حضرت مسلم بن عقیل(ع)


میان كوچه ها مرد غریبی

به لب دارد نوای یا حبیبی

به لب ذكر و به دیده اشك دارد

به دیوار غریبی سر گذارد

دلش پر از هیاهوی غریبی

غمش كرده سیه روی غریبی

تك و تنها میان شهر كوفه

زده غربت به قلب او شكوفه

بگوید با دل پر خون و پر درد

حسین فاطمه برگرد برگرد

در این كوفه نشانی از وفا نیست

كسی اینجا طرفدار شما نیست

كسی اینجا سراغت را نگیرد

مگر مسلم برای تو بمیرد

میان كوچه ها تنهای تنها

پریشانم برایت یابن زهرا

میا كوفه كه اینجا شهر كینه است

تمام كوچه هایش چون مدینه است

میان خانه ها راهم ندادند

جواب ناله و آهم ندادند

همه مهمان نوازی شان به سنگ است

تمام كوچه هایش تار و تنگ است

میا كوفه كه پر از خصم باشد

در اینجا سر بریدن رسم باشد

میا كوفه كه شهری بی فروغ است

دكان نیزه سازی شان شلوغ است

سفیرت را نمی خواهند برگرد

مرا بنگر اسیر بند برگرد  

لبم خونی و دندانم شكسته

دو دستم را عدو در كوچه بسته

شده پاره ز نیزه جامۀ من

ز سر برداشتند عمامۀ من

در اینجا هیچكس حامی ما نیست

كسی با تو در اینجا هم نوا نیست

ولی با اینهمه تنهائی و غم

نیاوردم به ابرو لحظه ای خم

روم بر پای دار خویش سرمست

اگر خشنود می گردی تو عشق است

پریشانم پریشان و پشیمان

چرا گفتم بیا كوفه حسین جان




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1395/06/20 | 11:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)-دو دمه


مسلمت در کوفه بس دارد حکایات عجیب

یا حبیبی یا حسین

 

اول شب شد عزیز و آخر شب شد غریب

یا حبیبی یا حسین

 




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1395/06/20 | 11:43 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-مناجات-حضرت مسلم بن عقیل(ع)


سلام شاه کربلا یا حسین

درود ای خون خدا یا حسین

سلام بر پرچم ماه غمت

به گریه کن های شما یا حسین

سرود دل های عزادار چیست؟

بیا نگار آشنا یا حسین

صدایی از کوفه ولی می رسد

جگرخراش و غم فزا یا حسین

مسلمت از بلندی مقتلش

فقط تو را کرده صدا یا حسین

نامه نوشتم که بیا، ای غریب

جان علی کوفه نیا یا حسین

کوفه نیا به اصغرت رحم کن

به قاسم و به اکبرت رحم کن

جماعتی قصد سرت کرده اند

سرور مسلم، به سرت رحم کن

خنجر تیز کوفیان آخته

پسر عمو به حنجرت رحم کن

به اسب خود نعل قوی می زنند

به استخوان پیکرت رحم کن

دختری از پدر طلا خواسته

به گوش های دخترت رحم کن

صحبت شان با اسرا سیلی است

حسین جان، به خواهرت رحم کن

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1395/06/20 | 11:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


سالار کاروان پر از یاسمن، حسین

جمع صفات و خاتمه ی پنج تن، حسین

دلدار مصطفی و علی و حسن، حسین

برگرد و سوی کوفه نیا جان من حسین

کم در میان کوفه عذابم نداده اند

با کام تشنه گشتم و آبم نداده اند

از بس که بین کوچه جوابم نداده اند

دل خوش شدم به یاری یک پیرزن حسین

با تیغ و نیزه بال و پرم را شکسته اند

دندان و کام شعله ورم را شکسته اند

از پشت بام فرق سرم را شکسته اند

نامردی است مسلک شان غالبا حسین

شام بلند غفلت شان سر نمی شود

چیزی برایشان زر و زیور نمی شود

این جا دلی برای تو مضطر نمی شود

برگرد و سر به وادی این ها نزن حسین

دیگر بریدم از دل تاریک کوفیان

از کوچه های خاکی و باریک کوفیان

جان رقیه ات نشو نزدیک کوفیان

چون می درند از بدنت پیرهن حسین

باید نظر به قامت آب آورت کنی

فکری برای تشنگی اصغرت کنی

قدری نظاره بر جگر خواهرت کنی

شاه غریب گشته و دور از وطن حسین

این جا نمک به زخم عزادار می زنند

زن را برای درهم و دینار می زنند

طفل اسیر را سر بازار می زنند

غیرت میان کوفه شده ریشه کن حسین

می ترسم این که بین بیابان رها شوی

بر خاک داغ بادیه عطشان رها شوی

غارت شوی و با تن عریان رها شوی

برگرد تا رها نشوی بی کفن حسین

ای وای اگر که اسب کسی سرنگون شود

یا از فراز نیزه سری واژگون شود

گودال قتلگاه اگر غرق خون شود

ضجه زند عقیله که خونین بدن حسین

***

با تشکر از شاعر گرامی 




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1395/06/19 | 09:09 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود به ماه محرم-غزال


رنگ عالم شد سیاه

درجهان عاطفه پیراهن غم شد سیاه

تکیه تکیه یاحسین

درغمت پیراهن این شهر کم کم شد سیاه

چونکه بالاتر نداشت

درمیان ماه ها ماه محرم شد سیاه

در مِنا امسال آه

علقمه شد روسپید و روی زمزم شد سیاه

جلد مانند لباس

بر اَمالی و لهوف و بر مُقرّم شد سیاه

پوست درسینه زنی

سرخ شد، شد نیلگون و آخرش هم شد سیاه

بین این رنگین کمان

دل سپید و چشم سرخ و رنگ پرچم شد سیاه

برتن مسلم هم آه

رد تیر و تیغ ها قدر مُسلّم شد سیاه




موضوع: ورود به ماه محرم،  مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1394/07/23 | 02:25 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


سمت هر کوچه می روم امشب

می رسد کوچه در ادامه به تو

به امیدی که دست تو برسد

می نویسم دوباره نامه به تو

 

پشت دیوار خانۀ طوعه

اولِ نامه ام به رسم ادب

السلام علیکَ یا مولا

السلام علیکِ یا زینب

 

گر زحال سفیر خود خواهی

تشنه و خسته ام خیالی نیست

خوب هستم اگر تو باشی خوب

غیر دوری ز تو ملالی نیست

 

من پشیمان شدم ولی صد حیف

بی کس و یاورم در این وادی

نامۀ اولم رسیده به تو

مطمئنم که راه افتادی

 

صبح ، هجده هزار بیعت شد

کوفیان آمدند دور وبرم

وقت مغرب نماز را خواندم

یک نفر هم نماند پشت سرم

 

سیدی از وفای این مردم

بوی خون بوی جنگ می آید

از روی بامها ز چار طرف

آتش و چوب و سنگ می آید

 

شک ندارم در این دیار، حسین

غصه ها می شوند مأنوست

گر می آیی بیا ولی تنها

همره خود میار ناموست

 

عصر امروز بود در بازار

صحبت از گوشواره و خلخال

صحبت از جنگ و از غنیمت بود

صحبت از تیغ بود و از گودال

 

بهتر این است در همین کوفه

سرم از پیکرم جدا گردد

شرم دارم ز چشمهای رباب

نکند اصغرش فدا گردد

 

بعد از این بی وفائیِ امروز

نگرانت شدم حسین ، عجیب

ترسم این است بین این مردم

تو بمانی غریب تر ز غریب

 

از بدِ روزگار می بینم

که تنت روی خاک عریان است

مادرت ناله می زند ای قوم

پسر من غریب و عطشان است

 

همۀ سعیِ مردم کوفه

طرفِ کربلا کشیدن توست

از همان ره که آمدی برگرد

کوفه بی تاب سر بریدن توست

 

بدتر از سر بریدنت این است

زینب تو ، اسارت کوفه

صدقه بر سلالۀ سادات

وای من از جسارت کوفه

 

تا قیامِ قیامت آبرویِ

مردم این دیار خواهد رفت

سر تو روی نیزهء اعدا

سر من روی دار خواهد رفت

 

از خجالت میان این کوچه

رنگ ، از صورت سفیر پرید

شاهد حرف مسلمت اشکیست

کز خجالت به روی نامه چکید

***

با تشکر از شاعر گرامی 




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1394/07/22 | 01:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


شرمندۀ شما شدم آقا مرا ببخش

در کوچه مانده ام تک و تنها مرا ببخش

آن نامه کاشکی که به دستت نمی رسید

گفتم بیا ، به خاطر زهرا مرا ببخش

آقا گمان کنم که به همراه کاروان

می آوری سه سالۀ خود را مرا ببخش

با ساقی ات بگو که فقط فکر آب باش

از قول من بگو تو به سقا مرا ببخش

فردا ز بام دارالاماره صدا زنم

یا اینکه سمت کوفه میا یا مرا ببخش

باعث منم که خواهرت آواره شد حسین

شرمنده ام ز زینب کبری مرا ببخش

دیدم درون جمعیت انگار حرمله

تیر سه شعبه کرد مهیا مرا ببخش

اینجا همه ز نام علی کینه داشتند

سربسته ، وای از دل لیلا مرا ببخش

جان می دهی غریب ، تو بر خاک و کوفیان

با خنده می کنند تماشا مرا ببخش

جایی که می شود تن تو پایمال اسب

آقای من کرم کن و آنجا مرا ببخش

ای وای اگر اسیر شود خواهرت حسین

کوفه شود مصیبت عظما مرا ببخش

وقتی به کوفه رد شدی از پیش پیکرم

مولا ز روی نیزهء اعدا مرا ببخش

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1394/07/22 | 12:58 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


سیدی کن نظر این بی سرو سامانی من

گریه دار است ز بس شام پریشانی من

آخر از عشق تو کارم به سر دار کشید

به تماشا بنشین لیله قربانی من

کوچه گردی کنم و ناله زنم کوفه میا

چه کنم؟ دیر شده وقت پشیمانی من

بسته شد راهم و پیغام سپردم به نسیم

تا رساند به تو این ناله ی طوفانی من

تا سر پای خود هستی به مدینه برگرد

بشنو این توصیه از غربت پنهانی من

پیکرم را سر بازار به خیرات برند

در همه شهر ببین سفره ی مهمانی من

با وجودی که شدم پیش نماز مسجد

نشد اثبات در این شهر مسلمانی من

دوره کردن مرا سنگ زدند هو کردند

تازه آغاز شده غربت پنهانی من

تا که کوبید عصایش به لب و دندانم

کرد تغییر دگر لهجه ی قرآنی من

گو به عباس اگر بسته نمی شد دستم

می نوشتم نگران سر زینب هستم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1394/07/21 | 01:28 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


به خون چهره دادم غسل از پا تا سر خود را

زیارت میکنم با دست بسته رهبر خود را

به یاد حنجر خونین و کام خشک مولایم

لب عطشان نهادم زیر خنجر حنجر خود را

به هر جا پا نهادم بر رویم بستند درها را

که بر دیوارها بگذاشتم امشب سر خود را

به فرقم هر چه آتش بارد، از گل دوست تر دارم

که وقف خاک جانان کرده ام خاکستر خود را

به موج تیغ دشمن دوست را کردم چنان پیدا

که گم حساب زخم های پیکر خود را

عذار نیلی از سیلی کنم تا هدیه بر زهرا

فرستادم به همراه سکینه دختر خود را

یقین دارم که مولا از برای دیدنم آید

که سوی مکّه افکندم نگاه آخر خود را

صدای نالۀ زهرا به گوشم می رسد آری

که بالای سرم آورده مولا، مادر خود را

الا ای یوسف زهرا میا کوفه که می ترسم

به چنگ گرگ ها بینی علیِّ اکبر خود را

میا از کعبه ای مولای من در این منای خون

که بینی بر فراز دست، ذبح اصغر خود را

به دار عشق (میثم) تا زبان در کام خود داری

مگوئی جز ثنای عترت پیغمبر خود را




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1394/07/20 | 11:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


قدم به راه بیابان نزن، به کوفه نیا

بیا به کوفه ولی بی کفن به کوفه نیا

یتیم تر نکن این طفل را و حداقل

به اتفاق یتیمِ حسن به کوفه نیا

به خاطر دل زینب کمی تامل کن

برای حرمت و تکریم زن به کوفه نیا

من از جسارت و غارت زیاد می ترسم

که کوفه پر شده از راهزن، به کوفه نیا

به گوش می رسد آهنگ کودکی محزون

"بس است عمه ی من را نزن"، به کوفه نیا

نشسته اند به پای شُرِیح و بعد از آن

به فکر بردن سر از بدن ، به کوفه نیا

تنت به کرب و بلا و سرت ...خدا داند

خلاصه هر دو به دور از وطن ، به کوفه نیا

هنوز در عجبم دست من چرا نشکست؟

نوشته ام که بیا جان من به کوفه نیا




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1394/07/20 | 11:32 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


اینجا رسیده‌ام که مرا مبتلا کنی

بر حال و روز نائب خود چشم وا کنی

ای دلبر غریب مبادا که لحظه‌ای

بر وعده‌های کوفی‌شان اعتنا کنی

این کوچه‌گردی عاقبتش درد سیلی است

باید به رنج فاطمه‌ام مبتلا کنی

سنگم اگر زنند دل از تو نمی‌کنم

تا که ز لطف گوشه‌ی چشمی به ما کنی

عید است ای حبیب، چه زیبا شود اگر

قربانی مِنای خودت را دعا کنی

اینجا که بار مرکب‌شان تیر و نیزه است

بهتر که فکر حنجر مه‌پاره‌ها کنی

برگرد جان خواهرت آقا که دیر نیست

با خنده‌های "حرمله و شمر" تا کنی

تا فرصت است زیور آلاله‌ها درآر

حاشا که دست دختر خود را رها کنی

ای کاش بهر دفن تن مُثله‌مُثله‌ات

جای کفن تو فکر کمی بوریا کنی

خوب است از اضافی پیراهنی که هست

معجر برای دخترکان دست و پا کنی

آبی رسان برای لب شیرخواره ات

حالا که روی جانب کرب و بلا کنی

از روی نیزه هم به سر ما محل بده

دور از بزرگی است که ترک وفا کنی!




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/07/18 | 11:54 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


شانه‌های زخمی‌اش را هیچ‌کس باور نداشت

بار غربت را کسی از روی دوشش بر نداشت

در نگاهش کوفه کوفه غربت و دلواپسی

عابر دلخسته جز تنهائیش یاور نداشت

بام‌های خانه‌های مردم بیعت‌فروش

وقت استقبال از او جز سنگ و خاکستر نداشت

می‌چکید از مشک‌هاشان جرعه‌جرعه تشنگی

نخل‌هاشان میوه‌ای جز نیزه و خنجر نداشت

سنگ‌ها کمتر به پیشانی او پا می‌زدند

نسبتی نزدیک اگر با حضرت حیدر نداشت

روی گلگون و لبی پر خون و چشمانی کبود

سرنوشتی بین نامردان از این بهتر نداشت

سر سپردن در مسیر سربلندی سیره‌اش

جز شهادت آرزوی دیگری در سر نداشت

***

دخترش با دیدن بازارهای کوفه گفت

خوب شد بابای من در دست انگشتر نداشت




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/07/18 | 11:52 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


یادش بخیر عطر خوشِ باغ سیب ها

یادش بخیر شهرِ رسولِ نجیب ها

دلتنگِ چشمهایِ قشنگِ توأم حسین

بستم دخیلِ اشک به أمن یُجیب ها

کمتر کسی دلش ز غمت شور می زند

در کوفه اندک اند شبیه حبیب ها

فتوا به قتل و غارتِ آل نبی دهند

بالای منبر پدر تو ، خطیب ها

مثل علی محاسنم از خون خضاب شد

در کوفه شُهره ایم به شیب الخضیب ها

قتلم بهانه ای شده تا متحد شوند

گودال می کَنَند برایم رقیب ها

کار از هجوم نیزه و شمشیر هم گذشت

با سنگ می زنند مرا نانجیب ها

با کشتنم به تجربه هاشان اضافه شد

برگرد سویِ مکه امام غریب ها 




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/07/18 | 11:48 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


ز راه آمده از خانه یِ خدا برگرد

اگر خودم به تو گفتم بیا٬ نیا برگرد

تو را به حیدر کرار بگذر از کوفه

برای خاطر خیرالنساء بیا برگرد

برای قامت اکبر٬ دو تا عبا بردار

که جا نمیشود این تن به یک عبا برگرد

خدا به خیر کُند شمر چکمه پوشیده

در انتظار تو اِستاده بی حیا برگرد

یزید ٬ به دستش گرفته چوب منتظر است

که بر لبت بزند ضربه با عصا برگرد

اگر به کوفه بیایی رُباب می بیند

که می رود سر طفلش به نیزه ها برگرد




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/07/18 | 11:43 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


زدرد غربت تو شهر،غرق آهم شد

نگاه گرمِ تو از دور در نگاهم شد

همین که نام تو بردم شکست دندانم

سلام دادم و تنها همین گناهم شد

چه زود مردم کوفه عمارتم دادند

بلند مرتبه قصری که قتلگاهم شد

وفای امت کوفی نماز مغرب بود

عشا نیامده این قوم سد راهم شد

فریب مردم پیمان شکن نباید خورد

میا که بیعت نامردمان سپاهم شد

تمام شهر مرا از امان خود راندند

به غیر خانه طوعه که سر پناهم شد

چه سخت غربت شب را به روز آوردم

زلال صورت ماهت،هلال ماهم شد

به این امید که گودال، قسمتت نشود

به کوچه ای ته گودال، حربگاهم شد

سرم قناره قصابخانه ها را دید

گمان کنم که همین با تو وعدگاهم شد

سخن ز کشتن وتمرین سر بریدن بود

و شاهد سخنی ناسزا الاهم شد

زگوشوار و گلوبند حرفها دارند

و بی حیا تر از این خصمِ روسیاهم شد

از این اراذل و اوباش هر چه می آید

زمان هرزگی دشمن تباهم شد

قسم به چادر زینب میا به کوفه حسین

که وقت غارت معجر دگر فراهم شد

ترا به فاطمه سوگند سیدی برگرد

که زخم سینه زهرا بدون مرهم شد

***

از وبلاگ حاج محمود ژولیده




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/07/18 | 11:42 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


روی تو را به چشم دل، از سر دار دیده ام

جانب مکه پر زند جان به لب رسیده ام

حرمت جان شکسته ام در دل خون نشسته ام

تا که به دست بسته ام نار غمت کشیده ام

دیده به شعله دوختم لحظه به لحظه سوختم

هستی خود فروختم عشق تو را خریده ام

تن به فضا سپرده ام منّت تیغ برده ام

بلکه تو خنده ای کنی پای سر بریده ام

تا بزنم ززخم تن بوسه به خاک مقدمت

کوچه به کوچه می رود جسم به خون طپیده ام

از سر بام بر زمین چون تن خود نیفکنم

من که زخاک کوچه ها بوی تو را شنیده ام

هست امیدم از درت بعد تو نزد خواهرت

شود کنیز دخترت دختر داغدیده ام

از تو جدا نزیستم پیش رویت گریستم

من سر دار، نیستم نزد تو آرمیده ام




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/07/18 | 11:40 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


شکسته پر شده آقا دگر کبوتر تو

به غیر سایه ی غم نیست یاور تو

شب است  کوچه به کوچه غریب می گریم

که رفت آبروی من به پیش مادر تو

اگر که زنده بمانم ز شرم می میرم

بایستم به چه رویی  بگو  برابر تو

اگر خبر نرسد که نیا به کوفه حسین

خدا کند خبر من رسد به محضر تو

خدا کند که بیاید بلا فقط  سرمن

مباد کم بشود تارمویی از سرتو

برای تک تکتان نقشه ها به سر دارند

تمام کوفه مهیاست در برابر تو

ذخیره آنقدر آقا شده است نیزه و تیر

برای قامت عباس امیر لشگر تو

چه قدر ماذنه از نیزه ساخته دشمن

که بشنوند اذان علی اکبر تو

سه شعبه دایه شده تا که شیر نوشاند

سه جرعه از سه پر خود برای اصغر تو

مرا غلام صدا میزند چه غم , ای کاش

کسی کنیز نگوید دگر به دختر

کنار خانه خولی صداش می آمد

تنور کرده مهیا نهان کند سر تو




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1394/07/18 | 09:50 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت-گودال کربلا


یک نفر هست پر از سوز، پر از یا زینب

تک و تنهاست و در ناله که تنها زینب

به لبش هست میا،آه میا با زینب

داد از این کوفه از این شهر از اینجا زینب

آه از امروز ولی وای ز فردا زینب

***

آخرین لحظه ی او بود دعا کرد و گریست

ظرف خونین شد و از دست رها کرد و گریست

روی خود را به سوی کرببلا کرد و گریست

داشت با گریه مناجات خدایا زینب

***

عرق شرم من از آمدنت خونین است

ننگ بر کوفه که هر بیعتشان ننگین است

سرم از سنگ شکسته است و سرم پایین است

به من آتش زده اینجا چه کند با زینب

***

دارم امید که کار تو به اینجا نکشد

میکشم داغ تو تا اهل تو آن را نکشد

کار زینب به تماشا،به تماشا نکشد

یا برای سر تو کار به دعوا نکشد

وای از چشم چرانها زینب

***

کوفه  آخر ته گودال مرا گیر انداخت

دست گرمی به سویم حرمله هم تیر انداخت

به زمین ضربه ی نامرد کمانگیر انداخت

بعد بر بازوی من حلقه ی حلقه ی زنجیر انداخت

بعد من در ته گودال ،تو آنجا زینب

***

به زمین خوردم و دیدم دیدم به زمین می افتی

می کشی تیر ز پشت،از سر نی می افتی

سر یک شیب تو با زخم جبین می افتی

تکیه بر نیزه دهی تا که مبادا زینب

***

رسمشان است که از آمدنت دم بزنند

بعد با هر دم تو ضربه دمادم بزنند

بعد از آن دوره کنند و همه با هم بزنند

بعد بر دخترکت سیلی محکم بزنند

روی نیزه سر تو،زیر قدمها زینب 




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1393/08/12 | 03:42 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


کوفه لبریز بلا گشته میا کوفه حسین

قسمتم سنگ جفا گشته میا کوفه حسین

کوفه ای که پدرت حاکم آن بود قدیم

عاری شرم و حیا گشته میا کوفه حسین

آنهمه وعده وعیدی که به ما میدادند

به روی آب بنا گشته میا کوفه حسین

بی کسی دربه دری با دو پسر نیمه ی شب

به خدا قسمت ما گشته میا کوفه حسین

نگران گلوی طفل توام چون اینجا

مملو از حرمله ها گشته میا کوفه حسین

گرگها منتظر یوسف زهرا هستند

فتنه ای سخت به پا گشته میا کوفه حسین

خواب دیدم دهم ماه محرم آقا

سرت از پشت جدا گشته میا کوفه حسین




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1393/07/28 | 08:02 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


کاش می شد کسی سفید کند

پیش ارباب روی مسلم را

ببرد سوی او پیام مرا

بخرد آبروی مسلم را..

 

ببرد سویش این خبر را که

کوفه در سر خیال ها دارد

سر بازار نیزه سازیشان

آه خیلی برو بیا دارد..

 

کوفیانی که دعوتت کردند

در به روی سفیر تو بستند

کوچه گردیست کار من اما..

همه در خانه های خود هستند..

 

کاش بودی نگاه میکردی..

لبم از تشنگی ترک برداشت..

هردری را زدم جواب شدم..

مسلمت حال و روز مضطر داشت..

 

کاش بودی نگاه میکردی

زیر این ماه راه میرفتم

کوچه در کوچه بغض میکردم

گاه و بیگاه راه میرفتم..

 

کاش بودی نگاه میکردی

سهمم از کوفیان خیانت شد

از من بی پناه با سنگ و..

آتش و طعنه ها ضیافت شد..

 

سر دارالعماره ام اما..

فکر خود نیستم به فکر توام

غصه ی غربت تو را دارم..

زار و لبریز غم به فکر توام..

 

کاش می شد که از همین حالا

زینب و دختر تو برگردد

قبل ازینکه اسیرشان بکنند

سوره کوثر تو برگردد

 

این جماعت به دست های اسیر

پیش مردم طناب میبندند

مشک ها را بگو که پر بکنند

که به روی تو آب میبندند

 

تیرها را سه شعبه میسازند..

تاکه بهتر سوی هدف بزنند

رسمشان است وقت صید شکار

رقص شادی کنند کف بزنند

 

یوسف کربلا در این فکرم

رحم بر پاره پیرهن نکنند..

لال گردد زبان من آقا

پیش زینب تو را کفن نکنند..




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1393/07/28 | 08:00 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


فدای نازنین مهمانِ کوفه

که شد رنجور و سرگردانِ کوفه

بمیرم آن سفیری را که می سوخت

زِ بیعتهای بی بنیانِ کوفه

دعا می کرد مولایش نیاید

دراین اوضاعِ بی سامانِ کوفه

دعا می کرد و می گفتا: اماما!

به یادم آمد آن دورانِ کوفه

أمیرالمؤمنین آمد به یادم

که رفت و رفت با او جانِ کوفه

دگر مَردی پس ازمولا نمانده

أمان از دستِ نامردانِ کوفه

منم تنهاترین تنها، به غربت

اسیرِ حیله و حیرانِ کوفه

تو گوئی: تا قیامت جانِ عالم

به دام افتاده در زندانِ کوفه

حسین! اینجا نیا، مسلِم فدایت

به خون آغشته شد، پیمانِ کوفه




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1393/07/28 | 07:58 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


در شرار غم خلیلم مسلمم

کوفیان پور عقیلم مسلمم

میهمانم ، میزبانم غم شده

بی کسی با قلب من همدم شده

صید غربت بین دام کوفه ام

دلشکسته از مرام کوفه ام

غربت دیرینه را حس می کنم

در شب غم کینه را حس میکنم

کوفیان آئینه ها را مشکنید

حرمت آدینه ها را مشکنید

کینه با قرآن ندارد افتخار

کشتن مهمان ندارد افتخار

تا ابد نام شما بی ننگ نیست

خسته ام من احتیاج سنگ نیست

با غریب و خسته همدردی چه شد ؟

سنگزن ها پس جوانمردی چه شد ؟

سینه می سازم سپر پس تیر کو ؟

من حسینی مذهبم تکفیر کو ؟

از تب عشقم کسی آگاه نیست

با دلم جز سایه ام همراه نیست

چون علی در دام کوفه مانده ام

در خزانی بی شکوفه مانده ام

در حصار کوچه های سرد شهر

مانده ام با مردم نامرد شهر

کوفه یکسر رو بگرداند ز من

ماه هم رخساره پوشاند ز من

آسمان کوفه بی کوکب بود

شرح حال ماتم زینب بود

کوچه گردم ، گرد راه دلبرم

آرزومند نگاه دلبرم

همچو میثم دار می خواهد دلم

لذبت دیدار می خواهد دلم

عالمی را درس ایمان می دهم

دم ز جانان می زنم جان می دهم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 09:08 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


جار و جنجالی عذاب آور به گوشم می رسد

نعره ی مستانه ی لشکر به گوشم می رسد

هر دقیقه کوفه از این رو به آن رو می شود

تا صدای سکّه های زر به گوشم می رسد

این جماعت کینه دارند از عمو جانم علی

ناسزاها از سر منبر به گوشم می رسد

از دو ماه پیش که مهمان کوفی ها شدم

ضربه های پُتک آهنگر به گوشم می رسد

تا که نزدیک دکان تیر سازی می شوم

خنده های حرمله بهتر به گوشم می رسد

چند عمود آهنین را هم سفارش داده اند

صحبت ضربه به روی سر به گوشم می رسد

روی مرکب هایشان بسیار خرجین چیده اند

حرف غارت کردن معجر به گوشم می رسد

تا جهاز نوعروسان بیشتر کامل شود

وعده ی آوردن زیور به گوش می رسد

من اگر چه نیستم در عصر عاشورا ولی

ناله ی جانسوز یک مادر به گوشم می رسد

قبل مقتل رفتنت انگشترت را دربیار

صحبت انگشت و انگشتر به گوشم می رسد 




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 09:06 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


پیک مجروح تو شرمنده ات آقا شده است

یار آواره ات ای یار چه تنها شده است

عرق شرم منو اشک دو چشمان من است

اگر این شهر شبیه شب دریا شده است

تا که خاکی نشده معجر زینب برگرد

که برای حرمت کوفه محیا شده است

کوچه هایش چقدر مثل مدینه تنگ است

وای هر کوچه پر از روضه ی زهرا شده است

خبرت امده و دست به کارند همه

شهر ازین شده بازار چه غوغا شده است

سنگ ها دست به دست از همه جا جمع شده

پای خاکستر و اتش همه جا وا شده است

شیرخواران پس از این خواب ندارند که با

تیر چون نیزه خود حرمله پیدا شده است

از همان روز که دیدند چه دارد با خود

حرف شش ماهه زدن بر نوک نی ها شده است

من از آن کعب نی و هلهله ها فهمیدم

که از امروز سر طفل تو دعوا شده است

گوشواره ،گل سر، چار قد و گهواره

رسم سوغاتی نامردم اینجا شده است

گرمی مجلس نامحرم بی پرواش

خنده بر بی کسی دختر نو پا شده است

هیزم آورده بریزد به تنورش خولی

در تنوری که به امید تو برپا شده است

آه برگرد که در بین حرامی هایش

سند سوختن دخترت امضا شده است




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 09:04 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


گر کنند آویزه ی دارم حسین

کی ز عشقت دست بردارم حسین

دست از دامان پر عشقت دمی

برندارم گرچه بر دارم حسین

جرم من تنها همین باشد شها

شور عشقت را گرفتارم حسین

هر چه سنگ آید ز بام کوفیان

من به جان و دل خریدارم حسین

دیدن روی تو ای وجه خدا

آرزوی این دل زارم حسین

هر طرف را بنگرم بینم تو را

بسکه من مشتاق دیدارم حسین

همچو بابای غریبت مرتضی

من هم از این کوفه بیزارم حسین

کوفیان سنگ از جفایم می زنند

بر گناهی که تو را یارم حسین

خون ز قلبم می رود ، عشقت ولی

کی رود از قلب خونبارم حسین




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 03:09 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


من مث نامه ی سربسته شدم

مثل یك دل، دل بشكسته شدم

در زدم تو خونشون رام ندادن

انقدر قدم زدم خسته شدم

***

بالای بام می زنم صدات حسین

كاش باشم منم تو كربلات حسین

دو تا قربونی آوردم با خودم

بچه هام فدای بچه هات حسین

***

عوض حنجر تو من چی بدم

نذر انگشتر تو من چی بدم

اگه بچه هاتو بازار بیارن

جواب مادر تو من چی بدم

***

كوفه لحظه لحظه تغییر می كنه

مهمون و از زندگیش سیر می كنه

خیلی از موهام سفید شد این روزا

نگرونی آدم و پیر می كنه

***

بعد از این دیگه منو سفیر نكن

دختراتو توی كوفه پیر نكن

حالا كه می خوای بیای، بیا ولی

زن و بچه تو دیگه اسیر نكن

***

واسه تو شب تا سحر در می زنم

وا نکردن در دیگر می زنم

دارم از دل نگرونى می میرم

خودم و این در و اون در می زنم

***

نیا گفتنم برا دخترته

گریه هام براى انگشترته

با سر شکسته سربسته می گم

اونکه دارى میاریش خواهرته

***

چه جورى به فکر جونت نباشم

یا که گریون جوونت نباشم

همه آماده کشتن تواند

چه جورى دل نگرونت نباشم

***

کوفه با حرمله بیعت می کنه

برا کشتن تو نیت می کنه

كوچه هاى تنگى که این جا داره

خیلی زینب و اذیت می كنه

***

از پایگاه روضه




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/12 | 12:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


اینجا هزار حرمله در انتظار توست

آقا برای آمدنت کم شتاب کن

رحمی به روز من نه به روز رقیه کن

فکری به حال من نه به حال رباب کن

 

رحمی نمی کنند عزیزم به هیچ کس

حتی به تشنه ای که فقط شیر خواره است

در کوفه ای که وعده ی سوغات مردمش

تنها برای دخترکان گوشواره است

 

اینجا نیا که آخر سر چشم می زنند

این چشم ها به قامت آب آورت حسین

این دستها که دیده ام از کینه می برند

انگشت را به خاطر انگشترت حسین

 

برگرد جان من که نبینی ز بام ها

آتش کشیده اند سر و دست و شانه را

یا از فراز نیزه نبینی که می زنند

بر پیکر سه ساله ی تو تازیانه را

 

می ترسم از دمی که بیایند دختران

با گونه های زخمی و نیلوفری،میا

این شهر بی حیاست به جان سکینه ات

می ترسم از حرامی و بی معجری میا




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/12 | 12:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


دهانم خشک و جسمم غرق خون و دیده دریایی

عجـب کـردند اهـل کوفـه از مهمان پذیرایی

همان‌هایی که در این شهر گرداندند رو از من

فـراز بام‌هــا در چشمشـان گشتـم تمـاشایی

سـرم را بـرد قاتـل هدیـه از بهــر عبیــدالله

تنـم در کوچه‌هــا گردیـده گـرم راه‌پیمایـی

به جسم تا که ممکن بود آمد زخم روی زخم

نبــودی کوفیــان را بیشتــر از ایـن توانـایی

رسیـده ضربه‌هــا بـر سینـه و پهلـو و بازویم

بیا بنگر که مسلم پـای تـا سر گشتـه زهرایی

از آن ترسم که چـون‌آیـی نبینم ماه رویت را

ز بس از چشـم گریانـم عطش بگرفته بینایی

اگر چه رنگ خون زیباست بر روی شهید اما

تماشا کن که روی من به خون بخشیده زیبایی

تمـام شب کنـار کوچه‌هـا تنهـا تو را دیدم

خـدا دانـد نکـردم لحظـه‌ای احساس تنهایی

بیـا نامـردی و پستـی اهـل کوفــه را بنگـر

که بهر کشتن یک تن کند شهری صف‌آرایی

سزد «میثم» به یاد کام عطشان و لب خشکم

کند تا جان به تن دارد به اشکِ دیده، سقّایی




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/12 | 12:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


غم تو ابر به چشمم شد و مشغول شدم

قبل کشته شدن از فکر تو  مقتول شدم

گرچه کار همۀ شهر دگر سکه شده

من به پیش تو ولی سکۀ یک پول شدم

لاله ها بر سرم و روی لبم کاشته اند

شاخۀ خشکم  و از غم، پرِ محصول شدم

خوب شد با لب تشنه سر من گشت جدا

مطمئن تا بشوم پیش تو مقبول شدم

سر من بر در دروازه و جسمم بازار

تازه من پیش شما کشتۀ معقول شدم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/12 | 12:04 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


به نام حضرت مسلم ثنا کنم آغاز

که سیدالشهداء راست اوّلین سرباز

بخاک تربت او سجده می برم به نماز

حریم اوست مرا قبله گاه راز و نیاز

عقیده ام بجز این نیست در مسیر ولا

چه خاک تُربت مسلم چه خاک کرب و بلا

کسی که بود سراپا حقیقت ایمان

کسی که گشت زخونش مرّوج قرآن

کسی که دست زجان شست در ره جانان

کسی که زائر قبرش بُود امام زمان

کسی که پیشتر از موسم ولادت او

گریست چشم نبی، در غم شهادت او

فدای حق شده و بعد از هزار و سیصد سال

هنوز زندگیش را بود شکوه و جلال

رسد، ندای رسایش به گوش در همه حال

که ای تمام خلایق به قادر متعال

زجان گذشتن ما خاندان سعادت ماست

بنای ما همه در سایه، شهادت ماست

به منطقی که بسی جاودانه خواهد بود

لبان شسته به خون را زهم چو غنچه گشود

به خون پاک شهیدان عشق خواند درود

بخلق کور و کر کوفه اینچنین فرمود:

که ای به ملک خدا بر ستمگران بنده

بشر ز ننگ شما تا ابد سرافکنده

شما که بهر بدن جان خویش را کشتید

بپاس کافر، ایمان خویش را کشتید

به حفظ ظالم، وجدان خویش را کشتید

به حکم دشمن، مهمان خویش را کشتید

شما که عهد خدا و رسول بگسستید

شما که دل به یزید شراب خور بستید

به آن نمازگزارِ به سجده گشته شهید

به آتشین سخنان ابوذرِ تبعید

بخون زندۀ عمّار کُشتۀ توحید

امام من که بود مظهر خدای مجید

پیام داده که تسلیم دست خصم مشو

فراز دار برو، زیر بار ظلم مَرو

به آیه آیۀ قرآن به مصطفی سوگند

به جان پاک پیمبر به مرتضی سوگند

به اشک دیدۀ زهرا به مجتبی سوگند

بخون پاک شهیدان کربلا سوگند

که این شعار شهیدان راه ایمان است

سکوت پیش ستمگر خلاف قرآن است

شما که جمله به حبل خدای چنگ زدید

چرا به دامن خود لکّه های ننگ زدید

چرا به پیکر مهمان خویش سنگ زدید

ز خون به چهره‌اش از ضرب سنگ رنگ زدید

زنانتان به پذیرائیم چو برخیزند

بجای گل همه آتش به فرق من ریزند

به کوفه ای که شما غرق ذّلتید در آن

به کوفه‌ای که در آن از شرف نمانده نشان

به کوفه ای که کند کفر جلوۀ ایمان

به کوفه ای که بود گرگ را لباس شبان

نفس کشیدن در خاک آن سیه روزی است

برای مردم آزاده مرگ، پیروزی است

نسیم آورد از شهر مکّه بوی حسین

فراز بامم و چشمم بُود به سوی حسین

که وقت مرگ ببینم رخ نکوی حسین

نگاه داشته ام جان در آرزوی حسین

عزیز فاطمه از درآ، به دیدۀ من

تا بپای تو اُفتد سر بُریده من

نوشته بودمت ای آفتاب برج کمال

که کوفیان همه کردند از من استقبال

ولی تمام شکستند عهد خود به جِدال

جدا شدند ز من از طریق کفر و ظلال

خدا گواست که دیشب زنی پناهم داد

چو دید خانه ندارم به خانه راهم داد

چه اشکها که به یاد تو ریختم دیشب

چه رازها که عیان با تو داشتم بر لب

به سوی کوفه میا ای بزرگ آیت ربّ

که خون چکد به عزایت ز دیدۀ زینب

میا به کوفه که این قوم بی خبر ز خدا

به پیش چشم عزیزان سرت کنند جدا

به پای کاخ ستم فوج فوج عدوانش

یکی بگفت: شکستیم عهد و پیمانش

یکی بگفت: مبادا کنند قربانش

یکی بگفت: که شاید برند زندانش

بگوش بود در آنجا ز هر دری سخنی

که شد ز بام سرازیر نازنین بدنی

ندیده دیده خدایا که ناز بین مهمان

سرش به بام و تنش در محلّ قصّابان

دو ماه پاره او در میانۀ زندان

عزا گرفته نهانی ز چشم زندانبان

ستاره ریخته «میثم» ز آسمان بَصَر

بیاد آن پدر و اشک چشم آن دو پسر




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1393/07/11 | 03:01 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 8 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو