حضرت مسلم بن عقیل(ع)-زبان حال دختر حضرت مسلم(ع)


از هق هق نسیم شنیدم صدای تو

بابا فدای گریه ی" کوفه میای " تو

این جا همه برای سرت گریه می کنند

این جا منم رقیه ی بزم عزای تو

بابا شنیدم از همه جا سنگ خورده ای!

لابد نمانده است سری هم برای تو

تو اولین شهیدی و من اولین یتیم

این اولین یتیم شهادت فدای تو

آن ریسمان که دست علی را به کوچه بست

در کوفه بسته شد به سر و دست و پای تو

جسم تو را چگونه به کوچه کشانده اند؟

ای کاش بود چادر من بوریای تو!

تا این که بی کفن نشوی بین کوچه ها

زینب چقدر نذر نموده برای تو

زینب دو طفل دارد و تو هم دو تا پسر

آن ها به جای زینب و این ها به جای تو

بابا بمان به کوفه بیایم ببینمت

تا با دو دست بسته بیفتم به پای تو

کوفه برای دیدن من معجری بیار

از غصه مُرد؛ دخترک با حیای تو

مویم سفید گشته و قدم خمیده است

بابا منم مسافر کرب و بلای تو

تا زنده ام قسم به لب تشنه ات پدر

گریه کنم برای تو و ماجرای تو




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/18 | 04:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ز بام کوفه می کنم تو را نظاره یا حسین!
تو هم مرا نظاره کن به یک اشاره یا حسین!
سروِ به خون نشسته ام، زائر دست بسته ام
سلام می فرستمت از لب پاره یا حسین!
لحظه به لحظه دم به دم، مرگ دوباره دیده ام
بس که رسیده بر تنم، زخم دوباره یا حسین!
میان خندۀ عدو بهر تو گریه می کنم
بلکه به اشک دیده ام کنی نظاره یا حسین!
تیر به چلۀ کمان، کمان به دست حرمله
میا به کوفه رحم کن به شیرخواره یا حسین!
پرده کنار رفته و می نگرم به دخترت
نه معجرش بُود به سر، نه گوشواره یا حسین!
هدیۀ حاجیان بُود به مسلخ ولا یکی
مرا بُود در این منا دو ماه پاره یا حسین!
به آسمانِ دیده ام، نظاره کن که دم به دم
در آفتاب ریختم بر تو ستاره یا حسین!
نگه به مکه دوختم، چو شمع بر تو سوختم
درون سینه ام شده نفس شراره یا حسین!
کرم کن و به یک نظر به نظم "میثمت" نگر
که کرده سوز او اثر به سنگ خاره یا حسین!




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/18 | 04:26 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


وقتی بدنم را ز سرِ بام رها کرد

آغوش علی بود ز کارم گره وا کرد

در کوفه امیر الاُمرا غیر علی نیست

یک شهر نه او سلطنت دهر بنا کرد

این مرکب رهوار فقط رام امام است

این تخت روانی ست که از غیر ابا کرد

من کارگزار سپه دولت یارم

فرماندۀ بی یار سر دار نوا کرد

در شهر علی، پور عقیل است گرفتار

این قوم، سر افكنده ام از آل عبا كرد

ای یار میا کوفه که این شهر شلوغ است

برگرد که با نائب تو کوفه جفا کرد

بدجور تنم را سر بازار کشاندند

با نعش فرستادۀ تو خصم چها کرد

تا پیکر تو زیر سم اسب نیفتد

در زیر لگد پیکر من دفع بلا کرد

تا خواهرت آواره در این شهر نگردد

مسلم دل شب بر سر بازار دعا کرد

شد كام دلِ سوخته با نام تو شیرین

آن دم كه سرِ دار تو را دید و صدا كرد

تا زمزمه كردم كه سر یار سلامت

لب تشنه سرم را ز بدن، خصم جدا كرد

بر روی مناره نگران توأم ای کاش...

یک روز نگویند به نی رأس تو جا کرد




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/17 | 03:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


پایان ندارد ابر خیس گریه هایش

غم می چکد از ردّ پای بی صدایش

بعد از نماز مغرب این جا هیچکس نیست

بوی غریبی می وزد وقت عشایش

می شد ببینی دردهای با وفا را

در لابلای جمله ی «کوفه میا»یش

دیوارهای سنگیِ آتش به دستان

افتاده دنبال شکست بال هایش

با التهابی حیدرانه جنگ می کرد

می آمد از کوچه رجزهای رسایش

چندین تَرَک بر روی لب ها نقش بسته

یک کاسه آب امّا نمی آید برایش

دارد زیارت نامه می خواند دوباره

بر پشت بام غصّه ی کرب و بلایش

کوچه به کوچه می شود بازیچۀ شهر

جسم ز هم پاشیده ی در زیر پایش

یک ماه آن سوتر سر چشم انتظاری

می بیند امّا روی نیزه مقتدایش




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/17 | 03:50 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


به جای دستۀ گل، خون گلویم وقف دامانت
تو ابراهیمی و من هم ذبیح عید قربانت
میان خندۀ دشمن بیا از گریه آبم کن
که همچون قطرۀ اشکی، بگردم دور چشمانت
در آب افتاد دندان من و کردم دعا بر تو
مبادا بشکند از چوب دشمن دُرّ دندانت
تو روح احمد و ریحان زهرایی میا کوفه
که فردا می کنند این سنگ دل ها سنگ بارانت
ز چشمم پرده یک سو رفته و انگار می بینم
که بر گوشم رسد از نوک نی، آوای قربانت
به ظرف آب خونم ریخت و عکس تو را دیدم
که خون چهره ات می ریزد از لب های عطشانت
برای مرد گریه سخت باشد در دل دشمن
الهی بین دشمن کس نبیند چشم گریانت
به زیر تیغ دشمن آرزویم هست این مولا:
که می کردم هزاران بار جانم را به قربانت
تو تنها باغبان باغ توحیدی میا کوفه
که پر پر می شود یک روزه گل های گلستانت
کرامت کن به "میثم" چشم گریانی که تا محشر
بگرید بر تو و داغ دل و زخم فراوانت




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/17 | 03:45 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


در این دیار عاطفه پیدا نمی شود

دیگر دری به خاطر من وا نمی شود

دستم بریده باد نوشتم بیا حسین

این غصه از سرای دلم پا نمی شود

با قافله به وادی دیگر برو میا

در شهر کوفه جای شماها نمی شود

آقا سفیر تو به تو پیغام می دهد:

برگرد ای مسافر زهرا نمی شود

امشب ز راه آمده برگرد یا حسین

جانا به جان فاطمه فردا نمی شود

بغضی غریب راه نفس را گرفته است

خواهم که ناله ای زنم اما نمی شود

در دیده های تیرۀ این تیره دیده ام

این جا برای زینب کبری نمی شود




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/16 | 03:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


کوفه گردی که خسته و تنهاست

یکی از عارفان خون خداست

نیست معصوم، گر چه معصوم است

مثل موج کنارۀ دریاست

می شود از نجابتش فهمید

عضوی از خانوادۀ زهراست

امتداد نگاه خاکی او

باز در قتلگاه کرببلاست

بغض معراج دارد و این جاست!

چه کند سقف آسمان کوتاست




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/16 | 03:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


دوست دارم بارها از تن جدا گردد سر من
تا شود تقدیم خاک پات، خون حنجر من
دوست دارم عضو عضوم طعمه ی شمشیر گردد
تا تو لبخندی زنی بر زخم های پیکر من
دوست دارم وقت جان دادن به بالینم بیایی
تا بیفتد بر گل رویت نگاه آخر من
دوست دارم در هجوم خنده های تلخ دشمن
بر تو ریزد همچو باران، اشک از چشم تر من
دوست دارم تا به جرم عشق تو، کوچه به کوچه
از فراز بام ها آتش بریزد بر سر من
دوست دارم در کنار دختر مظلومه ی تو
صورت خود را کند تقدیم سیلی، دختر من
دوست دارم دور عباس علمدارت بگردم
تا شود ام البنین، فردای محشر مادر من
دوست دارم تا به جرم عشق گردم سنگ باران
سنگ ها گردند بین کوچه ها، هم سنگر من
دوست دارم طوعه بعد از کشتنم آید سراغم
در کنار پیکرم گرید به جای خواهر من
دوست دارم تا بریزد بحر بحر از چشم «میثم «
اشک خونین بر من و بر لاله های پرپر من




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/16 | 02:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


بزرگ یاور اسلام،‌ مسلم بن عقیل
به امر حجت حق، سوی كوفه گشت گسیل
به جای خویش، پیامی ز دوست داشت نهان
به دست، نامه ای از حجت خدای جلیل
كه ای معاشر كوفی، برادرم این است
كه سوی شهر شما كرده است، عزم رحیل
هم اوست معتمد و ابن عم من، كه به حق
ز من، به سوی شما او بود سفیر و وكیل
نخست مردم كوفی، اطاعتش كردند
برای راه نجاتش شناختند دلیل
ولی دریغ، كه پیمان خویش بشكستند
چو حكم ظلم و ظلالت،‌ به كوفه شد تحمیل
پس از قتال، به دارالاماره اش بردند
به بام قصر، به راه حبیب گشت قتیل
ایا بلند مقامی كه گرد بارگهت
به احترام و ادب، طوف می كند جبریل
محیط كشور ایثار را، تویی مركز
مقام عزت و اقبال را، تویی اكلیل
هر آن كه تو را ارج داد، گشت رفیع
هر آن كه خواست تو را خوار و زار، گشت ذلیل

***


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/16 | 02:45 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


در حق و باطل عادت تشکیک دارد

با جهل خویشاوندی نزدیک دارد

در فتنه قومی قابل تحریک دارد

مثل مدینه کوچه ی باریک دارد

می خوانمت با چشم های کم فروغم

من عابر آواره ی شهر دروغم

در بین این ها کاتبان نامه دیدم

مشتی به ظاهر زاهد و علامه دیدم

سرگرم بر پا کردن برنامه دیدم

غارتگر انگشتر و عمامه دیدم

خواهی شنید از کوچه هایش بوی خون را

روی لبم "انّا الیه راجعون" را

یک شهر از وحشت زبانش لال گشته

مردانگی روی زمین پامال گشته

آهنگری در شهرشان فعّال گشته

کوفه مهیّا بهر استقبال گشته

هر باغ را آماده ی پاییز کردند

دندان برای غنچه هایت تیز کردند

این پینه های مانده بر روی جبین را

حق ناشناسان به ظاهر اهل دین را

بهتر بگویم گرگ های در کمین را

حق از زمین بردارد این قوم لعین را

اینجا نمانده هیچ کس پای تو، برگرد

جانم به قربان قدم های تو، برگرد


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/15 | 03:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


عشق تو کوچه گرد کرد مرا، این منِ از همیشه تنهاتر

دست ها مثل مرتضی بسته، چشم هایم شبیه زهرا، تر

شهر در انتظار رؤیت توست، همه از روی بام چشم به راه

چون قرار است ماه من روزی، باشی از روی نیزه پیداتر

شهر در انتظار رؤیت توست، همه آماده ی پذیرایی

همه ی شهر حاضرند ولی، بام ها، سنگ ها، مهیاتر

چه کند کاروان اگر کوفه...؟ چه کند کاروان اگر در شام...؟

این همه پرسشِ بدون جواب، و یکی از یکی معماتر

می شود دید هر کجا حتی، بین این کاسه آب، عکس تو را

با لب خشک می شود حالا، آخر قصه ام چه زیباتر




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/15 | 03:50 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


"همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی"

فاصله است و بیقرارم که نیامدی کنارم

چه کنم صبا رساند به من از تو عطر و بویی

به لب شکسته ی من سخنی به جای مانده

تو میا عزیز زهرا به دیار ننگ جویی

به دیار بی وفایی چه کنم اگر بیایی

به خدا قسم نداری تو به کوفه جز عدویی

به دیار خصم حیدر تو سه ساله را نیاور

که ز سیلی مکرّر بشود کبود رویی

به میان کوچه آتش به سر غریب ریزند

شده شهر کوفه مشهور که ندارد آبرویی

تن من سر قَناره به تو می کند اشاره

که کنند پاره پاره ز تو حنجر و گلویی

تو مگو به دختر من که چه آمده سر من

به دلم یقین نشسته که رضایتش بجویی

به زلال آب سوگند به گل رباب سوگند

که شود حرام بر تو قطرات آبِ جویی

چو سرت ز تن جدا شد، به فراز نیزه ها شد

ز سرم به روی نیزه، بنما تو جستجویی




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/15 | 03:45 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)


در شهر نمانده اهل دردى جز تو

در جاده ‏ی عشق، رهنوردى جز تو

در كوفه، اگر چه لاف مردى بزند

اى طوعه! نمانده است مردى جز تو

***

ظلمت كده‏اى ست كوفه، چون شام بود

با این همه، دل به یادت آرام بود

سرمستى ‏ام از باده ‏ى عشق است و عطش

معراج من، افتادن از این بام بود




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1391/08/14 | 03:47 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت


در کوچه گرفتند اگر دور و برش را

چیدند اگر زخم ترین بال و پرش را

این ارث علی دوست ترین های قبیله ست

جا داشت در این شهر ببیند اثرش را

محراب همین پیر زن کوفه چه خوب است

تا اینکه به پایان برساند سحرش را

این بار به جای گره یِ سبز نگاهش

می بست سر نافله بار سفرش را

این کوفه نشینان که گهی بام نشینند

با سنگ شکستند سر رهگذرش را

دلواپس امروز غریبی خودش نیست

انداخته بر جاده ی فردا نظرش را

مشغول زیارت شده آهسته بنالید

این مرد که بر دست گرفته ست سرش را




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/4 | 04:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت



سوی کوفه میا که پیچیده

بوی غربت میان هر کوچه

باز تکرار بی وفائی هاست

باز دستان بسته در کوچه

 

حسّ دلتنگی قفس دارد

آسمان کوچ کرده از این شهر

عشق و احساس و عزت و غیرت

هم زمان کوچ کرده از این شهر

 

این قبیله چقدر بی دردند

بی حیائی ست خصلت کوفه

مشک‌ها طعم تشنگی دارد

و سراب است بیعت کوفه

 

غربت زائر غریبی را

به نظاره نشسته اند آقا

نیزه نیزه در انتظار تواند

همه پیمان شکسته اند آقا


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/4 | 04:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت


شك و تردیدشان یقینی بود

آسمانهایشان زمینی بود

همه دنبال وعدۀ گندم

شهر مشغول خوشه چینی بود

كوچه ها خالی از وفای به تو !

خانه ها گرم شب نشینی بود

خودشان را نشان نمی دادند

پشت هر سایه ای كمینی بود

دست غفلت همیشه در دستِ

زندگی های اینچنینی بود

همه فتوا به خویش می دادند

هر كسی مجتهد به دینی بود

نامه ام را نوشته ام اما كاش

یك نفر مرد، یك امینی بود...

صبح تا شب تو را دعا كردم

تا نیایی خدا خدا كردم

خوب در حق تو وفا كردند!

كه مرا اینچنین رها كردند

شب شد و مثل یك غریبه مرا

از سر خویش زود وا كردند

و نخوانده؛ نماز مغرب را

در نماز عشا قضا كردند

پشت دیوار مسجد كوفه

پشت ابلیس اقتدا كردند

آه؛ مولا تو دیده ای حتماً

با من آن شب چگونه تا كردند

درِ هر خانه ای كه رفتم آه

درِ غربت به روم وا كردند

دست من آب هم نمی دادند

كوفه را مثل كربلا كردند

خواب دیدم كه در منای توأم

اولین ذبح كربلای توأم


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/4 | 04:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت


قهرمان‌ عشق‌ در چاه‌ بلا افتاده‌ است

‌ كار مسلم‌ وای‌ دست‌ اشقیا افتاده‌ است‌

اشك‌ جاری‌ بر رخش‌ شرح‌ غمی‌ پنهان‌ دهد

گوشۀ‌ غربت‌ به‌ یاد كربلا افتاده‌ است‌

باغ‌ شد مرداب‌ و گل ها نیزه‌ و شمشیر شد

 قاصد كرب‌ و بلایی‌ از نوا افتاده‌ است‌

سر، سر پیمان‌ گذارش‌ روی‌ دار افتاده‌ است

‌ دل‌ سر و كارش‌ به‌ خلقی‌ بی‌ وفا افتاده‌ است‌

آه‌ گلچینان‌ كه‌ از هر بام‌ با سنگش‌ زنند

 این‌ گل‌ طوباست‌ از شاخه‌ جدا افتاده‌ است‌

دست‌ مهمان‌ بستن‌ و با كام‌ عطشان‌ كشتنش

‌ از كجا در كوفه‌ این‌ رسم‌ خطا افتاده‌ است‌

نامه‌های‌ دعوت‌ كوفه‌ بجز نیرنگ‌ نیست‌

بد مرامی‌، بد دلی‌ در كوفه‌ جا افتاده‌ است‌

كار دل هاشان‌ به‌ نیرنگ‌ و نفاق افتاده‌ است

‌ كار لب هاشان‌ به‌ لعن‌ و ناسزا افتاده‌ است‌

چشم‌هاشان‌ خائن‌ و آئینۀ‌ ناپاكی‌ است‌

 وای‌ از چشمی‌ كه‌ از شرم‌ و حیا افتاده‌ است‌

بگذر از كوفه‌ نبینی‌ تا به‌ روی‌ غنچه‌ها

رد پا از پنجۀ‌ نا آشنا افتاده‌ است‌




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/4 | 04:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت


پیشانی او وقف سنگ کوچه ها بود

اوّل ذبیح مقتل کرب و بلا بود

از پشت بام کوفیان بی مروّت

تنها نصیبش آتش و سنگ جفا بود

خون از لبش می ریخت روی خاک کوچه

دستان او حاکی ز درد مرتضی بود

یک تن حریف گلّه ای نامرد کوفه

امّا دلش با کاروان کربلا بود

با نائب خاص امام عصر یارب

رفتار بدتر از یهود آیا روا بود؟

از درب خانه تا به بالای مناره

همواره گریان قتیل نینوا بود

شک در مسلمانی او کردند مردم

آنکه شبیه شاه عطشان سر جدا بود

این لکّه ی ننگی است تا روز قیامت

بر هرکه بیعت کرد و آخر بی وفا بود




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/4 | 04:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت


در کوچه ها پیچید بوی آشنایش

بوی غریبی نگاه رد پایش

در کوچه ای که جبرئیل عرش پیما

می آمد از آنجا صدای بالهایش

وقتی اذان می داد در محراب کوفه

بوی ولایت پخش می شد با صدایش

در پیشواز غربت خود اشک می ریخت

از آسمان چشم های با خدایش

در مغرب این کوچه های ناهماهنگ

دیگر نمی بیند کسی را تا عشایش

بر خاک پای محمل فردای زینب

عرض ارادت می کند دست عبایش

پس کوچه های سنگریز متصل را

می رفت با دلواپسی تا انتهایش

دارالاماره بهترین جای تماشاست

به به، به حُسن انتخاب چشم هایش

تا که نماز شرعی خود را بخواند

باید بگردانند سمت کربلایش




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/3 | 04:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت-مصیبت های کربلا


پایش امضا زدند خیلی زود

نامه را تا زدند خیلی زود

نامه را تا نکرده در واقع

کوفیان جا زدند خیلی زود

آستین های قتل مهمان را

ظهر بالا زدند خیلی زود

دیر نارو به فکرشان آمد

دیر... اما زدند خیلی زود

اول عازم شدند خیلی زود

بعد نادم شدند خیلی زود

باغ داران کوفه هم آن شب

سکّه لازم شدند خیلی زود

مثل قاضی شُریح مثل شمر

همه عالِم شدند خیلی زود

همه ی دارها خریدارِ

سرِ مسلم شدند خیلی زود

پس پریشان شدند خیلی زود

بس پشیمان شدند خیلی زود

پیش هفتاد و دو نفر کافر

ها...مسلمان شدند خیلی زود


ادامه این شعر

موضوع: شهادت امام حسین(ع)،  مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/3 | 04:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت


سر به زیر تیغ، دل در حسرت دیدارها

مرگ شیرین است بی دلشوره ی دلدارها

درد دوری بیشتر از درد زخمم می کشد

با طبیبان غم نباشد در دل بیمارها

بیعت دستم شکست و کوفه ماند و غربتم

از وفاشان پشت پا خوردم یکی نه بارها

نامه هاشان بوی خون و بوی آتش می دهد

پای امضاهاش بسیارند نیزه دارها

چوب دارد می خورد بر قیمت عمامه ات

صحبت مال و منال توست در بازارها

مردهاش از چندتا انگشت دستم کمترند

چندتایی هانی اند و میثم تمارها

سنگ زنها بی هوا و ماهرانه می زنند

آنقدر پیشانی ام را داده اند آزارها

اشکهام این آخری گرم دعا بر زینبن

تا سر سالم برد از پای این دیوارها




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/3 | 04:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت


اگرچه بر سر دارم میا به كوفه حسین

هنوز زمزمه دارم میا به كوفه حسین

سلام من به تو ای آفتاب هستی بخش

چراغ محفل تارم میا به كوفه حسین

نوشته ام كه بیائی ولی به صفحۀ خاك

به اشك خود بنگارم میا به كوفه حسین

میان كوفه غریبانه می زنم فریاد

امید و صبر و قرارم میا به كوفه حسین

به سنگساری مهمان اگرچه می كوشند

امامِ آینه دارم میا به كوفه حسین

در این دیار به سرنیزه لاله می چینند

گلِ همیشه بهارم میا به كوفه حسین

بیا به همره زینب از این سفر برگرد

امید جان فكارم میا به كوفه حسین

برای آن كه نگردی تو بی علی اكبر

دمادم است شعارم میا به كوفه حسین

نشسته حرمله در انتظار اصغرِ تو

ببین كه واهمه دارم میا به كوفه حسین

پیام آخر مسلم برای تو این است

گذشته كار ز كارم میا به كوفه حسین

به گریه گفت "وفائی" ز مسلم بن عقیل

به درد و غصه دچارم میا به كوفه حسین




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/3 | 04:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت


من و انبوهی از دلواپسی ها

که دارم لشکری از بی کسی ها

تمام کوفه عهدی تازه دارند

برای کشتن تو ای مسیحا

×××

دلم را مثل پیمان ها شکستند

دو دستم را به عهدی تازه بستند

همان هایی که نامه می نوشتند

به استقبال تو خنجر به دستند

×××

دلم مانده ست و داغ جانگدازی

که شد با حرمت نام تو بازی

تنم زخمی، لبم تشنه، دلم خون

امان از این همه مهمان نوازی




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/2 | 03:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت


گر چه ای یار، اسیر کف اغیار توام
نی گرفتار عدو بلکه گرفتار توام
نام تو وِردِ زبانم به سر دار شده ست
تو علی هستی و من میثم تمّار توام
می زند خصم مرا طعنه ولی غافل از آن
بر سرم نیست هوایی که هوادار توام
دستم از پشت اگر بسته، دگر قطع نشد
فکر انگشت تو و دست علمدار توام
گر شکافی لب من خورده دگر چوب نخورد
در غم چوب یزید و لب خونبار توام
دشمنم آب دهد لیک ننوشم هرگز
گرچه لب تشنه ولی تشنۀ دیدار توام




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/2 | 03:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-مرثیه


دشمن کینه ای نغمه ی مرغ سحرید

حرف از چشم بهانه است، به خون تشنه ترید

تا که دیدید غریبی به سراغم آمد

مثل دیوار شدید و همگی کور و کرید

از سر نیزه ی بی تاب شما معلوم است

خوب از حسّ پدر با پسرش با خبرید

اسمی از شیشه شنیدید همه سنگ شدید

نامی از چادر و دامن که شده شعله ورید

اینقدر حرص که از دست شما می بارد

کی ز خلخال و النگوی کسی می گذرید؟!

عطش غارتتان تا که فرو بنشیند

ببرید از تن من هر چه که دارم ببرید

یک نفر با همه ی غربت خود می آید

لااقل این همه شمشیر برایش نخرید

مغرب خونی یک روز سرم را پیش

سر خاکستری شاه حرم می نگرید




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1391/07/30 | 04:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-مرثیه


میان کوچه منتظر غریب ایستاده ام

به خواب رفته سایه ام به خویش تکیه داده ام

چو جبرئیل زخمی ام میان قوم خود پرست

شهاب آسمانی ام، به چاه اوفتاده ام

به زخم های بال خود کمی نگاه می کنم

و خوب فکر می کنم به انتهای جاده ام

به آیه های روشنم توجهی نمی شود

ستارۀ شمالی بدون استفاده ام

به پای نامۀ خودم هنوز گریه می کنم

چنان که سیل می برد منی که کوه زاده ام

به جستجوی ریشۀ هراس و ترس می رود

کسی که شخم می زند به مزرع اراده ام

بگو که کشته می شود جوان و نوجوان تو

بگو وصیت مرا به پیر خانواده ام




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1391/07/30 | 04:17 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت

   

در سلام نماز مغرب بود

مسجد از ازدحام خالی شد

واژه های کلام مردم شهر

از علیک السلام، خالی شد

 

بین پس کوچه های نامردی

کوفه تنها گذاشت مردش را

با کمی سنگ از سرش وا کرد

روزه داریِ کوچه گردش را

 

هیچکس بار آن مسافر را

از سر شانه اش پیاده نکرد

وای بر حال منبر کوفه

که از آن مرد استفاده نکرد

 

کلماتِ که "این چه کاری بود؟"

دائماً راهی صدایش بود

التماسی شبیه "کوفه میا"

سر سجاده ی دعایش بود

 

هیچکس پا به پای او غیر از

سایه از پشت سر نمی آمد

روشنائی خانه ها رفتند

سایه اش هم دگر نمی آمد


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1391/07/29 | 04:28 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت


می گریزد از کوفه هر کسی که پا دارد

دست اگر دهد بالی، این محیط جا دارد

شهر را فرو بگذار با تمام دیبایش

رو به بادیه کانجا فرش بوریا دارد

آب کوفه را خوردم شور بود چون چشمش

هر عزیز در کوفه چشم زخم ها دارد

شهر کوفه را دیدم سبز بود و بی حاصل

وحدت نقیضین است کوفه ماجرا دارد

می پرد چو فکر از سر می رود چو رنگ از رو

عهد مردم کوفه خصلت حنا ارد

قوت غالبم سنگ است آینه است امکانم

سعی جلوه های من صد حرم صفا دارد

گر چه پیک مسلم شد، اعتماد بر او نیست

زلف خویش پنهان کن کوفه بادها دارد  


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1391/07/29 | 04:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت


امشب میان کوچه ها، خانه به دوشم
فردا به بازار وفا، جان می فروشم
 ای یوسُف خَیرُ النساء 
کوفه میا کوفه میا
نامردم کوفه همه، پیمان گسستند
با سنگ بی مهری دلِ، مهمان شکستند
بویی ندارد از وفا
کوفه میا کوفه میا
آتش زده غربت ز کین، بر تار و پودم
ای میزبانان من که بی، دعوت نبودم
گویم به سِبط مصطفی
 کوفه میا کوفه میا




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1391/07/29 | 04:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)-شهادت


با اضطراب و دلهره از روی بام ها

باشد از این سفیر به آقا سلام ها

در رو به روی دارالعماره ز کینه ها

باشد برای کشتن من ازدحام ها

حال و هوای شهر پر از بی وفایی است

بیعت شکسته اند همه بی مرام ها

این کوفیان بی خرد و تابع هوس

شرمی نکرده اند ز روی امام ها

اسفند توی کورۀ آهن بریختند

تا بوی کسب تازه رسد بر مشام ها

برخی برای گندم و برخی برای زر

حاضر شدند تا شکنند احترام ها

چندین هزار نامه برایت نوشته اند

بوی فریب می رسد از آن پیام ها

"مولا میا به کوفه" فقط ذکر مسلم است

شاید رسد به تو همۀ این کلام ها

« من سر بریدۀ  سر دارالعماره ام »

پس جان من فدای لب تشنه کام ها

×××

با تشکر از شاعر گرامی آقای پورهاشمی برای ارسال این شعر به حسینیه




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1390/10/13 | 06:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 8 ::      ...   3   4   5   6   7   8  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو