حضرت مسلم بن عقیل(ع)


از آه من،کبود دل آسمان بوَد

در کوفه مسلم از غم تو نیمه جان بوَد

کوفه میا که جسم تو عریان شود حسین

چشمم به یاد آمدنت خون فشان بوَد

آقا چقدر دلنگرانم برای تو

دلواپسی ام از نگه ساربان بوَد

طفل رباب می شود اینجا دو تا حسین

دیدم به دست حرمله تیر و کمان بوَد

افتادن مرا زن و بچه ندیده اند

دور تو پیش دیده ی زینب،سنان بوَد

کوفه میا به چشم دل،انگار دیده ام

راس بریده ات به کف این و آن بوَد

آقا میا که جای سه ساله به کوفه نیست

اینجا سخن ز مجلس نامحرمان بوَد




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 03:03 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)-دودمه


دست بسته میکنم تعظیم آقا محضرت

رحم کن بر خواهرت

التماست می کنم برگرد جان مادرت

رحم کن بر خواهرت

 




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 02:43 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی – شب اول


امشب بنشین لحظه‌ی آتش زدنم را

بنشین و ببین بارِ دگر سوختنم را

یکسال برای غمتان لحظه شمردیم

یک آه بکش چاک زنم پیرهنم را

این شالِ عزا را چه کسی گردنم انداخت

ممنون توام حالِ پریشان شدنم را

پیراهنِ مشکیِ مرا مادرت آورد

جانی بده بر تَن کنم امشب کفنم را

بر قلبِ من آوار شده وای ربابت

یک داغ خراشیده عقیق یمنم را

ما سجده نمودیم و خدا کرببلا داد

ای اشک ببین برکت خاک وطنم را

من آمده بودم به حسین تو بگریم

زهرا به لبم داد حسن واحسنم را

**

می‌گفت : میا منتظر آمدن توست

این سنگ که اینگونه شکسته دهنم را




موضوع: مناجات محرمی با امام زمان (عج)،  مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/7 | 02:50 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


فروغ دیده و دل‌هاست مسلم

سفیر یوسف زهراست مسلم

عبادت را به اشکش داده زینت

شهادت را به خون‌آراست مسلم

مه ذیحجه بر لب‌های خشکش

پیام ظهر عاشوراست مسلم

امیر بی‌سپاه شهر کوفه

چو مولایش علی تنهاست مسلم

به یاد حنجر خشک امامش

روان از دیده‌اش دریاست مسلم

فدا گشت و به قاتل داد مهلت

خدا را تا چه حد آقاست مسلم

شرف، آورده پیشانی به خاکش

سـلام انبیـا، بــر روح پـاکش

 

سر و جان و تنش بود و امامش

قیامت بود پیدا در قیامش

دهان خشکیده، دل کانون آتش

دهان خونین به لب عرض سلامش

به بام کوفه، از اطراف کعبه

وزد عطر حسینی بر مشامش

به هر کوچه که رو کرد آتش و سنگ

به سر می‌ریخت از بالای بامش

خداوندا که دیده میهمان را

دو دست بسته، خون ریزد به کامش؟

سفیر رهبر آزادگان را

عجب کردند مردم احترامش

نه تنها کوفیان پیمان شکستند

از او پیشانی و دندان شکستند

 

دریغا! پردۀ حرمت دریدند

به دامن ننگ عالم را خریدند

تنی که بهتر از جان جهان بود

سوی بازار قصابان کشیدند

همان‌هایی که با او دست دادند

از او با دست بسته سر بریدند

ز تیر و خنجر و شمشیر و نیزه

به جسمش باغی از گل آفریدند

ز هر زخم بدن کوچه‌به‌کوچه

صدای غربت او را شنیدند

خدا داند که در یک شهر دشمن

از آن مظلوم، تنهاتر ندیدند

جـدا کردنـد سـر از پیکر او

ز بام افتاد هم تن هم سر او

 

امیر شهر، هرسو دربه‌در بود

ز احوال دو طفلش بی‌خبر بود

دو چشم اشکبارش چون دو دریا

لب خشکش ز اشک دیده‌، تر بود

خدا داند که هنگام شهادت

دل از پیشانی‌اش بشکسته‌تر بود

مجسّم پیش چشم اشکبارش

فراز نیزه هفتاد و دو سر بود

گمانم در نگاهش لحظه‌لحظه

تنور خولی و قرص قمر بود

دعا می‌کرد بر سقای بی‌آب

که از چشمش روان خون‌جگر بود

نگاهش بود در مقتل هماره

به رگ‌هـای گلوی پاره‌پاره 




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 04:21 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ای پیشتاز خیل شهیدان کربلا

ای کوفه با قیام تو میدان کربلا

عطر تو می‌وزد به بیابان کربلا

اول شهید در ره سلطان کربلا!

ای باغبـان پنج گل پرپر حسین

در شهر کوفه یاور بی‌یاور حسین!

 

مصباح پرفروغ هدایت تویی تویی

دریای لطف و جود و عنایت تویی تویی

آن کز حسین کرد حمایت تویی تویی

تنهاترین شهید ولایت تویی تویی

در مکتب حسین که خود رهبر تو بود

اول سری که گشت بریده، سر تو بود

 

از کودکی «حسین‌حسین»ات شعار بود

بر شانۀ عقیل، دلت پیش یار بود

اسرار عاشقی به رخت آشکار بود

قلبت به شوق دادن جان، بی‌قرار بود

جانم فدات باد که پیش از ولادتت

داده خبـر، رسـول خدا از شهادتت

 

دشمن ز چارسو به سویت بست راه، تنگ

از خون به ماه عارضت آخر زدند رنگ

وز چنگ گرگ‌ها بدنت گشت چنگ‌چنگ

از بام بر سرت عوض لاله ریخت سنگ

جاری چو خون پاک تو در جام آب شد

آب از شـرارۀ لب خشـکت کبـاب شد

 

گفتی به «آب‌آب» چه می‌خواهی از لبم؟

آتش بگیر از عطش آتش تبم

من یاد کام تشنۀ عباس و زینبم

گریان به آل فاطمه هر روز و هر شبم

پیش از قیام کرب‌وبلا تشنه جان دهم

تا بـر امـام خـویش تـأسّی نشان دهم

 

در ماتم تو آل پیمبر گریستند

چشم بتول و احمد و حیدر گریستند

عباس و عون و قاسم و اکبر گریستند

در موج خون دو بسمل بی‌سر گریستند

در هر دلی به یاد تو فریاد و آه بود

حتی حسین، یـاد تو در قتلگاه بود

 

بر دختر تو چون خبر قتل تو رسید

اشک از دو دیده ریخت و آه از جگر کشید

آن داغ‌دیده قصۀ قتل تو را شنید

دیگر سر بریده میان طبق ندید

هرچنـد ریخت خون دل از دیدۀ ترش

زینب گرفت در بر خود همچو مادرش

 

ای جان عاشقان شهادت فدای تو

از ما سلام بر سر از تن جدای تو

کوفه نکرد گریه اگر در عزای تو

اشک حسین ریخت به دامن برای تو

«میثم» گـریست بـر بـدن پاره‌پاره‌ات

در قلب اوست زخم فزون از شماره‌ات




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 04:16 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


بلی، محرم شدن حال و هوای دیگری دارد

ولی حاجی ما سعیش صفای دیگری دارد

به قربانش که قبل عید قربانی قربان شد

به روی دار این حاجی منای دیگری دارد

پشیمان ها همه در دل دعاگوی نجات او

ولی مسلم به روی لب دعای دیگری دارد

دلیل اشک هایش نیست قطعا جان ناقابل

سفیر انگار در دل غصه های دیگری دارد

تو شاهد باش ای دارالاماره داستانش را

بگو در کوفه مسلم کربلای دیگری دارد

سرش را داد تن هم بر زمین افتاد، لب تشنه

هلا این مقتدا خود مقتدای دیگری دارد

سرانجام حدیث عاشقی وصلی ست جاویدان

به پای عشق جان دادن بهای دیگری دارد




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 04:09 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


بی وفایی خاص و عام از من

سر بازار و ازدحام از من

خواهرت را مدینه برگردان

هرچه سنگ است روی بام از من

 

بغض مردانه ی صدا از من

مکر این قوم بی وفا از من

به غرور رقیه بر نخورد

کم محلی کوچه ها از من

 

این شب بی ستاره از مسلم

جگر پاره پاره از مسلم

سر اکبر به نیزه ها نرود

سر دارالاماره از مسلم

 

آخر کار قائله از من

عطش و درد و  سلسله از من

خار در پای دخترت نرود

آن سه تا تیر حرمله از من

 

بر سر شانه کوه غم از من

زخم خوردن زیاد و کم از من

تو سلامت مدینه برگردی

خنجر کند شمر هم از من

 

هرچه دارد هزینه از مسلم

پای سنگین کینه از مسلم

زینت شانه های پیغمبر

نفس تنگ سینه از مسلم

 

بزن آتش که خرمنش با من

از دهن نیزه خوردنش با من

تو نخی از عبات کم نشود

بی کفن ماندن تنش با من

 

بعد من ناله ی حرم با تو

بی قراری دخترم با تو

به پر بسته ام نگاه نکن

سر دروازه می پرم با تو

 

بعد من اصل ماجرا با تو

دردها با تو کربلا با تو

سهم من بود گردن کوفه

ته گودال و چکمه ها با تو

 

بعد من رنج همسفر با تو

سر نی گریه تا سحر با تو

به زمین خوردنم صدایش ماند

انعکاسش به طشت زر با تو

 

قسمت تلخ داستان با تو

شام غم پس حسین جان با تو

من که چیزی نمانده از لب هام

زحمت چوب خیزران با تو




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 04:03 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


مسلمم، دار و ندارم را به دار آویختند

کینه های بدر و خیبر را سرِ من ریختند

دوست و دشمن ز یک وعده بهم آمیختند

کوفه را با دِرهم و دینار بر انگیختند

بشکند دستم، نوشتم نامه: ای آقا بیا

ای فدایت جان من، جان علی کوفه میا

 

مُلک ری آمال کوفی شد، رها شد اهلبیت

از مدارِ زندگی هاشان، جدا شد اهلبیت

بعد از این بر غصه و غم مبتلا شد اهلبیت

من چگویم، تا قیامت در عزا شد اهلبیت

وای اگر پایت رسد در کوفه ای آقای من

خود ز بالای قناره بشنوی آوای من

 

یاورم با خون و جانم مکتبت را یاحسین

نشنوم من نالۀ زیر لبت را یاحسین

آمدی! همره میاور زینبت را یاحسین

شیرخواره طفلِ بی تاب و تبت را یاحسین

گر بپرسد، من چگویم در جواب فاطمه

ذبح شد تنها سفیر انقلاب فاطمه

 

ذبح کردن کار آسانی است بین کوفیان

جای رهبر سیم و زر شد نور عینِ کوفیان

نیست شور انقلابی، شور و شین کوفیان

با تو اصلاً فرقها دارد حسینِ کوفیان

میدهند اینجا به یک خلخال، شمشیرِ گِران

دینشان دارد بهای گوشوارِ دختران

 

اهل دنیایند و خود فکر قیامت نیستند

یارِ کفارند و انصار امامت نیستند

روز فتنه، فکر چیزی جز غرامت نیستند

ناسزا گویند و دارای کرامت نیستند

میوه ای جز سنگهای تیز در این باغ نیست

هیچ جا چون کوچۀ نیزه فروشان داغ نیست

 

دستها آمادۀ سیلی زدن بر دختران

چشمها آمادۀ خیره شدن بر بانوان

شمرها آمادۀ خنجر زدن بر تشنگان

تیرها آمادۀ بوسه زدن بر کودکان

گر غریب افتد کسی، گودال اینجا میکَنند

هر چه آید دستشان بر پیکر او میزنند

 

وای اگر افتد اسیری دستِ این نامردها

گریه را پاسخ دهند از خنده این بی دردها

وای بر حال یتیمان در کفِ ولگردها

می تکانند از سرِ طفلان به سیلی، گَردها

زیر دست و پا بیفتد هر که بی بابا شود

دستِ جلادان بیفتد هر کسی تنها شود

 

وای از روزی که زینب با تو گردد روبرو

از نوک نیزه کنی با خواهر خود گفتگو

دخترت از روی ناقه در پی اَت در جستجو

میکند با اشک، روی زخمی اَش را شستشو

در همینجا دشمنت او را شماتت میکند

رأس تو قرآن چو خوانَد رفع تهمت میکند




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 03:58 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


انگار در بهشت خدا پا گذاشتیم

وقتی قدم به مجلس آقا گذاشتیم

 در این حسینیه شهدا صف کشیده اند

اینجامقدس است که ما پا گذاشتیم

 با وحدت عقیده به کثرت رسیده ایم

اینجا بجای واژه ی "من" ، "ما" گذاشتیم

شور و شعور ناب حسینی خویش را

در خیمه ی عزا به تماشا گذاشتیم

زانو زدیم اگرچه در این روضه ها ولی

دل را میان کرببلا جا گذاشتیم

"سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است"

ما نیز سر به دامن صحرا گذاشتیم

"باز این چه رستخیز عظیم است"در حرم

گویا قدم به محشر کبری گذاشتیم 

امشب هر آنکه آمده مهمان مسلم است

حتی خود حسین پریشان مسلم است

 

دلداده ای بخاطر دلدار میرود

"پیک امام " و "محرم اسرار"میرود

ترسی در او ز فتنه ی إبن زیاد نیست

با غیرت و شکوه علی وار میرود

او نیز شیر بیشه ای از نسل هاشمی ست

تا قلب فتنه "مسلم کرار "میرود

در یک نگاه کوفه ابوالفضل دیگری ست

با شوکت و جلال علمدار میرود

مسلم نگو بیا و بگو میثم حسین

آن میثمی که خود به سر دار میرود

کوچه به کوچه شهر دو صد گونه فرقه را

در جستجوی یار فداکار میرود

مثل عموش خسته از اوضاع روزگار

مثل عموش دست به دیوار میرود

بر دختران آل علی گریه میکند

هر ساعتی که بر سر بازار میرود

مسلم اگرچه گرم نماز عشای خویش

کوفی سراغ درهم و دینار میرود

خولی سراغ کعب نی و تازیانه و ...

اشعث سراغ نیزه ی بسیار میرود

تیر سه شعبه ی دگری میکند شکار

بازار کوفه حرمله هربار میرود

دارد سنان به شهر برای خریدن

سرنیزه ای شبیه به مسمار میرود 

با نام و یاد حضرت زهرا توان گرفت

بالای بام دارالعماره زبان گرفت

 

جز گریه بر غریبی تو راه چاره نیست

بر ظلم های کوفه توان نظاره نیست

از این به بعد ماه تمام حمیده باش

وقتی که آسمان شبش را ستاره نیست

اول شهید راه توام ، راضی ام حسین

"در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست"

قاضی شریح خون تو را هم مباح خواند

جز حکم قتل صبر تو روی مناره نیست

جز تازیانه بر کمر هر پیاده و ...

جز تیغ تیز بر کمر هر سواره نیست

این مسلخی که دور و بر کوفه دیده ام

جای سپیدی گلوی شیرخواره نیست

اینجا کفن برای تو پیدا نمیشود

جز بوریا برای تنی پاره پاره نیست

إرجع الی مدینه ...پدر مادرم فدات

إرجع الی مدینه ...مجالی دوباره نیست 

شرمنده ام که نامه نوشتم بیا حسین

شرمنده ام که نامه نوشتم بیا حسین




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 03:42 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ای داد بیداد از غریبی از اسیری

من‌ روی بام قصرم‌ و تو در‌مسیری

من‌ مَردم اما پیش هر نامرد رفتم

آواره شب تا صبح با پادرد رفتم

چه زود عهد خویش را با ما شکستند

یاد حسن کردم نمازم‌ را شکستند

نان تورا خوردند و دنبال یزیدند

مثل علی من را به هرکوچه کشیدند

این زخم لب این کاسه ها اصلا بهانه ست

من تشنگی را دوست دارم‌ عاشقانه ست

اینها که میگفتند عبد‌ خانه زادند

از شیعیان مخلص ابن زیادند

با چوب دستی زد به لبهای کبودم

اقا فقط من فکر لبهای تو بودم

این‌قوم‌ از کینه دلی لبریز دارند

در دستهاشان سنگهایی تیز دارند

دادم عقیقم‌ را که فکر شر نباشند

تا بعد ازین دنبال انگشتر نباشند

خیلی مراقب باش این کوفه سراب است

هرکوچه اش مثل بنی هاشم عذاب است

پایین میوفتم‌تا که تو پایین نیوفتی

از بام می افتم که تو از زین نیوفتی

من شمر را دیدم که‌ دنبال خطر بود

چشمم به ان خنجر که بسته بر کمر بود

آقا خلاصه من به جرم عشق مردم

یاد تنور افتادم اصلا نان نخوردم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/6 | 03:03 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


