حضرت مسلم بن عقیل(ع)


من مث نامه ی سربسته شدم

مثل یك دل، دل بشكسته شدم

در زدم تو خونشون رام ندادن

انقدر قدم زدم خسته شدم

***

بالای بام می زنم صدات حسین

كاش باشم منم تو كربلات حسین

دو تا قربونی آوردم با خودم

بچه هام فدای بچه هات حسین

***

عوض حنجر تو من چی بدم

نذر انگشتر تو من چی بدم

اگه بچه هاتو بازار بیارن

جواب مادر تو من چی بدم

***

كوفه لحظه لحظه تغییر می كنه

مهمون و از زندگیش سیر می كنه

خیلی از موهام سفید شد این روزا

نگرونی آدم و پیر می كنه

***

بعد از این دیگه منو سفیر نكن

دختراتو توی كوفه پیر نكن

حالا كه می خوای بیای، بیا ولی

زن و بچه تو دیگه اسیر نكن

***

واسه تو شب تا سحر در می زنم

وا نکردن در دیگر می زنم

دارم از دل نگرونى می میرم

خودم و این در و اون در می زنم

***

نیا گفتنم برا دخترته

گریه هام براى انگشترته

با سر شکسته سربسته می گم

اونکه دارى میاریش خواهرته

***

چه جورى به فکر جونت نباشم

یا که گریون جوونت نباشم

همه آماده کشتن تواند

چه جورى دل نگرونت نباشم

***

کوفه با حرمله بیعت می کنه

برا کشتن تو نیت می کنه

كوچه هاى تنگى که این جا داره

خیلی زینب و اذیت می كنه

***

از پایگاه روضه




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/12 | 12:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


اینجا هزار حرمله در انتظار توست

آقا برای آمدنت کم شتاب کن

رحمی به روز من نه به روز رقیه کن

فکری به حال من نه به حال رباب کن

 

رحمی نمی کنند عزیزم به هیچ کس

حتی به تشنه ای که فقط شیر خواره است

در کوفه ای که وعده ی سوغات مردمش

تنها برای دخترکان گوشواره است

 

اینجا نیا که آخر سر چشم می زنند

این چشم ها به قامت آب آورت حسین

این دستها که دیده ام از کینه می برند

انگشت را به خاطر انگشترت حسین

 

برگرد جان من که نبینی ز بام ها

آتش کشیده اند سر و دست و شانه را

یا از فراز نیزه نبینی که می زنند

بر پیکر سه ساله ی تو تازیانه را

 

می ترسم از دمی که بیایند دختران

با گونه های زخمی و نیلوفری،میا

این شهر بی حیاست به جان سکینه ات

می ترسم از حرامی و بی معجری میا




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/12 | 12:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


دهانم خشک و جسمم غرق خون و دیده دریایی

عجـب کـردند اهـل کوفـه از مهمان پذیرایی

همان‌هایی که در این شهر گرداندند رو از من

فـراز بام‌هــا در چشمشـان گشتـم تمـاشایی

سـرم را بـرد قاتـل هدیـه از بهــر عبیــدالله

تنـم در کوچه‌هــا گردیـده گـرم راه‌پیمایـی

به جسم تا که ممکن بود آمد زخم روی زخم

نبــودی کوفیــان را بیشتــر از ایـن توانـایی

رسیـده ضربه‌هــا بـر سینـه و پهلـو و بازویم

بیا بنگر که مسلم پـای تـا سر گشتـه زهرایی

از آن ترسم که چـون‌آیـی نبینم ماه رویت را

ز بس از چشـم گریانـم عطش بگرفته بینایی

اگر چه رنگ خون زیباست بر روی شهید اما

تماشا کن که روی من به خون بخشیده زیبایی

تمـام شب کنـار کوچه‌هـا تنهـا تو را دیدم

خـدا دانـد نکـردم لحظـه‌ای احساس تنهایی

بیـا نامـردی و پستـی اهـل کوفــه را بنگـر

که بهر کشتن یک تن کند شهری صف‌آرایی

سزد «میثم» به یاد کام عطشان و لب خشکم

کند تا جان به تن دارد به اشکِ دیده، سقّایی




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/12 | 12:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


غم تو ابر به چشمم شد و مشغول شدم

قبل کشته شدن از فکر تو  مقتول شدم

گرچه کار همۀ شهر دگر سکه شده

من به پیش تو ولی سکۀ یک پول شدم

لاله ها بر سرم و روی لبم کاشته اند

شاخۀ خشکم  و از غم، پرِ محصول شدم

خوب شد با لب تشنه سر من گشت جدا

مطمئن تا بشوم پیش تو مقبول شدم

سر من بر در دروازه و جسمم بازار

تازه من پیش شما کشتۀ معقول شدم




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/12 | 12:04 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


به نام حضرت مسلم ثنا کنم آغاز

که سیدالشهداء راست اوّلین سرباز

بخاک تربت او سجده می برم به نماز

حریم اوست مرا قبله گاه راز و نیاز

عقیده ام بجز این نیست در مسیر ولا

چه خاک تُربت مسلم چه خاک کرب و بلا

کسی که بود سراپا حقیقت ایمان

کسی که گشت زخونش مرّوج قرآن

کسی که دست زجان شست در ره جانان

کسی که زائر قبرش بُود امام زمان

کسی که پیشتر از موسم ولادت او

گریست چشم نبی، در غم شهادت او

فدای حق شده و بعد از هزار و سیصد سال

هنوز زندگیش را بود شکوه و جلال

رسد، ندای رسایش به گوش در همه حال

که ای تمام خلایق به قادر متعال

زجان گذشتن ما خاندان سعادت ماست

بنای ما همه در سایه، شهادت ماست

به منطقی که بسی جاودانه خواهد بود

لبان شسته به خون را زهم چو غنچه گشود

به خون پاک شهیدان عشق خواند درود

بخلق کور و کر کوفه اینچنین فرمود:

که ای به ملک خدا بر ستمگران بنده

بشر ز ننگ شما تا ابد سرافکنده

شما که بهر بدن جان خویش را کشتید

بپاس کافر، ایمان خویش را کشتید

به حفظ ظالم، وجدان خویش را کشتید

به حکم دشمن، مهمان خویش را کشتید

شما که عهد خدا و رسول بگسستید

شما که دل به یزید شراب خور بستید

به آن نمازگزارِ به سجده گشته شهید

به آتشین سخنان ابوذرِ تبعید

بخون زندۀ عمّار کُشتۀ توحید

امام من که بود مظهر خدای مجید

پیام داده که تسلیم دست خصم مشو

فراز دار برو، زیر بار ظلم مَرو

به آیه آیۀ قرآن به مصطفی سوگند

به جان پاک پیمبر به مرتضی سوگند

به اشک دیدۀ زهرا به مجتبی سوگند

بخون پاک شهیدان کربلا سوگند

که این شعار شهیدان راه ایمان است

سکوت پیش ستمگر خلاف قرآن است

شما که جمله به حبل خدای چنگ زدید

چرا به دامن خود لکّه های ننگ زدید

چرا به پیکر مهمان خویش سنگ زدید

ز خون به چهره‌اش از ضرب سنگ رنگ زدید

زنانتان به پذیرائیم چو برخیزند

بجای گل همه آتش به فرق من ریزند

به کوفه ای که شما غرق ذّلتید در آن

به کوفه‌ای که در آن از شرف نمانده نشان

به کوفه ای که کند کفر جلوۀ ایمان

به کوفه ای که بود گرگ را لباس شبان

نفس کشیدن در خاک آن سیه روزی است

برای مردم آزاده مرگ، پیروزی است

نسیم آورد از شهر مکّه بوی حسین

فراز بامم و چشمم بُود به سوی حسین

که وقت مرگ ببینم رخ نکوی حسین

نگاه داشته ام جان در آرزوی حسین

عزیز فاطمه از درآ، به دیدۀ من

تا بپای تو اُفتد سر بُریده من

نوشته بودمت ای آفتاب برج کمال

که کوفیان همه کردند از من استقبال

ولی تمام شکستند عهد خود به جِدال

جدا شدند ز من از طریق کفر و ظلال

خدا گواست که دیشب زنی پناهم داد

چو دید خانه ندارم به خانه راهم داد

چه اشکها که به یاد تو ریختم دیشب

چه رازها که عیان با تو داشتم بر لب

به سوی کوفه میا ای بزرگ آیت ربّ

که خون چکد به عزایت ز دیدۀ زینب

میا به کوفه که این قوم بی خبر ز خدا

به پیش چشم عزیزان سرت کنند جدا

به پای کاخ ستم فوج فوج عدوانش

یکی بگفت: شکستیم عهد و پیمانش

یکی بگفت: مبادا کنند قربانش

یکی بگفت: که شاید برند زندانش

بگوش بود در آنجا ز هر دری سخنی

که شد ز بام سرازیر نازنین بدنی

ندیده دیده خدایا که ناز بین مهمان

سرش به بام و تنش در محلّ قصّابان

دو ماه پاره او در میانۀ زندان

عزا گرفته نهانی ز چشم زندانبان

ستاره ریخته «میثم» ز آسمان بَصَر

بیاد آن پدر و اشک چشم آن دو پسر




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : جمعه 1393/07/11 | 03:01 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ای مرد ای كه روی به این سو نهاده ای

بگذر چرا به خانه من تكیه داده ای؟

كردی بهانه تشنگی و آب خواستی

نوشیدی آب و باز هم این جا ستاده ای

وحشت زده است شهر و گواه است حال تو

كه آزاده ای و در كف دشمن فتاده ای

مردان كوفه را همه از بیعت یزید

تیغی به دست هست و به گردن قلاده ای

یا خانه را ندانی و گم كرده ای تو راه؟

یا بس كه راه رفته ای از پا فتاده ای؟

فرمود طوعه را كه منم نایب حسین

من مسلمم كه بر رخ من در گشاده ای

سرگشته ام از آن كه مرا نیست خانمان

و آن را كه خانه نیست ندارد اراده ای

او را شناخت و آن شب پناه داد

زن بود و داشت مردمی فوق العاده ای

فردا دریغ پیكر او پاره پاره شد

از تیغ هر سواره ای و هر پیاده ای

ای مسلم ای بزرگ مسلم تو را سلام

ای گل كه زینت در دارالشهاده ای

تو اولین سفیر حسینی كه حمزه وار

تا پای جان به راه عقیدت ستاده ای

در زیر تیغ قاتل و بالای كاخ ظلم

اول سلام را تو به آن كعبه داده ای

غیر از اراده تو نبود این كه لب گشود

در وصف تو "موید" ما بی اراده ای




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : جمعه 1393/07/11 | 02:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


این شهر را با تیغ و خنجر می شناسند

با مـردم نفرین حیـدر  می شناسند

با مردمی دنیا طَلب كه دین حَراجند

یوسف فروشند و فقط زر می شناسند

فُتوایِ قتـلِ خارجی ها مُهر خورده

اینجا تـو را با اسم، كمتر می شناسند

جمعند مُشتی گرگ خویِ قَدر نشناس

این طایفه كِی قدرِ گوهر می شناسند

این نان به نرخِ روز خورها تازگی ها

آهنگران را با خـدا تـر می شناسند

از چیـدمان سنگ ها بـر بام پیداست

پـر تـاب را از بـام بهتر می شناسند

از ضربِ شصتِ حـرمله تمجید كردند

این تیرها را خوب دیـگر می شناسند

كعبِ نِی­اش هر چند معروف است امّا

ایـن شهر را بـا بستنِ پَر می شناسند

از بـاغ های سبـزشـان تنـهای تنها

هر شاخه ای كه خیزران تر می شناسند

بـا مردمِ بی معرفت هر چـه بخواهی

تـرفنـدِ جنـگِ نـا برابر می شناسند

وقـتِ شكستـن سینه و پـهلوست اَرحج

وقتِ بـریـدن بـازو و سر می شنـاسند

هـنـگامِ غـارت رو سری را می پسندند

در شـعـله هـا یغماگری را  می پسندند

تـا هست آقـا راهِ چاره زود برگرد

از ایـن مسیرِ پُر شراره زود بـرگرد

در آسمـانِ غیرت و مردی این شهر

حتی دریغ از یك ستاره، زود برگرد

انـگار می جوشد بـرای پیـشوازت

تیغ و سنان از هر كناره زود بـرگرد

تا پُر نكرده هلهله بـر اشكِ زینب

جای اذان را در مِنـاره زود برگرد

نـرخِ كنیز ایـن روزهـا بالا كشیده

نرخِ گلویِ شیر خـواره، زود بـرگرد

تـا از وِقـارِ دختـرانت كـم نكرده

زنجیـرهای بی قَـواره زود بـرگرد

ای وای از این چاكِ دهن هایی كه باز است

از طعنه های بی شماره زود بـرگرد

لبهای خشكم را كه بر هم دوخت شمشیر

هر لحظه گفتم بـا اشاره زود بـرگرد

بـا دستـهای بسته بـی سر بینِ مردم

افـتـادم از دارالامـاره زود بـرگرد

با ریـسمان روی زمین گاهی كشاندند

گاهـی هـم آویـزِ قناره زود بـرگرد

دروازه­ی كـوفـه ز پـا بـر دارِ غربت

می خوانم از رگ های پاره زود برگرد




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : جمعه 1393/07/11 | 02:38 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


برگرد ای حبیب که کوفه است پر فریب

با یک تَشَر ز خصم گذارد تو را غریب

اینجا کسی به فکر تو و زینبِ تو نیست

گیسو شود سپید و محاسن شود خضیب

دیروز یکصدا همگی از تو دم زدند

امروز یک سراغ نگیرند از حبیب

راحت ز عهد و بیعت خود دست می کشند

گفتارشان عجیب و رفتارشان عجیب

تکذیب می کنند علی را به راحتی

با واژه های ناب وَ اَلفاظ دلفریب

بازار گرم نیزه فروشان دهد پیام

شش ماهه هم ، نمانَد از این وضع بی نصیب

زنهایشان سفارش سوغات می دهند

مردانشان به غارت خلخال بی رقیب

با دختران بگو که نبندند،زینتی

اینجا امان ، گمان نکند دختر نجیب

اینجا سخن ز حفظ حجاب و عفاف نیست

اطرافشان پر است ز چشمان نا نجیب

دعوت به جای سفره به گودال می کنند

حِس می کنم ز مقتل خود بوی عطر سیب

از روی بام دارالاماره دهم سلام

یاد تو یابن فاطمه از دل بَرَد شکیب

گفتم بیا به کوفه ، میا کوفه یا حسین

کُشته به دِشنه می شوی و تشنه عنقریب

***

از وبلاگ حاج محمود ژولیده




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : جمعه 1393/07/11 | 02:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


به کـوفـه هیـچ کسی یـار و یاور من نیست

به غیـر گَـرد غـریبی مـرا به دامن نیست

تمـام شهـر پُر از ظلمـت وغــم ودرد است

که از امید چـراغی به کـوفه روشن نیست

ز راه طی شــده، ای رهبــر مبیـن بـرگـرد

که راه کوفه پُر از رهزن است و ایمن نیست

ز بیــم آمــدنـت اضطـــراب دارم مــن

وگرنه ترس ز شمشیـرهای دشمن نیست

بـه بـاغبـانی ایـن بــاغ بی بهــار میــا

که خـار را بـه سرانـدیشۀ شکفتن نیست

میـا کـه کــوفـه بـود غـرق حیله و نیرنگ

فضـای کوفه فضای نفس کشیدن نیست

به سنگساری من گرچه سخت می کوشنـد

ولیـک آینـــه را بیمی از شکستـن نیست

گـرفتــه بغض گلــوی مــرا و معــذورم

به پاس غُـربت تو گـر مجـال شیـون نیست

اگــر پیــام بـه بـال صبــا فــرستــادم

دگر امیـد بـه سـوی تو بـاز گشتن نیست

سـزاست بنــدۀ زور و زر و ستــم گــردد

هرآن که طوق ولای تواش بگردن نیست

به سـوی دوست«وفائی» تو بـال دل واکن

بر این حـریـم تو را گرکه پای رفتن نیست




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : جمعه 1393/07/11 | 02:33 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)-خطاب به اهل کوفه


دین فروشی است کسب و کار شما

بیرق فتنه ها سوار شما

از دم صبح تا به آخر شب

روح ابلیس در کنار شما

دین تان چیست؟ از چه آئینید؟

حب دنیاست کردگار شما

دل تان از حلال خالی است

مهر خورده به قلب تار شما

ریش هاتان تمام بی ریشه است

شود آخر طناب دار شما

دین شده لقلقه به لب هاتان

مصلحت ها شده شعار شما

رسم مهمان نوازی عربی

گوییا نیست در دیار شما

حضرت عشق را شما کشتید

تا ابد لعن ها نثار شما

***

با تشکر از شاعر گرامی برای ارسال این شعر




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : جمعه 1393/07/11 | 02:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


من موذن غربت بر مناره ی عشقم

در سپهر تنهایی تک ستاره ی عشقم

سینه ای شرربارم حسرتی دل آزارم

چشم مانده در راهم در نظاره ی عشقم

کوفه ای به خون تشنه در به در به دنبالم

می کشد سوی دارم استخاره ی عشقم

سرخی لبم گوید مست باده ی نابم

لاله ام ولی پرپر از اشاره ی عشقم

آه اگر کشم ، کوفه بین شعله می سوزد

بارقه فرو ریزد از شراره ی عشقم

دار عاشقان باشد مهد وصل جانانه

یاد طفل عطشان گاهواره ی عشقم

ای حرم میا کوفه حرمتت نمی ماند

الحذر ز چاه غم ای تو چاره ی عشقم




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : جمعه 1393/07/11 | 02:27 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


منم مسلم که اربابم حسین است

قرار قلب بی  تابم حسین است

خوشم در راه حق عطشان بمیرم

چه بیم از تشنگی آبم حسین است

گروهی سیف آل هاشمم خواند

گل اسماء و القابم حسین است

سرم در پیش ظالم خم نگردد

بلی استاد آدابم حسین است

صفای هر گلی چندین صباح است

گُل تا حشر شادابم حسین است

بیا بر چشمم ای خواب شهادت

بخوان ، لالائی خوابم حسین است

ندیدم بینتان گوهر شناسی

به او گویم ، دُر نابم حسین است

تو باش ای آفتاب کوفه شاهد

که خورشید جهان تابم حسین است

قسم بر کعبه و میقات و زمزم

نماز و مُهر محرابم حسین است

حسین را یافتم در کشور دل

در آن کشور خدا یابم حسین است

پیامم بر عبیدالله این است

رئیس کل احبابم حسین است

بزن جلاد خائن گردنم را

به شهر جذبه جذابم حسین است

ز حزب و فرقه من خیری ندیدم

قوام قوم و احزابم حسین است




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : جمعه 1393/07/11 | 02:26 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


نیمه ای می گذرد از شب و سرگردانم

چشمم احیا دارد

خانه ای نیست پناهم دهد و حیرانم

کوفه غم ها دارد

شرمگینم که تو را خوانده ام این جا برسی

وای از آن روز که با دختر زهرا برسی

تک و تنها برسی

چه تماشا دارد

نخل این شهر همه نیزه خونریز شده

وقت پاییز شده

حرمله گفته که تیرش چقدر تیز شده

سر دعوا دارد

وای از آن روز که از بام سرت می سوزد

جگرت می سوزد

بر سر نیزه کنارت پسرت می سوزد

جگرت می سوزد

تا که خاکی نشده معجر زینب برگرد

تا نخورده است به قاسم سم مرکب برگرد

تا تن اکبرت از زخم ز هم وا نشده

نیزه ها جانشده

پشت خیمه بدن طفل تو پیدا نشده

تا که مشک و علم و خود و علمداری هست

آبروداری هست

بعد عباس، غم و کوچه و بازاری هست

کوفه سودا دارد

جان زهرا برگرد 

 جان مولا برگرد




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : جمعه 1393/07/11 | 02:24 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


وقتی نفس از سینه ی بی تاب افتاد   

با غربتم رنگ از رخ مهتاب افتاد   

دیوار اصلا تکیه گاه حیدری هاست  

 انگار بعد از فاطمه این باب افتاد  

سنگ صبوری نیست اینجاها برایم  

هر کوچه را گشتم ولی نایاب افتاد  

مهمان رسیدم حال و روزم این چنین شد  

با یاد زینب از دوچشمم خواب افتاد  

هرکس که بیعت داشت ، زخمی کاری ام زد  

از پیکرم دیگر توان و تاب افتاد  

وقت وداع با چشم ، عکسی را گرفتم  

از روی تو حالا ترک بر قاب افتاد  

اینجا هزاران گرز آوردند، یاد  

پیشانی مردی که در محراب افتاد  

دیشب سر دروازه ی این شهر بی درد

ناگاه چشمم بر دوتا قلاب افتاد

شکر خدا این پاره ی لب آبرو داد

وقتی که دندانم درون آب افتاد

فهمیدم اینجا ذبح ، رسم خویش دارد

تا از کفم این کاسه ی خوناب افتاد

انگار که در جمعیت گمگشته ای داشت

جسمی که سوی عده ای قصاب افتاد

این سرنوشتش شد سلامی نیمه کاره

یک جسم بی سر ماند و تیزیه قناره...

***

با تشکر از مداح و شاعر اهل بیت (ع) حاج حبیب نیازی




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : جمعه 1393/07/11 | 02:36 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


باور نمی کردم گذرها را ببندند

من را که می بینند درها را ببندند

خورشید بودم زیر نور ماه رفتم

جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم

در شهر کوفه کوچه گردی کم نکردم

این چند شب یک خواب راحت هم نکردم

من شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت

این کوچه های تنگ آخر گیرم انداخت

امروز جان دادم اگر جانت سلامت

دندان من افتاد دندانت سلامت

حالا که می آیی کفن بردار حتما

ای یوسف من پیرهن بردار حتما

حالا که می آیی ستاره کم بیاور

با دخترانت گوشواره کم بیاور

حیرانم اما هیچکس حیران من نیست

باور کن اینجایی که دیدم جای زن نیست

اینجا برای خیزران لب را نیاری

آقا خدا ناکرده زینب را نیاری

اصلا ببین گل ها توان خار دارند؟

پرده نشینان طاقت بازار دارند؟

من راضی ام انگشتر من را بگیرند

وقت کنیزی دختر من را بگیرند

اینجا برای نعل پا دارند آنقدر

کنج تنور خانه جا دارند آنقدر

مهر و وفا که نه جفا دارند، اما

اینجا کفن نه بوریا دارند اما

باید مسیر تو چرا اینجا بیفتد

حیف از سر تو نیست زیر پا بیفتد

***

از وبلاگ نود و پنج روز باران




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/08/13 | 03:45 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


یاكریم غریب این شهرم

که جدا مانده ام ز لانۀ خود

کوچه گرد غریبم و راهم

ندهد هیچکس به خانۀ خود

 

سر دارالاماره ام اما

چشم هایم هنوز منتظر است

سر دارالاماره می بینم

کاروانی غریب در به در است

 

به سلامی که بر همه گفتم

کس جوابی نداد در این شهر

غیر طوعه کسی به دستانم

ظرف آبی نداد در این شهر

 

از دل دشت های تفتیده

حال و روزم ببین بیا برگرد

جان طفلانِ من به کوفه میا

جان ام البنین بیا برگرد

 

همه چشم انتظار تو اینجا

همه سر گرم تیر یا نیزه

همه مشتاق دیدنت اما

با کمان و سنان و با نیزه

 

پیر زن ها و پیر مردانش

شده مشغول خیزران سازی

کودکان جای مشق در هر روز

گرم بازی سنگ اندازی

 

بازی تازه ای شروع شده است

همه دنبال تیری از چوبند

به خیالی که نیزه می بینند

به نوک نیزه سنگ می کوبند


ادامه این شعر

✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/08/13 | 03:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


نقد جان بر کف و شرمنده ببازار تواَم

که بدین مایۀ ناچیز خریدار تواَم

سنگ ها از همه سو بر من آزاده زدند

به گناهی که در این شهر گرفتار تواَم

کو به کو دردل شب گردم و گریم تا صبح

همه خوابند و من سوخته بیدار تواَم

دست از دار جهان شسته بپای قدمت

جان به کف دارم و مشتاق سرِدار تواَم

گرچه آواره در این شهر یتیمان منند

یاد اطفال تو و عترت اطهار، تواَم

کام خشکیده ولی آب ننوشم هرگز

تشنه ام تشنه ولی تشنۀ دیدار تواَم

دُرّ دندان من از درج دهن ریخت چه غم؟

یا که چوب ستم و لعل گهربار، تواَم

پیش دشمن همه خندند ولی من گریم

چه کنم عاشق دلسوختۀ زار تواَم

تا دم مرگ به یاد تو لبم زمزمه داشت

همه دیدند که سرباز وفادار تواَم

«میثم» بی سر و پایم که اگر بپذیری

خار افتاده به خاک ره گلزار تواَم




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/08/13 | 03:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


گو غیر کُشد زارم، من یار پسندیدم

زاری نکنم هرگز کآزار پسندیدم

مبهوت به هر سویم آواره به هر کویم

تا یوسف خود جویم بازار پسندیدم

هر کوچه که شد جایم بر غربت مولایم

رخسار غریبی بر دیوار پسندیدم

با من همه بستیزید آتش به سرم ریزید

او سوختنم خواهد من نار پسندیدم

مست نگه یارم دلباختۀ دارم

در دار غمش تنها من دار پسندیدم

آن دختر دلبندم این خون دو فرزندم

من در ره محبوبم ایثار پسندیدم

کوبید به سر سنگم سازید ز خون رنگم

من یار پسندیدم، من یار پسندیدم

زخمم به بدن نیکوست اینگونه پسند اوست

 یک بار که تیغ آمد صد بار پسندیدم

هر بیت تو را «میثم» بیتی بجنان بخشم

چون شیوه شعرت را بسیار پسندیدم




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/12 | 02:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


این ناله ها به درد ولایت نمی خورد

این چهره ها به نور هدایت نمی خورد

بیعت نمی کنند مگر با فریبشان

این دست ها به دست حمایت نمی خورد

این راز سَر به مُهر بماند برای بعد

بازار کوفه جز به جنایت نمی خورد

این چشم های هرزه در این شهر پر گناه

بر بانوان به چشم عنایت نمی خورد

یک ذره با اسیر مدارا نمی کنند

کردارشان به هیچ حکایت نمی خورد

انگار با صغیر و کبیرند بی حیا

رفتارشان به هیچ روایت نمی خورد

پس کوچه های شهر پر از نیزه دارهاست

نیزه به هیچکس به رعایت نمی خورد

این حفره دست و پای مرا جمع کرده است

گودالشان به قدّ رسایت نمی خورد

هر امر و نهی را به درِ بسته می زنند

این گوش ها به درد صدایت نمی خوررد

***

از وبلاگ حاج محمود ژولیده




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1392/08/9 | 05:24 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


مسلم که از حسین سلام مکرّرش

باید که خواند حضرت عبّاس دیگرش

فرموده مدح و منقبتش را به افتخار

ثاراللّهی که بوده نبی مدح گسترش

ایثار و عزم و غیرت و آزادی و شرف

تعظیم می کنند همه در برابرش

حیرت برند اهل فضیلت به رتبه اش

زانو زنند اهل کرامت به محضرش

مبهوت گشته آدمیان و فرشتگان

از عزّتی که کرده عطا حیّ داورش

نایب مناب یوسف زهرا که عرشیان

حسرت برند بر شرف خادم درش

اوّل شهید هاشمیان کز جلال و قدر

در شهر کوفه مهدی زهراست زائرش

از سنگ کمتر است به پیش قدوم او

گیرم به خاک ره بفشانند گوهرش

عشق حسین شیرۀ جان گشت در بدن

از لحظه ای که شیر به او داد مادرش

هم خود فدایی ره فرزند فاطمه

هم شد شهید پنج پسر سه برادرش

تقدیم کرد پنج پسر در طریق دوست

حتّی به همره اُسرا رفت دخترش

تعریف کرد و داد خبر از شهادتش

با دیدن عقیل همانا پیمبرش

این است آن شهید که در یاری حسین

تا روز محشر مسجد کوفه است سنگرش

بالای دار رفت و همه سربدارها

گلبوسه می زنند به قبر مطهّرش


ادامه این شعر

✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1392/08/8 | 05:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ای كه یاد رخ تو درد مرا تسكین است

بار هجران تو بر شانه ی من سنگین است

گر چه تلخ است غریبی و پریشان حالی

لیك در راه تو آواره شدن شیرین است

ز ره دور حبیبا به من خاك نشین

گوش چشمی بنما سخت دلم مسكین است

پشت دیوارم و با جرم طرفداری تو

لب و پیشانی من چون جگرم خونین است

هر كجا روی نمودم من مهمان دیدم

میزبان سنگ بدست و به لبش نفرین است

بسكه بی یار شدم در دل این شهر حسین

دو گلم بهر امانت به كف گلچین است

من كه جانم به لب آمد تو به این شهر میا

روی گردان كه دل از آمدنت غمگین است




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/08/7 | 05:38 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


تو اول شهید از تبار خلیلی

تو مولای ما مسلم ابن عقیلی

تو پیش از شهیدان، شهید حسینی

مراد خلایق، مرید حسینی

بزرگی ز خاک تو عزت گرفته

شهادت ز خون تو زینت گرفته

کرامت به پای تو صورت کشیده

امامت وجود تو را برگزیده

امام زمان، زائر تربت تو

همه کوچه‌ها شاهد غربت تو

سر نیزه‌ها مرهم زخم‌هایت

دل سنگ‌ها آب گشته برایت

الا چشم عرش خدا، جایگاهت

زنی داده در شهر کوفه پناهت

تنت پاره پاره، جبینت شکسته

دهانت پر از خون و دست تو بسته

بر آن پیکر رفته از تاب گریم

به دندان افتاده در آب گریم


ادامه این شعر

✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/08/6 | 05:04 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


برگرد آقا کوفه جای آمدن نیست

مخروبه های شهر جای یاسمن نیست

اینجا زمانی عطر و بویی از علی داشت

جان خودم یک ذره بوی بوالحسن نیست

این ها تماما نامه هاشان کذب محض است

دیدم که اینجا یک نفر هم پشت من نیست

خوب است آدم در دیار خود بمیرد

برگرد آقا مکه؛ اینجا که وطن نیست

نگذار دلشوره وجودش را بگیرد

چون کوله بار خواهرت غیر از محن نیست

باشد بیا ؛ اهل و عیالت را نیاور

آقای من ولله کوفه جای زن نیست

من بیشتر فکر حضور دخترانم

چون در میان کوفه کم دست بزن نیست

این ها تماما با تو قصد جنگ دارند

با اصغرت هم جنگ این ها تن به تن نیست

اینجا حیا و غیرت و ایمان ندارند

می بینی آخر بر تنت هم پیرهن نیست

برگرد ؛ اینجا صحبت از قتل است و غارت

پایان کار خیمه ات جز سوختن نیست




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/5 | 03:19 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


الا کوفه ای شهر بی دردها

گرفتار بیدادِ نامردها

به پشت تو بار همه ننگ ها

همه بی وفایی و نیرنگ ها

بود تا صف حشر بر دامنت

به محراب، ننگ علی کشتنت

عجب میهماندار مسلم شدی

شب بی کسی یار مسلم شدی

از آن کو به کو با منت جنگ بود

که جرم علی دوستی سنگ بود

لبم تشنه بود و تنم خسته بود

در خانه ها بر رویم بسته بود

چه نامرد بودند نامردها

چه بی درد بودند بی دردها

همین ننگشان بس که در این دیار

به مسلم، زنی گشت مردانه یار

زنی بین نامردها مرد بود

به زهرا در این شهر همدرد بود

نبود این جنایت ز تو باورم

که دستم ببندی ببرّی سرم

گذشت آنچه آمد به روز و شبم

نفس های آخر بود بر لبم

خداحافظ ای پایتخت علی

گواه شب و روز سخت علی

خداحافظ ای شهر نیرنگ ها

خداحافظ ای کوچه ها، سنگ ها

خداحافظ ای قتلگاه علی

شریک غم و سوز و آه علی

خداحافظ ای اشک ها آه ها

خداحافظ ای نخل ها چاه ها

خداحافظ ای طوعه! بین همه

جزای تو با حضرت فاطمه


ادامه این شعر

✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/07/23 | 04:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


خواهم چو  گُل به خاك رهت پرپرم کنند

یعنی نثـار خـاک ره رهبـرم کنند

کـردم دعـا که کـوفه نیـائی و کوفیان

باخنده خـون به جان ودل مضطرم کنند

این مردمان که در پی نیرنگ و حیله اند

هـرگز گمـان مـدار دگر باورم کنند

سنگین دلان کـوفه برآننـد تا به سنگ

مثل کبـوتـران شکستـه  پرم کنند

آتش به جای سنگ اگر بر سرم زننــد

بگـذار زیـر پـای تو خاکسترم کنند

تشنه لبــم ولی تو دعـا کن که تشنه کام

قـربـانی گلـوی علی اصغـرم کنند

نذر تو کـرده ام سر خود را، دگر چه غم

با خنجـر بـرهنـه اگر بی سرم کنند

شهد شهـادتی که بود روزیم، ز عـرش

آماده گشتـه انـد که در ساغرم کنند

می گفت و می گریست «وفائی» که اهلبیت

ای کـاش التفـات بـه چشم ترم کنند




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/07/23 | 04:29 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


دلم شور می زد که از دور دیدم

دو پیغام سرخ از بیابان رسیدند

سوارانی از کوفه و غصه هایش

که پیغمبر روضۀ یک شهیدند

 

رسیدند و از ماجرای تو گفتند

از این که نرفتند از کوفه بیرون

مگر این که دیدند دروازۀ شهر

شده میزبان سری غرق در خون

 

شنیدم که گفتند باز اهل کوفه

نمک خورده اند و نمکدان شکستند

به جز کاسۀ کهنه عهد و پیمان

تو را سر شکستند و دندان شکستند

 

شنیدم که تا پای جان ایستادی

ولیکن به تو عرصه را تنگ کردند

تو را دوره کردند و مهمانشان را

پذیرایی آتش و سنگ کردند

 

شنیدم که از روی دارالعماره

تو را پرت کرده؛ پرت را کشیدند

تن بی سرت را به یک اسب بستند

و در کوچه ها پیکرت را کشیدند

 

شنیدم که لب تشنه جان دادی آخر

تو را آب دادند و آبی نخوردی

اگرچه لبت پاره از سنگ ها شد

ولی خیزران شرابی نخوردی

 

سرت زینت سر در شهر گردید

ولی سهم نی ها و طشت طلا نه...

تنت قسمت میخ قصاب ها شد

ولی پایمال سم اسب ها نه...




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/07/22 | 05:38 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


یا حسین ای در افق ها منجلی

ای بزرگ قوم ای پور علی

یک تجلی از تو مسلم بوده است

نور تو در خویش قائم بوده است

آن که پیک شاه شد شاه است او

آن که نور راه شد راه است او

مسلم تو کافر خویش است و بس

مسلمت در خویش بی کیش است و بس

کیش مسلم کیش ارباب حق است

در حقیقت او به حقش مطلق است

او که بود از فرط جلوه بی حجاب

زخم خورد از کوفه مثل بوتراب

چون به شخص خویش تنها ماند او

مرکب بی مقصد خود راند او

رفت و زد تکیه به دیوار زنی

رفت آمینی سراغ ایمنی

زن چو آبش داد راهش نیز داد

راه بر افغان و آهش نیز داد

نور شه از خانه چون بیرون نشست

خصم آمد دست آن دلدار بست

رفت از جور کسان بر بام قصر

کوفیان را شد تمام آن روز نصر

سر بریدند از رسول شاه دین

سر به بام افتاد و پیکر بر زمین

سر به سوی شام رفت و تن به خاک

گفت با او آسمان روحی فِداک




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/07/22 | 05:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع(


هزار شکر، که شد خاک مقدمت، سر من

مرا، برای چنین روز، زاده مادر من

نمی‌برم ز تو دل، گر هزار بار عدو

جدا کند گلوی تشنه، سر ز پیکر من

پس از شهادت من، آروزی من این است

که سر نهند به خاکت، دو طفل بی سر من

اگر چه خون ز لبم ریخت، بر تو می‌گریم

که گریه بهر تو باشد، جهاد دیگر من

اگر چه یک نفرم، یک تنه، سپاه توام

به یاری تو شده، بام کوفه سنگر من

میان این‌همه دشمن، چنان غریب شدم

که هانی است و دو کودک، تمام لشکر من

عزیز فاطمه، فردا به کوفه می‌بینم

که بر سر تو کند، گریه دیدۀ تر من

در این سفر تو دعا کن، که جای دختر تو

شود کبود، ز سیلی، عذار دختر من

خدا کند شکند جای خواهرت زینب

به سنگ چوبۀ محمل، جبین خواهر من

به روز حشر که جز عفو تو پناهی نیست

ببخش «میثم» آلوده را به خاطر من 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/07/22 | 05:33 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


عادت به عبادت به خدا بار ندارد

عاشق که به جز طاعت تو کار ندارد

این کوفه پر از عابد و زاهد شده امّا

برگرد که مسلم به خدا یار ندارد

یک شهر نمک خوار و نمکدان شکن اینجا

حق نمکِ حیدر کرار ندارد

بازار بزرگ است پر از مشتریِ جنگ

جز نیزه و شمشیر خریدار ندارد

در چهرۀ کوفی شرر کینه عیان است

در بغض و عداوت کسی انکار ندارد

در دکّه شان تیر سه شعبه است چه ارزان

کعب نِی شان قیمت بسیار ندارد

بازار جواهر عجبا خلوتِ خلوت

جز حرف غنیمت کسی انگار ندارد

شغل همۀ شهر شراب است و قمار است

یک کوچه نمانده است که خمّار ندارد

شهری که پر از لقمه حرام است یقیناً

از ریختن خون خدا عار ندارد

کوفی به پذیراییِ از قافلۀ تو

جز سنگ در این کوچه و بازار ندارد

این سبک پذیراییِ در دارالاماره است

مهمانی شان غیر سرِ دار ندارد

می میرم و این جمله سرِ دار بگویم

زینب پس از این سید و سالار ندارد

این امّت بی عار که من دیده ام امروز

با حجب و حیا هیچ سر و کار ندارد

آن تیرِ پر از جاذبه با تیزیِ مسمار

جایی به جز از چشم علمدار ندارد

بگذار که اسرار تو سربسته بماند

مانند تو کس این همه اسرار ندارد

***

از وبلاگ حاج محمود ژولیده 




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/07/22 | 05:32 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


نایِ سُبوحِ تو در نافله خواهند گرفت

یك بغل ماه از این قافله خواهند گرفت

وضعشان بد شده از چشمِ شما می بینند

چشمِ عباسِ تو با این گِله خواهند گرفت

به حریرِ تنِ زخمیِ تو ده اسب سوار

جشنِ پایانیِ این قائله خواهند گرفت

سخت سر گرمِ حسابند در آن روزِ كَذا

چقدر بابتِ هر سر صله خواهند گرفت

از سرِ پوشیه ی پاره نخواهند گذشت

دستِ ناموسِ تو در سلسله خواهند گرفت

سنگ های سرِ هر بام نشانی تو را

خوب بر نیزه از آن فاصله خواهند گرفت

خستگیِ سفرِ خواهرِ دلخونِ تو را

همه با كف زدن و هلهله خواهند گرفت




✔️ موضوع : مسلم ابن عقیل،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/07/22 | 05:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات