تبلیغات
«حسینیه» پایگاه تخصصی مدح و مرثیه - مطالب مسلم ابن عقیل

مسلم بن عقیل(ع)


مسلم اسیر زلف کمند شما بوَد

در بند کوفه نه! که به بند شما بوَد

این خسته جانِ بی رمق کوچه گردِ شهر

دل خوش به یک بگو و بخند شما بوَد

 دارم امیـــد کز افــق کوفــه مغربم

در ســایه سار قــدّ بلنــد شمــا بوَد

 گفتم بیا بیا، عجلــه کن به آمــدن

دل شوره ام ز شور روند شما بوَد

اصلاً بیا، نیا نه به وسع دهان ماست

ما تابعیم هر چه پسند شما بوَد

اما، اگر، اگر چه مرا ذکر هر شب است

جای حسین ذکر لبم، شور زینب است

گر چه تنم اسیر هزاران جراحت است

درد دل شکسته ی من بی نهایت است

هر چند سنگ کینه سرم را شکسته است

ممنونم از خدا سر ساقی سلامت است

گفتــم به باد تا که به زلفت خبر دهــد

این شهرِ بی ستاره نه جای اقامت است

هر دست و پنجه ای که گلوی مرا فشرد

خط بدون فاصله ی دست بیعت است

تغییر کوفه امر محــالی است ای عــزیز

کوفی هنوز هم به خدا بی مروت است

گرمی دست بیعتشان زود سرد شد

یعنی پسر عموی شما کوچه گرد شد


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/09/4 | 03:22 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)

 

اینان که حرف بیعت با یار می زنند

آخر میان کوچه مرا دار می زنند

این جا میا که مردم مهمان نوازشان

طفل تو را به لحظه دیدار می زنند

این کوفه مردمش ز مدینه شقی ترست

یعنی کسی که باشد عزادار می زنند

 دیدم برای آمدنت روی اُشتران

چندین هزار نیزه فقط بار می زنند

این جا برای کشتن طفل سه ساله ات

هر لحظه حرف سیلی و مسمار می زنند

فتوای: خون نسل علی شد حلال را

هر شب به روی مأذنه ها جار می زنند

آقا نیا که آخرش این شور چشم ها

تیری به صحن چشم علمدار می زنند

سر بسته گویمت که پریشان زینبم

حرف از اسیر کوچه و بازار می زنند

می ترسم از دمی که یتیمان تو حسین

پائین پای نیزه ی تو زار می زنند

این کوفه آخرش به تو نیرنگ می زند

حتی به رأس اصغر تو سنگ می زنند




موضوع: اشعار برگزیده حسینیه،  مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/09/4 | 07:14 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل(ع)

 

بنویسید مرا یار اباعبدالله

اولین بنده ی دربارِ اباعبدالله

منتظر مانده دیدارِ اباعبدالله

من کجا و سر بازار اباعبدالله

تا خدا هست خریدارِ اباعبدالله

×××

عاشق آن است که دیدار کند یارش را

بارها جان بدهد دید اگر دارش را

باز آماده کند جان دگر بارش را

فاطمه پیش خدا، پیش برد کارش را

هر که افتاد پیِ کارِ اباعبدالله

×××

من پرم را به روی دست گرفتم، دیدم...

جگرم را به روی دست گرفتم، دیدم...

سپرم را به روی دست گرفتم، دیدم...

تا سرم را روی دست گرفتم، دیدم...

 ... راهم افتاده به بازارِ اباعبدالله

×××  


ادامه این شعر

موضوع: اشعار برگزیده حسینیه،  مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/09/4 | 07:11 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل(ع)


در وادی حسین مجال کلام نیست

جز با کلام خون به مسیرش پیام نیست

با ترس جان، هر آن که قدم زد درین طریق

والله راه عاشقی اش مستدام نیست

با خون به صفحه عرفات دلم نوشت

راه وصال جز به شهادت تمام نیست

عشق و بلا ز روز ازل هم پیاله اند

زیرا به جز بلا قدحی بین جام نیست

در زیر جامه ها همه شمشیر بسته اند

این کار، هتک حرمت بیت الحرام نیست؟

گویا کسی نبود که گوید به حاجیان

آیا بریدن سر حاجی حرام نیست؟

یا وقت ذبح نیست کسی تا کند سوال

این صید زیر دست تو خشکیده کام نیست؟

این درس مسلم است که پایان عاشقی

جز سر جدایی علنی روی بام نیست

محبوب در حجاز و سفیرش به روی بام

راه وصال این دو به جز یک سلام نیست

سر روی نی تنش به روی خاک کوچه ها

میخ قناره جای سفیر امام نیست




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/09/4 | 07:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)


 دل خون ز نامردی این نا مردمانم

در شهر کوفه بی پناه و بی امانم

این جا به نامردی عجب مشهور گشته

چشم و دل نا مردمانش کور گشته

از غصه من سر می گذارم روی دیوار

از فکر این جا آمدن بیرون شو ای یار

باید بساط قتل تو بر پا شود زود

آهنگری تیر سه شعبه در کفش بود

آهنگری سر نیزه و شمشیر می ساخت

طرح عمود آهنین در کوره انداخت

این جا صفات مردم خناس دارند

نقشه برای کشتن عباس دارند  

شمشیر و سنگ و نیزه بار اُشتران شد

دیگر بهار قاسم و  اکبر خزان شد

این جا خیال مردم از قتل تو تخت است

فکر اسیری رفتن زینب چه سخت است

آیینشان با سکه و درهم فروشی ست

فردا کنار راس تو هم باده نوشی ست

یاد از رخ نیلی زهرا مادرت کن

فکری برای گوش های دخترت کن

باد صبا این را بگو  تو نزد دلدار

از فکر کوفه آمدن بیرون شو ای یار




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/09/4 | 07:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل(ع)

 

سردار سر شکسته ی دار العماره ام

آیـــد اذان مغربِ  غم از مناره ام

گفتم بیا حسین زبانم بریده باد

با این گناه لایق نــار و شراره ام

با دست های بسته مگر می شود چه کرد؟

شوریده وار منتظر راه چـاره ام

شاید نسیم حرف دلم را به او رساند

شاید تمام شد هدف نیمه کاره ام

شد دانه های اشک غرور جریحه دار

تسبیح یکــصد و دهمین استخــاره ام

تاریخ مصرفم، دو سه روزی گذشته است

در موزه نـــگاه همه سنگ واره ام

وقت حسین گفتن من کوفیان چرا؟

با مشت می زنید به لب های پاره ام

عاشق ترین سفیرم و در حیرتم چرا؟

در آسمان شهر شما بی ستاره ام

کوری چشم تان سر دروازه، روی  دار

زخمی ترین بدون سر خوش قواره ام

حرف صریح من به دلی کارگر نشد

دنبـال یـک ربــاعی پر استعاره ام




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/09/4 | 07:04 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)

 

شهر در زیرِ قدم هاش پریشان شده بود

 لاف آقایی و مردی زدن آسان شده بود

 شهر لبریز سکوت است سکوتی مبهم

 کوچه در کوچه دل آینه حیران شده بود

 میهمان داری این قوم فقط با سنگ است

 سنگ بارید سوی آینه، باران شده بود

 شهرِ تنهاییِ مردان خدا این شهر است

 شهر با آتش نمرود چراغان شده بود

 مردم این جا همگی عاشق مهمان هستند...

 گرم، بازار همه نیزه فروشان شده بود...!

×××

با تشکر از شاعر گرامی آقای نقیب برای ارسال این شعر به حسینیه




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/09/4 | 06:57 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)

 

مسلم! دوباره پشت سرت را نگاه کن

برگرد و خوب دور و برت را نگاه کن

کوفی که مرد نیست بماند به پای تو

با چشم باز همسفرت را نگاه کن!

این خاک فتنه خیز و زمین غریب را...

این آسمان بی قمرت را نگاه کن

دیروز دیدی آن همه امضا و مُهر را...

حالا سپاه بی نَفَرت را نگاه کن

مسلم! به چشم های عمویت علی قسم!

برگرد و باز پشت سرت را نگاه کن...

فردا ز بام دارالاماره... ز چشم هات

خورشید می دمد...سحرت را نگاه کن...




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/09/4 | 06:56 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل(ع)


من کوفه را چون مردگان بی درد دیدم

نامردهاشان را به شکل مرد دیدم

این ناسپاسان جمله اشباه الرجالند

خصم رسول و حیدر و قرآن و آلند

اینان به آن دستی که با من عهد بستند

عهد من و فرق مرا با هم شکستند

تنها نه در کوفه مرا آواره کردند

قلبم دریدند و لبم را پاره کردند

این شهر را پیوسته نامردی به من بود

ای قوم تنها مردشان یک پیر زن بود

زن ها ز نامردان کوفه وا نماندند

از بام ها بر فرق من آتش فشاندند

من جان نثار عترت خیر الانامم

صید به خون غلطیده بالای بامم

وقتی که خود را از عطش بیتاب دیدم

عکس لب خشک تو را در آب دیدم

در موج خون دریای لا را دیدم امروز

از بام کوفه کربلا را دیدم امروز

انگار می بینم جراحات تنت را

خونین به چنگ گرگ ها پیراهنت را

انگار بینم لاله های پرپرت را

پاشیده از هم عضو عضو اکبرت را

انگار می بینم که بعد از قتل یاران

هم تیر باران می شوی هم سنگ باران

انگار می بینم ذبیح کوچکت را

زخم گلوی شیر خواره کودکت را

انگار می بینم که با اشک دو دیده

داری به روی دست خود دست بریده  


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/09/4 | 06:51 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل(ع)


ندارم زیر تیغ قاتلم احساس تنهایی

 که ماه عارضت گردیده در چشمم تماشایی

 اگر چه دورم از شهر مدینه باز می‌بینم

 رسد کوچه به کوچه بر مشامم عطر زهرایی

 به یاد کام عطشان تو و چشمان گریانت

 لبم از تشنگی خشکیده، چشمم گشته دریایی

 عزیز فاطمه! در کوفه غربت را تماشا کن

 که شهری کرده بهر کشتن یک‌تن صف‌آرایی

 رخ هر کس که از خون شسته شد زیبا شود اما

 عذار لاله‌گون من به خون بخشیده زیبایی

 نشد توفیق حاصل تا به دشت کربلا آیم

کنم مانند عباست علمداری و سقایی

 ندانستم بیایم پیشبازت یوسف زهرا!

 تو پا بر چشم من بگذار و کن یک لحظه آقایی

 میا کوفه که می‌بینم سرت را بر سر نیزه

 میا کوفه که جز زندان ندارد زینبت جایی

 دعا کن تا سرم از بام افتد بر روی پایت

 که بر خاک قدومت بخشی‌ام اذن جبین‌سایی

الا «میثم» ز خاکم بوی خاک کربلا بشنو

 که شهر کوفه را کرب‌ و‌ بلا کردم به تنهایی




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/09/4 | 06:44 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

 مسلم بن عقیل

 

در این دیار هوای نفس کشیدن نیست

برای هیچ پری فرصت پریدن نیست

خدا به داد دل لاله های تو برسد

به ذهن این همه گل چین به غیر چیدن نیست

هزار سرو روان در پی ات روانه شدند

بلند قامتشان حیف قد خمیدن نیست!

در این کویر خود ساقی آب می گردد

برای نو گل تو وقت قد کشیدن نیست

لطیف تر ز گل یاس کودکان تواند

که حقشان به دل خارها دویدن نیست

به التماس بگویم بیا که بر گردیم

دل لطیف مرا تاب زخم دیدن نیست




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1390/08/15 | 05:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)

 

دل این شهر برای نفسم تنگ شده

جان من کوفه میا کوفه دلش سنگ شده

خوب گشتم همه جا را خبری نیست میا

همه شادند دوباره خبر جنگ شده

آب و جارو شده این شهر برای سر تو

کوچه هاشان همه پاکیزه و کم سنگ شده

همه جا صحبت از غارت اموال شماست

به خدا بیعتشان حقه و نیرنگ شده

به گمانم که نمی بینمت و می میرم

اشک من با شرر خنده هماهنگ شده

دو سه شب پیش به دروازه دو قلاب زدند

که نگاهش به تماشای شما تنگ شده

دم مغرب همه رفتند و مرا دور زدند

حرمت نائب بی یار تو کمرنگ شده

×××

از وبلاگ شعر شاعر




موضوع: اشعار برگزیده حسینیه،  مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1390/08/15 | 05:26 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)

 

شبی که دیدۀ خود پر ستاره می کردم

برای غربت دل فکر چاره می کردم

به دانه های چو تسبیح اشک در دستم

برای آمدنت استخاره می کردم

نماز عاشقی من شکسته شد اما

سلام بر تو از دارالعماره می کردم

من از محلۀ آهنگران بی احساس

گذر نمودم و دل پر شراره می کردم

یکی سفارش تیر شعبه ای می داد

دعا برای سر شیر خواره می کردم

غریب تر ز دلم روزگار چون می خواست

به کودکان غریبم اشاره می کردم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1390/08/15 | 05:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل(ع)-روضه حضرت زهرا(س)

 

صبح شد یک طرف سرم افتاد

یک طرف نیز پیکرم افتاد

از روی پشت بام افتادم

با علیک السلام افتادم

بدن من شکست خوشحالم

سر راهت نشست خوشحالم

بی سبب نیست این که خوشحالم

زن و بچه نبود دنبالم

آی مردم سپاه بی نفرم

صبح خالی نبود دور و برم

حرفی از زخم با پرم مزنید

این همه سنگ بر سرم مزنید

آی مردم گناه من عشق است

بهترین اشتباه من عشق است

آی مردم کمی حیا بد نیست

بی وفاها کمی وفا بد نیست

سنگ خوردم شکست گونه ی من

غصه خوردم شکست روزه ی من

نفسم را اسیر کردم و بعد

وسط کوچه گیر کردم و بعد ...

کوچه هایی که تنگ و باریکند

روز هم چون شبند تاریکند

بدی کوچه های تنگ این است

می شود هر طرف رهت را بست

مثلا کوچه ای که زهرا رفت

از تنش تازیانه بالا رفت

مثل این مردمی که بی عارند

مثل این ها مدینه بسیارند

مثل این ها مدینه هم بودند

دور بیت الحزینه هم بودند

تو نبودی مدینه را گفتی؟

قصه ی داغ سینه را گفتی؟

تو نگفتی خوشیم مادر بود

 مادرم دختر پیمبر بود؟

تو نگفتی صداش می لرزید

پدرم تا که کوچه را می دید؟

تو نگفتی هنوز غمگینی

فکر پرتاب دست سنگینی؟

تو نگفتی نگات پژمرده

مادرت بارها زمین خورده؟

من که کوچه نشین شدم مردم

یا که نقش زمین شدم مردم

کوچه بود و زمان چیدن بود

به خداوند فاطمه زن بود

جان به راه حسین می بازم

تا کند مادر حسن نازم




موضوع: اشعار برگزیده حسینیه،  مسلم ابن عقیل،  شهادت حضرت زهرا(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1390/08/14 | 05:24 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)

 

کاش می شد بنویسم که گرفتار شدم

مثل خورشید گرفتار شب تار شدم

مرد این شهرم و بر پیر زنی مدیونم

این هم از غربت من بود که ناچار شدم

من نمی خواستم علّت دلواپسیِ_

_معجر زینب کبری شوم، انگار! شدم

من بدهکاری خود را به همه پس دادم

به تو اندازه یک شهر بدهکار شدم

من در این خانه، تو در خانه خولی، تازه

با تو همسایه دیوار به دیوار شدم

کاش می شد بنویسم کفنی برداری

کفنی نیست اگر، پیرهنی برداری




موضوع: اشعار برگزیده حسینیه،  مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1390/08/14 | 05:21 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)

 

کوچه کوچه می روم شاید کسی پیدا کنم

ای دریغ از خانه ای تا لحظه ای مأوا کنم

کوچه گردیِ من از شهر مدینه باب شد

دست بسته اقتدا بر حضرت مولا کنم

گوئیا یک مرد از نامه نویسان نیست نیست

با که یا رب شکوه از این بی وفائی ها کنم؟

می زنم بر قلب لشگر از یسار و از یمین

یا علی می گویم و با رزم خود غوغا کنم

قطع سازم ریشه هر چه علی نشناس را

من حسینی مذهبم از خصم کی پروا کنم

سنگ ها مهمان شناس و دسته نی ها شعله ور

در هجوم زخم ها یاد گل زهرا کنم

باغ ها را هر چه گشتم تیر بود و نیزه بود

آب هم در کار نیست افطار خود را وا کنم

بر لب و دندان شکستن نیز راضی نیستند

یاد اطفال عزیزت صبح و شام آوا کنم

از همان جایی که هستی جان زینب باز گرد

دلبرا رویی ندارم تا که سر بالا کنم

رحم کن بر دختر شیرین زبانت یا حسین

عقده ها دارد دلم باید تو را افشا کنم

کاش بودم شام و کوفه تا که هنگام ورود

جسم خود را فرش راه زینب کبری کنم

تیر کوفی چشم سقا را نشانه رفته است

خون بگریم خویش را هم رنگ با سقا کنم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1390/08/14 | 05:17 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)

 

گر سر ما به قدوم‌ تو دوان‌ خواهد شد

دوش‌ ما راحت‌ از این‌ بار گران‌ خواهد شد

از خدا خواسته‌ام‌ ذبح‌ منای‌ تو شوم

زده‌ام‌ فالی‌ و امروز همان‌ خواهد شد

قسمتم‌ نیست‌ که‌ نوشم‌ قدحی‌ آب‌ روان‌

عید قربان‌ من‌ اکنون‌ رمضان‌ خواهد شد

به‌ دو ابروی‌ تو سوگند که‌ در مکه‌ بمان‌

ورنه‌ هر قبله‌نما رقص‌ کنان‌ خواهد شد

بر سر دار الاماره‌ جگرم‌ می‌سوزد

که‌ جگر گوشه ی‌ زهرا به‌ سنان‌ خواهد شد

سنگ‌ بر روی‌ هلال‌ تو نمایند حلال‌

سر تو بر سر دروازه‌ نشان‌ خواهد شد

چون‌ سر نی‌ سر گیسوی‌ تو بی‌ تاب‌ شود

"نفس‌ باد صبا مشک‌ فشان‌ خواهد شد"

زینب‌ خسته‌ هراسان‌ سکینه‌ بشود

"چشم‌ نرگس‌ به‌ شقایق‌ نگران‌ خواهد شد"

روزی‌ آید که‌ کشی‌ تیر برون‌ از دل‌ خویش

قامت‌ زینب‌ از این‌ غصه‌ کمان‌ خواهد شد




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1390/08/14 | 05:17 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)


دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین

 تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین

 آیینه صداقت قلب تمام شهر

 مجروح تازیانه زنگار شد حسین

 دیدم که دست بیعتشان بین آستین

 با سحر سکه های طلا مار شد حسین

در سبزه ها به جای طراوت تنفر است

 هر بره ای که خورد از آن هار شد حسین

 این جا برای کشتن تان نقشه می کشند

 زیر گـلوت مرکز پرگار شد حسین

 مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی

 اما به کل کوفه بدهکار شد حسین

 حتی به جسم بی سر من سنگ می زنند

 مسلم به جرم عشق تو بردار شد حسین

  راس بریده ام سر یک میخ آهنین

سرگرمی جماعت بازار شد حسین

 دیدم بر اُشتران سپاه حرامیان

 چندین هزار نیزه فقط بار شد حسین

 سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها

 قدر سپاه ابرهه انبــار شد حسین

آب از سر من و تو و اکبر گذشته است

زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

 راه اسیر کردن اهـل و عیال تان

با خنده های حرمله هموار شد حسین




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/08/13 | 09:21 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)


دل من بر سر این دار صفایی دارد

وه که این شهر چه بام و چه هوایی دارد

خانه ی پیرزنی خلوت زاویه من

هر که شد وحی به او، غار حرایی دارد

شب که شد داد زدم کوفه میا کوفه میا

مرغ حق در دل شب صوت رسایی دارد

پیکرم تا به زمین خورد صدا کرد حسین

شیشه از بام که افتاد صدایی دارد

پشت دروازه مرا فاتحه ای مهمان کن

تا بدانند که این کشته خدایی دارد

هم سرم بی بدن و هم بدنم بی کفن است

حالم از قسمت آینده نمایی دارد

در سر بی بدنم هست هزاران نکته

سورهٔ ما نیز بسم الله و بایی دارد

دید خورشید که در بردن این نامه شدم

دست بر دامن هر ذره که پایی دارد




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/08/13 | 09:17 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)

 

داغ نشسته بر جگرم را شماره نیست

شب هم شبیه چشم ترم پر ستاره نیست

خورشید من! به سبزی عمامه ات قسم

این جا هوا گرفته و اصلاً بهاره نیست

آقا بمان و حج خودت را تمام کن

چشمی به خیر مقدم تو در نظاره نیست

پای پیاده در دل هر کوچه دیده ام

حتی برای یاری تو یک سواره نیست

گیرم که شب سحر شود اما چه فایده

عمری برای نامه نوشتن دوباره نیست

حالا به پایِ دارم و دستم به دامنت

تنها حلال کن که دگر راه چاره نیست

حتماً سری به سر در دروازه ها بزن

دیدی اگر سرم سر دارالعماره نیست




موضوع: اشعار برگزیده حسینیه،  مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/08/13 | 09:16 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)

 

خورشید کرده ره گم در کوچه های کوفه

پا جای پای ماه است در جای جای کوفه

از بس به نای مسلم آوای واحسیناست

بوی حسین آمد از کربلای کوفه

اشک یتیم ریزد آه غریب خیزد

بر هر دو این دل شب گرید فضای کوفه

ای در کنار کعبه گردیده کربلایی

مسلم دهد سلامت از نینوای کوفه

مهمان غریب و خسته، درها تمام بسته

از آن جفای کوفی، از این وفای کوفه

گفتم به کوفه آیی، ای وای اگر بیایی

زینب اسیر گردد در کوچه های کوفه

آیینه وجودم گردید لاله باران

بارید بر سر من سنگ جفای کوفه

شمشیر و سنگ چیدند در سفره بهر مهمان

دارست بام و کوچه مهمان سرای کوفه

وقتی علی در این شهر از من غریب تر بود

ای کاش می شد از بن ویران بنای کوفه

ای شهریار عالم کوفه میا که ترسم

بر نی سرت بخواند قرآن برای کوفه




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/08/13 | 09:12 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل


چه کنم؟ نامه نوشتم که بیایی کوفه

کاش برگردی از این راه و نیایی کوفه

در شب عید خضابی بکنم مستحب است

بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه!

بین یک کوچه باریک گرفتار شدم

کرده بر پا چو مدینه چه عزایی کوفه

وای اگر آیه قرآن وسط  راه افتد

وای آن هم وسط راه چه جایی کوفه!

نگذارم که شود حج تو بی قربانی

بین بازار به پا کرده منایی کوفه

گر به جسم پدر تو نرسیده دستش

می کند با تن من عقده گشایی کوفه

موی آشفته من تحفه بازار شده

زده بر موی سرم دست گدایی کوفه

فکر زینب کن و تا دیر نگشته برگرد

آسمانش بدهد بوی جدایی کوفه

صف کشیدند همه تیر سه شعبه بخرند

بر کمان دار دهد قدر و بهایی کوفه

هر که قب قب بزند جایزه اش بیشتر است

حرمله کرده به پا زمزمه هایی کوفه

شرط بستند سر چشم علمدار حرم

صحبت ضرب عمود است به جایی کوفه

زیر  چادر گره مقنعه را محکم  کن

که ندارد به خدا شرم و حیایی کوفه

آخرین توصیه ام بر تو نه بر این شهر است

گر چه بر وعده تو نیست وفایی کوفه

میهمانان تو ناموس رسول الله اند

معجر دخترکی را نگشایی کوفه




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1390/08/13 | 09:11 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل

 

آن روز كوفه حال و هوایی غریب داشت

وقتی نگاه ها همه بوی فریب داشت

تنها ترین مسافر شب گرد كوفه بود

آن زائری که همره خود عطر سیب داشت

وقت عبور از صف آهنگران شهر

بر روی لب ترنم أمن یجیب داشت

با دیدن سه شعبه و سر نیزه هایشان

دیگر خبر ز روضه‌ی شیب الخضیب داشت

مجنون و سر سپرده‌ی مولای خویش بود

یعنی تنش برای جراحت شكیب داشت

دارالإماره تشنه‌ی خون شهید بود

آن روز كوفه حال و هوایی غریب داشت

پیوست عاقبت سر او با سر امام

در كاروان كرب و بلا هم نصیب داشت




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1390/08/12 | 06:32 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل

 

سر سودایی من برسر دار است حسین

آسمان در نظرم تیره و تار است حسین

من پرستوی توام بال و پرم بشکسته

به گمانم که مرا آخر کار است حسین

هر چه گشتم احدی در به رویم باز نکرد

گویی امدادگری خفت و خوار است حسین

بر غزالان حرم رحم نما و برگرد

فصل این شهر فقط فصل شکار است حسین

دست بسته دل شکسته وسط مردم شهر

قاصدک در قفس خرمن خار است حسین

چه بگویم ز جفا کاری این مردم پست

که پذیرائیشان شعله نار است حسین

گوئیا عاقبت کار تو را می بینم

سر شش ماه تو نیزه سوار است حسین

تیر در چنگ کمان است ولی در هوس

چشم آب آور تو لحظه شمار است حسین




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1390/08/12 | 06:32 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل


دردی به دل دارم ولی درد آشنا نیست

حرف وفاداری است امّا با وفا نیست

 در کوچه ها ﭘﯿﭽﯿﺪه رنگ و  بوی غربت

 جز طوعه در این شهر با من هم نوا نیست

 هم چون علی من نیز در کوفه غریبم

 در قلب من جز مهر و عشق مرتضی نیست

 ارزان ترین کالا شده شمشیر و نیزه

 انگار کوفه جز به قتل تو رضا نیست

 بر روی دیوار غریبی سر نهادم

 زیرا همه بیگانه اند و آشنا نیست

 با نائب تو این چنین کردند، مولا

 کوفه میا، کارش به جز ظلم و جفا نیست

 دیروز این مردم همه تکبیر گویان

 امروز حتی یک نفر هم هم صدا نیست

 اول فداییِّ تو در کرب و بلایم

 هر چند قربان گاه من در کربلا نیست

 تا می توانی با خودت معجر بیاور

 این جا جوان مردی، مسلمانی، حیا نیست

 از بام هاشان بر سَرَم  آتش نشاندند

با خواهرت برگو امان در کوچه ها نیست

×××

با تشکر از شاعر گرامی حمید رمی برای ارسال این شعر به حسینیه 




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/08/11 | 06:24 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل


شـــب هم چو قلــب مردم ایـن جا ســیاه نیـست

حال ســفیر بی کـس تــو رو بـــه راه نـــیست

جـــز مـــکــر از اهـــالی این جا نــدیــــده ام

دیــوار هــم سفیر تــو را تــکــیه گـاه نیــست

آوارگــی مـــن بـــه تـــماشـــا کشـــیده اســت

در ایـــن دیار بهـــر غــریــبان پنــاه نـیــست

تـــرسم بود کـــه ســاقی تان را نــظر زنــنـد

چشـــــمی برای دیـــدن رخـــسار مــاه نیست

این قدر گویمت که در این شهر خون پرست

مــُـثــــله نـــمودن تـــن کشـــته گـــناه نـیست




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/08/11 | 06:24 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل(ع)


چون میسر نشوم فرصت دیدار شما

ما که رفتیم خداوند نگهدار شما

نامتان روی علم بود و ز دستم افتاد

کاش برداردش از خاک علمدار شما

جرم عشق است که صیاد چنین بسته مرا

او ندانست که مائیم گرفتار شما

خسته بودم اگرم دست به دیواری رفت

ور نه تکیه نکنم جز سر دیوار شما

دیده ی پنجره بسته است به دیدار بهار

دام پائیز کمین کرده به گلزار شما

باد هم از نفس افتاده و یاری نکند

شرح حالی دهد از پیک سرِ دار شما

جان آقا نکند تشنه بیایی این جا

آب هم نیست در این شهر طرف دار شما

پشت هر بام کمین کرده کسی منتظر است

سنگ ها دیده به راهند به دیدار شما




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/07/27 | 06:17 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم(ع)

شانه های زخمی اش را هیچ كس باور نداشت

بار غربت را كسی از روی دوشش بر نداشت

در نگاهش كوفه كوفه غربت و دلواپسی

عابر دلخسته جز تنهائیش یاور نداشت

بام های خانه های مردم بیعت فروش

وقت استقبال از او جز سنگ و خاكستر نداشت

می چكید از مشك هاشان جرعه جرعه تشنگی

نخل هاشان میوه ای جز نیزه و خنجر نداشت

سنگ ها كمتر به پیشانی او پا می زدند

نسبتی نزدیك اگر با حضرت حیدر نداشت

روی گلگون و لبی پر خون و چشمانی كبود

سرنوشتی بین نامردان از این بهتر نداشت

سر سپردن در مسیر سربلندی سیره اش

جز شهادت آرزوی دیگری در سر نداشت

دخترش با دیدن بازارهای كوفه گفت

خوب شد بابای من در دست انگشتر نداشت




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1389/09/17 | 06:53 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

 حضرت مسلم بن عقیل

 

کوچه گرد ِغریب میداند

بی کسی در غروب یعنی چه !

عابر ِ شهر ِ کوفه می فهمد

بارش ِ سنگ و چوب یعنی چه

 

صف به صف نیت ِ جماعت را

بر نماز ِ امام می بستند

همه رفتند و بعد از آن هم

در به رویش تمام می بستند

 

در حکومت نظامی ِ کوفه

غیر ِ" طوعه" کسی پناهش نیست

همه در را به روی او بستند

راستی او مگر گناهش چیست ؟؟  


ادامه مطلب

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1389/09/6 | 06:29 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل


گر بر سر دارم خبر از یار بیارید

بر کشته من جان دگر بار بیارید

آرید اگر مژده از آن نرگس بیمار بیارید

بهر دل بیمار پرستار بیارید

با آن که گل باغ وفا بوی نکردید

بر من خبر از آن گل بی خار بیارید

بیهوده مرا سنگ زنید از در و از بام

من عاشق جان باخته ام دار بیارید

خواهید اگر عاقبت عشق ببینید

فردا چو شود روی به بازار بیارید




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1389/09/2 | 02:33 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 8 ::      ...   4   5   6   7   8  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.