کوچه ها خلوت       کوچه ها تاریک

این گُذر سرد و          آن گذر باریک

تا خبر آمد          می شوی نزدیک

کوفیان گفتند                 کُشتنت تبریک

 

نامه دادم تا              که بیایی تو

من نمی دانم               که کجایی تو

بی وفا کوفه              با وفایی تو

کاشکی می شد            که نیایی تو

 

کوفه از مردی              فاصله دارد

فکرِ تاراجِ          قافله دارد

خولی و شمر و         حرمله دارد

تیر و شمشیر و          سلسله دارد

 

عده ای اینجا              سنگ اندازند

عده ای دیگر                نیزه می سازند

بی وفایی ها             رو به آغازند

نعلِ نو دارند            بر تو می تازند

 

کوفه بی رحمند          نیزه دارانش

هم کمانداران        هم سوارانش

مسلمت تنهاست         بین یارانش

تشنه می مانی       زیر بارانش

 

می کُشند اینجا         اکبرت را هم

می زنند اینجا             خواهرت را هم

می بَرَند انگشت        با سرت را هم

زینتِ پایِ          دخترت را هم

 

فکر خلخالِ       دخترانت باش

فکر برگشتِ        کاروانت باش

فکر زینب باش           فکر جانت باش

فکر تغییر       ساربانت باش

 

تا نشد غارت       پیرهن برگرد

تا نشد جسمت          بی کفن برگرد

هر کجا هستی            جان من برگرد

زین غریبستان             در وطن برگرد

 

کاش برگردی            با کس و کارت

ای حسین جان حیف           از علمدارت

می شوم بر  دار         مثل تمّارت

ای عموزاده               حق نگهدارت




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1397/06/19 | 04:01 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


کوفی چه پست و کوفه عجب بی وفا شده

مهمان کوفه در به در کوچه‌ها شده

درهای خانه‌ها به رویش بسته شد، ولی

درهای درد و غصه و اندوه وا شده

تا بنگرد ز مکه به سر بازی‌اش حسین

بالای بام، از تن او سر جدا شده

طوعه! سر تو باد سلامت، بیا ببین

لب تشنه میهمان عزیزت فدا شده

هانی کجاست تا نگرد بین کوچه‌ها

مهمان او تنش سپر سنگ‌ها شده

آتش به فرق مسلم مظلوم ریختند

اینگونه احترام ز مهمان کجا شده؟

باید گریست بر دو عزادار کوچکش

زندان کوفه قسمت صاحب عزا شده

ای دوستان به دختر مسلم خبر دهید

گویید کوفه بر پدرت کربلا شده

با آنکه شد کشیده تنش بین کوچه‌ها

قبرش به کوفه کعبه اهل ولا شده

تا اشک‌ها به ماتم او سیل خون شود

)میثم( ز سوز سینه مصیبت سرا شده




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 11:37 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


اگرکه نامه من محضرت بیاید چه

خبر زآمدن لشگرت بیاید چه

چقدر از روی هربام سنگ میخوردم

شکستگی سر من سرت بیاید چه

هزاربار لگدخورد پیکرم اما

به زیر پای کسی پیکرت بیاید چه

ازآن سه شعبه و سرنیزه ها که میسازند

یکی سراغ علی اصغرت بیاید چه

اذان نگفته دهانم زمشت ها خون شد

همین بلا سر پیغمبرت بیاید چه

کسی به پهلوی من نیزه ای نزد اما

هجوم نیزه سوی اکبرت بیاید چه

کلاه خود من افتاد اگر فدای سرت

عمود بر سر آب آورت بیاید چه

نبود خواهرم اینجا میان نامحرم

میان هلهله ها خواهرت بیاید چه؟

کسی به فکر جسارت به دختر من نیست

اگرکه زجر پی دخترت بیاید چه

خودت بپرس ز خواهر که برسر بازار

زمان گم شدن معجرت بیاید چه




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 11:25 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ای عزیز فاطمه

رحم کن بر اشکهای دخترت کوفه میا

جان زهرا صبر کن

تا نبینی ارباً اربا اکبرت کوفه میا

من سه شعبه دیده ام

دور شو جانِ علیِ اصغرت کوفه میا

کوفه چشمش می زند

سیدی حیف از امیر لشگرت کوفه میا

یابن الزهرا جان زهرا مادرت کوفه میا

 

در میان کوچه ها

روضۀ اوقات سرگردانی ام یاد علیست

یک نفر راهم نداد

ذکر وقتِ بی سر و سامانی ام یاد علیست

تازه فهمیدم حسین

علتِ این دیدهء بارانی ام یاد علیست

کوفه خیلی بی وفاست

باعثِ این گریۀ پنهانی ام یاد علیست

پُر زخون گردد چو حیدر پیکرت کوفه میا

 

بیعت اینها همه

با عمل در واقعیت در منافات است وای

در نگاه کوفیان

کشتن تو افضل از کُلِ عبادات است وای

دیگر از ما که گذشت

غصه ام بی احترامی ها به سادات است وای

من شنیدم بی هوا

در میان کوفیان صحبت زِ سوغات است وای

باز کن خلخالِ پایِ دخترت کوفه میا

 

میهمان بودم ولی

سمت من از خانه هاشان سنگ و تیر انداختند

مردم بیعت شکن

عاقبت من را تهِ این کوچه گیر انداختند

کاش می دیدی چطور

ریسمان بر گردن و دست سفیر انداختند

سنگ و آتش بر سرم

ظالمانه در همه طول مسیر انداختند

کوفه بی رحم است محض خواهرت کوفه میا

 

پشت من خالی شده

ای امان از چهره های پر فریب کوفیان

ای عزیز فاطمه

یا برو یا لااقل هر منزلی هستی بمان

گر نشد حد اقل

کاشکی تنها بیایی بی زنان و کودکان

یا اگر که آمدی

بر حذر باش  از حرامی ها خصوصاً ساربان

می بُرند انگشت با انگشترت کوفه میا

 

روز دوم می روند

گر چه با تو دست بیعت روز اول می دهند

من پریشانِ توأم

خنجر و شمشیرشان را بس که صیقل می دهند

کوفیان و شامیان

کار دستت داخل گودالِ مقتل می دهند

خارهای بین راه

پای اطفال شما را دستِ تاول می دهند

محضِ پاهای نحیف دخترت کوفه میا

 

این گروه سنگدل

رحم بر پرده نشینان حرم کی می کنند؟

در هوای جایزه

راه را منزل به منزل با سرت طی می کنند

یا اهانت بین راه

یا اهانت بر سرت در مجلس مِی می کنند

شک ندارم کوفیان

هیجده خورشید را یک یک سرِ نی می کنند

من سرم بر دار و تو بر نِی سرت کوفه میا




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 11:23 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ای کاش دست من قلم میشد

تا واسه تو نامه نمیدادم

با خون نوشتم اسمتو بعدش

بی سر به پای اسمت افتادم

 

از بام افتادم چه تقدیری

از بام افتادم چه تعبیری

یادش بخیر اون روزی که گفتی

تو سربلند از رو زمین میری

 

تو با سر بی تن میای اینجا

یه گوشه تو این شهر بُق کردم

اما برات بازار و ای یوسف

با این تن بی سر قُرق کردم

 

آره قناره نردبون میشه

از آسمون تا اینکه سر باشم

بالای این دروازه هم خوبه

تا به خدا نزدیک تر باشم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 11:19 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


حاضرم غربت ببینم بیشتر اما تو نه

دربه در باشم دراین کوه و کمر اما تو نه

حاضرم بین صدای طبلهای کوفیان

محتضر باشم من از داغ پسر اما تو نه

حاضرم وقتی سرم خورجین به خورجین میرود

در تنور خانه باشم تا سحر اما تو نه

حاضرم وقتی که دربازار کوفه غلغله ست

داغ ناموسی ببینم بر جگر اما تو نه

حاضرم صد اسب از روی تن من رد شوند

پیکرم درخاک باشد بی سپر اما تو نه




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 11:17 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


سیر و سلوک من شده آواره بودن

بی "چاره" بودن با وجود چاره بودن

هرکس کسی دارد ولیکن من ندارم

کاری به جز زانو بغل کردن ندارم

من دوست دارم کوچه گرد شب شدن را

شب تا سحر دلواپس زینب شدن را

رفتند اما یک نفر دوروبرم بود

آن یک نفر هم سایه ی پشت سرم بود

گشتم ولی این شهر پروانه ندارد

انگار جز طوعه کسی خانه ندارد

این شهر بی درد است ، یک زن اهل درد است

طوعه پناهم داد ، خیلی طوعه مرد است

چه مردم نامهربانی داشت کوفه

ای کاش ده تا مثل هانی داشت کوفه

در کوفه دیگر حرمت مهمان شکسته

این چند روز آنقدرها دندان شکسته

اینجا وفا دارد ، وفاهای دروغی

بازار هم دارد ، چه بازار شلوغی !!!

بازار ، دنبال وفا رفتم ، جفا داشت

اما خدا را شکر دیدم بوریا داشت

حالا که دستم بسته شد یاد علی ام

معلوم شد امروز داماد علی ام

از بام نه از چشمشان افتادم آخر

دیدی چه کاری دست زینب دادم آخر؟!!

گفتم سرم را طوعه میگیرد به دامان

اما سرم را کوفیان دادند طفلان

مانند قربانی تنم را میکشیدند

دست مرا بستند و از پا میکشیدند

میخواستم خونم به پای رب بریزد

گل در مسیر محمل زینب بریزد ...




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 11:14 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


کم کم غروب شد همه رفتند خانه ها

پشت سرم چه زود درآمد بهانه ها

کم کم غروب شد همه در کوفه جا زدند

در کوچه ها چقدر به من پشت پا زدند

تا نیمه شب چقدر قدم میزدم حسین

من ماندمو دوتا پسر کوچکم حسین

در بین یک سپاه ازین مردهای پست

یک پیرزن به بی کسیم رحم کرده است

من سنگ میخورم به گناه محبتت

این صورت شکسته بقربان صورتت

افتاده ام زمین و بیاد تن توام

من غصه دار زیر لگد بودن توام

هرچند دست بسته شدم خواهرم که نیست

هنگام دست و پا زدنم مادرم که نیست

اینها که زیر نامه ات انگشت میزنند

فردا بروی زینب تو مشت میزنند

من ذبح میشوم زنم اما اسیر نیست

 در کوفه دخترم ز غم و غصه پیر نیست

تیر سه شعبه دیدم و آب از سرم گذشت

یک لحظه حال و روز رباب از سرم گذشت

در کوفه هیچ کس جگرم را زمین نزد

در پیش چشم من پسرم را زمین نزد

هرچند سخت بود خزانم حسین جان

روی عبا نرفت جوانم حسین جان

 




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 11:11 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


کوفه با مردان خیلی مرد ، بد تا می کند

با حسینت بی برو برگرد ، بد تا می کند

آی مسلم دردهایت را به نا اهلان مگو

کوفه با مردان اهل درد بد تا می کند

بعد حیدر گرمی از دلهای مردم رفته است

کوفه از وقتی که شد دلسرد ، بد تا می کند

نخل میثم را ببین و بعد لب وا کن که شهر

با کسی که لب به حق وا کرد ، بد تا می کند

جرم هانی از تو گفتن بود، این شهر فریب

با کسی که از تو نام آورد ، بد تا می کند

با تو بد تا کرد دنیا ، مطمینم تا ابد

با دل ما غصه ات ای مرد ، بد تا می کند




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 11:07 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


کوفه چه شد که بوی غریبی به خود گرفت

پیمان شکست و رنگ فریبی به خود گرفت

ایمان خلق، حال عجیبی به خود گرفت

بال فرازشان چه نشیبی به خود گرفت

این حرف تلخ، سرخط اخبار کوفه شد

مسلم غریب ماند و گرفتار کوفه شد

هجده هزار نامه؟! کسی محضرش نماند

بعد از نماز هیچ کسی در برش نماند

نفرین به هرکه آمد و پشت سرش نماند

اصلا چه شد که هیچ کسی یاورش نماند؟!

این ها که لاف عشق علی می زدند و بس!!!

حرف از جهاد پای ولی می زدند و بس!!!

لعنت به هر کسی که به قولش وفا نکرد

از غربت حسین و سفیرش حیا نکرد

در را به روی مسلم آواره وا نکرد

اجر سفیر خون خدا را ادا نکرد

حتی کسی نخواست به او آب و نان دهد

یک پیرزن مگر که به مسلم امان دهد

فریاد یا علی زد و رو به سپاه کرد

کوفه دوباره رزم علی را نگاه کرد

هرکس رسید روبه رویش اشتباه کرد

با زور بازویش همه را زابه راه کرد

پیکار می کنند، حریفش نمی شوند

هر کار می کنند، حریفش نمی شوند

آخر به خدعه خسته و بی حال، اسیر شد

در آن همه شلوغی و جنجال اسیر شد

تشنه میان گودی گودال اسیر شد

یاد رباب و زینب و اطفال اسیر شد

این از تمام غُصه حکایت کند فقط

باید به ابن سعد وصیت کند فقط

خیره به سوی محمل ماه و ستاره بود

گریان یار بر روی دارالعماره بود

تا آخرین نفس پی یک راه چاره بود

دلواپس رباب و غم شیرخواره بود

جانم فدای آن لب و دندان خونی اش

شد یاحسین زمزمه های درونی اش

آمد تنش بدون سر از آسمان فرود

پا می کشید روی زمین با همه وجود

مثل حسین هیچ کسی محضرش نبود

تا روز حشر بر بدنش رحمت و درود 

جسمش به روی خاک شکسته شکسته شد

رأسش روی بلندی دروازه بسته شد

با این همه کسی بدنش را نمی درید

دیگر کسی محاسن او را نمی کشید

بر سینه اش چه خوب که اسبی نمی دوید

اصلا چه خوب شد به خدا دخترش ندید

پای کسی به صورت او آشنا شود

جسمش به روی خاک بیابان رها شود




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 11:03 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


گریه هایم می شود از شرمساری بیشتر 

هر دقیقه می شود این بی قراری بیشتر 

جای این زخم زبان ای کاش تنها می زدند

طعنه از هر تیغ دارد زخم کاری بیشتر

هر چه سنگین می شود بار خجالت در دلم 

می شود باریدن ابر بهاری بیشتر 

بیشتر در کوچه سنگش می زنند این بام ها

هر چه می آید به کوفه صوت قاری بیشتر

هر قَدر من نا امیدم در میان شهر غم

حرمله دارد ولی امیدواری بیشتر 

خاِردر چشمم اگر چه تیغ هاشان شد ولی

از سه شعبه می رود بر چشم خاری بیشتر 

گرچه در دارالعماره خون من را ریختند 

از سرم هرکوچه دارد یادگاری بیشتر 

گوشواره گرچه دارد دختر شهر طمع 

از پدر می خواهد اما گوشواری بیشتر 

از اسیری خودم در کوفه فهمیدم حسین 

میکشند اینجا عزیزان را به خواری بیشتر




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 10:57 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


میدَرد داغِ تو هر لحظه گریبانِ مرا

کاش خاموش کُنی سینه‌ی سوزانِ مرا

خنده کردند در این شهر همین که گفتم:

برسانید به او حالِ پریشانِ مرا

آتش از بام سرم ریخت که گیر اُفتادم

شعله سوزاند میانِ همه مژگانِ مرا

زجر اینجا به لبم زد که نگویم برگرد

ریخت در کاسه‌ی آبی دو سه دندانِ مرا

مثل زینب دو پسر داشتم و حالا نَه

حیف نشنید کسی هِق هِقِ طفلانِ مرا

آه بر حنجرشان بوسه زدم وقتِ وداع

گریه کردیم  ببین خیسیِ دامانِ مرا

تازه فهمیده‌ام آقا که جگر یعنی چه

من ندیدم تو بگو داغِ پسر یعنی چه

در هوایت دلِ نامه‌بَرِ من می‌چرخد

باز دنبالِ تو چشم ترِ من می‌چرخد

میرسی بر سرِ یک نیزه و می‌بینی که

می‌شود دست به دست و سرِ من می‌چرخد

یک نفر بُرده زره پیرهنم هست بگو

چقدر حرمله دور و برِ من می‌چرخد

داد انگشترم و در عوض‌اش تیر خرید

حال دستِ همه انگشترِ من می‌چرخد

می‌زنند بر دو سه تا میخ گره مویم را

رویِ قناره زِ بس حنجر من می‌چرخد

بند بر پا زده از پا بدنم می‌گردد

می‌خورَد هِی به زمین پیکرِ من می‌چرخد

وای با خواهرِ تو دخترِ تو همسرِ تو

بین بازارچه‌ها دخترِ من می‌چرخد

داد از عاقبتِ پیرهنت در گودال

کاش می‌شد که نچرخد بدنت در گودال




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 10:54 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


نامه دادم که بیا سخت پشیمانم من

از همه رانده شدم بی سر و سامانم من

بسته رویم همه درها شده در حالی که

بین این مردم بی عاطفه مهمانم من

سنگ خوردم زِ سرِ بام ، خدا می داند

بی کس و یارم و تنها و پریشانم من

این پریشانیِ مسلم که فدای سر تو

نگران تو و بی آبیِ طفلانم من

به گمانم که تو هم عاقبتت مثل من است

میهمان هستم و چندیست که عطشانم من

لحظه لحظه متوسل به تو و ذکر توأم

هر قدم ای پسر فاطمه در فکر توأم

در پسِ پردهء این شهر فریب است فریب

عادت مردم این شهر عجیب است عجیب

مرد ، در بینِ همه مرد نماها اینجا ..

پسر عوسجه ، هانیّ و حبیب است حبیب

پسر فاطمه برگرد که ناموست را

طعنۀ کوفیِ  بی رحم نصیب است نصیب

متوجه شدم این را که در این شهرِ نفاق

هر که از آلِ علی بود غریب است غریب

یادِ چشمانِ پر از مِهرِ تو تنها چیزیست

که در این مهلکه تسکین و طبیب است طبیب

همگی اهل فریبند و همه اهل نفاق

گرچه در عهد شکستن همه دارند وفاق

من خریدار سرِ دارم و سردارِ توأم

تو علیِّ من و من میثم تمار توأم

با ادب می دهم از دور سلام از سرِ  دار

در ادب پیروِ آدابِ علمدار توأم

یا حسین گفتم و از بام فرو افتادم

تا بفهمند که تا مرز جنون یار توأم

قسمت این بود که لب تشنه دهم جان زِ غمت

غمِ تو دارم و تب دارم و بیمار توأم

جان به راه تو اگر داد سفیرِ تو چه باک؟

جان خود را به تو سوگند بدهکار توأم

راه خود را تو عوض کن تو کجا کوفه حسین

همۀ حرف من این است میا کوفه حسین

یابن زهرا نگران توأم و آمدنت

نگران توأم و قصۀ عریان شدنت

ترسم این است که یک روز ببیند زینب

که جسارت شده با سنگ و عصا بر بدنت

ترسم این است کفن بهر تو پیدا نشود

ترسم این است بماند به روی خاک تنت

ترسم این است به یغما رود انگشتر تو

ترسم این است که غارت بشود پیرهنت

وای از پیکر مجروحِ علی اکبر تو

وای از جسم لگد مالِ یتیم حسنت

ترسم این است که قربانیِ گودال شوی

نعل تازه بزنند و تو لگد مال شوی




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1397/06/18 | 10:48 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


نکرده است به عهدش کسی وفا مسلم

رسیده ای به سرانجام ماجرا مسلم

علی ندیده وفا از اهالی این شهر

نشسته ای به امید وفا چرا مسلم؟

نماز مغرب اگر صدهزارتا باشند

دوباره یک نفری موقع عشا مسلم

دوچشم مردم این شهر کور خواهد شد

اگر اشاره کند برقی از طلا مسلم

ببین که مردتر از مردهاست پیرزنی

امید نیست به این قوم بی حیا مسلم

شب نجات تو از دست شبه مردان است

هزار شکر که دیگر شدی رها مسلم

نمانده راهی و تو بی پناهی و باید

فقط بلند کنی دست بر دعا مسلم

رسیده ای به سرانجام و حیله ی کوفی

ببین خیال تو را برده تا کجا مسلم

اگر چه از سر دارالعماره می افتی

سرت نمی رود اما به نیزه ها مسلم

هزار شکر خدا را دگر نمی ماند

تن تو روی زمین زیر دست و پا مسلم

ولی قرار شده تشنه لب شهید شوی

به احترام لب شاه کربلا مسلم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1397/05/29 | 11:56 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


در کوچه های کوفه غریبانه می روم

بودم شهیر شهر و چه بیگانه می روم

دارم به دل ملامت و هستم به زیر دِین‌

دلواپسم برای امیر جنان حسین

نامه نوشته ام که بیا کوفه تشنه است

آقا نیا که کوفه پر از تیر و دشنه است

آقا نیا که بیعتشان زیر و رو شده

در بینشان ز کشتن تو گفت و گو شده

تیر سه شعبه دیده ام و سوخت پیکرم

یاد سفیدی گلوی طفلت اصغرم

دیدم به مرکبان همه نعلان تازه را

ماندم بگویم اینکه چه سازی جنازه را

در سینه ی تمامیشان بغض حیدر است

کار عجیبشان به روی جسم اکبر است

در بین کوچه ها سخن از قطع آب بود

صحبت ز کام خشک صغیر رباب بود

صحبت ز دست بسته و بحث اسارت است

از حمله ی به خیمه و بحث از جسارت است

سربسته گویم ای گل زهرا میا میا

پیدا نمیشود به خدا ذره ای حیا

 




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1397/05/29 | 11:36 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


یوسف فاطمه ای دلبر و دلدار میا

با اشاره به تو گویم ز سردار، میا

بین هرکوچه زدم دست روی دست، که من

گفته ام کوفه بیایی ولی ای یار میا

دست این کوفیِ بی دین چقدر سنگین است

میشود چشم سکینه به خدا تار میا

اکبرت میشود اینجا علی اصغرها

تنش آشفته شود یکصدو ده بار میا

باتو سر بسته بگویم گل زهرا و علی

میشوی بین دوصد خار،گرفتار میا

به همان مادر بین در و دیوار قسم

تیزی نیزه ی شان هست چو مسمار میا

بیم دارم که کسی چنگ به مویت بزند

تا نیفتاده سرت در کف اغیار میا

وای اگر محرم تو در ملا عام رود

بود اینجا سخن از زینب و بازار میا

تاکه خونی نشده گوش سه ساله برگرد

ورنه فرداست شود دست به دیوار،میا




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1396/06/30 | 12:18 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


از سر دارالاماره روی بام

می دهم بر محضرت مولا سلام

چشم بد از دور چشمان تو دور

سایه ات بر اهل عالم مستدام

کار تو با اهل کوفه شد شروع

کار من در شهر کوفه شد تمام

شرح حال یار تو در این دیار

شد زبانزد بر زبان خاص و عام

هر چه گشتم ذّره ای پیدا نشد

در وجود کوفیان یک جو مرام

در نگاه بی بصیرتهای شهر

نیست فرقی بین عامی و امام

شب همه در حال بیعت با من اند

صبح در بازار شمشیر و نیام

از زبان تُندشان فهمیده ام

نیست اولاد علی را احترام

یا علی گفتم لبم شمشیر خورد

ناسزا گفتند بر مولا مدام

بر سرم در کوچه آتش ریختند

سنگ می انداختند از روی بام

سر به داری قسمت من می شود

قسمت تو بی سری در این قیام

من همین مقدار می گویم، تو را....

می کِشند اینجا به قصد انتقام

با لب خونین تمنا میکنم

تا کسی بر تو رساند این پیام:

بین این نامردها جای تو نیست

پای خود مگذار اینجا والسلام




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1396/06/29 | 11:58 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


شهر در امن و امان است همه خوابیدند

مردمانی که غریبی تو را می دیدند

صبح شمشیر کشیدی و رجز می خواندی

لشگری رو به رویت بود و همه لرزیدند

همه گفتند علی دست به شمشیر شده

وَه که بین تو و حیدر همه در تردیدند

یا علی گفتی و گفتی که علی بود یکی

این جماعت همگی منکر این توحیدند

میهمان بودی و از بام تو را سنگ زدند

چقَدَر بهر پذیرایی تو کوشیدند

وقت بیعت تو طبیب تب کوفی بودی

صبح اما همگی نسخهء تو پیچیدند

گریه می کردی و گفتی که میا کوفه حسین

همه بر حرف پر از گریه تو خندیدند

شب تو را از کف پایت به سر دار زدند

و ملائک همگی پای تو را بوسیدند




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1396/06/29 | 11:55 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


محکوم بر نقض است عهدِ "بی وفا" حتما

جا می زند در وقت سخت ابتلا حتما

مردان کوفه غالبا این گونه می باشند

این خلق و خو حاکی است از صد ماجرا حتما

نان حرام و شبهه قوتِ مردم این جاست

نانی که محبوسش شود ذکر و دعا حتما

آقا شما، مولا شما لیلا شما هستی

مجنون شدم تا زنده ام هستم به راهت من

این روزها خیلی به یاد مرتضی هستم

این ها تو را هم می کنند آخر رها حتما

رأس مرا با میخ بر دروازه می بندند

پیغام ها دارد همین رأس جدا حتما

مهمان از این مردم اگر چیزی بخواهد هم

با سنگ هاشان می شود حاجت روا حتما

اشکی که خون شد روی پلکم علتش این است

دلشوره دارم از برای خیمه گاهت من

وقتی تنی را از بلندی ها بیاندازند

می شکند هر عضو آن از چندجا حتما

جسم مرا مشتی اراذل بر زمین بردند

خون می شود از جسم بی سر هرکجا حتما

این تیرهای حرمله مصرف نشد این جا

پس استفاده می شود در کربلا حتما

شمر ابن ذی الجوشن برایت نقشه ها دارد

در فکر جاه و قدرت است آن بی حیا حتما

گیرم که بوسه حرزِ در زیر گلو باشد

با تیغِ کُندش می بُرد سر از قفا حتما

یٰس پیغمبر ته گودال می مانی

حاء سرت را می برد سر نیزه ها حتما

کوفه میا جان من این جا صحبت از دین نیست

محکوم بر نقض است عهدِ "بی وفا" حتما




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1396/06/29 | 09:04 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)-دودمه


جُز نمک بر جگرِ سوخته مرحم نکنم

به فدایِ سرِ تو

سَرِ من می شکنند و سرِ خود خم نکنم

به فدایِ سَرِ تو




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1396/06/29 | 08:57 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 8 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو