال از سنگ دشمن، بر مشامم

بی‌امامم آب گردد آتش سوزان به کامم

 

با امامم تشنگی خوشتر زآب سلسبیلم

من خروشان، شیر ثارالله، فرزند عقیلم

 

پای تا فرقم، حسینی، فرق تا پایم خدایی

پنج فرزندم بُوَد در یاری قرآن، فدایی

روی خونینم، شده آیینۀ ایزد نمایی

عضوْعضوم، می‌کنند از یکدگر، میل جدایی

 

خون به رخ، زیب جمالم زخم‌ها بر نی جمیلم

مـن خروشـان، شیـر ثـارالله، فرزنـد عقیلم

 

کوچه‌ها دریای دشمن بود و من تنهای تنها

سنگ بود و آتش و شمشیر و تیغ و تیر اعدا

خستگی بود و عطش بود و دو چشم از اشک دریا

بودم از روز ولادت، عاشق فرزند زهرا

 

هم غریبم، هم اسیرم، هم شهیدم، هم قتیلم

من خروشـان، شیـر ثـارالله، فرزنـد عقیلم

 

سیل اشک از دیده و خون بود، جاری از دهانم

مدح مولایم، حسین ابن‌علی ورد زبانم

ریخت قلب زاده مرجانه، از تیغ بیانم

گرچه بیرون رفت زیر تیغ از تن مرغ جانم

 

عزتی از خود نشان دادم، که شد دشمن ذلیلم

من خروشـان، شیــر ثـارالله، فرزنـد عقیلم

 

کوفیان بندند اگر در کوفه بر پا ریسمانم

یا رود بازار قصّابان تن، بهتر ز جانم

این مصیبت‌ها بوَد، مُهر کلاس امتحانم

فاطمه امشب کند، در باغ جنّت میهمانم

 

لحظه لحظه می‌رسد بر گوش، بانگ الرحیلم

مـن خروشـان، شیر ثـارالله، فـرزند عقیلم

 

خاک کوچه، سجده‌گاه و بام کوفه، قتلگاهم

کشتنم گشته ثواب و مهر ثارالله گناهم

همچو ماه نو، تماشایی شده روی چو ماهم

مانده بر راس حسین و محمل زینب، نگاهم

 

اشکْ ریزان، در غم آن عصمت رب جلیلم

من خروشـان، شیـر ثـارالله، فرزند عقیلم

 

بام کوفه نه، بود آغوش ثارالله، جایم

می‌زند، در زیر خنجر، یوسف زهرا صدایم

خلق را، با دست‌های بسته‌ام، مشکل‌گشایم

خاک پای میثم تمار مولایش، نمایم

 

صدچو «میثم» گر شود در عرصه محشر، دخیلم

مـن خروشـان، شیـر ثـارالله، فــرزند عقیلم

 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1399/05/8 | 04:02 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


از آه من،کبود دل آسمان بوَد

در کوفه مسلم از غم تو نیمه جان بوَد

کوفه میا که جسم تو عریان شود حسین

چشمم به یاد آمدنت خون فشان بوَد

آقا چقدر دلنگرانم برای تو

دلواپسی ام از نگه ساربان بوَد

طفل رباب می شود اینجا دو تا حسین

دیدم به دست حرمله تیر و کمان بوَد

افتادن مرا زن و بچه ندیده اند

دور تو پیش دیده ی زینب،سنان بوَد

کوفه میا به چشم دل،انگار دیده ام

راس بریده ات به کف این و آن بوَد

آقا میا که جای سه ساله به کوفه نیست

اینجا سخن ز مجلس نامحرمان بوَد




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 03:03 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)-دودمه


دست بسته میکنم تعظیم آقا محضرت

رحم کن بر خواهرت

التماست می کنم برگرد جان مادرت

رحم کن بر خواهرت

 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 02:43 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی – شب اول


امشب بنشین لحظه‌ی آتش زدنم را

بنشین و ببین بارِ دگر سوختنم را

یکسال برای غمتان لحظه شمردیم

یک آه بکش چاک زنم پیرهنم را

این شالِ عزا را چه کسی گردنم انداخت

ممنون توام حالِ پریشان شدنم را

پیراهنِ مشکیِ مرا مادرت آورد

جانی بده بر تَن کنم امشب کفنم را

بر قلبِ من آوار شده وای ربابت

یک داغ خراشیده عقیق یمنم را

ما سجده نمودیم و خدا کرببلا داد

ای اشک ببین برکت خاک وطنم را

من آمده بودم به حسین تو بگریم

زهرا به لبم داد حسن واحسنم را

**

می‌گفت : میا منتظر آمدن توست

این سنگ که اینگونه شکسته دهنم را




✔️ موضوع : مناجات محرمی با امام زمان (عج)، مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/7 | 02:50 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


فروغ دیده و دل‌هاست مسلم

سفیر یوسف زهراست مسلم

عبادت را به اشکش داده زینت

شهادت را به خون‌آراست مسلم

مه ذیحجه بر لب‌های خشکش

پیام ظهر عاشوراست مسلم

امیر بی‌سپاه شهر کوفه

چو مولایش علی تنهاست مسلم

به یاد حنجر خشک امامش

روان از دیده‌اش دریاست مسلم

فدا گشت و به قاتل داد مهلت

خدا را تا چه حد آقاست مسلم

شرف، آورده پیشانی به خاکش

سـلام انبیـا، بــر روح پـاکش

 

سر و جان و تنش بود و امامش

قیامت بود پیدا در قیامش

دهان خشکیده، دل کانون آتش

دهان خونین به لب عرض سلامش

به بام کوفه، از اطراف کعبه

وزد عطر حسینی بر مشامش

به هر کوچه که رو کرد آتش و سنگ

به سر می‌ریخت از بالای بامش

خداوندا که دیده میهمان را

دو دست بسته، خون ریزد به کامش؟

سفیر رهبر آزادگان را

عجب کردند مردم احترامش

نه تنها کوفیان پیمان شکستند

از او پیشانی و دندان شکستند

 

دریغا! پردۀ حرمت دریدند

به دامن ننگ عالم را خریدند

تنی که بهتر از جان جهان بود

سوی بازار قصابان کشیدند

همان‌هایی که با او دست دادند

از او با دست بسته سر بریدند

ز تیر و خنجر و شمشیر و نیزه

به جسمش باغی از گل آفریدند

ز هر زخم بدن کوچه‌به‌کوچه

صدای غربت او را شنیدند

خدا داند که در یک شهر دشمن

از آن مظلوم، تنهاتر ندیدند

جـدا کردنـد سـر از پیکر او

ز بام افتاد هم تن هم سر او

 

امیر شهر، هرسو دربه‌در بود

ز احوال دو طفلش بی‌خبر بود

دو چشم اشکبارش چون دو دریا

لب خشکش ز اشک دیده‌، تر بود

خدا داند که هنگام شهادت

دل از پیشانی‌اش بشکسته‌تر بود

مجسّم پیش چشم اشکبارش

فراز نیزه هفتاد و دو سر بود

گمانم در نگاهش لحظه‌لحظه

تنور خولی و قرص قمر بود

دعا می‌کرد بر سقای بی‌آب

که از چشمش روان خون‌جگر بود

نگاهش بود در مقتل هماره

به رگ‌هـای گلوی پاره‌پاره 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 04:21 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ای پیشتاز خیل شهیدان کربلا

ای کوفه با قیام تو میدان کربلا

عطر تو می‌وزد به بیابان کربلا

اول شهید در ره سلطان کربلا!

ای باغبـان پنج گل پرپر حسین

در شهر کوفه یاور بی‌یاور حسین!

 

مصباح پرفروغ هدایت تویی تویی

دریای لطف و جود و عنایت تویی تویی

آن کز حسین کرد حمایت تویی تویی

تنهاترین شهید ولایت تویی تویی

در مکتب حسین که خود رهبر تو بود

اول سری که گشت بریده، سر تو بود

 

از کودکی «حسین‌حسین»ات شعار بود

بر شانۀ عقیل، دلت پیش یار بود

اسرار عاشقی به رخت آشکار بود

قلبت به شوق دادن جان، بی‌قرار بود

جانم فدات باد که پیش از ولادتت

داده خبـر، رسـول خدا از شهادتت

 

دشمن ز چارسو به سویت بست راه، تنگ

از خون به ماه عارضت آخر زدند رنگ

وز چنگ گرگ‌ها بدنت گشت چنگ‌چنگ

از بام بر سرت عوض لاله ریخت سنگ

جاری چو خون پاک تو در جام آب شد

آب از شـرارۀ لب خشـکت کبـاب شد

 

گفتی به «آب‌آب» چه می‌خواهی از لبم؟

آتش بگیر از عطش آتش تبم

من یاد کام تشنۀ عباس و زینبم

گریان به آل فاطمه هر روز و هر شبم

پیش از قیام کرب‌وبلا تشنه جان دهم

تا بـر امـام خـویش تـأسّی نشان دهم

 

در ماتم تو آل پیمبر گریستند

چشم بتول و احمد و حیدر گریستند

عباس و عون و قاسم و اکبر گریستند

در موج خون دو بسمل بی‌سر گریستند

در هر دلی به یاد تو فریاد و آه بود

حتی حسین، یـاد تو در قتلگاه بود

 

بر دختر تو چون خبر قتل تو رسید

اشک از دو دیده ریخت و آه از جگر کشید

آن داغ‌دیده قصۀ قتل تو را شنید

دیگر سر بریده میان طبق ندید

هرچنـد ریخت خون دل از دیدۀ ترش

زینب گرفت در بر خود همچو مادرش

 

ای جان عاشقان شهادت فدای تو

از ما سلام بر سر از تن جدای تو

کوفه نکرد گریه اگر در عزای تو

اشک حسین ریخت به دامن برای تو

«میثم» گـریست بـر بـدن پاره‌پاره‌ات

در قلب اوست زخم فزون از شماره‌ات




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 04:16 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


بلی، محرم شدن حال و هوای دیگری دارد

ولی حاجی ما سعیش صفای دیگری دارد

به قربانش که قبل عید قربانی قربان شد

به روی دار این حاجی منای دیگری دارد

پشیمان ها همه در دل دعاگوی نجات او

ولی مسلم به روی لب دعای دیگری دارد

دلیل اشک هایش نیست قطعا جان ناقابل

سفیر انگار در دل غصه های دیگری دارد

تو شاهد باش ای دارالاماره داستانش را

بگو در کوفه مسلم کربلای دیگری دارد

سرش را داد تن هم بر زمین افتاد، لب تشنه

هلا این مقتدا خود مقتدای دیگری دارد

سرانجام حدیث عاشقی وصلی ست جاویدان

به پای عشق جان دادن بهای دیگری دارد




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 04:09 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


بی وفایی خاص و عام از من

سر بازار و ازدحام از من

خواهرت را مدینه برگردان

هرچه سنگ است روی بام از من

 

بغض مردانه ی صدا از من

مکر این قوم بی وفا از من

به غرور رقیه بر نخورد

کم محلی کوچه ها از من

 

این شب بی ستاره از مسلم

جگر پاره پاره از مسلم

سر اکبر به نیزه ها نرود

سر دارالاماره از مسلم

 

آخر کار قائله از من

عطش و درد و  سلسله از من

خار در پای دخترت نرود

آن سه تا تیر حرمله از من

 

بر سر شانه کوه غم از من

زخم خوردن زیاد و کم از من

تو سلامت مدینه برگردی

خنجر کند شمر هم از من

 

هرچه دارد هزینه از مسلم

پای سنگین کینه از مسلم

زینت شانه های پیغمبر

نفس تنگ سینه از مسلم

 

بزن آتش که خرمنش با من

از دهن نیزه خوردنش با من

تو نخی از عبات کم نشود

بی کفن ماندن تنش با من

 

بعد من ناله ی حرم با تو

بی قراری دخترم با تو

به پر بسته ام نگاه نکن

سر دروازه می پرم با تو

 

بعد من اصل ماجرا با تو

دردها با تو کربلا با تو

سهم من بود گردن کوفه

ته گودال و چکمه ها با تو

 

بعد من رنج همسفر با تو

سر نی گریه تا سحر با تو

به زمین خوردنم صدایش ماند

انعکاسش به طشت زر با تو

 

قسمت تلخ داستان با تو

شام غم پس حسین جان با تو

من که چیزی نمانده از لب هام

زحمت چوب خیزران با تو




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 04:03 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


مسلمم، دار و ندارم را به دار آویختند

کینه های بدر و خیبر را سرِ من ریختند

دوست و دشمن ز یک وعده بهم آمیختند

کوفه را با دِرهم و دینار بر انگیختند

بشکند دستم، نوشتم نامه: ای آقا بیا

ای فدایت جان من، جان علی کوفه میا

 

مُلک ری آمال کوفی شد، رها شد اهلبیت

از مدارِ زندگی هاشان، جدا شد اهلبیت

بعد از این بر غصه و غم مبتلا شد اهلبیت

من چگویم، تا قیامت در عزا شد اهلبیت

وای اگر پایت رسد در کوفه ای آقای من

خود ز بالای قناره بشنوی آوای من

 

یاورم با خون و جانم مکتبت را یاحسین

نشنوم من نالۀ زیر لبت را یاحسین

آمدی! همره میاور زینبت را یاحسین

شیرخواره طفلِ بی تاب و تبت را یاحسین

گر بپرسد، من چگویم در جواب فاطمه

ذبح شد تنها سفیر انقلاب فاطمه

 

ذبح کردن کار آسانی است بین کوفیان

جای رهبر سیم و زر شد نور عینِ کوفیان

نیست شور انقلابی، شور و شین کوفیان

با تو اصلاً فرقها دارد حسینِ کوفیان

میدهند اینجا به یک خلخال، شمشیرِ گِران

دینشان دارد بهای گوشوارِ دختران

 

اهل دنیایند و خود فکر قیامت نیستند

یارِ کفارند و انصار امامت نیستند

روز فتنه، فکر چیزی جز غرامت نیستند

ناسزا گویند و دارای کرامت نیستند

میوه ای جز سنگهای تیز در این باغ نیست

هیچ جا چون کوچۀ نیزه فروشان داغ نیست

 

دستها آمادۀ سیلی زدن بر دختران

چشمها آمادۀ خیره شدن بر بانوان

شمرها آمادۀ خنجر زدن بر تشنگان

تیرها آمادۀ بوسه زدن بر کودکان

گر غریب افتد کسی، گودال اینجا میکَنند

هر چه آید دستشان بر پیکر او میزنند

 

وای اگر افتد اسیری دستِ این نامردها

گریه را پاسخ دهند از خنده این بی دردها

وای بر حال یتیمان در کفِ ولگردها

می تکانند از سرِ طفلان به سیلی، گَردها

زیر دست و پا بیفتد هر که بی بابا شود

دستِ جلادان بیفتد هر کسی تنها شود

 

وای از روزی که زینب با تو گردد روبرو

از نوک نیزه کنی با خواهر خود گفتگو

دخترت از روی ناقه در پی اَت در جستجو

میکند با اشک، روی زخمی اَش را شستشو

در همینجا دشمنت او را شماتت میکند

رأس تو قرآن چو خوانَد رفع تهمت میکند




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 03:58 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


انگار در بهشت خدا پا گذاشتیم

وقتی قدم به مجلس آقا گذاشتیم

 در این حسینیه شهدا صف کشیده اند

اینجامقدس است که ما پا گذاشتیم

 با وحدت عقیده به کثرت رسیده ایم

اینجا بجای واژه ی "من" ، "ما" گذاشتیم

شور و شعور ناب حسینی خویش را

در خیمه ی عزا به تماشا گذاشتیم

زانو زدیم اگرچه در این روضه ها ولی

دل را میان کرببلا جا گذاشتیم

"سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است"

ما نیز سر به دامن صحرا گذاشتیم

"باز این چه رستخیز عظیم است"در حرم

گویا قدم به محشر کبری گذاشتیم 

امشب هر آنکه آمده مهمان مسلم است

حتی خود حسین پریشان مسلم است

 

دلداده ای بخاطر دلدار میرود

"پیک امام " و "محرم اسرار"میرود

ترسی در او ز فتنه ی إبن زیاد نیست

با غیرت و شکوه علی وار میرود

او نیز شیر بیشه ای از نسل هاشمی ست

تا قلب فتنه "مسلم کرار "میرود

در یک نگاه کوفه ابوالفضل دیگری ست

با شوکت و جلال علمدار میرود

مسلم نگو بیا و بگو میثم حسین

آن میثمی که خود به سر دار میرود

کوچه به کوچه شهر دو صد گونه فرقه را

در جستجوی یار فداکار میرود

مثل عموش خسته از اوضاع روزگار

مثل عموش دست به دیوار میرود

بر دختران آل علی گریه میکند

هر ساعتی که بر سر بازار میرود

مسلم اگرچه گرم نماز عشای خویش

کوفی سراغ درهم و دینار میرود

خولی سراغ کعب نی و تازیانه و ...

اشعث سراغ نیزه ی بسیار میرود

تیر سه شعبه ی دگری میکند شکار

بازار کوفه حرمله هربار میرود

دارد سنان به شهر برای خریدن

سرنیزه ای شبیه به مسمار میرود 

با نام و یاد حضرت زهرا توان گرفت

بالای بام دارالعماره زبان گرفت

 

جز گریه بر غریبی تو راه چاره نیست

بر ظلم های کوفه توان نظاره نیست

از این به بعد ماه تمام حمیده باش

وقتی که آسمان شبش را ستاره نیست

اول شهید راه توام ، راضی ام حسین

"در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست"

قاضی شریح خون تو را هم مباح خواند

جز حکم قتل صبر تو روی مناره نیست

جز تازیانه بر کمر هر پیاده و ...

جز تیغ تیز بر کمر هر سواره نیست

این مسلخی که دور و بر کوفه دیده ام

جای سپیدی گلوی شیرخواره نیست

اینجا کفن برای تو پیدا نمیشود

جز بوریا برای تنی پاره پاره نیست

إرجع الی مدینه ...پدر مادرم فدات

إرجع الی مدینه ...مجالی دوباره نیست 

شرمنده ام که نامه نوشتم بیا حسین

شرمنده ام که نامه نوشتم بیا حسین




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 03:42 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ای داد بیداد از غریبی از اسیری

من‌ روی بام قصرم‌ و تو در‌مسیری

من‌ مَردم اما پیش هر نامرد رفتم

آواره شب تا صبح با پادرد رفتم

چه زود عهد خویش را با ما شکستند

یاد حسن کردم نمازم‌ را شکستند

نان تورا خوردند و دنبال یزیدند

مثل علی من را به هرکوچه کشیدند

این زخم لب این کاسه ها اصلا بهانه ست

من تشنگی را دوست دارم‌ عاشقانه ست

اینها که میگفتند عبد‌ خانه زادند

از شیعیان مخلص ابن زیادند

با چوب دستی زد به لبهای کبودم

اقا فقط من فکر لبهای تو بودم

این‌قوم‌ از کینه دلی لبریز دارند

در دستهاشان سنگهایی تیز دارند

دادم عقیقم‌ را که فکر شر نباشند

تا بعد ازین دنبال انگشتر نباشند

خیلی مراقب باش این کوفه سراب است

هرکوچه اش مثل بنی هاشم عذاب است

پایین میوفتم‌تا که تو پایین نیوفتی

از بام می افتم که تو از زین نیوفتی

من شمر را دیدم که‌ دنبال خطر بود

چشمم به ان خنجر که بسته بر کمر بود

آقا خلاصه من به جرم عشق مردم

یاد تنور افتادم اصلا نان نخوردم




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 03:03 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


کوچه ها خلوت       کوچه ها تاریک

این گُذر سرد و          آن گذر باریک

تا خبر آمد          می شوی نزدیک

کوفیان گفتند                 کُشتنت تبریک

 

نامه دادم تا              که بیایی تو

من نمی دانم               که کجایی تو

بی وفا کوفه              با وفایی تو

کاشکی می شد            که نیایی تو

 

کوفه از مردی              فاصله دارد

فکرِ تاراجِ          قافله دارد

خولی و شمر و         حرمله دارد

تیر و شمشیر و          سلسله دارد

 

عده ای اینجا              سنگ اندازند

عده ای دیگر                نیزه می سازند

بی وفایی ها             رو به آغازند

نعلِ نو دارند            بر تو می تازند

 

کوفه بی رحمند          نیزه دارانش

هم کمانداران        هم سوارانش

مسلمت تنهاست         بین یارانش

تشنه می مانی       زیر بارانش

 

می کُشند اینجا         اکبرت را هم

می زنند اینجا             خواهرت را هم

می بَرَند انگشت        با سرت را هم

زینتِ پایِ          دخترت را هم

 

فکر خلخالِ       دخترانت باش

فکر برگشتِ        کاروانت باش

فکر زینب باش           فکر جانت باش

فکر تغییر       ساربانت باش

 

تا نشد غارت       پیرهن برگرد

تا نشد جسمت          بی کفن برگرد

هر کجا هستی            جان من برگرد

زین غریبستان             در وطن برگرد

 

کاش برگردی            با کس و کارت

ای حسین جان حیف           از علمدارت

می شوم بر  دار         مثل تمّارت

ای عموزاده               حق نگهدارت




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1397/06/19 | 04:01 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


کوفی چه پست و کوفه عجب بی وفا شده

مهمان کوفه در به در کوچه‌ها شده

درهای خانه‌ها به رویش بسته شد، ولی

درهای درد و غصه و اندوه وا شده

تا بنگرد ز مکه به سر بازی‌اش حسین

بالای بام، از تن او سر جدا شده

طوعه! سر تو باد سلامت، بیا ببین

لب تشنه میهمان عزیزت فدا شده

هانی کجاست تا نگرد بین کوچه‌ها

مهمان او تنش سپر سنگ‌ها شده

آتش به فرق مسلم مظلوم ریختند

اینگونه احترام ز مهمان کجا شده؟

باید گریست بر دو عزادار کوچکش

زندان کوفه قسمت صاحب عزا شده

ای دوستان به دختر مسلم خبر دهید

گویید کوفه بر پدرت کربلا شده

با آنکه شد کشیده تنش بین کوچه‌ها

قبرش به کوفه کعبه اهل ولا شده

تا اشک‌ها به ماتم او سیل خون شود

)میثم( ز سوز سینه مصیبت سرا شده




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 11:37 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


اگرکه نامه من محضرت بیاید چه

خبر زآمدن لشگرت بیاید چه

چقدر از روی هربام سنگ میخوردم

شکستگی سر من سرت بیاید چه

هزاربار لگدخورد پیکرم اما

به زیر پای کسی پیکرت بیاید چه

ازآن سه شعبه و سرنیزه ها که میسازند

یکی سراغ علی اصغرت بیاید چه

اذان نگفته دهانم زمشت ها خون شد

همین بلا سر پیغمبرت بیاید چه

کسی به پهلوی من نیزه ای نزد اما

هجوم نیزه سوی اکبرت بیاید چه

کلاه خود من افتاد اگر فدای سرت

عمود بر سر آب آورت بیاید چه

نبود خواهرم اینجا میان نامحرم

میان هلهله ها خواهرت بیاید چه؟

کسی به فکر جسارت به دختر من نیست

اگرکه زجر پی دخترت بیاید چه

خودت بپرس ز خواهر که برسر بازار

زمان گم شدن معجرت بیاید چه




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 11:25 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 9 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic