حضرت مسلم بن عقیل(ع)


دیده به تیغ دوختم، تا مگر از دعای تو

تو نگه افکنی و من، سرفکنم به پای تو

مرگ بود سعادتم که لحظه شهادتم

‏سایه فکنده بر سرم، قامت دلربای تو

گه بدنم به عشق تو،کوچه به کوچه می رود

گاه سر بریده ام گریه کند براو تو

روی کبود دخترم، هدیه به نازدانه ات

جان دو ماه پاره ام، هر دو شود فدای تو   

ای نفست روان من،کوفه میا به جان من

‏ورنه به نوک نی رود، رأس ز تن جدای تو

چنگ زنند گرگ ها، بر تن پاره پاره ات

‏شسته ز خون سر شود، روی خدا نمای تو

ای که همه وجود من در غم توست نی نوا

بوده به گوشم از ازل قصه کربلای تو  

‏ کاش به دشت کریلا بودم وکشته می شدم

با شهدای نینوا، در صف نینوای تو

روز أزل شنیده ام، می نگرد دو دیده ام

پنجه قهر قاتل و طره مشک سای تو

آنچه که می کنم نظر، خورده گره به یکدگر

‏سوز درون میثم و زمزمه عزای تو




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1389/09/2 | 02:32 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل


چه قدر فاصله دارد سر من و سر تو

‏خدا کند که بیفتد دوباره محضر تو

به راه آمدن تو نشسته دلخسته

فراز دار الاماره سر کبوتر تو

اگر که نامه نوشتم بیا، پشیمانم

میا که کوفه گرفته بهانه سر تر

میا که نقشه کشیدند مردمان یهود

برای بردن خلخال پای دختر تو

     میا که نیزه فروشان شهر میخوانند

دعای رزق به پای گلو و حنجر تو

میا که نعره کشان سوی تو روانه شدند

برای هلهله پیش علی اکبر تو

عمود آهن و نیزه فراهم آوردند

برای فرق علمدار و چشم حیدر تو

میا که حرمله دارد سه شعبه می سازد

برای بوسه گرفتن ز حلق اصغر تو




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1389/09/2 | 02:31 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


تنها ترین شکسته دل این غروب شهر

آواره و پیاده و بی کس ترین منم

ازبس غریب مانده ام این جا که عاقبت

دادم دو طفل کوچک خود را به دشمنم


آن بیعتی که مرد و زن کوفه بسته اند

حتی به هفته ای نرسیده شکسته شد

دیروز از وفا همگی دست داده اند

امروز مسلمت ز جفا دست بست شد


کوچه به کوچه می روم و می زنم به سر

کوچه به کوچه می روم و گریه می کنم

از شرم نام خواهرت ای خاک بر سرم

چون شمع آب می شوم وگریه می کنم


خانه به خانه گشته ام و باز دیده ام

هر سینه ای ز حیله و نیرنک پرشده

پیداست از بلندی دارا لعماره اش

هر بام جای گل فقط از سنگ پر شده


در کارگاه تیر سه شعبه به هم رسید

لبخندهای حرمله با ناله های من

تیری گرفته بود به دستش که تا هنوز

می لرزد از بزرگی آن دست و پای من


ادامه این شعر

موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/11 | 02:30 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل


به زیر تیغم و این آخرین سلام من است

سلام من به حسینی که او امام من است

سلام من به مرادم به سیدالشهداء

که مقتدای من و شاهد قیام من است

چگونه صبر کنم در غیاب حضرت تو

که بی حضور تو این زندگی حرام من است

اگرچه دورم از آن آستان، دلم با توست

که ذکر خیر تو کار علی الدّوام من است

اگر چه خون به دلم کرده اند  شکر خدا

که در طریق وفا استوار گام من است

غروبم از غم غربت اگر چه لبریز است

خوشم که عطر وصال تو در مشام من است

مرا به مژده دیدار تو امیدی نیست

غم جدائی تو همدم مدام من است

مگر که شهد شهادت به جام من ریزند

که در فراق تو چندی است تلخ کام من است

به راه عشق نخستین فدایی تو منم

سفیر خاص توام  این صدای عام من است

وجود پاک تو را چشم زخم تا نرسد

دعا به حضرت تو کار صبح و شام من است

مباش راهی کوفه به شوق دعوت خلق

در آخرین نفس این آخرین پیام من است

خوشم که بر سر عشقت سرم رود بر باد

سر بریده ی من پرچم قیام من است




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1389/09/2 | 02:27 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


امیر کوفه که یک آسمان جلالت داشت

ندانم از چه به صورت غبار غربت داشت

به کوفه وارث یک کربلا مصیبت بود

کسی که در دل خود یک جهان محبت داشت

درون خانه هانی نکشت  دشمن را

ز بس وفا و جوانمردی و مروت داشت

نهان ز مردم کوفه لبش به هم می خورد

در آن سیاهی شب با حسین صحبت داشت

ز خوردسالی خود در مدینه چون عباس

به سیدالشهدا الفت و ارادت داشت




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1389/09/2 | 02:25 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل


مسلمم و عبد خدا، سفیر میر اولیا
رساندم از صدق و صفا، پیام یار آشنا
پیك امید رحمتم، فدایى ولایتم
كوفه شكسته بیعتم، امان از این جور و جفا
شهر شده ز من جدا، غریب و بى ‏كسم خدا
نمانده یك یار مرا، بعد فریضه ‏ى عشا
محنت و غم كشیده ‏ام، زخم زبان شنیده ‏ام
هر چه به كوفه دیده ‏ام، یاد تو بودم اى شها
در این دیار بى ‏وفا، میا عزیز مصطفى
كه بشكند عهد تو را، كوفه كجا وفا كجا
سرم جدا از تن شده، برلبم این سخن شده
ذكر نماز من شده، حسین من كوفه نیا
به نوكرت كن مددى، تو عشق من تا ابدى
نمى ‏تواند احدى، از تو كند مرا جدا




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1389/08/24 | 04:51 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل

مُرادم، جانم، امام منى، مقتداى منى، رهبر مسلم
مریدم، عبدم، اسیر توام، شور و عشق و غمت در سر مسلم
رضاى تو شرط ایمانم
اى حسین جانم (2)
سلام من بر تو از دل و جان، اى پناه جهان ،سر سبحانى
سلامى از شرحه شرحه غم ناله ناله فراق اشك طوفانى
رضاى تو شرط ایمانم
اى حسین جانم (2)
حسینم اینجا دیار بلاست كوفیان همه بد عهد و پیمانند
كسى اینجا آشناى تو نیست دشمنان تو اینجا فراوانند
رضاى تو شرطایمانم
اى حسین جانم (2)
حسینم اى كعبه در قدمت من فداى غمت زین سفر بگذر
مرا هر چند شوق دیدن توست زین سفر بگذر
رضاى تو شرطایمانم
اى حسین جانم (2)
مرا دیشب طوعه داده پناه، بوده خانه او بیت ‏الاحزانم
تو مى‏ آئى سوى كوفه و شد اشك خجلت من همدم جانم
رضاى تو شرطایمانم
اى حسین جانم (2)
كه مهمان را تشنه دیده چنین میزبان بَرَدَش سوى قربانگاه؟
  به قتل من خیره چشم همه چشم من به شما دیده‏ ام بر راه




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1389/08/24 | 03:39 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم

كوفه شهر بى ‏وفاهاست
چون مدینه خصم زهراست
توى كوچه ‏هاى خاكیش
مسلمت غریب و تنهاست (3)
بیا به كوفه و ببین یابن‏ الزهرا
تنم شده نقش زمین یابن ‏الزهرا (2)
یابن ‏الزهرا (2)[ (4)
كوفه عهد شو شكسته
دل به كینه تو بسته
براى كشتن مهمون
كوفه منتظر نشسته(2)
حسین من كوفه میا یابن ‏الزهرا
كه مى ‏شود سرت جدا یابن‏ الزهرا (3)
یابن‏ الزهرا (2)[ (4)
بر سر دارالاماره
مى‏كنم با تو اشاره
شده آسمون چشمام
از غم تو پُر ستاره (3)
تموم زندگیم فدات یابن‏ الزهرا
فداى اشك بچه‏ هات یابن ‏الزهرا(2)
  یابن‏ الزهرا (2)[ (4)




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1389/08/4 | 08:11 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل

عاشق فرزند زهرا مسلمم
جان نثار راه مولا مسلمم
این چنین عاشق ندیده روزگار
تا به پاى خود رود بر روى دار
تیر غم را بر دل زارم زنید
عاشقم عاشق مرا دارم زنید
مى ‏كنم جان با غمت سودا حسین
یا حسین و یا حسین و یا حسین
كوچه گردم من و كوفیان
تشنه زخم شمایم كوفیان
سینه ‏ام را بحر طوفانى كنید
عاشقى را تشنه قربانى كنید
مى‏ كنم جان با غمت سودا حسین
یا حسین و یا حسین و یا حسین
اى كه از من بال و پر بشكسته ‏اى
از چه دیگر دستهایم بسته ‏اى
واكن این دست ز كار افتاده را
تا بنوشم از شهادت باده را
مى ‏كنم جان با غمت سودا حسین
یا حسین و یا حسین و یا حسین




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1389/08/4 | 08:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

شهادت حضرت مسلم
شب است و كوچه ‏هاى كوفه تاریك
غروب عمر مسلم گشته نزدیك
الا اى كوچه ‏ها حالم تو دانى
سلامم را به زینب مى ‏رسانى
میا در كوفه ‏اى فرزند زهرا
پسر عمت شده تنهاى تنها
به دور كوچه‏ هاى شهر كوفه
بریزد امشب از چشمم شكوفه
اگر بینى كه در آه و فغانم
سپردم من به دشمن كودكانم
ولى در آسمانت اخترى هست
ز من در كاروانت دخترى هست
بجاى من تو اى دختر ز بابا
  بزن تو بوسه بر آن طفل تنها




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1389/08/4 | 08:09 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل
تموم زندگیم مال حسینه
دلم همواره دنبال حسینه
میا كوفه الا اى زاده‏ى نور
كه از كوفه بود مردانگى دور
میا كوفه مرامى سرد دارند
به هر كوچه دو صد نامرد دارد
میا كوفه برو سوى مدینه
كه اینجا پر شده از بغض و كینه
میا كوفه دلم باشد هراسان
شود گیسوى طفلانت پریشان
میا كوفه كه شهر ننگ باشد
سلامش بهر مهمان سنگ باشد
میا كوفه گل پرپر ببینى
شكسته پهلوى اكبر ببینى
میا كوفه كه قاسم یادگار است
در اینجا كشتن او افتخار است
میا كوفه علمدارت رشید است
در اینجا رزق او چشم دریده است
میا كوفه كه داغت تازه گردد
  سرت چون من بر دروازه گردد




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1389/08/4 | 08:07 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل

امشب میون كوچه ‏ها
اى خدا ، اى خدا اى خدا
گرفته غم دست مرا
اى خدا ، اى خدا اى خدا
تاب و توان رفته دگر ز دستم
شیشه ‏ى دل به سنگ غم شكستم
دل به كسى جُز به خدا نبستم
تنها در این ظلمت شب نشستم
اى كوفیان مهمان نوازى اینه
رسم پذیرائى مگر چنینه
دشمن من نشسته در كمینه
قسمت مسلم گوئیا همینه
قیام من براى حفظ دینه
درها برویم بسته‏اند
الهى ، الهى، الهى
قلب مرا شكسته ‏اند
الهى ، الهى ، الهى
كوفه میا كوفه صفا نداره
جُز غم و اندوه بلا نداره
دین خدا قدر و بها نداره
درد دلم هیچ دوا نداره
كوفه میا خورده گره به كارم
سر بروى زانوى غم گذارم
ناله كند این دل بیقرارم
مهر ترا درون سینه دارم
  جان به ره عشق تو من مى ‏سپارم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1389/08/4 | 07:49 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

‏مسلم بن عقیل


کوچه ها تاریک و سرده خالی از یه دونه مرده

‏یه سفیر تک و تنها توی کوچه­ها می­گرده

عینهو ابر بهاری از چشاش بارون می­باره

گاهی وقتا از غریبی رو دیوارا سر می­زاره

زانو شو بغل گرفته در فغان و شور و شینه

غم و غصه­های اون مرد، غم اطفال حسینه

غصه دار و بیقراره می­گه با ناله هماره

علی اصغرو نیارکه حرمله در انتظاره

هی می­گه نیا به کوفه،کوفیا وفا ندارن

زن و بچتو نیارکه کوفیا حیا ندارن

یا حسین نیا به کوفه، شهرکوفه شهر ننگه

بچه­های شهرکوفه دامناشون پر سنگه

ای پسر عم غریبم ای که بر دلم امیری

یه روزی میاد توکوفه خواموت زینب اسیری

‏یه روزی میادکه شهروکوفیا آذین می­بندن

می­کنن هلهله با هم پیش زینبت می­خندن

شکوه می­کنن یتیمات از دل سیاه مردم

یه طرف تموم غم­ها، امون از نگاه مردم

با چشای غرقه در خون، خدا روگواه می­گیرن

معجری به سر ندارن پشت هم پناه می­گیرن




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1389/07/25 | 10:31 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل

 

کوفه و بوی غریبی و من و تنهایی

کرفه و نیمه شب و غصه بی­مأوایی

کوفه و سنت دیرینه مهمانداری

کوفه و تلخترین طعم غم بی­یاری

کوفه تفسیر کند معنی کوچه گردی

بهترین کسوت این شهر بود نامردی

کوفه سوغات به جز سنگ ندارد برگرد

شانه بر زلف به جز چنگ ندارد برگرد

کوفه و سنگ زنانش همه جا مشهورند

بهر خون ریختن تو همگی مأمورند

شهر نفرین شده کوفه دگر دشمن توست

روز و شب در سرشان توطئه کشتن توست

کوفه غوغاست همه شور و هیاهو دارند

چند وقتی است که با تیر وکمان خو دارند

هرکسی طرح نویی بهر قتالت داده

بر زبانها سخن نسل کشی افتاده




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1389/07/25 | 10:27 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

‏مسلم بن عقیل


‏کی می شود سحر، شب تنهاییم حسین

کس نیست آگه از دل شیداییم حسین

‏پایم ز راه مانده و دستم به ریسمان

درکوچه­های کوفه تماشاییم حسین

‏من را نشان دهند به انگشت کوفیان

عشقت کشیده است به سوداییم حسین

‏از بسکه خون گریسته­ام از فراق تو

از دیده رفته قدرت بیناییم حسین

‏غم نیست گر بود به تن من هزار زخم

زخم زبان ربوده شکیباییم حسین

‏در زیر تیغ عشق چوگل خنده می­کنم

بالای دار گرم دل آراییم حسین

اینجا سخن ز نیزه و از جسم اکبر است

دلخون بیاد آن گل لیلاییم حسین

اینجا سخن زکودک و از گاهواره است

از دور من به نغمه لالاییم حسین

اینجا سخن ز سیلی و طفل سه ساله است

من هم بیاد صورت زهراییم حسین




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1389/07/25 | 10:26 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل


می ریزد اشک غربت از هر دو چشم مهمان

دیوار و درگرفته امشب سرم بدامان

هر سو اگر ببارد سنگ جفا وکینه

‏من می­زنم حسین جان سنگ تو را به سینه

ای سایه سر من باشد سرم به دیوار

‏با دست بسته رفتم امشب بسوی بازار

من غیر سایه خود یاری دگر ندارم

‏امشب طناب دارم باشد در انتظارم

جانا نه­ام کجائی جانم شود فدایت

‏با این لب پر از خون من می­کنم دعایت

جانانه­ام کجائی جانم رسیده بر لب

‏هنگام کوچه گردی هستم بیاد زینب

من راکند تماشما امشب طناب دارم

بالای دارم اما دل از تو بر ندارم

تا شد دل پر از خون لاله كردم

چون تازیانه دیدم یاد سه ساله كردم

كوفه دلش لبالب از كینه حسین است

صحبت ز سم اسب و از سینه حسین است

سر بسته گویم امشب ای بر شبم ستاره

از گوش دخترانت وا كن تو گوشواره

ماندم چسان بگویم امشب چها شنیدم

بر دست اهل كوفه تیر سه شعبه دیدم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1389/07/25 | 10:22 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل


در چشم­ها طراوت باغ ترانه نیست

ا ینجا نگاه آینه هم صادقانه نیست

وقتی درختها همه سرنیزه می شوند

برگی برای ساختن آشیانه نیست

پشت سر عدا لت من حرف می زنند

این طایفه تشهدشان مومنانه نیست

ازکارگاه رونق آهنگران شهر

پرسیده ام ز عاطفه اینجا نشانه نیست

پوسیده است بیعت چوبین مردمش

قابل برای تعارف بر موریانه نیست

هم پشت بام شهر مرا سنگ می زنند

هم اعتماد تکیه به دیوار خانه نیست

این دستهای سخت و خشن راکه دیده ام

دندانه های کندن کیسوست، شانه نیست




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1389/07/25 | 10:20 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل


در میان كوچه صیدی بی پرم

شهر هم فهمیده من بی یاورم

خون دل ها می خورم وین ارث را

جای بابا از عمویم می برم

چشم های سنگی دیوارها

خنده می بارند بر چشم ترم

در میان اشك من سیمای توست

اشك من آیینه ی فردای توست

آه از سرنیزه ها ، شمشیرها

گام ها ، شلاق ها، زنجیرها

گم شدن در یك بیایان بی كسی

كودكان ، سربازها ، تعزیرها

صوت قرآن ، هلهله ، پرتاب سنگ

كاروان اشك را تفسیرها

پشت دروازه ، دف و تنبور و رقص

روسری ها ، چشم ها ، تصویرها

قاب دست كودكان و عكس ها

خواب ها ، در خواست ها ، تعبیرها

صحبت آیینه ها اینجا ریاست

دست بر شمشیر و بر لبها  "بیا" ست

صبح بیعت  ، دوستی ، درخواست بود

فكر كردم نامه هاشان راست بود

من اسیر دست كوفه تو غریب

دعوتت كردم ولی خوردم فریب

قاصد دردانه پیغمبرم

من سفیر جانشین حیدرم

گرچه از پیغام خود شرمنده ام

گرچه یك تن نیست اینجا یاورم

صد هزاران شكر من هم تشنه ام

صد هزاران شكر من هم بی سرم




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1389/07/25 | 10:18 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

‏مسلم بن عقیل


بر باد داده­ام همه آرزوی خویش

آواره کرده­ام حرمی را به سوی خویش

شرمندگی گرفته نفس را به سینه­ام

مرثیه خوان کوچه تنگ مدینه­ام

وامانده­ام چگونه شبم را سحرکنم

ای دل بگو مراکه چه خاکی به سرکنم

چون چاره نیست تکیه به دیوار می زنم

زانو بغل گرفته­ام و زار می­زنم

می­خوانمت دوباره از این سرزمین درد

تنها ستاره شب این همنشین درد

این کوفه نیست معرکه دشمنان توست

خانه به خانه قتلگه کودکان توست

از هر درخت نخل در این شهرکینه خیز

‏هر ساقه نیزه ای شد و هر شاخه تیر تیز

هر پاره آهن از هنر دست این دیار

یا نعل تازه­ای شده یا تیغ آبدار

‏شوری به پاست بر سر پیر و جوان شهر

صف بسته اند بر در آهنگران شهر

اینجا تمام قافله را سنگ می زنند

حتما اسیر سلسله را سنگ می زنند

‏با پنجه­های زبر و حشن شانه می­کنند

زلف یتیم را در هر خانه می­کشند

‏می­ترسم ازگلی که تنس خیزرانی است

ازکودکی که چهره او ارغوانی است

اینجا سلام را ز سر بام می دهند

ناموس راکتک زده دشنام می دهند




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1389/07/25 | 10:14 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل

اینجا بهار عشق را پاییز کردند

ازکیه تو سینه را لبریز كردند

کوفه میا این گرگ­های بی مروت

‏دندان برای یوسف تو تیز کردند  




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1389/07/25 | 10:12 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

مسلم بن عقیل-شهادت


این خلق نابكار به ما پشت پا زدند

در ابتدای راه، حقیرانه جا زدند

ما را به چند كیسه ی درهم فروختند

مولا میا به كوفه،كه قید تو را زدند

از پشت بام بر سر این پیك نامه بر

با خنده سنگ های زمخت جفا زدند

هرسنگشان دقیق به لب می خورد حسین

از آن هزار سنگ،یكی را خطا زدند!؟

آن هم كه خورد گوشه ی پیشانیم،ولی

با قصد امتحان به جبین شما زدند

تا روی میخ جلوه نمایی كند سرم

از خون به گیسوان سپیدم حنا زدند

افتادم از بلندی و غضروف های من

با لحن جانگداز، شما را صدا زدند

ما سه هفته بعد شنیدم ز روی دار

طبل شروع غائله ی كربلا زدند




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1389/07/25 | 10:11 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات


‏ مسلم بن عقیل-شهادت


کارش میان معرکه بالا گرفته بود

‏شمشیر را به شیوه مولا گرفته بود

‏تنها میان مردم بیعت فروش شهر

‏انبوه کینه دور و برش را گرفته­بود

‏دلواپسی غریبی امروز خود نبود

‏اما دلش به خاطر فردا گرفته­بود

‏دیدی که از ارادت دیرینه حسین

‏یک کوفه زخم در بدنش جا گرفته­بود

‏با سنگ پای بیعت او مهر می زدند

‏باور نكرد از همه امضا گرفته­بود

‏این شهر خواب بود و ندانست قدر او

‏هو شب بوای مردمش احیا گرفته­بود

‏جرمش چه بود؟ نسبت نزدیک با علی

‏أن شعله­ها برای همین پاگرفته بود




موضوع: مسلم ابن عقیل، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1389/07/25 | 10:09 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 8 ::      ...   5   6   7   8  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو