ورود کاروان به کربلا


دیدم بیابانی پُر از خار مغیلان را

بالای محمل آفتابی سخت سوزان را

 

انا الیه راجعونتکُشت زینب را

نسپار دست باد گیسوی پریشان را

 

پنداشتم از دور نخلستان به چشمم خورد!

از ناقه هامان دور کن این نیزه داران را

 

دلواپسم! این شیوه ی مهمان نوازی نیست!

دیدی ببندد میزبانی راه مهمان را !؟

 

با نیتِ عرض خوش آمدگویی آوردند

یک لشکر از شمشیرهای مست و بُران را

 

انگار خوبی های تو از یادشان رفته!

یادآوری کن قصه ی دیروز باران را

 

سربسته می گویم! یقین دارم که می بینی

در چشم های دخترت ترس از بیابان را

 

از حج نیمه کاره ی دیروز دانستم

در کربلا باید بگیری عید قربان را

 

 




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : جمعه 1399/05/31 | 04:22 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


روی پرهای فرشته کعبه‌ای عالی مقام

می‌رود در بینِ صحرا می‌رود بیت‌ُالحرام

 

می‌رود دریا ، به دنبالش مدینه مثل رود

می‌رود باران ، به دنبالش مدینه تشنه کام

 

آفتابِ مکه در محمل نشست و بار بست

صبح و شامِ مکه بعد از آن فقط شد شام شام

 

رد شد از یثرب رسول‌الله فرمود: الوداع

رد شد از سمتِ نجف شاه نجف گفتا سلام

 

کیست او نورِ مفاتیح‌الجنانی مستجاب

کیست او طوفانی از نهج‌البلاغه در کلام

 

کیست او  وقتی که زهرا را ادامه می‌دهید

حجة‌الله است زهرا   دخترش قائم مقام

 

فاطمه وقتی تجلی کرد  زینب نام شد

فاطمه شب‌های قدر و زینبش ماه صیام

 

کیست: اقیانوس آرام است اما با حسین

مرتضایی در حجاب و ذوالفقاری در نیام

 

کیست زینب ابتدایِ حاء و سین و یا و نون

کیست زینب انتهای شعرهای ناتمام

 

حق بده عُمان اگر از زینب‌اللهی نوشت

حیرتش بود و خودش  با واژه‌های خام خام

 

این علی یا فاطمه یا که حسن یا که حسین...

در شگفتم از زنی اینگونه دارد چند نام

 

آسمان در کُلِ عمرِ آسمانی‌اش ندید

از تمامیِ برادرها کنارش جز قیام

 

سایه‌اش را چشم همسایه ندیده نیم قرن

سایه‌اش هرچند باشد بر دو عالم مستدام

 

کَس ندیده کوه را وقتی که می‌آید چنین

کَس ندیده چادری اینگونه غرقِ استلام

 

کربلا در کربلا آمد اگر زینب رسید

کربلا شد کربلا با نام زینب والسلام

 

بین عرش و فرش حائل زانویِ عباس بود

ورنه عالم را نباشد طاقتِ آن نیم گام

 

در شگفتم از زمینی که تحمل می‌کند

تا که او آهسته بگذارد قدم با احترام

 

جعفر و عون و محمد  قاسم و اکبر  همه

گِرد او هستند گیرند از دو دستش هرکدام

 

گِرد گردش از برادرها شلوغ افسوس گفت :

آه از حُسنِ شروع  وای از حُسنِ ختام

 

چار پرده روی محمل داشت اما عاقبت

دید طوفان شد زمین خونین هوا  شد سرخ فام

 

پرده‌های محملش را با حرم آتش زدند

می‌دود دنبال دخترها خدایا در خیام

 

خوب شد این صحنه را چشم عزیزانش ندید

شاه بانویی زمین اُفتاد در بینِ عوام

 

هرچه خانم گفت عباسم ولی او پانشد

وای از احوالِ زینب وای از چشم حرام

 

عاقبت همسایه‌ها دیدند او را  بر زمین

عاقبت او دید شاگردانِ خود را رویِ بام

 

سخت‌تر از هر جراحت دیدن لبخند بود

از مسلمانهای کوفه از یهودی‌های شام

 

جای طفلان یتیم خسته بی‌بی ، خورد خورد

تازیانه جای آب و خیزران جای طعام

 

دید وقتی که کنیزش نان تعارف می‌کند

خواست از آنجا رود اما امان از ازدحام....

 




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : جمعه 1399/05/31 | 04:18 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


کاروان در مدار می آید

بر سر آن قرار می آید

فخر این روزگار می آید

وه! چه با اقتدار می آید

 

شیر بهر شکار می آید

 

 

هان خبر دار! این سپاه علی‌ست

مست از جذبه نگاه علی‌ست

کودک و پیر در پناه علی‌ست

تحت فرماندهی ماه علی‌ست

 

او که با ذوالفقار می‌آید

 

 

تیغ در دست، یاعلی به زبان

پادشاه زمین، امیر زمان

تحت فرمان او هم این و هم آن

لشکرش مثل رود در جریان

 

وه! چه با افتخار می آید

 

 

دشت انگار غرق احساس است

عطر سیب و شمیمی از یاس است

این که تصویر اشجع الناس است

پسر فاطمه است، عباس است

 

حیدر آشکار می آید

 

 

محضر آفتاب عالمتاب

لشکری مثل کوه، پا به رکاب

جان نثاران حضرت ارباب

همه از شوق وصل در تب و تاب

 

لشکری جان نثار می آید

 

 

می رسد کاروان به شور و نوا

دل اهل حرم پر از غوغا

نام این دشت چیست اهل ولا؟

ماریه غاضریه کرب و بلا

 

غصه ای ناگوار می‌آید

 

 

دل هفت آسمان پر از خون شد

خاک عالم به چرخ گردون شد

نفس جبرئیل محزون شد

که چرا در حصیر مدفون شد؟

 

صحبت از اضطرار می آید

 

 

بعد از آن وای بر یتیم حسین

چشم نامحرم و حریم حسین

وای از ماتم عظیم حسین

لعن بر دشمن لئیم حسین

 

که پی گوشوار می آید

 

 

چارده قرن آسمان خون است

کفن نسل شیعه گلگون است

حال شیعه اگر دگرگون است

به همین چای روضه مدیون است

 

شیعه پای قرار می آید

 




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : جمعه 1399/05/31 | 03:55 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


ای همیشه شبیه مادر من

کوه ایمان،عقیله خواهر من

 

جاری کوثر است چشمانت

عصمتی دیگر است چشمانت

 

قلب تو تا همیشه با من هست

نظرت مثل صبح روشن هست

 

ای که چشمت دوباره بارانی ست

کربلا ایستگاه پایانی ست

 

خسته ی راه آمدی خواهر

دیگر اینجاست منزل آخر

 

لشکر چشم ها کنار روید

خواهرم خواهشأ پیاده شوید

 

خاطرت جمع محرمان هستند

سایه ات را نگاه بان هستند

 

آب هم در دلت تکان نخورد

پرده ی محملت تکان نخورد

 

یک بیابان اسیر پیش شماست

باد هم سربه زیر پیش شماست

 

اینکه دارد رکاب می گیرد...

از نگاهت ثواب می گیرد...

 

آسمان بلند احساس است

روشنی دل تو عباس است

 

چادرت را غبار ننشیند

سایه ات را کسی نمی بیند

 

استوار همیشگی زینب

ذولفقار همیشگی زینب

 

ای پناه کبوتران حرم

ملجأ آه دختران حرم

 

خاک این دشت را مزین کن

کربلا را حریم ایمن کن

 

مریم خانواده ی زهرا

انتخاب قیام عاشورا

 

عشق بی تو چه بی بها بشود

کربلا با تو کربلا بشود

 

با جدایی بساز از این لحظه

کربلا را بساز از این لحظه

 

فکر روز دهم کن از حالا

فکر گودال و عصر عاشورا

 

تو مرا بی سپاه میبینی

خیمه را بی پناه میبینی

 

سنگ هایی که پرتوان هستند

نیزه هایی که خون چکان هستند

 

عشق خود را غریب میبینی

آه شیب الخضیب میبینی

 

باورت می شود حسینت را

نیزه ها میبرند از اینجا

 

از جسارت تو خسته خواهی شد

بعد من دست بسته خواهی شد

 




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : جمعه 1399/05/31 | 03:52 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا-زمین کربلا


آرزوی غبار این باشد

روی دامان یار بنشیند

در مسیر عبور او باشد

زیر پایش به بار بنشیند

 

قطعه خاکی بلند مرتبه شد

ذره ای بوده آفتاب شده

نسبش می رسد به صحن نجف

از ذراری بوتراب شده

 

طینت شیعه جنسش از نور است

از گِل مرتضی سرشته شده

بر جبین یکایک شیعه

خاکسار علی نوشته شده

 

خاک هم در مسیر سیر و سلوک

مثل تاک است، می شود سرمست

خواب دیده که در مقام عروج

خاک چادر نماز فاطمه است

 

خاک می خواست نور محض شود

تا غبارش چو توتیا باشد

سجده می کرد بر قدوم حسین

تا شفا بخش و کیمیا باشد

 

خاک کرببلا دلش می خواست

مثل آیینه ها زلال شود

چشمه ای باشد از یم کوثر

خوردن تربتش حلال شود

 

خاک بر صورت حسین نشست

پرده داری آفتاب کند

بی سبب نیست سجده بر تربت

خرق هفتاد تا حجاب کند

 

علت خلقت تمام جهان

خاک این روضه ی منوره است

سندش هست آیه ی تطهیر

تربت کربلا مطهره است

 

قبر زهرا بقیع گم شده بود

وسط این دیار پیدا شد

عرش بر روی خاک خیمه زد و

تربت کربلا معلی شد

 

آسمان را به انتظار نشست

تربت کربلا مودب شد

چقدر ذوق می کند وقتی

خاک پاک قدوم زینب شد

 

در دل خاک غصه ای دفن است

غزلش واژه واژه تلمیح است

مقتلی در سی و سه صفحه ورق

آه تربت همیشه تسبیح است

 

ماه بر روی خاک افتاده است

دشت لاله پر از ستاره شده

لای لای رباب باعث شد

خاک این دشت گاهواره شده

 

خون قاسم نشست بر لب خاک

کام خود را پر از عسل کرده

خوش به حالش شبیه خاک بقیع

مجتبی را کمی بغل کرده

 

خواهری خاک روی سر می ریخت

پیکری مانده است در هامون

کفنی داشت پیکرش از خاک

کفنی داشت پیکرش از خون

 




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1399/05/30 | 04:58 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


با مدینه چقدر؟ فاصله دارد اینجا

فکر آشفتگی قافله دارد اینجا

 

کربلا گفتی و یکباره دلم ریخت حسین

از جدائی تو قلبم گله دارد اینجا

 

این بیابان چقدر خار مغیلان دارد

خبر از پای پُر از آبله دارد اینجا

 

این سرازیری تل دل نگرانم كرده

همچنان سعی و صفا هروله دارد اینجا

 

بادهایش دمِ مغرب چه غبار آلوداست

سخن از کف زدن وهلهله دارد اینجا

 

تو بیا زیرِ زره پیرُهن تنگ مپوش

عده ای قاتل بی حوصله دارد اینجا

 

حیفِ ترکیبِ رخت نیست که تغییر کند؟

سر بریدن ز قفا مسئله دارد اینجا

 

ترسم آخر سرِ یک بوسه مرا پیر کنی

خبر از نیمه شب و نافله دارد اینجا

 

پایِ گیسویِ تو موهام همه گشته سپید

گیسوان من وتو قائله دارد اینجا

 

از نظر بازی این قوم دلم می لرزد

غارت چادر و معجر صله دارد اینجا

 

غبغب ناز علی را زنظر پنهان كن

وای بر حال رباب حرمله دارد اینجا




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1399/05/29 | 07:09 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)مناجات-ورود کاروان به کربلا


بهتر که این دل دست تو دلبر بیفتد

ای کاش دل در دام تو با سر بیفتد

 

این دل بمیرد بهتر از آنکه مبادا

در بند دام دلبری دیگر بیفتد

 

هر کس ادب کرده به تو تاج سر ماست

هر کس به پایت پا نشد، بهتر بیفتد

 

در کار ما اصلا گره بنداز، شاید

دست تو روزی کار این نوکر بیفتد

 

فردا تمام حشر دنبال تو هستند

ای کاش راه ما به تو، محشر بیفتد

 

ای کاش که پرونده ی اعمال من هم

آن روز دست حضرت مادر بیفتد

 

این بیت های آخرم را روضه بِنْویس

تا اشک از این چشم های تر بیفتد

......

اینجا همان جایی است که فرمود حیدر:

روی زمین هفتاد و دو سرور بیفتد

 

برگرد آقا قبل از آنکه چشم شومی

بر قد و بالای علی اکبر بیفتد

 

برگرد قبل از آن که راه تیرهاشان

با حنجر پاک علی اصغر بیفتد

 

برگرد آقای غریبم قبل از آنکه

این ساربان در فکر انگشتر بیفتد

 

برگرد آقا قبل از آنکه شمر دون با

خنجر به جان گودی حنجر بیفتد

 

برگرد قبل از آنکه جسمت روی سینه

در گودی گودالشان بی سر بیفتد

 

طاقت ندارد خواهرت زینب ببیند

در چنگ های گرگ این پیکر بیفتد

 

ای وای اگر بی دست از مرکب، سواری ...

ای وای اگر از ناقه ای دختر بیفتد




✔️ موضوع : مدح و مناجات با امام حسین(ع)، ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1399/05/29 | 07:05 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


راه بود و راه بود و راه بود

کاروان همراه ثارالله بود

 

کاروان نه قبله گاه عالمین

مرد یا زن جمله عشاق الحسین

 

پاسدار قافله عباس ماست

روی دوشش پرچم یا مجتبی ست

 

اینکه چون‌خورشید روی مرکب است

حضرت زهرای ثانی زینب است

 

زینب است این اقتدارش بارز است

عقل از درک عقیله عاجز است

 

پرده های محملش نور جلیست

یارب این دخت علی یا که علیست؟

 

هم علی و هم حسین و هم حسن

تکیه میکردند بر این شیر زن

 

سالها مستور مانده آیه اش

چشم همسایه ندیده سایه اش

 

قامتش دور از نگاه شوم بود

آفتاب از دیدنش محروم بود

 

قاسم و اکبر به دور محملش

با ابوفاضل نمی لرزد دلش

 

بار بگشایید اینجا کربلاست

لحظه موعود زینب با خداست

 

بارالها خسته ام جان بر لبم

زینبم من زینبم من زینبم

 

نیست جز شهد بلا در باده ام

بر همان عهد ازل اماده ام

 

این سر و این چادر و این معجرم

این دو دستم این رخم این پیکرم

 

تو اگر خواهی بیابان میروم

پا برهنه بر مغیلان میروم

 

راضیم آواره گردم از حرم

آتش خیمه بیوفتد بر سرم

 

هرچه میگویی به چشم ای نور عین

هرچه اما جز جدایی از حسین

 

میشود آیا خوش اقبالم کنی

جای او راهی گودالم کنی

 

میشود خنجر ببرد گردنم

زیر سم اسبها باشد تنم

 

خوب‌ میدانم که غارت میشوم

در شلوغی هتک حرمت میشوم

 

از غریبه فحش و توهین میخورم

از سنان سیلی سنگین میخورم

 

آنچه میترسم میاید بر سرم

دست نامحرم میوفتد معجرم

 

من که‌ یک دفعه نرفتم در گذر

میشوم با شمر و خولی همسفر




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1399/05/29 | 06:47 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


قلم شدم بنویسم  قسم به باور زینب

قسم به عشق ، حسین است  نامِ دیگر زینب

حسین اول زینب حسین آخر زینب

 

دخیلِ چادر او آسمان و هفت فلک هم

فقیرِ درگَهِ او تا همیشه نان و نمک هم

نَه ما که مُلک و مَلک هم به زیر شهپرِ زینب

 

ملیکه‌ی ملکوت و   جلیله‌ی جبروت و

بهشتِ هر بَرَهوت و  تمام ، غرق ثبوت و

و روشن است عَوالم به نورِ انورِ زینب

 

اگر به خُطبه نشیند علیست در کلماتش

اگر که جلوه کند فاطمه است در جلواتش

که زنگِ قافله‌ی عشق هم مسخر زینب

 

خداست مَحوِ حجابش  نبی‌است ماتِ نقابش

حسن زمانِ نمازش گرفته است به قابش

تمامِ خانه‌ی زهرا به گِردِ محورِ زینب

 

اگر که پَرده تکانَد زمین به خاک نشاند

و هرچه هست در عالم  به دورِ خویش دَوانَد

که می‌بَرند همه روزی از در زینب

 

حمایل است برایش دو تیغِ اَبروی عباس

نشسته نقشِ قدومش به رویِ زانوی عباس

به سینه است دو دستش همیشه در بَرِ زینب

 

صدای اکبرش آمد دَمِ اذان که رسیدیم

قدم گذار بر این خاک عمه جان که رسیدیم

دلش گرفت از اینجا  دلِ مطهر زینب

 

برادران همه هستند در این زمان همه هستند

هزار شکر به گِردش که مَحرمان همه هستند

دو صف شدند رَوَد خیمه لشکرِ زینب

 

رسید و دید بلا را شنید همهمه‌ها را

نشست و ریخت به معجر غبارِ کرببلا را

به گریه گفت مَرو آه حسین از سرِ زینب

 

چقدر حول و هیاهو  چقدر نیزه در آنسو

چقدر تیغِ بلند و  چقدر تیرِ سه پهلو

قسم به اینهمه بانو قسم به مادرِ زینب

 

بجای آب فقط سنگ و خار و سراب است

صدای ناله‌ی من نَه  که التماس رُباب است

بیا بزن دو سه باره  گِره به معجرِ زینب

 

گذشت روزِ دهم شد دو طفلِ سوخته گُم شد

دوباره شانه‌ی خانم اسیرِ زخمِ صدم شد

میانِ خیمه و گودال دویده یکسره زینب

 

چقدر نیزه کشیده میان دشت دویده

چقدر خورده زمین و  گمان کنم که بُریده

و خیره مانده به جایی نگاهِ آخر زینب

 

دوید شیرزن آمد به جنگ تن به تن آمد

رسید موقعِ غارت  برای پیرهن آمد

ولی چه دیر رسید و شکست پیکر زینب

 

میان آنهمه دشمن صدا زد ای سرِ بی تن

حرامی است و حرامی   حسین چشم تو روشن

هزار دشمن و یک زن  همه برابر زینب

 

به ناله گفت نخندید  به خاک و خون ننشانید

به داد گفت نَدُزدید به هر طرف نکشانید

زد آنقدر زِ جگر داد  سوخت حنجرِ زینب

 

"سری به نیزه بلنداست در برابر زینب

خداکند که نباشد سر برادر زینب"

رسیده ناقه* کجایی  امیر لشکرِ زینب

 

 

*در مقاتل آمده است،امام سجاد علیه‌السلام میفرمایند که ناقه‌ی عریان من لنگ و علیل و ناقه‌ی عمه مان لاغر و استخوانی بود.

 

 




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1399/05/29 | 06:46 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


مسلم و مسعود و عبدالله و جندب آمده

کربلا ! حر و حبیب و جون و شوذب آمده

 

شمع و هفتاد و دو تا پروانه ی دلسوخته

آفتابی در حصار ماه و کوکب آمده

 

منبری نذر عقیله در حرم برپا شده

اهل کوفه! باز هم استاد مکتب آمده

 

کربلا تا کوفه را دیگر قرق باید کنند

عصمت الله عمه ی سادات زینب آمده

 

تک تک اصحاب گرم نوکری زینب اند

هاشمیون حافظان روسری زینب اند

 

در میان گور می لرزد ابوسفیان به خود

نسل فتنه طعمه ی روشنگری زینب اند

 

ذوالفقار در نیامش بر کسی پوشیده نیست

در تحیر از شکوه حیدری زینب اند

 

با دم کوبنده ی تکبیر غوغایی شده

کربلا با زینب کبری تماشایی شده

 

شد قیامت این صدای نفخ صور محشر است

محشرِ امروز اذان های علی اکبر است

 

عطر و بوی مجتبی دارد مصلای حرم

کربلا مبهوت و حیران حسن های حرم

 

در میان خیمه با عمه تبانی می کند

دختری شیرین زبان شیرین زبانی میکند

 

مشک ها پر میشود با دست آب ور از اب

خاطر اسوده سکینه خاطر آسوده رباب

 

گرم بازی با علی اصغر تمام بچه ها

دست پخت ام کلثوم است شام بچه ها

 

تا رقیه خواب می آید به چشم اطهرش

میشود دست عمو جان بالش زیر سرش

 

برقرار است امنیت در چادر ناموس دین

معجری دارد به سر بنت امیرالمومنین

 

تحت بیرق نجمه های خیمه در آسایش اند

با وجود حضرت عباس در آرامش اند

 

صاعقه اما زمین را رنگ ماتم می زند

 جمع  اهل بیت را یکباره بر هم می زند

 

نزد خود می خواند آقا ریگ های داغ را

پر کند انا الیه الراجعون آفاق را

 

گیرم آقا سر به راهش کرد ابن سعد را

وا کند از سر چگونه قاتلین بعد را

 

روضه مکشوف است پس دیگر چه جای گفتن است؟

دور تا دور خیام او سپاه دشمن است

 

باغ سبزی پای هر نامه نشانش داده اند

کربلا اصلا کجای آن شبیه گلشن است

 

یک دل سیر از فرات آبی ننوشیده حسین

شمر بی انصاف در فکر شریعه بستن است

 

از نگاه خواهرش سنگین ترین روضه ها

روضه ی سخت وداع و روضه ی دل کندن است

 

عرض اندامی کند بین تمام تیغ ها

خنجری که تشنه ی بوسه به پشت گردن است

 

از همین امروز تقسیم غنیمت می کنند

بین خولی و سنان دعوا سر پیراهن است

 

از منا تا نینوا چشم حریص ساربان

داد میزد هر قدم انگشترش مال من است

 

گریه هم دارد غمش زیرا که بعد از کربلا

قافله سالار زینب زاده ی ذی الجوشن است




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1399/05/29 | 06:44 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


خیمه ها را کرده ام بر پا، امان از کربلا

داغدارم میکند اینجا، امان از کربلا

بوسه میزد مادرم زهرا(س) مرا با گریه و

مضطرب میگفت با بابا! امان از کربلا

رأس من بر نیزه خواهد رفت پیش خواهرم

میشود انگشترم پیدا، امان از کربلا

زینبم(س) تا که عقیقم را ببیند! ساربان-

دست خود را میبرد بالا، امان از کربلا

میخورد تیر سه شعبه حنجرِ شش ماهه ام

جایِ یک قطره از این دریا، امان از کربلا

می برم تا خیمه ها شهزاده ام را در عبا

لرزه می افتد بر این پاها، امان از کربلا

میرسانم با سرِ زانو خودم را علقمه

میرود از دستِ من سقّا، امان از کربلا

در دلِ گودال، غرق خون می افتد پیکرم

میشود بالاسرم دعوا، امان از کربلا

می دوَد گریان رقیه(س)روی بوته های خار

شعله میگیرد لباسش را، امان از کربلا

یک به یک «سر»ها به غارت رفته! صف می ایستند

نیزه داران عصر عاشورا، امان از کربلا!




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 06:38 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


تاکه فرمود رسیدیم عَلَم را کوبید

یک علمدار بر این خاک قدم را کوبید

بر رویِ سینه‌ی خود تیِغ دودَم را کوبید

بینِ این دشت ستونهایِ حرم را کوبید

بیرق افراشته شد ، باد تکانش میداد

کیست این مرد که یک دشت نشانش میداد

 

 

زانویش خم شده و هست مُهَیا خانوم

با ادب گفت علمدار بفرما   : خانوم

آمد از محملِ خود حضرت زهرا ، خانوم

دست بگذاشت رویِ شانه‌یِ سقا  خانوم

گِرد او پنج برادر همه می‌چرخیدند

پنج تن دورِ سرِ فاطمه می‌چرخیدند

 

 

چو بزرگیش قسم در همه‌ی عالم نیست

پرده‌ی محملش از پرده‌ی کعبه کم نیست

گرچه در سایه‌ی عباس نشان از غم نیست

شُکر مَحرم پُر و یک دیده‌ی نامحرم نیست

گرچه مانند عمو دور و بَرِ زینب بود

هرچه غم بود فقط بر جگرِ زینب بود

 

 

مادرش آه   امان از دلِ زینب میگفت

همه‌ی راه   امان از دلِ زینب میگفت

گاه و بی گاه امان از دلِ زینب میگفت

سخت جانکاه امان از دلِ زینب میگفت

رفت در پیشِ برادر که برادر چه کنم

جگرم سوخته ، با ناله‌یِ مادر چه کنم

 

 

میزَند شور دلم تاب ندارد اینجا

دل پریشانی‌ام آداب ندارد اینجا

جانِ من جان رُباب آب ندارد اینجا

بچه بیدار شده خواب ندارد اینجا

به لبش پیشِ تو لبخند نمی‌آید وای

گریه‌ی اصغرمان بند نمی‌آید وای

 

 

حرفِ این دخترکان است از اینجا برویم

ساربان تا که نرفته است بگو تا برویم

کوچه‌ی مادرمان خانه‌ی زهرا برویم

باشد آقا همه‌اش حرفِ تو اما برویم

دست ما نیست  عطش بِین حرم اُفتاده

مُردم از غم چه کنم  بد به دلم اُفتاده

 

 

همه‌ی فکر و حواسم به تو باشد برگرد

قبل از آنکه به سَرَت شمر بیاید برگرد

به عروسِ تو قسم حرمله آمد برگرد

کاش بر تیر خودش زهر نمیزد برگرد

کاش دوریِ شما قسمت خواهر نشود

زینبت کاش که بی پنج برادر نشود

 

 

عزم کردی نروی کاش خزان برگردد

لااقل گو که از آن جمع سنان برگردد

زودتر از همه آن تیر و کمان برگردد

چشمِ آن جمعیت از سمتِ زنان برگرد

سایه‌ی روی سرم از سرِ اطفال مَرو

تا‌که من زنده‌ام آقا لبِ گودال مَرو 




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 01:56 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


دیده‌ام بر نینوا افتاد ، دلواپس شدم

بارها از ناقه تا افتاد،دلواپس شدم

نام این صحرا حسین، با قلب زینب آشنا‌ست

بر لبانت کربلا افتاد دلواپس شدم

خاکِ سرخ این بیابان بوی کوچه می‌دهد

گوئیا مادر ز پا افتاد دلواپس شدم

این دمِ پیری مرا آواره صحرا مکن

راهمان دیدی کجا افتاد، دلواپس شدم

من کنارِ تو نباشم زود می‌میرم حسین

تا عمود خیمه جا افتاد، دلواپس شدم

این دلم از کودکی بر گیسویت حساس بود

باد در موی شما افتاد دلواپس شدم

حنجر تو معجر من هر دو پاره می‌شود؟

حرف بین ما دو تا افتاد دلواپس شدم

حنجرت را بازیِ دستان این و آن نکن

چشم من بر نیزه‌ها افتاد، دلواپس شدم

حرمله زانو زده، ای وای بیچاره رباب

صحبت شش ماهه تا افتاد دلواپس شدم

دردِ گوشِ پاره کمتر از شکافِ نیزه نیست

دیده‌ام بر بچه‌ها افتاد، دلواپس شدم




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 01:52 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


من ندانم چه حساب است، بیا برگردیم

که دلم در تب و تاب است؛ بیا برگردیم

نام این دشت زد آتش به غم‌آباد دلم

این چه خاک است؟ چه آب است؟ بیا برگردیم

جلوه ی روی تو در مردمک چشم من است

تا که این عکس به قاب است، بیا برگردیم

نکند بی تو از این معرکه برگردم من

هجر، سرگرم شتاب است، بیا برگردیم

بین اینان که ز صخره دلشان سنگ‌تر است

سنگ بر آینه باب است، بیا برگردیم

ما همه تشنه‌ی دیدار تو و طرح عطش

نقشه‌اش نقش بر آب است، بیا یرگردیم

دخترت چشم به من دارد و گوید: عمّه!

تا عمو پا به رکاب است، بیا برگردیم

دوش در گوش دلم خواند رفیقی بیتی

با ردیفی که چه ناب است: «بیا برگردیم»

«طاقت تیر ندارد گلوی اصغر تو

تا در آغوش رباب است، بیا برگردیم» *

 

* تضمین از آقای میثم کریمی 




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 01:50 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


آینه در آینه تابید  عالم شد علی

نَفسِ خود را دید خود را دید خاتم شد علی

اولین صبحِ ظهورِ حَیِ اعظم شد علی

حق تماشا کرد  خود را تا مجسم شد علی 

با علی جان میدهیم  با علی تب می‌کنیم

حرفِ مولا می‌زنیم و مشقِ زینب می‌کنیم

 

 

آنکه اقیانوسِ آرامِ علی شد زینب است

آنکه او آغاز و انجامِ علی شد زینب است

آنکه او معنایِ اسلامِ علی شد زینب است

آنکه آمد زینتِ نامِ علی شد زینب است 

ما نمی‌فهمیم از این اوج  این اعجاز هیچ

شعرها را ساده‌تر می‌گویم اما باز هیچ...

 

 

او هزاران شیرزن بود او فقط زینب نبود

او ظهورِ پنج تَن بود او فقط زینب نبود

سوختن در سوختن بود او فقط زینب نبود

او حسین و او حسن بود او فقط زینب نبود 

شد تمام آیه‌ی قالوبلا وقتی رسید

با نزولش کربلا شد کربلا وقتی رسید

 

 

شرحِ لیلی را اگر منزل به منزل گفته‌اند

شرحِ این تشریف را جمعِ مقاتل گفته‌اند

کعبه را با بودنش در راه ، محمل گفته‌اند

گَردِ صحرا نه غبارِ پرده را دل گفته‌اند 

به حسینش که دل زینب به‌دست اکبراست

پرده‌ها‌ی محملِ زینب به‌دست اکبراست

 

 

کَشتیِ کربُبلا در کربلا پهلو گرفت

خواست تا پایین بیاید آسمان زانو گرفت

تا بیاید جبرئیل از شهپرش جارو گرفت

او نه از عباس ، جان عباس از بانو گرفت 

پایِ او بر زانویِ مردانه‌ی عباس بود

بعدِ بابا دستِ او برشانه‌ی عباس بود

 

 

دورِ خود تا دید اکبر را خیالش جمع شد

عون و عبدلله و جعفر را خیالش جمع شد

دید در گهواره اصغر را خیالش جمع شد

بِینِ خمیه چند دختر را خیالش جمع شد 

دید فوجِ دشمنان را گفت عباسم که هست

نیزه و تیغ و سنان را گفت عباسم که هست

 

 

ناگهان بی‌حال شد گودال را وقتی که دید

روضه‌اش اطفال شد گودال را وقتی که دید

ماتِ استقبال شد گودال را وقتی که دید

حرمله خوشحال شد گودال را وقتی که دید 

آمد و اُفتاد بر پایِ برادر : بازگَرد

جانِ خواهر جانِ من نَه جانِ مادر بازگَرد

 

 

 

شامِ غم شد وای اکبر را نمی‌بیند چرا

عون و عبدالله و جعفر را نمی‌بیند چرا

پشتِ خیمه قبرِ اصغر را نمی‌بیند چرا

بِینِ حجمِ شعله دختر را نمی‌بیند چرا 

خیمه از شعله اُفتاد و عزیزی سوخت سوخت

زیرِ آن خیمه خداوندا مریضی سوخت سوخت

 

 

بسکه اُفتاده زمین در پا توانی نیست نیست

می‌دَود سمتِ برادر حیف جانی نیست نیست

دیر شد تا او بیایَد ساربانی نیست نیست

وای از انگشت و انگشتر نشانی نیست نیست 

زیرِ تیغ و نیزه می‌گردد جوابی حیف نیست

ناقه و چشمِ حرامی و...رکابی حیف نیست




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 01:47 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا- دودمه


با تو شد کرببلا عرش معلا زینب

دخت زهرا زینب

کوچه واکرده علمدار بفرما زینب

دخت زهرا زینب




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 04:39 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا-دودمه


با ادب زانو گرفته زاده ام البنین

عصمت الله حرم

ظهرامروزت کجا و ظهر روز اربعین

عصمت الله حرم

 




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 04:37 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود به ماه محرم- ورود کاروان به کربلا


بیتابی و تلاطم ِ دریا شروع شد

لطمه زنیِ عالم بالا شروع شد

هفت آسمان سیاه به تن کرد و باز هم؛

با گریه نوحه خوانیِ صحرا شروع شد

حیّ علی محرّم و حیّ علی العزا

محزون ترین عزایِ دو دنیا شروع شد

شالِ عزا به گردنش و گفت محتشم:

مُقبل بیا! گداییِ ماها شروع شد

«باز این چه شورش است که در» زیر پرچمت

قلبم شکست و روضه از اینجا شروع شد-

ذکر لبت «أعوذُ مِنَ الکربِ والبلا»

دلواپسیِ نوکرت آقا شروع شد

شد خیره بر گلویت و یکریز بغض کرد

دلشوره های زینب کبری(س) شروع شد

آماده کرد خنجر خود را همینکه شمر(لع)

أمن یُجیبِ حضرت زهرا(س) شروع شد!




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا، ورود به ماه محرم،


تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 04:36 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


راه بود و اذیت و غم بود

دلخوشی همه به پرچم بود

پرچمی که بروی دوش من‌ است

پرچمی که امانت حسن است

من‌ ابالفضلم و علمگیرم

اسدالله زینبم! شیرم!

سایبان سر همه شده ام

عموی آل فاطمه شده ام

کار بدخواه نور یکسره است

این بیابان به زیر سیطره است

بچه ها در کنار هم هستند

نوبتی روی شانه ام‌ هستند

دوست دارم که گفتگو بکنند

روی دوشم عمو عمو بکنند!

ناقه ها رام رام‌ می آیند

با شکوه تمام می آیند

همه در امن و امنیت کامل

چهار پرده بروی هر محمل

گرچه این کربلا پر از خاک است

چادر و معجر همه پاک است

یکطرف من و یکطرف اکبر

دور ناموس حضرت حیدر

کلفت زینبند حور و ملک

قد اورا ندیده است فلک

من برایش رکاب میگیرم

اون بگوید بمیر میمیرم

نیم قرن این عزیز دردانه

روز بیرون نیامد از خانه!

نکند حرف ازین و آن بخورد

دل زهرای ما تکان بخورد

نکند چادرش لگد بشود

پابرهنه زخار رد بشود

نکند قامتش نظر بخورد

سنگ از بچه های شر بخورد

نکند سنگ بر رویش برسد

تازیانه به بازویش برسد

ابن سعد و اشاره وای به من

گوش بی گوشواره وای به من

زینب و ازدحام وای به من

زینب و کاخ شام وای به من




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 04:34 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


هزاران درد و داغ آورده با خود

خزانی را به باغ آورده با خود

نسیم از هر سوی صحرا که آمد

فقط بوی فراق آورده با خود

***

تمام دشت را گشتم هراسان

پریشان‌تر شد این قلب پریشان

چه سِرّی دارد این گودال، آخر

که می‌لرزد دلم با دیدن آن




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 04:27 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


لحظه لحظه عمر خود را خرج حضرت میکنم

جز حرم جایی روم احساس غربت میکنم

حاجت خود را اگر یک شب بگیرم میروم

"لذتش را با تمام شهر قسمت میکنم"

گریه ی در روضه اش یعنی همان خیرالعمل

اشک میریزم برای او ، عبادت میکنم

راه او یعنی همان إنا هدیناه السبیل

بچه هایم را بدین گونه هدایت میکنم

حوله ی احرام من شال عزای روضه هاست

حاجی کرببلایم قصد قربت میکنم

دور شش گوشه ش ذکر تلبیه سر میدهم

من خدا را زیر آن قبه زیارت میکنم

در لباس نوکری موی سپیدم آرزوست

تا نفس دارم درِ این خانه خدمت میکنم

استخوانی پیش پایم هم بیندازد بس است

من به یک لقمه از این سفره قناعت میکنم

حب مولایم برای من ملاک دوستی ست

من فقط با دوستدارانش رفاقت میکنم

زینت امروز روضه خون "زین الدین" هاست

از شهیدان هم میان روضه دعوت میکنم

با محرم با صفر اسلام جاوید است و بس

یادی از نطق امام پیر امت میکنم

امتداد روشن "هیهات من الذله" را

در میان روضه ها هرشب روایت میکنم

باز هم از جنس عهد مسلم و حرّ و حبیب

با حسین عصر خود تجدید بیعت میکنم

هم خودم هم بچه هایم هم پدر هم مادرم

هرچه دارم را فقط خرج ولایت میکنم

من به امید اجابت روز و شب با سوز دل

در قنوت خود تمنای شهادت میکنم

آمدم امشب بخوانم از شهید کربلا

روضه خوانش هستم و ذکر مصیبت میکنم

با سلام گریه دار "یا لثارات الحسین"

هرشب از مهدی زهرا کسب رخصت میکنم

زینب و کرب و بلا مرثیه ای مکشوفه است

به خود آقا قسم دارم رعایت میکنم

روضه هایش میبرد دل را به سوی کربلا

"بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا "

 

سالها از درد هجرش چشم زمزم گریه کرد

گریه کرد از غصه ، اما باز هم کم گریه کرد

نه فقط یعقوبی از هجر نگاه یوسفش

بلکه حتی آیه آیه سوره ی غم گریه کرد

پابه پای ناله ام در عرش موسی ناله زد

پابه پای گریه ام عیسی بن مریم گریه کرد

پیش از آن که ما بباریم از غم عظمای او

جبرییل از روضه هایش خواند و آدم گریه کرد

فاطمه منزل به منزل از منا تا نینوا

در میان قافله از فرط ماتم گریه کرد

قبل از انگشتر که بر انگشت آقا اشک ریخت

بی گمان در دست پرچم دار پرچم گریه کرد

کربلا با غربت اش آمد به استقبال شان

کربلا بر زائران خود دمادم گریه کرد

با تماشای علی در زیر هرم آفتاب

کربلا که جای خود حتی خدا هم گریه کرد

پیش چشمانش تداعی میشود صحرای خون

می تراود از  لبش إنا الیه راجعون

 

دارد از یک سو سنان همراه لشگر میرسد

شمر از سویی دگر با چند خنجر میرسد

هم صدای طبل جنگ و هم صدای هلهله

هم صدای کیسه های مملو از زر میرسد

این طرف هفتاد و اندی مسلم بن  عوسجه

آن طرف نیرو ولی چندین برابر میرسد

نه فقط تازه نفس هایی شبیه حرمله

پیرمرد چکمه پوشی با عصا سر میرسد

هرچه که دارم تصور میکنم انصاف نیست

گله ی گرگی برای یک کبوتر میرسد

هر که نعل تازه از بازار کوفه میخرد

ساعت اول نشد ساعات آخر میرسد

تا که خورجین از طلا و سکه آخر پر کند

خولی بی چشم و رو با پا نه با سر میرسد

مطمئنم به همین زودی قیامت میشود

جاده ی کرببلا دیگر به محشر میرسد

محشری که خستگی آن به قاسم میرسد

محشری که تشنگی آن به اصغر میرسد

به برادر تیر و تیغ و نیزه و چوب و عصا

تازیانه ، کعب نی ، سیلی به خواهر میرسد

کربلا آغاز درد و غصه های زینب است

شاهد زنجیرها بر دست و پای زینب است 




✔️ موضوع : مدح و مناجات با امام حسین(ع)، ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 04:21 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی –شب دوم محرم


چه می شود كه سرانجام، آن زمان برسد

و قطره نیز به دریای بیكران برسد

محرم است بیا تا كه چشم مرده ما

برای گریه در این روضه ها به جان برسد

چقدر نزد تو با آبروست دستی كه

برای خرجی این ماه بر دهان برسد

شبیه فاطمه خوشحال می شوی وقتی

برای مجلس جد تو میهمان برسد

به كربلای شب دومت ببر ما را

خبر رسیده قرار است كاروان برسد

به عرش می رسد آقا صدای ناله ی تو

اگر به روضه ی گودال، روضه خوان برسد

حسین آمده و راس او قرار شده

به شمر و حرمله و خولی و سنان برسد




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا، مناجات محرمی با امام زمان (عج)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 03:08 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


این کاروان هفتاد و دو عشق آفرین دارد

از بهترین های دو عالم بهترین دارد

این شیرمردی که به گِرد شاه می گردد

با خود سفارش هایی از ام البنین دارد

زینب رسیده کربلا، دورش بنی هاشم

یعنی نگین اینجا رکابی از نگین دارد

نامحرمی هرگز ندیده سایه اش را هم

صدیقه ی صغری وقاری اینچنین دارد

حتی غبار راه روی چادرش ننشست

محمل حجابی از پر روح الامین دارد

این سو تمامی شان عزیز بن عزیز اما

آن سو سپاهی از لعین بن لعین دارد

تا می توانید اشک و آه و ناله بردارید

یک گوشه از صحرا کمان داری کمین دارد

غم نامه ی این قافله سربسته اش این است

خولی به همراه خودش یک خورجین دارد




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 03:01 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


آخرش چشم تر تو خواهرت را میکشد

غربت نا باور تو خواهرت را میکشد

آن سیاهی مقابل ازدحام دشمن است

خلوت دور و بر تو خواهرت را میکشد

هم جوان هم نوجوان هم کودک و هم پیرمرد

سن و سال لشکر توخواهرت را میکشد

من خودم غمگینم و لبریزم ازدلشوره ها

اضطراب دختر تو خواهرت را میکشد

بر تمام اسب هاشان آب دادی منتها

تشنگی اصغر تو خواهرت را میکشد

شد رکابم  پای  او  هنگام  پایین آمدن

غیرت آب آور تو  خواهرت را میکشد

کرد اسفندی برایم دود و دستم راگرفت

عمه جان اکبر تو خواهرت را میکشد

باورش سخت است پایان قرار ما دوتاست

روزهای آخر تو خواهرت را میکشد

بیگمان این خاک تعبیرِهمان خواب من است

بر فراز نی سر تو خواهرت را میکشد

از دم شمشیرها سهمی به جسمت میرسد

پاره های پیکر تو خواهرت را میکشد

روزگاری بوسه اش می زد پیمبر آه آه

سرنوشت حنجر تو خواهرت را میکشد

واقعاًسخت است فکرش رانمیخواهم کنم

ناله های مادر تو خواهرت را میکشد




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:59 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


با صد جلالت و شرف و عزت و وقار

آمد به دشت ماریه ناموس کردگار

فرش زمین به عرش مباهات میکند

گر روی خاک پای گذارد "ملک سوار"

چه ناقه ای چه ناقه نشینی چه محملی

مریم رکاب گیر و خدیجه است پرده دار

حتی حسین تکیه بر این شانه میزند

خلقت زنی ندیده بدین گونه استوار

بیش از همه خدای مباهات میکند

که شاهکار خلقت او کرد شاهکار

تا هست مستدام حسین است مستدام

تا هست پایدار حسین است پایدار

کوهی اگر مقابل او قد علم کند

مانند کاه میشود و میرود کنار

با خشم خویش میمنه را میزند زمین

با چشم خویش میسره را میکند شکار

آنگونه که علی به نجف اعتبار داد

زینب به دشت کرب و بلا داد اعتبار

پنجاه سال فاطمه ی اهل بیت بود

زینب که هست فاطمه هم هست ماندگار

تا اینکه فرش راه کند بال خویش را

جبریل پای ناقه نشسته به انتظار

حتی هزار بار بیایند کربلا

زینب پی حسین می آید هزار بار

کار تمام لشگریان زار میشود

زینب اگر قدم بگذارد به کارزار

روز دهم قرار خدا با حسین بود

اما حسین زودتر آمد سر قرار

محمل که ایستاد جوانان هاشمی

زانو زدند یک به یک آنهم به افتخار

افتاد سایه قد و بالاش روی خاک

رفتند از کنار همین سایه هم کنار

طفلان کاروان همه والشمس و والقمر

مردان کاروان همه واللیل و والنهار

عبدند ، عبد گوش به فرمان زینبند

از پیرمرد قافله تا طفل شیرخوار

رفتند زیر سایه عباس یک به یک

با آفتاب غنچه گل نیست سازگار

از این به بعد هیچ نمازی شکسته نیست

وقتی قدم گذاشته زینب به این دیار

از فرش تا به عرش چه خاکی به سر کنند

بر روی چادرش بنشیند اگر غبار

از خواهری چو زینب کبری بعید نیست

معجر به پای این تن عریان کند نثار

یک عده گوشواره ولی دختر علی

یک گوش پاره برد از اینجا به یادگار

خیلی زدند "تـا" شود اما تکان نخورد

سر خم نمیکند به کسی کوه اقتدار

او که فرار کرد عدو از جلالتش

فریاد میزند که علیکن بالفرار

ترسم که انبیاء بیفتند بر زمین

دستی اگر خدای نکرده به گوشوار ....

پرده نشین کوفه،بیابان نشین شده

با دختر بتول چه ها کرد روزگار !

" قومی که پاس محملشان جبرئیل داشت

گشتند بی عماری و محمل، شترسوار "

آن بانویی که سایه او هم حجاب داشت

با رفت و آمد سربازارها چه کار؟!!!!

چشم طنابهای اسارت به دست اوست

زینب به شام رفت ولیکن به اختیار

در یک محله زخم زبان خورد بی عدد

در یک محله سنگ گران خورد بیشمار

دردی به درد طعنه شنیدن نمیرسد

یا رب مکن عزیز کسی را بدان دچار




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:56 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


به آه ، دود دلش را به آسمان می‌داد

به سینه میزَد و تنها سری تکان می‌داد

شنید کرببلا....چشمِ او سیاهی رفت

فقط به این تنِ بی جان،حسین جان می‌داد

تمامِ عمر به لب داشت که خدا نکند

تمام عمر در این راه امتحان می‌داد

غبار بود و عطش بود و خار و دلشوره

تمامِ دشت فقط بویی از خزان می‌داد

به آهی از جگرش قافله به هم می‌ریخت

دلِ شکسته غمش را به کاروان می‌داد

نکاه کرد به مَشک و عَلَم خدا را شُکر

نگاه کرد کنارش علی اذان می‌داد

یکی به دوش عمو و یکی به آغوشش

یکی نشسته و گهواره را تکان می‌داد

برای بردن اصغر غزالها جمع اند

رباب کودک خود را به این و آن می‌داد

سه ساله چادر او می‌کشید عمه ببین

سه ساله گودیِ گودال را نشان می‌داد

سپاه آنطرف اما دلش چه می‌لرزید

اگر تکان به سرِ نیزه‌اش سنان می‌داد

رسید شامِ دهم مَحرمی نبود ، ای کاش

به دخترانِ یتیمش کسی امان می‌داد

برایِ آنکه حرامی به کودکی نرسد

شکسته قامت او ، بویِ خیزران می‌داد

برای آنکه ببوسد برادرش را باز

تمامِ قوتِ خود را به زانوان می‌داد

امان نداد به او تازیانه ور نه خودش

عقیقِ خونیِ او را به ساربان می‌داد

***

میانِ شام به پیشش کنیزِ خود را دید

کسی که داشت به خانم دو تکه نان می‌داد




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:54 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


جانا ! ببین فکر مرا مشغول کرده

این سرزمین فکر مرا مشغول کرده

ناگفتنی ها را ز چشمان تو خواندم

"هل من معین..." فکر مرا مشغول کرده

میترسم از خنّاس های شهر کوفه

درّ و ثمین فکر مرا مشغول کرده

دلواپسی من فقط محض رباب است

آری همین فکر مرا مشغول کرده

محکم گره زد معجرم را در مدینه

ام البنین فکر مرا مشغول کرده

ای وای اگر سنگی به ابرویت بگیرد

زخم جبین فکر مرا مشغول کرده

رأس به روی نی به مویی بند باشد

باد اینچنین فکر مرا مشغول کرده

انگار مادر نوحه میخواند برایت

صوتی حزین فکر مرا مشغول کرده

انگشترت را در بیاور جان زینب

برق نگین فکر مرا مشغول کرده

گودی حنجر نه فقط کندی خنجر

جانا ! ببین فکر مرا مشغول کرده




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:51 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


دختری میپرسه آبادی کجاس؟

این طرفها موکب شادی کجاس؟

باباجون میخوام برات گل بچینم

باغ سر سبزی که قول دادی کجاس؟

 

خطبه هات که جون بده دیدنیه

کوفه رو تکون بده دیدنیه

تو مهیای نماز بشی بابا

اکبرت اذون بده دیدنیه

 

یادته مدینه نونوار شدم؟

یاعلی گفتم و دس به کار شدم؟

یادته گفتی بهم میریم سفر ؟

روی ناقه خوب و خوش سوار شدم

 

اما حالا هی دلم شور میزنه

گمونم که فصل لاله چیدنه

ماجرای قحطی کفن چیه ؟؟

چرا هی صحبت کهنه پیرهنه؟؟

 

برا چی ماهارو منت میکنن؟

برا چی تورو اذیت میکنن؟

مهمونو را(ه) نمیدن تو خونشون

اینجوری مهمونی دعوت میکنن؟

 

اینجا که موندنمون خطر داره

خیلی بی عاطفه زیر سر داره

اینجایی که گفتی خیمه بزنیم

آفتابش برا علی ضرر داره

 

راس میگن به دستور ابن زیاد

داره لشگر میرسه خیلی زیاد؟

هرکی از را(ه) میرسه عیب نداره

از خدا میخوام که حرمله نیاد

 

از چشات معلومه پر دردی بابا

از وفای کوفه دلسردی بابا

میشینم اینقده گریه میکنم

تا سوی مدینه برگردی بابا

 

 هرکی پا بذاره این دور و برا

دنبال شکاره این دور و برا

نمیخوام از بغلت بیام پایین

چه همه خار داره این دور و برا

 

چرا هی به ساق پام خیره میشی ؟

میشینی و به چشام خیره میشی

بسه دیگه چرا هی بغض میکنی؟

به گوش و گوشواره هام خیره میشی

 

چرا اینجا اینقده هوا پسه ؟

چرا میوه های کوفه نارسه ؟

یه چیزی بگو دارم دق میکنم

خیلی عمه زینبم دلواپسه

 

غم تو غصه ی اهل حرمت

بمیرم برای اشک نم نم ت

کربلا آخر خطه گمونم

پس بزار یک دل سیر ببینمت 




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:43 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


در کربلا هماره دلم شور می زند

اینجا نمان دوباره دلم شور می زند

اینجا نمان عزیز دلم ، که به خاطرِ

خلخال و گوشواره دلم شور می زند

لشگر به روی لشگر دشمن اضافه شد

با این همه سواره دلم شور می زند

خیمه زدیم و صحبتِ برگشت ، مُنتَفی ست

چون نیست راه چاره دلم شور می زند

از گوش می کِشند همه ، گوشواره را

بر گوشهای پاره دلم شور می زند

ای وای بعدِ غارت گهواره ، بر رباب

با یادِ گاهواره دلم شور می زند

گفتم رباب ، نذر علی أن یکاد خواند

حیف است شیرخواره دلم شور می زند

آن نیزه دار، سمت علی اکبرت حسین

تا می کند اشاره دلم شور می زند

احساس می کنم که می اُفتد بدون تو

بر خیمه ها شراره ، دلم شور می زند

خون تو را مباح نوشتند کوفیان

والله یابن ثاره  دلم شور می زند




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:42 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا- دودمه


برسپاهی چرخش تیغ نگاهت غالب است

عصمت الله حرم

احترام محملت مانند کعبه واجب است

عصمت الله حرم




✔️ موضوع : ورود کاروان به کربلا،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:12 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 5 :: 1 2 3 4 5
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات