حضرت مسلم بن عقیل(ع)


مسلم ای اولین فدایی عشق

ای تو تنها سفیر عشق حسین

غربت کوفه بود و جان تو که

میزبان شد به تیـر عشـق حسین

 

کوفه وقت ورود تو دیدم

خیل جمعیّتی شبیه " خم "

چون نمازت تمام شد آن شب

کو؟ کجا رفته اند پس مردم؟

 

گفته ام"خم"که کوفه شاید

از نهر آب حیات زنده شود

و برای من و تو و مردم

برگی از خاطرات زنده شود

 

کوفه وقت ورود یادت هست؟

میزبانان صف کشیده به راه

من فدای غریبی ات مـسلم

یک نفر نیست با تو چون همراه

 

من خبر دارم از دلت مسلـم

که برای حسین  می لرزد

" من و طفلان من فدا بشویم...

او نیاید به کوفه می ارزد "


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/07/20 | 04:01 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


گرفتار زن و فرزند و مال اند

همیشه کوفیان زیرِ سوال اند

بیا ای طوعه مردی کن ! که امروز

تمام شهر ، اشباه الرجال اند




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/07/20 | 03:57 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


تماشایی شده مهمانی من

دل آشفته و طوفانی من

همه در کوفه بیعت می شکستند

به مُهر سنگ بر پیشانی من

×××

نسیم آورده با خود بوی سیبی

نمانده از غمت در دل شکیبی

همین جا پرده ها افتاد و دیدم

به روی نیزه ها شیب الخضیبی

×××

سرم آقا به قربان سر تو

دو طفل من فدای اصغر تو

گرفته خواب را از چشمم این غم

که در بندِ اسارت خواهر تو...




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1391/08/26 | 04:11 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


آقا سلام می دهم از جان و دل به تو

تا این که بشنوم «وَ علیک السّلام» را

آقا کمی اجازه بده درد دل کنم

امّا خودت بگو که بگویم کدام را؟!

 

کوچه به کوچه می روم و گریه می کنم

از دست بی وفایی این نانجیب ها

گفتم بیا به کوفه پشیمان شدم حسین

کوفه میا امام غریب قریب ها!

 

این مردمی که بنده ی دینار و درهمند

یک یک تمام بیعتشان را شکسته اند

این نان به نرخ روز خوران قسم فروش

دست مرا ز حیله و نیرنگ بسته اند

 

تجّار کوفه فکر ادای نماز شکر

از بس که کارشان سر و سامان گرفته است

فهمیدم از شلوغی بازارهای شهر

کار تمام نیزه فروشان گرفته است

 

این جا همه به فکر خرید لوازمند

اجناس شان شده سپر و خنجر و کمان

در انتظار روز پذیرایی تواند

آذین شهرشان شده سرنیزه و سنان


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1391/08/26 | 08:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


تصویر ماه را کسی از چاه می کشد

 شب رو به کوفه می کند و آه می کشد

سمت وقوع فاجعه‌ای تازه پا گذاشت

 مرد غریبه ای که به دروازه پا گذاشت

افتاد ماه روی زمین و جنازه شد

 تاریخ زخم کهنه اش انگار تازه شد

این سوگ بادهاست که هی زوزه می‌کشند

 در شهر، گرگ‌ها به زمین پوزه می کشند

حالا دوباره کوفه سراسر کبود شد

 پهلوی نخل های تناور کبود شد

تو می رسی و فاجعه آغاز می شود

 درهای دوزخ از همه سو باز می شود

بیهوده است موعظه در گوش مرده ها

 این شهر، خواب رفته در آغوش مرده ها

در گوش، با صدای تو انگشت می کنند

 فریاد می زنی و به تو پشت می کنند

افکار مرده در سرشان خاک می خورد

 در خانه اند و خنجرشان خاک می خورد

در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ

 رد می‌شوی و پاسخ تو سنگ پشت سنگ

رد می شوی و پنجره ها بسته می شوند

 سمت سکوت حنجره ها بسته می شوند


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1391/08/26 | 08:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


كاش از آمدن كوفه حذر می كردی
از پی دفع خطر ترك سفر می كردی
زیر شمشیرم و از پردۀ دل می گویم
كاش آهنگ سفر جای دگر می كردی
چاك می كرد به تن پیرهن صبر، ایوب
گر از این شهر پر از فتنه گذر می كردی
آب در دست من آغشته به خون می گردد
كاش می دیدی و احساس خطر می كردی
روز، پیش نظرت تیره تر از شب می شد
گر بر احوال من خسته نظر می كردی
پاره پاره بدنم گر ز ستم می دیدی
جاری از دیدۀ خود خون جگر می كردی
قبل از آنی كه شود كشته جوانت ای كاش
دیده را محو تماشای پسر می كردی
كاش از واقعۀ حرمله و تیر و گلو
مادر غم زده اش را تو خبر می كردی
ذكر روز و شب (ژولیده) بُود بهر تو این
كاش از آمدن كوفه حذر می كردی




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1391/08/26 | 08:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


از حالِ زارِ نامه برت حرف می زنند

از این سفیر در به درت حرف می زنند

در مسجدی که عطر علی می وزد از آن

از بی نمازی پدرت حرف می زنند

نیزه فروش هایِ نظرتنگِ چشم شور

از قد و قامت پسرت حرف می زنند

کار از بهای گندم ری هم گذشته است

از قیمتِ سرِ قمرت حرف می زنند

دیدم کنیزهای دم بختِ بی جحاز

از دختران در سفرت حرف می زنند

دیدم که در محله ی خورجین فروش ها

خولی و شمر پشت سرت حرف می زنند




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/25 | 05:57 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


چشم ستاره حال مرا در نظاره است

معراج میهمان سرِ دارالعماره است

ای کعبه ام ز کعبه مرا یک نگاه کن

ای عمر من نگاه تو عمر دوباره است

بازار کوفه مروه بُود، کوچه ها صفا

سعی صفا و مروۀ من بی شماره است

جان سه ساله ات تو میا با سه ساله ات

در بین کوفیان سخن از گوشواره است

دیدم یکی نشسته و دستش کمان و تیر

در انتظار آمدن شیرخواره است

یک مرد اگر به کوفه بُوَد یک زن است و بس

ناچار مانده ام من و او فکر چاره است

بازار تیغ و نیزه شده گرم یا حسین

جسمت ز سمّ اسب و تنت پاره پاره است




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/25 | 05:50 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


خدا کند که از این ره امیر برگردی

ز قبل آن که شوی بی سفیر برگردی

دعا کنم که خدا در دل تو اندازد

که هر چه زودتر از این مسیر برگردی

ز پیش از این که شوم تا قیامت از خجلت

به نزد مادر تو سر به زیر، برگردی

به استخوان شکسته تو را قسم بدهم

به حق «جابر عظم الکسیر» برگردی

به نازکی گلوی علی کنی رحمی

نخورده حنجر شش ماهه تیر برگردی

ز قبل آن که شود ضرب تیر سه شعبه

یگانه رازق طفل صغیر برگردی

ز قبل آن که شود دختر سه سالۀ تو

به بوسه ای ز لبان تو پیر برگردی


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/25 | 05:47 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


یک طرف سرمستی و غوغای عالمگیرشان

یک طرف طومار امضاهای بی تاثیرشان

کوفه شهر اشرفی و درهم و دینارهاست

اعتباری نیست بر آرا و بر تدبیرشان

این همان شهری ست که می کرد عمویم مرتضی

با سبوی آب و قدری نان و خرما سیرشان

این همان شهری ست که مردانش از روز ازل

با خیانت به علی خورده رقم تقدیرشان

تا همین دیروز من مولایشان بودم ولی...

هم دمم حالا شده سنگینی زنجیرشان

دیشب اصلاً خواب با چشمان خیسم خو نکرد

از صدای صیقل سر نیزه ها و تیرشان

حرف آخر یابن زهرا مَردم این سرزمین

جملگی با توست دل هاشان ولی...شمشیرشان...!!




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/25 | 05:45 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


از این کوفه از این مردم از این تقدیر می ترسم

من از این آسمان تیره و دلگیر می ترسم

ز دست ناله های من شکسته قلب هر سنگی

من از این ناله و دل های بی تأثیر می ترسم

از این شهری که هر کوچه پر از خار و پر از سنگ است

از آن بانو که خواهد رفت در زنجیر می ترسم

به یاد قامت اکبر که مثل سرو می ماند

از این بازار گرم نیزه و شمشیر می ترسم

سه شعبه ساختند اینجا به قد و قامت اصغر

از این تشبیه وحشتناک از این تصویر می ترسم

پدرها قول سوغاتی به دخترهایشان دادند

من از آن دختر نازت از این تدبیر می ترسم

تجسم می کنم زینب اگر اینجا رسد ای وای

من از آن حتک حرمت ها و از این تحقیر می ترسم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/24 | 04:33 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


كوفه بهر قتل من اصرار دارد یا حسین
كوفه بر بغض علی اقرار دارد یا حسین
كوچه های كوفه همرنگ مدینه گشته اند
دربهای بسته چون دیوار دارد یا حسین
موقع افطار هم كوفه به من آبی نداد
سفره ای خشكیده در افطار دارد یا حسین
كاش من مهمان یك قوم مسیحی می شدم
كوفه رسمی بدتر از كفار دارد یا حسین
در میان كوچه می گردم دعایت می كنم
مسلم تو دیده ای خونبار دارد یا حسین
تا كه حج تو شكست از من لب و دندان شكست
كوچه گرد كوفه حالی زار دارد یاحسین
دست كوفه از علی كوتاه مانده حالیا
با علیِ اكبرِ تو كار دارد یا حسین
کاش با ام البنین می ماند در خانه رباب
شهر کوفه حرمله بسیار دارد یا حسین


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/23 | 05:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


بین من و دشمنانت آقا جنگ است

خاموش نمی شوم که مردن ننگ است

مثل تو شکسته اند دندان مرا

همواره جواب عاشقان با سنگ است

***

نامردی و ازدحام بدتر باشد

نه … سنگ زدن ز بام بدتر باشد

ای وای اگر کوفه چنین است حسین

 می ترسم از این که شام بدتر باشد

***

در کوفه فقط عذاب دادند مرا

سایه نه … که آفتاب دادند مرا

آن روز که توی کوفه می پژمردم

رگ های بریده آب دادند مرا

***

دل های تمام کوفه سنگی شده است

یک رنگی شهر… چند رنگی شده است

به کوفه نیا حسین … چون می بینم

بازار پر از سلاح جنگی شده است




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/23 | 05:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ای مرد ای که روی به این سو نهاده ای
بگذر چرا به خانه من تکیه داده ای؟
کردی بهانه تشنگی و آب خواستی
نوشیدی آب و باز هم این جا ستاده ای
وحشت زده است شهر و گواه است حال تو
که آزاده ای و در کف دشمن فتاده ای
مردان کوفه را همه از بیعت یزید
تیغی به دست هست و به گردن قلاده ای
یا خانه را ندانی و گم کرده ای تو راه؟
یا بس که راه رفته ای از پا فتاده ای؟
فرمود: طوعه را که منم نایب حسین
من مسلمم که بر رخ من در گشاده ای
سرگشته ام از آن که مرا نیست خانمان
و آن را که خانه نیست ندارد اراده ای
او را شناخت و آن شب پناه داد
زن بود و داشت مردمی فوق العاده ای
فردا دریغ پیکر او پاره پاره شد
از تیغ هر سواره ای و هر پیاده ای


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/23 | 05:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

تو ای قاتل مرا کشتی بیا بنویس با خونم

 که از مهمان نوازی های اهل کوفه ممنونم

به جای آنکه گل ریزند بر سر خیلِ یارانم

 همه کردند در این شهر غربت سنگ بارانم

نه بر خود نه برای لحظۀ قربانیم گریم

 نه بهر دو کبوتر بچۀ زندانی ام گریم

اگر خونم چکد بر رخ به یاد آل یاسینم

 که من اینجا سر قاسم به نوک نیزه می بینم

تو که دست مرا بستی ندیدی زخم احساسم

 بیا دست مرا بشکن که من در فکر عباسم

در آب افتاد دندان من و لب تشنه جان دادم

 خدا داند همان لحظه به یاد اصغر افتادم

هر آنچه سنگ داری کن نثار فرق من کوفه

 دم دروازه فردا سنگ بر زینب نزن کوفه

لب من پاره شد اما به فکر ضربۀ چوبم

 مبادا بشکند فردا دُرِ دندان محبوبم

الا ای کوفه من همراه خورشید اختری دارم

 میان کاروان آل عصمت دختری دارم

فدای دخت زهرا گر شود ماه رخش نیلی

 مبادا بر گل روی رقیّه کَس زند سیلی

شرار ناله ات را بر دل عالم مزن"میثم"

 جگرها پاره شد دیگر از این غم دم مزن"میثم"




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/23 | 05:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


چه بگویم ز عطر گیسویت

 چه نویسم ز خوبی رویت

گر به زلفش نمی‌رسد دستم

 همه جا من به یاد او هستیم

از همان کودکی گرفتارم

 عاشقم، عاشق رخ یارم

مسلمم، مسلم غریبم من

 کشتۀ خنجر حبیبم من

نوبهارم غروب پاییز است

 قصۀ غصۀ من غم‌انگیز است

خون بنوشم به جای آب، حسین

تا سلامم رسد جواب، حسین

کوفیان را دگر وفایی نیست

 عهد آنان بجز ریایی نیست

با لب پاره بر سر دارم

 بی‌سر از بام غم نگون‌سارم

اولین عاشق قتیلم من

 پور رزمندۀ عقیلم من

هر که در راه من قدم برداشت

بر سر بام حق علم افراشت

راه من راه عشق و ایمان است

 برگی از دفتر شهیدان است

چشم «عنقا» گُهر فشان گردید

 در ره دوست بی‌نشان گردید




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/23 | 05:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


كوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیست

هرچه گشتم به خدا صحبت مهمانی نیست

به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسید

آن چه مانده ست مرا غیره پشیمانی نیست

كارم این است كه تا صبح فقط در بزنم

غربتی سخت تر از بی سر و سامانی نیست

جگرم تشنه ی آب و لبِ من تشنه ی توست

بین كوفه به خدا مثلِ من عطشانی نیست

من از این وجهِ شباهت به خودم می بالم

قابل سنگ زدن هر لب و دندانی نیست

من رویِ بام چرا؟ تو لبِ گودال چرا؟

دلِ من راضی از این شیوه یِ قربانی نیست

موی من را دم دروازه به میخی بستند

همچو زلفم به خدا زلف پریشانی نیست

زرهم رفت ولی پیرهنم دست نخورد

روزیِ مسلمت انگار كه عریانی نیست

كاش می شد لبِ گودال نبیند زینب

بر بدن پیرُهَنِ یوسفِ كنعانی نیست


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/22 | 05:43 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


در سرش غیر از هوای دیدن دلبر نداشت

در دلش غیر از غم پرورده ی حیدر نداشت

در غریبی دامن دیوار می شد مأمنش

آن رسول بی کسی در کوفه یک یاور نداشت

کودکانش را به دست دشمنش بسپرده بود

آرزوی دیدن آن ها به دل دیگر نداشت

با خودش می گفت: باید سر به راه یار داد

تحفه ای بهتر برای دوست غیر از سر نداشت

تشنه بود و از لبان زخمی اش خون می چکید

قطره آبی تا کند حلقوم خود را تر نداشت

خود طناب دار را افکند دور گردنش

تاب دیدار علی اصغر به نی دیگر نداشت

اشک او می ریخت و در هر نفس می گفت: آه

طاقت دیدار اشک زینب مضطر نداشت




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/22 | 05:42 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


آشفته ام آواره ام در پشت درها

کوه پر از دردم پر از خون جگرها

یکریز می بارم به روی جانمازم

دیگر خداحافظ خداحافظ سحرها

گفتم به دستت می رسد«ای کاشهایم»

نفرین به بال سنگی این نامه برها

دیروز با نان شماها قد کشیدند

حالا چه بی رحمند شمشیر پدرها

نقش و نگار صورتت حیف است برگرد

هرگز میا ای ماه من! این دور و برها

حالا تمام کوچه ها را گشته ام من

حالا تنم از کوچه ها دارد اثرها

این چندمین شب از کدامین ماه باشد؟

پس کی می آیی شهر کوفه شاه سرها!




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/22 | 05:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


اى خدا شب شده و من چه كنم؟

یكتن و این همه دشمن چه كنم؟

اهل كوفه همه پیمان شكنند

خوب نمك خوار و نمكدان شكنند

صبح با من همگى پیوستند

شب در خانه برویم بستند

صبح من شمع و همه پروانه

شب بیگانه تر از بیگانه

صبح بر دامن من چنگ زدند

شام از بام مرا سنگ زدند

طوعه امشب تو مرا خانه بده

مرغ بر بسته ام و لانه بده




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/22 | 05:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


مـن لالـۀ خونیـن گلستــان حسینم

طاووس جـدا مانـده ز بستان حسینم

در پیچ و خم کوچه، غریبانه دل شب

پـرسوختـۀ شمـع شبستـان حسینـم

عالم همگی دست به دامان من و من

دلباختـه و دسـت بـه دامـان حسینم

سی جزء وجودم شده صد پاره ز شمشیر

آیـات جــدا مانـده ز قـرآن حسینم

در گریـۀ پیوستـه‌ام ای مـردم کوفه

اینقـدر بخنـدید کـه گریـان حسینم

در خون دلم مـوج زنـد شور حسینی

با زخم تنم گـوش به فرمان حسینم

خون بر جگرم آب شد از خون دهانم

عطشانم و یـاد لـب عطشان حسینم

باید بـه پریشانـی مـن اشک بریزید

زیرا که در این شهر پریشان حسینم


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/22 | 05:33 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


کوچه گردی نکن حبیب خدا

میهمانی تو منزلت داری

دعوتت کرده اند این مردم

تو از این کوفه دست خط داری

 

رو نزن گوششان کَر است امشب

با غم بی کسی مدارا کن

همه دارند می روند آقا

بی صدا گریه کن تماشا کن

 

ای ولی فقیه دل خسته

ای ابَر مرد قهرمان چه خبر؟

....نامه دادی حسین برگردد؟

از امام زمانمان چه خبر؟

 

باز هم بی بصیرتی کردند

جهلشان کار دستشان داده

لقمه های حرام را خوردند

دل بریدند از شما ساده

 

چاله کَندَند بر سر راهت

تا که گودال را مَحَک بزنند

ریسمانِ جهالت آوردند

تا به زخم دلت نمک بزنند


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل،  اشعار برگزیده حسینیه، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1391/08/21 | 05:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


بالا گرفت بر من دل خون چو کارها

صیّاد من شدند تمام شکارها

بی مایگان به دایه انیسند تا به تیغ

زنگار بسته آینه ی کارزارها

بی مُهر و موم نامه به هم قرض می دهند

نان قرض می دهند به هم خانه دارها

مهمان، متاع رایج بازار کوفه است

کسب حلال نیست در این رشوه خوارها

مسلم برای زینب تو گریه می کند

پیشانی ام شکسته در این کوچه، بارها

از بام کوفه بر لب تو می کنم سلام

چون آفتاب بام، میان غبارها

از دور از گلوی تو می بوسم ای عزیز!

گر وا کنند ره به لبم نیزه دارها


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1391/08/21 | 05:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


چشمم برای آمدنت اشک پرور است

از چشم های منتظرم کوچه ها تر است

پیک توأم که در قفس تنگ آمده است

نامه بری که زخمی و بی بال و بی پر است

پرواز را ز خاطر من برده این دیار

این سرنوشت بی کسی این کبوتر است

گفتم بنالم از غم و بر سر زنم ولی

از چه بگویم آه که غم ها مکرر است

از نعل تازه ای که به اسبانشان زدند

از کوفه ای که رونقش از تیغ و خنجر است

از بام ها که جای گُل از سنگ پر شده است

از آتش تنور که سرگرم یک سر است

یا از محلّه های یهودی نشین شهر

از چشم بی حیا که به دنبال معجر است

از گوش ها که منتظر گوشواره اند

از مردمی که وعده ی سوغاتشان زر است

از ناکسی که در پی انگشتریِ توست

از خنجری که منتظر زخم خنجر است

از دست های زبر و خشن، تازیانه ها

از پنجه ها که در پی گیسوی دختر است

از هر چه نیزه، نیزه ی اینان بلندتر

از هر چه تیر، تیر سه شعبه گرانتر است




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1391/08/21 | 05:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ای سلام الله بر جان و تنت
اشک و خونم هر دو وقف دامنت
سر به زیر تیغ و چشمم سوی تو
نقد جانم رونمای روی تو
خوش بوَد با اشک دامن دامنم
عکس لبخند تو در زخم تنم
کیستم من؟ اولین قربانی‌ات
جان دو قربانی‌ام ارزانی‌ات
دور کعبه یاد ما کن یا حسین
مسلمت را هم دعا کن یا حسین
دوست دارم ای همه آیات نور
دست عباس تو را بوسم ز دور
اولین سرباز میدانت منم
ذبح پیش از عید قربانت منم
کوفیان چون گرگ‌ها چنگم زدند
در میان کوچه‌ها سنگم زدند
فرقم از خون چشمۀ زمزم شده
حج ما هر دو شبیه هم شده
حج من در پیش سنگ و تیرها
حج تو در سایۀ شمشیرها
حج من در کوی تو قربان شدن
حج تو در موج خون عریان شدن
حج من داغ دو طفل بی‌سر است
حج تو داغ علی اکبر است


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1391/08/21 | 05:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


دلم راهی به سرداب مزارت می برد مسلم
بلدچی تو عاشق را زیارت می برد مسلم
نگو از عشق این­گونه که این­جا اهل رازی نیست
که بی­پرواییَت بالای دارت می برد مسلم
وَ می دانی که فرجام قمار خانمان سوزت
تو را بی­ سر به استقبال یارت می برد مسلم
به هفتاد و دو مشتاق شهادت در رکاب عشق
سرت بالای دروازه بشارت می برد مسلم
برای این که راه کعبه بویی از خدا گیرد
شمیمت جاده ها را هم به غارت می برد مسلم
پس از سی روز ماندن بر سر دروازه خواهی دید
که دشمن خاندانت را اسارت می برد مسلم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1391/08/20 | 04:12 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


بیا مهمان سرگردان کوفی را تماشا کن
ز احسان بهر این مهمان سر و سامان مهیا کن
چو شمعی در ره عشقت سرا پا سوختم امشب
بیا پروانۀ پروانه را ای شمع، امضا کن
دگر ای میزبانِ سفرۀ ایجاد، از رأفت
ز تن ها دل بُریدم فکر این مهمان تنها کن
اگر چه میهمانم، بسته شد درها به روی من
بیا ای طوعه امشب در به روی میهمان وا کن
اگر می خواستی فردا ببینی میهمانت را
بیا بازار قصابان، تن بی سر تماشا کن
ندارم شکوه ای بر لب گذشت آن ها که با من شد
ولی با عمۀ سادات ای کوفه مدارا کن




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1391/08/20 | 04:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


دلم مانده ست و داغ جان­گدازی
که شد با حرمت نام تو بازی
تنم زخمی، لبم تشنه، دلم خون
امان از این همه مهمان نوازی




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1391/08/20 | 04:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


به شهر کوفه غریبم من و پناه ندارم
به غیر در به دری ها پناه گاه ندارم
شب گذشته به هر خانه جای بود مرا لیک
به هیچ خانه در این شام تیره راه ندارم
ز خستگی ست به دیوار طوعه تکیه زدم من
وگر نه جز به خداوند تکیه گاه ندارم
کِشند جانب دارالاماره با چه گناهم؟
عزیز فاطمه جز عشق تو گناه ندارم
به زیر تیغم و بالای بام وقت شهادت
حسین از تو جز امید یک نگاه ندارم
به راه عشق تو سر می دهم که وای به حالم
اگر که حرمت عشق تو را نگاه ندارم
به اشتباه سوی کوفه خواندمت که بیایی
دریغ مهلت جبران اشتباه ندارم
غم تو کرده سیه روز من که در همه عمر
قسم به خال تو یک نقطۀ سیاه ندارم
سلام بر تو دهم لیک با زبان اشارت
نگاه من به تو و طاقت نگاه ندارم
به لابه دامن لطفم گرفت و گفت "مؤید"
گرم تو دست نگیری به دست آه ندارم 




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1391/08/19 | 04:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


جان بر کف بازار توام یوسف زهرا
دل باختۀ دار توأم یوسف زهرا
سوگند به خونی که برون از دهنم ریخت
من تشنۀ دیدار توأم یوسف زهرا
هر سو بکشانند به هر کوچه تنم را
در سایۀ دیوار توأم یوسف زهرا
با آن که به عشقت پدر پنج شهیدم
بی مایه خریدار توأم یوسف زهرا
تنها نه همین لحظه که در کوفه غریبم
یک عمر گرفتار توأم یوسف زهرا
بگذار لب تشنه ببرّند سرم را
زیرا که خریدار توأم یوسف زهرا
از کثرت پیکان به بدن رسته دو بالم
من جعفر طیار توأم یوسف زهرا
دستم ز قفا بسته سرم نیز شکسته
من جای علمدار توأم یوسف زهرا
فریاد ز هر زخم تنم خیزد و گویم
 من یاور بی یار توأم یوسف زهرا
من "میثم" دلباخته ام گر بپذیری
خاک ره زوار توأم یوسف زهرا




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1391/08/19 | 04:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 8 ::      ...   2   3   4   5   6   7   8  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.