ورود کاروان به کربلا


خیمه ها را کرده ام بر پا، امان از کربلا

داغدارم میکند اینجا، امان از کربلا

بوسه میزد مادرم زهرا(س) مرا با گریه و

مضطرب میگفت با بابا! امان از کربلا

رأس من بر نیزه خواهد رفت پیش خواهرم

میشود انگشترم پیدا، امان از کربلا

زینبم(س) تا که عقیقم را ببیند! ساربان-

دست خود را میبرد بالا، امان از کربلا

میخورد تیر سه شعبه حنجرِ شش ماهه ام

جایِ یک قطره از این دریا، امان از کربلا

می برم تا خیمه ها شهزاده ام را در عبا

لرزه می افتد بر این پاها، امان از کربلا

میرسانم با سرِ زانو خودم را علقمه

میرود از دستِ من سقّا، امان از کربلا

در دلِ گودال، غرق خون می افتد پیکرم

میشود بالاسرم دعوا، امان از کربلا

می دوَد گریان رقیه(س)روی بوته های خار

شعله میگیرد لباسش را، امان از کربلا

یک به یک «سر»ها به غارت رفته! صف می ایستند

نیزه داران عصر عاشورا، امان از کربلا!




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 06:38 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


تاکه فرمود رسیدیم عَلَم را کوبید

یک علمدار بر این خاک قدم را کوبید

بر رویِ سینه‌ی خود تیِغ دودَم را کوبید

بینِ این دشت ستونهایِ حرم را کوبید

بیرق افراشته شد ، باد تکانش میداد

کیست این مرد که یک دشت نشانش میداد

 

 

زانویش خم شده و هست مُهَیا خانوم

با ادب گفت علمدار بفرما   : خانوم

آمد از محملِ خود حضرت زهرا ، خانوم

دست بگذاشت رویِ شانه‌یِ سقا  خانوم

گِرد او پنج برادر همه می‌چرخیدند

پنج تن دورِ سرِ فاطمه می‌چرخیدند

 

 

چو بزرگیش قسم در همه‌ی عالم نیست

پرده‌ی محملش از پرده‌ی کعبه کم نیست

گرچه در سایه‌ی عباس نشان از غم نیست

شُکر مَحرم پُر و یک دیده‌ی نامحرم نیست

گرچه مانند عمو دور و بَرِ زینب بود

هرچه غم بود فقط بر جگرِ زینب بود

 

 

مادرش آه   امان از دلِ زینب میگفت

همه‌ی راه   امان از دلِ زینب میگفت

گاه و بی گاه امان از دلِ زینب میگفت

سخت جانکاه امان از دلِ زینب میگفت

رفت در پیشِ برادر که برادر چه کنم

جگرم سوخته ، با ناله‌یِ مادر چه کنم

 

 

میزَند شور دلم تاب ندارد اینجا

دل پریشانی‌ام آداب ندارد اینجا

جانِ من جان رُباب آب ندارد اینجا

بچه بیدار شده خواب ندارد اینجا

به لبش پیشِ تو لبخند نمی‌آید وای

گریه‌ی اصغرمان بند نمی‌آید وای

 

 

حرفِ این دخترکان است از اینجا برویم

ساربان تا که نرفته است بگو تا برویم

کوچه‌ی مادرمان خانه‌ی زهرا برویم

باشد آقا همه‌اش حرفِ تو اما برویم

دست ما نیست  عطش بِین حرم اُفتاده

مُردم از غم چه کنم  بد به دلم اُفتاده

 

 

همه‌ی فکر و حواسم به تو باشد برگرد

قبل از آنکه به سَرَت شمر بیاید برگرد

به عروسِ تو قسم حرمله آمد برگرد

کاش بر تیر خودش زهر نمیزد برگرد

کاش دوریِ شما قسمت خواهر نشود

زینبت کاش که بی پنج برادر نشود

 

 

عزم کردی نروی کاش خزان برگردد

لااقل گو که از آن جمع سنان برگردد

زودتر از همه آن تیر و کمان برگردد

چشمِ آن جمعیت از سمتِ زنان برگرد

سایه‌ی روی سرم از سرِ اطفال مَرو

تا‌که من زنده‌ام آقا لبِ گودال مَرو 




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 01:56 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


دیده‌ام بر نینوا افتاد ، دلواپس شدم

بارها از ناقه تا افتاد،دلواپس شدم

نام این صحرا حسین، با قلب زینب آشنا‌ست

بر لبانت کربلا افتاد دلواپس شدم

خاکِ سرخ این بیابان بوی کوچه می‌دهد

گوئیا مادر ز پا افتاد دلواپس شدم

این دمِ پیری مرا آواره صحرا مکن

راهمان دیدی کجا افتاد، دلواپس شدم

من کنارِ تو نباشم زود می‌میرم حسین

تا عمود خیمه جا افتاد، دلواپس شدم

این دلم از کودکی بر گیسویت حساس بود

باد در موی شما افتاد دلواپس شدم

حنجر تو معجر من هر دو پاره می‌شود؟

حرف بین ما دو تا افتاد دلواپس شدم

حنجرت را بازیِ دستان این و آن نکن

چشم من بر نیزه‌ها افتاد، دلواپس شدم

حرمله زانو زده، ای وای بیچاره رباب

صحبت شش ماهه تا افتاد دلواپس شدم

دردِ گوشِ پاره کمتر از شکافِ نیزه نیست

دیده‌ام بر بچه‌ها افتاد، دلواپس شدم




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 01:52 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


من ندانم چه حساب است، بیا برگردیم

که دلم در تب و تاب است؛ بیا برگردیم

نام این دشت زد آتش به غم‌آباد دلم

این چه خاک است؟ چه آب است؟ بیا برگردیم

جلوه ی روی تو در مردمک چشم من است

تا که این عکس به قاب است، بیا برگردیم

نکند بی تو از این معرکه برگردم من

هجر، سرگرم شتاب است، بیا برگردیم

بین اینان که ز صخره دلشان سنگ‌تر است

سنگ بر آینه باب است، بیا برگردیم

ما همه تشنه‌ی دیدار تو و طرح عطش

نقشه‌اش نقش بر آب است، بیا یرگردیم

دخترت چشم به من دارد و گوید: عمّه!

تا عمو پا به رکاب است، بیا برگردیم

دوش در گوش دلم خواند رفیقی بیتی

با ردیفی که چه ناب است: «بیا برگردیم»

«طاقت تیر ندارد گلوی اصغر تو

تا در آغوش رباب است، بیا برگردیم» *

 

* تضمین از آقای میثم کریمی 




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 01:50 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


آینه در آینه تابید  عالم شد علی

نَفسِ خود را دید خود را دید خاتم شد علی

اولین صبحِ ظهورِ حَیِ اعظم شد علی

حق تماشا کرد  خود را تا مجسم شد علی 

با علی جان میدهیم  با علی تب می‌کنیم

حرفِ مولا می‌زنیم و مشقِ زینب می‌کنیم

 

 

آنکه اقیانوسِ آرامِ علی شد زینب است

آنکه او آغاز و انجامِ علی شد زینب است

آنکه او معنایِ اسلامِ علی شد زینب است

آنکه آمد زینتِ نامِ علی شد زینب است 

ما نمی‌فهمیم از این اوج  این اعجاز هیچ

شعرها را ساده‌تر می‌گویم اما باز هیچ...

 

 

او هزاران شیرزن بود او فقط زینب نبود

او ظهورِ پنج تَن بود او فقط زینب نبود

سوختن در سوختن بود او فقط زینب نبود

او حسین و او حسن بود او فقط زینب نبود 

شد تمام آیه‌ی قالوبلا وقتی رسید

با نزولش کربلا شد کربلا وقتی رسید

 

 

شرحِ لیلی را اگر منزل به منزل گفته‌اند

شرحِ این تشریف را جمعِ مقاتل گفته‌اند

کعبه را با بودنش در راه ، محمل گفته‌اند

گَردِ صحرا نه غبارِ پرده را دل گفته‌اند 

به حسینش که دل زینب به‌دست اکبراست

پرده‌ها‌ی محملِ زینب به‌دست اکبراست

 

 

کَشتیِ کربُبلا در کربلا پهلو گرفت

خواست تا پایین بیاید آسمان زانو گرفت

تا بیاید جبرئیل از شهپرش جارو گرفت

او نه از عباس ، جان عباس از بانو گرفت 

پایِ او بر زانویِ مردانه‌ی عباس بود

بعدِ بابا دستِ او برشانه‌ی عباس بود

 

 

دورِ خود تا دید اکبر را خیالش جمع شد

عون و عبدلله و جعفر را خیالش جمع شد

دید در گهواره اصغر را خیالش جمع شد

بِینِ خمیه چند دختر را خیالش جمع شد 

دید فوجِ دشمنان را گفت عباسم که هست

نیزه و تیغ و سنان را گفت عباسم که هست

 

 

ناگهان بی‌حال شد گودال را وقتی که دید

روضه‌اش اطفال شد گودال را وقتی که دید

ماتِ استقبال شد گودال را وقتی که دید

حرمله خوشحال شد گودال را وقتی که دید 

آمد و اُفتاد بر پایِ برادر : بازگَرد

جانِ خواهر جانِ من نَه جانِ مادر بازگَرد

 

 

 

شامِ غم شد وای اکبر را نمی‌بیند چرا

عون و عبدالله و جعفر را نمی‌بیند چرا

پشتِ خیمه قبرِ اصغر را نمی‌بیند چرا

بِینِ حجمِ شعله دختر را نمی‌بیند چرا 

خیمه از شعله اُفتاد و عزیزی سوخت سوخت

زیرِ آن خیمه خداوندا مریضی سوخت سوخت

 

 

بسکه اُفتاده زمین در پا توانی نیست نیست

می‌دَود سمتِ برادر حیف جانی نیست نیست

دیر شد تا او بیایَد ساربانی نیست نیست

وای از انگشت و انگشتر نشانی نیست نیست 

زیرِ تیغ و نیزه می‌گردد جوابی حیف نیست

ناقه و چشمِ حرامی و...رکابی حیف نیست




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1398/06/10 | 01:47 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا- دودمه


با تو شد کرببلا عرش معلا زینب

دخت زهرا زینب

کوچه واکرده علمدار بفرما زینب

دخت زهرا زینب




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 04:39 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا-دودمه


با ادب زانو گرفته زاده ام البنین

عصمت الله حرم

ظهرامروزت کجا و ظهر روز اربعین

عصمت الله حرم

 




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 04:37 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود به ماه محرم- ورود کاروان به کربلا


بیتابی و تلاطم ِ دریا شروع شد

لطمه زنیِ عالم بالا شروع شد

هفت آسمان سیاه به تن کرد و باز هم؛

با گریه نوحه خوانیِ صحرا شروع شد

حیّ علی محرّم و حیّ علی العزا

محزون ترین عزایِ دو دنیا شروع شد

شالِ عزا به گردنش و گفت محتشم:

مُقبل بیا! گداییِ ماها شروع شد

«باز این چه شورش است که در» زیر پرچمت

قلبم شکست و روضه از اینجا شروع شد-

ذکر لبت «أعوذُ مِنَ الکربِ والبلا»

دلواپسیِ نوکرت آقا شروع شد

شد خیره بر گلویت و یکریز بغض کرد

دلشوره های زینب کبری(س) شروع شد

آماده کرد خنجر خود را همینکه شمر(لع)

أمن یُجیبِ حضرت زهرا(س) شروع شد!




موضوع: ورود کاروان به کربلا،  ورود به ماه محرم، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 04:36 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


راه بود و اذیت و غم بود

دلخوشی همه به پرچم بود

پرچمی که بروی دوش من‌ است

پرچمی که امانت حسن است

من‌ ابالفضلم و علمگیرم

اسدالله زینبم! شیرم!

سایبان سر همه شده ام

عموی آل فاطمه شده ام

کار بدخواه نور یکسره است

این بیابان به زیر سیطره است

بچه ها در کنار هم هستند

نوبتی روی شانه ام‌ هستند

دوست دارم که گفتگو بکنند

روی دوشم عمو عمو بکنند!

ناقه ها رام رام‌ می آیند

با شکوه تمام می آیند

همه در امن و امنیت کامل

چهار پرده بروی هر محمل

گرچه این کربلا پر از خاک است

چادر و معجر همه پاک است

یکطرف من و یکطرف اکبر

دور ناموس حضرت حیدر

کلفت زینبند حور و ملک

قد اورا ندیده است فلک

من برایش رکاب میگیرم

اون بگوید بمیر میمیرم

نیم قرن این عزیز دردانه

روز بیرون نیامد از خانه!

نکند حرف ازین و آن بخورد

دل زهرای ما تکان بخورد

نکند چادرش لگد بشود

پابرهنه زخار رد بشود

نکند قامتش نظر بخورد

سنگ از بچه های شر بخورد

نکند سنگ بر رویش برسد

تازیانه به بازویش برسد

ابن سعد و اشاره وای به من

گوش بی گوشواره وای به من

زینب و ازدحام وای به من

زینب و کاخ شام وای به من




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 04:34 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


هزاران درد و داغ آورده با خود

خزانی را به باغ آورده با خود

نسیم از هر سوی صحرا که آمد

فقط بوی فراق آورده با خود

***

تمام دشت را گشتم هراسان

پریشان‌تر شد این قلب پریشان

چه سِرّی دارد این گودال، آخر

که می‌لرزد دلم با دیدن آن




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 04:27 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


لحظه لحظه عمر خود را خرج حضرت میکنم

جز حرم جایی روم احساس غربت میکنم

حاجت خود را اگر یک شب بگیرم میروم

"لذتش را با تمام شهر قسمت میکنم"

گریه ی در روضه اش یعنی همان خیرالعمل

اشک میریزم برای او ، عبادت میکنم

راه او یعنی همان إنا هدیناه السبیل

بچه هایم را بدین گونه هدایت میکنم

حوله ی احرام من شال عزای روضه هاست

حاجی کرببلایم قصد قربت میکنم

دور شش گوشه ش ذکر تلبیه سر میدهم

من خدا را زیر آن قبه زیارت میکنم

در لباس نوکری موی سپیدم آرزوست

تا نفس دارم درِ این خانه خدمت میکنم

استخوانی پیش پایم هم بیندازد بس است

من به یک لقمه از این سفره قناعت میکنم

حب مولایم برای من ملاک دوستی ست

من فقط با دوستدارانش رفاقت میکنم

زینت امروز روضه خون "زین الدین" هاست

از شهیدان هم میان روضه دعوت میکنم

با محرم با صفر اسلام جاوید است و بس

یادی از نطق امام پیر امت میکنم

امتداد روشن "هیهات من الذله" را

در میان روضه ها هرشب روایت میکنم

باز هم از جنس عهد مسلم و حرّ و حبیب

با حسین عصر خود تجدید بیعت میکنم

هم خودم هم بچه هایم هم پدر هم مادرم

هرچه دارم را فقط خرج ولایت میکنم

من به امید اجابت روز و شب با سوز دل

در قنوت خود تمنای شهادت میکنم

آمدم امشب بخوانم از شهید کربلا

روضه خوانش هستم و ذکر مصیبت میکنم

با سلام گریه دار "یا لثارات الحسین"

هرشب از مهدی زهرا کسب رخصت میکنم

زینب و کرب و بلا مرثیه ای مکشوفه است

به خود آقا قسم دارم رعایت میکنم

روضه هایش میبرد دل را به سوی کربلا

"بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا "

 

سالها از درد هجرش چشم زمزم گریه کرد

گریه کرد از غصه ، اما باز هم کم گریه کرد

نه فقط یعقوبی از هجر نگاه یوسفش

بلکه حتی آیه آیه سوره ی غم گریه کرد

پابه پای ناله ام در عرش موسی ناله زد

پابه پای گریه ام عیسی بن مریم گریه کرد

پیش از آن که ما بباریم از غم عظمای او

جبرییل از روضه هایش خواند و آدم گریه کرد

فاطمه منزل به منزل از منا تا نینوا

در میان قافله از فرط ماتم گریه کرد

قبل از انگشتر که بر انگشت آقا اشک ریخت

بی گمان در دست پرچم دار پرچم گریه کرد

کربلا با غربت اش آمد به استقبال شان

کربلا بر زائران خود دمادم گریه کرد

با تماشای علی در زیر هرم آفتاب

کربلا که جای خود حتی خدا هم گریه کرد

پیش چشمانش تداعی میشود صحرای خون

می تراود از  لبش إنا الیه راجعون

 

دارد از یک سو سنان همراه لشگر میرسد

شمر از سویی دگر با چند خنجر میرسد

هم صدای طبل جنگ و هم صدای هلهله

هم صدای کیسه های مملو از زر میرسد

این طرف هفتاد و اندی مسلم بن  عوسجه

آن طرف نیرو ولی چندین برابر میرسد

نه فقط تازه نفس هایی شبیه حرمله

پیرمرد چکمه پوشی با عصا سر میرسد

هرچه که دارم تصور میکنم انصاف نیست

گله ی گرگی برای یک کبوتر میرسد

هر که نعل تازه از بازار کوفه میخرد

ساعت اول نشد ساعات آخر میرسد

تا که خورجین از طلا و سکه آخر پر کند

خولی بی چشم و رو با پا نه با سر میرسد

مطمئنم به همین زودی قیامت میشود

جاده ی کرببلا دیگر به محشر میرسد

محشری که خستگی آن به قاسم میرسد

محشری که تشنگی آن به اصغر میرسد

به برادر تیر و تیغ و نیزه و چوب و عصا

تازیانه ، کعب نی ، سیلی به خواهر میرسد

کربلا آغاز درد و غصه های زینب است

شاهد زنجیرها بر دست و پای زینب است 




موضوع: مدح و مناجات با امام حسین(ع)،  ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1398/06/8 | 04:21 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی –شب دوم محرم


چه می شود كه سرانجام، آن زمان برسد

و قطره نیز به دریای بیكران برسد

محرم است بیا تا كه چشم مرده ما

برای گریه در این روضه ها به جان برسد

چقدر نزد تو با آبروست دستی كه

برای خرجی این ماه بر دهان برسد

شبیه فاطمه خوشحال می شوی وقتی

برای مجلس جد تو میهمان برسد

به كربلای شب دومت ببر ما را

خبر رسیده قرار است كاروان برسد

به عرش می رسد آقا صدای ناله ی تو

اگر به روضه ی گودال، روضه خوان برسد

حسین آمده و راس او قرار شده

به شمر و حرمله و خولی و سنان برسد




موضوع: ورود کاروان به کربلا،  مناجات محرمی با امام زمان (عج)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 03:08 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


این کاروان هفتاد و دو عشق آفرین دارد

از بهترین های دو عالم بهترین دارد

این شیرمردی که به گِرد شاه می گردد

با خود سفارش هایی از ام البنین دارد

زینب رسیده کربلا، دورش بنی هاشم

یعنی نگین اینجا رکابی از نگین دارد

نامحرمی هرگز ندیده سایه اش را هم

صدیقه ی صغری وقاری اینچنین دارد

حتی غبار راه روی چادرش ننشست

محمل حجابی از پر روح الامین دارد

این سو تمامی شان عزیز بن عزیز اما

آن سو سپاهی از لعین بن لعین دارد

تا می توانید اشک و آه و ناله بردارید

یک گوشه از صحرا کمان داری کمین دارد

غم نامه ی این قافله سربسته اش این است

خولی به همراه خودش یک خورجین دارد




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 03:01 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


آخرش چشم تر تو خواهرت را میکشد

غربت نا باور تو خواهرت را میکشد

آن سیاهی مقابل ازدحام دشمن است

خلوت دور و بر تو خواهرت را میکشد

هم جوان هم نوجوان هم کودک و هم پیرمرد

سن و سال لشکر توخواهرت را میکشد

من خودم غمگینم و لبریزم ازدلشوره ها

اضطراب دختر تو خواهرت را میکشد

بر تمام اسب هاشان آب دادی منتها

تشنگی اصغر تو خواهرت را میکشد

شد رکابم  پای  او  هنگام  پایین آمدن

غیرت آب آور تو  خواهرت را میکشد

کرد اسفندی برایم دود و دستم راگرفت

عمه جان اکبر تو خواهرت را میکشد

باورش سخت است پایان قرار ما دوتاست

روزهای آخر تو خواهرت را میکشد

بیگمان این خاک تعبیرِهمان خواب من است

بر فراز نی سر تو خواهرت را میکشد

از دم شمشیرها سهمی به جسمت میرسد

پاره های پیکر تو خواهرت را میکشد

روزگاری بوسه اش می زد پیمبر آه آه

سرنوشت حنجر تو خواهرت را میکشد

واقعاًسخت است فکرش رانمیخواهم کنم

ناله های مادر تو خواهرت را میکشد




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:59 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


با صد جلالت و شرف و عزت و وقار

آمد به دشت ماریه ناموس کردگار

فرش زمین به عرش مباهات میکند

گر روی خاک پای گذارد "ملک سوار"

چه ناقه ای چه ناقه نشینی چه محملی

مریم رکاب گیر و خدیجه است پرده دار

حتی حسین تکیه بر این شانه میزند

خلقت زنی ندیده بدین گونه استوار

بیش از همه خدای مباهات میکند

که شاهکار خلقت او کرد شاهکار

تا هست مستدام حسین است مستدام

تا هست پایدار حسین است پایدار

کوهی اگر مقابل او قد علم کند

مانند کاه میشود و میرود کنار

با خشم خویش میمنه را میزند زمین

با چشم خویش میسره را میکند شکار

آنگونه که علی به نجف اعتبار داد

زینب به دشت کرب و بلا داد اعتبار

پنجاه سال فاطمه ی اهل بیت بود

زینب که هست فاطمه هم هست ماندگار

تا اینکه فرش راه کند بال خویش را

جبریل پای ناقه نشسته به انتظار

حتی هزار بار بیایند کربلا

زینب پی حسین می آید هزار بار

کار تمام لشگریان زار میشود

زینب اگر قدم بگذارد به کارزار

روز دهم قرار خدا با حسین بود

اما حسین زودتر آمد سر قرار

محمل که ایستاد جوانان هاشمی

زانو زدند یک به یک آنهم به افتخار

افتاد سایه قد و بالاش روی خاک

رفتند از کنار همین سایه هم کنار

طفلان کاروان همه والشمس و والقمر

مردان کاروان همه واللیل و والنهار

عبدند ، عبد گوش به فرمان زینبند

از پیرمرد قافله تا طفل شیرخوار

رفتند زیر سایه عباس یک به یک

با آفتاب غنچه گل نیست سازگار

از این به بعد هیچ نمازی شکسته نیست

وقتی قدم گذاشته زینب به این دیار

از فرش تا به عرش چه خاکی به سر کنند

بر روی چادرش بنشیند اگر غبار

از خواهری چو زینب کبری بعید نیست

معجر به پای این تن عریان کند نثار

یک عده گوشواره ولی دختر علی

یک گوش پاره برد از اینجا به یادگار

خیلی زدند "تـا" شود اما تکان نخورد

سر خم نمیکند به کسی کوه اقتدار

او که فرار کرد عدو از جلالتش

فریاد میزند که علیکن بالفرار

ترسم که انبیاء بیفتند بر زمین

دستی اگر خدای نکرده به گوشوار ....

پرده نشین کوفه،بیابان نشین شده

با دختر بتول چه ها کرد روزگار !

" قومی که پاس محملشان جبرئیل داشت

گشتند بی عماری و محمل، شترسوار "

آن بانویی که سایه او هم حجاب داشت

با رفت و آمد سربازارها چه کار؟!!!!

چشم طنابهای اسارت به دست اوست

زینب به شام رفت ولیکن به اختیار

در یک محله زخم زبان خورد بی عدد

در یک محله سنگ گران خورد بیشمار

دردی به درد طعنه شنیدن نمیرسد

یا رب مکن عزیز کسی را بدان دچار




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:56 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


به آه ، دود دلش را به آسمان می‌داد

به سینه میزَد و تنها سری تکان می‌داد

شنید کرببلا....چشمِ او سیاهی رفت

فقط به این تنِ بی جان،حسین جان می‌داد

تمامِ عمر به لب داشت که خدا نکند

تمام عمر در این راه امتحان می‌داد

غبار بود و عطش بود و خار و دلشوره

تمامِ دشت فقط بویی از خزان می‌داد

به آهی از جگرش قافله به هم می‌ریخت

دلِ شکسته غمش را به کاروان می‌داد

نکاه کرد به مَشک و عَلَم خدا را شُکر

نگاه کرد کنارش علی اذان می‌داد

یکی به دوش عمو و یکی به آغوشش

یکی نشسته و گهواره را تکان می‌داد

برای بردن اصغر غزالها جمع اند

رباب کودک خود را به این و آن می‌داد

سه ساله چادر او می‌کشید عمه ببین

سه ساله گودیِ گودال را نشان می‌داد

سپاه آنطرف اما دلش چه می‌لرزید

اگر تکان به سرِ نیزه‌اش سنان می‌داد

رسید شامِ دهم مَحرمی نبود ، ای کاش

به دخترانِ یتیمش کسی امان می‌داد

برایِ آنکه حرامی به کودکی نرسد

شکسته قامت او ، بویِ خیزران می‌داد

برای آنکه ببوسد برادرش را باز

تمامِ قوتِ خود را به زانوان می‌داد

امان نداد به او تازیانه ور نه خودش

عقیقِ خونیِ او را به ساربان می‌داد

***

میانِ شام به پیشش کنیزِ خود را دید

کسی که داشت به خانم دو تکه نان می‌داد




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:54 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


جانا ! ببین فکر مرا مشغول کرده

این سرزمین فکر مرا مشغول کرده

ناگفتنی ها را ز چشمان تو خواندم

"هل من معین..." فکر مرا مشغول کرده

میترسم از خنّاس های شهر کوفه

درّ و ثمین فکر مرا مشغول کرده

دلواپسی من فقط محض رباب است

آری همین فکر مرا مشغول کرده

محکم گره زد معجرم را در مدینه

ام البنین فکر مرا مشغول کرده

ای وای اگر سنگی به ابرویت بگیرد

زخم جبین فکر مرا مشغول کرده

رأس به روی نی به مویی بند باشد

باد اینچنین فکر مرا مشغول کرده

انگار مادر نوحه میخواند برایت

صوتی حزین فکر مرا مشغول کرده

انگشترت را در بیاور جان زینب

برق نگین فکر مرا مشغول کرده

گودی حنجر نه فقط کندی خنجر

جانا ! ببین فکر مرا مشغول کرده




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:51 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


دختری میپرسه آبادی کجاس؟

این طرفها موکب شادی کجاس؟

باباجون میخوام برات گل بچینم

باغ سر سبزی که قول دادی کجاس؟

 

خطبه هات که جون بده دیدنیه

کوفه رو تکون بده دیدنیه

تو مهیای نماز بشی بابا

اکبرت اذون بده دیدنیه

 

یادته مدینه نونوار شدم؟

یاعلی گفتم و دس به کار شدم؟

یادته گفتی بهم میریم سفر ؟

روی ناقه خوب و خوش سوار شدم

 

اما حالا هی دلم شور میزنه

گمونم که فصل لاله چیدنه

ماجرای قحطی کفن چیه ؟؟

چرا هی صحبت کهنه پیرهنه؟؟

 

برا چی ماهارو منت میکنن؟

برا چی تورو اذیت میکنن؟

مهمونو را(ه) نمیدن تو خونشون

اینجوری مهمونی دعوت میکنن؟

 

اینجا که موندنمون خطر داره

خیلی بی عاطفه زیر سر داره

اینجایی که گفتی خیمه بزنیم

آفتابش برا علی ضرر داره

 

راس میگن به دستور ابن زیاد

داره لشگر میرسه خیلی زیاد؟

هرکی از را(ه) میرسه عیب نداره

از خدا میخوام که حرمله نیاد

 

از چشات معلومه پر دردی بابا

از وفای کوفه دلسردی بابا

میشینم اینقده گریه میکنم

تا سوی مدینه برگردی بابا

 

 هرکی پا بذاره این دور و برا

دنبال شکاره این دور و برا

نمیخوام از بغلت بیام پایین

چه همه خار داره این دور و برا

 

چرا هی به ساق پام خیره میشی ؟

میشینی و به چشام خیره میشی

بسه دیگه چرا هی بغض میکنی؟

به گوش و گوشواره هام خیره میشی

 

چرا اینجا اینقده هوا پسه ؟

چرا میوه های کوفه نارسه ؟

یه چیزی بگو دارم دق میکنم

خیلی عمه زینبم دلواپسه

 

غم تو غصه ی اهل حرمت

بمیرم برای اشک نم نم ت

کربلا آخر خطه گمونم

پس بزار یک دل سیر ببینمت 




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:43 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


در کربلا هماره دلم شور می زند

اینجا نمان دوباره دلم شور می زند

اینجا نمان عزیز دلم ، که به خاطرِ

خلخال و گوشواره دلم شور می زند

لشگر به روی لشگر دشمن اضافه شد

با این همه سواره دلم شور می زند

خیمه زدیم و صحبتِ برگشت ، مُنتَفی ست

چون نیست راه چاره دلم شور می زند

از گوش می کِشند همه ، گوشواره را

بر گوشهای پاره دلم شور می زند

ای وای بعدِ غارت گهواره ، بر رباب

با یادِ گاهواره دلم شور می زند

گفتم رباب ، نذر علی أن یکاد خواند

حیف است شیرخواره دلم شور می زند

آن نیزه دار، سمت علی اکبرت حسین

تا می کند اشاره دلم شور می زند

احساس می کنم که می اُفتد بدون تو

بر خیمه ها شراره ، دلم شور می زند

خون تو را مباح نوشتند کوفیان

والله یابن ثاره  دلم شور می زند




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:42 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا- دودمه


برسپاهی چرخش تیغ نگاهت غالب است

عصمت الله حرم

احترام محملت مانند کعبه واجب است

عصمت الله حرم




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:12 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا- دودمه


راه  واکردند اولاد امیرالمومنین

دخترسلطان دین

ظهرامرزت کجا و ظهر روز اربعین

دخترسلطان دین

با ادب زانوگرفته زاده ام البنین

دخترسلطان دین




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:09 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


رسیدیم اینجا دل من تکان خورد

چه شد ناگهان محمل من تکان خورد

رسیدیم و طوفان رسیده ست حالا

چرا پرده محملم رفت بالا

پس از سالها حال زینب خراب است

روی صورتم تابش آفتاب است

چه باید کنم سایه ی بر سر من

ابالفضل! خاکی شده معجر من

بیین اول کاری اوضاعمان را

دل آشوب زنهای در کاروان را

کمک کن توانی نمانده به پایم

رکابم شو از ناقه پایین بیایم

نرو از کنارم که زینب نمیرد

خدا از سرم سایه ات را نگیرد

تو هستی من امنیتی خوب دارم

به پیش همه عزتی خوب دارم

خدای نکرده نباشی چه عباس؟

من اذیت شوم از حواشی چه عباس؟

شما که نباشید دورم شلوغ است

بگو آنچه را که شنیدم دروغ است

بگو بی برادر نخواهم شد اصلا

گرفتار لشکر نخواهم شد اصلا

بگو حرمله تیرهایش شکسته

بگو زجر نامرد پایش شکسته

بگو خنجر شمر در خانه جا ماند

بگو ساربان مرد دستش جدا ماند

بگو اسبها نعل تازه ندارند

برای جسارت اجازه ندارند

بگو قدر کافی کفن هست اینجا

عمامه عبا پیرهن هست اینجا

بگو خولی از خیر یک سر گذشته

بگو دوره ذبح حنجر گذشته

بگو نیزه داران همه اهل خیرند

همه باتو خوبند مثل زهیرند

بگو کوفه با ما همه دوست هستند

علی دوست یا فاطمه دوست هستند

بگو توبه کردند اشرار کوفه

خرابه شده کوچه بازار کوفه...




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:08 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


زمانِ رو شُدنِ دستِ روزگار هم آمد

زمانِ دعوتِ مهمان به کارزار هم آمد

به میزبانی شان لشگر پیاده رسید و

ز شام و کوفه سپس لشگر سوار هم آمد

خدا به خیر کند صحنه را رباب نبیند

که چلِّه چلِّه کمانگیر و نیزه دار هم آمد

رسید قافله و محضِ پیشواز سه ساله

فقط نه بازوی نیلی که چشم تار هم آمد

مصیبتیست ز هر سمت ، جسمِ یوسف زهرا

که سنگ گَر زِ یمین آمد از یسار هم آمد

صدای یا ابتای رقیه کُشت مرا که...

صدای " عمه عَلَیکُنَّ بِالفََرار " هم آمد

سری به نیزه و دِیر و تنور رفت و پس از آن

 به بزم آلت لهو و مِی و قمار هم آمد

صدای نالۀ زینب مدینه رفت نه تنها

که تا به شش جهتِ عرش کردگار هم آمد

*****

برای مستمعت روضه خوان بگو سندش را

فقط نه شوشتری گفته در بِحار هم آمد




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 02:02 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


طی شده منزل به منزل در هوای سوختن

نیست از ما هرکسی که نیست پای سوختن 

هرچه میخواهد بیاید!باز عزت با من است

نوبتی باشد اگر اینبار نوبت با من است

من زنم اما طلوع غیرتم با کربلاست

برلبم انا فتحنا دارم اینجا کربلاست 

از شتر پایین میایم فکر بالا میکنم

این بیابان را خودم عرش معلی  میکنم

خیمه را برپا کنید ای مردهای کاروان

گرچه خواهد شد همین جاها منای کاروان

خیمه را برپا کنید امید برپا میشود

خیمه خیمه خیمه ی توحید برپا میشود

بار بگذارید بار نور برداریم ما

مرد و زن پیر و جوان سرباز و سرداریم ما

دین اگر امروز مرد احیای ان با زینب است

مظهر تام و تمام صبر تنها زینب است 

دست بسته میشوم دست همه وا میکنم

پابرهنه میشوم درراه غوغا میکنم 

میشوم درمان دین با زخمهای صورتم

میدهم محرم که نامحرم نبیند قامتم

به اسیری میروم آزادگی را جان دهم

مجلس می میروم تا بر همه ایمان دهم

"ما رایت" تا قیامت میشود ذکر لبم

زینبم من زینبم من زینبم من زینبم




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 01:53 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب دوم


اگر تو آه کشی خشک و تَر نمی‌ماند

اگر تو گریه کنی که جگر نمی‌ماند

بیا و آه مَکش با حرارتِ جگرت

که از مجالسِ روضه اثر نمی‌ماند

نفَس بزن که نفسهای آخرم برسد

که بی تو این نَفَس مختصر نمی‌ماند 

چنان شکسته شدی که شبیه زهرایی

که چون تو دست کسی بر کمر نمی‌ماند

لباسِ مشکی‌مان را فقط کفن بکنید

برای ما که از این بیشتر نمی‌ماند 

مدافعان حرم سمت تو به سر رفتند

برایِ حامیِ زینب که سر نمی‌ماند

به دردِ آخرتِ ما نخورد جز گریه

که هیچ چیز چو اشکِ سحر نمی‌ماند 

غنیمت است نشستن میانِ این روضه

که عمر می‌رود و اینقدر نمی‌ماند

هر آنچه خرج کنی صد برابرش بِبَری

در این معامله حرف ضرر نمی‌ماند 

تمامِ حاجت ما را نگفته زهرا داد

که مادر از دلِ ما بی خبر نمی‌ماند 

رسید قافله و خواهری پیاده نشد

به گریه گفت که زینب دگر نمی‌ماند

 نگاه کرد به اکبر :حسین جانِ علی

به جانِ تو که زِ باغَت ثمر نمی‌ماند

اگر پدر برود می‌شود پسر باشد

اگر پسر برود نه  پدر نمی ماند




موضوع: مناجات محرمی با امام زمان (عج)،  ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 01:50 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


از راه دور هاله ی نوری رسیده است

یک کاروان فرشته و حوری رسیده است

مشغول ذکر و راز و نیازند با خدا

گویا کلیم باز به طوری رسیده است

 

مهتاب رو گرفت، که زینب رسیده است

بر چشم خود ستاره حجابی کشیده است

از بس که این چراغ عفیف و منوّر است

پروانه نیز سایه ی او را ندیده است

 

تا پا زمین گذاشت دل آسمان گرفت

قلب علی و فاطمه هم در جنان گرفت

آیات ابتدایی مریم نزول کرد

یحیی به نیزه رفت و مسیحا زبان گرفت

 

زینب ز روی ناقه ی خود تا بلند شد

آه از نهاد حضرت زهرا بلند شد

تا که صدا زدند رکابی بیاورید

فوراً جناب حضرت سقا بلند شد

 

آرام پرده را علی اکبر کنار زد

قاسم غبار بادیه با پر کنار زد

ارباب با قرائت والشمس و والضحی

پوشیه را ز روی مطهر کنار زد

 

پا بر زمین گذاشت، دلش بی قرار شد

قلبش به غصه های فراوان دچار شد

نم نم به گریه آمد و چون ابر نوبهار

نم نم شروع کرد، ولی زار زار شد

 

اینجا کجاست؟ چرا سر من تیر می کشد

ذره به ذره پیکر من تیر می کشد

فکری برای خواهر خود کن، برادرم

دارد تمام معجر من تیر می کشد

 

شأن نزول این همه آیه شنیدنی است

تعبیر خواب کودکی من ندیدنی است

دردی عجیب قامت من را گرفته است

این سرو قد کشیده گمانم خمیدنی است

 

اینجا برای اهل و عیالت امان نداشت

گشتم، به غیر حادثه ی ناگهان نداشت

چشمی حریص در پی انگشتر آمده

این قافله چه می شد اگر ساربان نداشت

 

این حوریان که فکر اسارت نکرده اند

اصلاً خیال آتش و غارت نکرده اند

تا بوده است از همه مستور بوده اند

محجوبه اند و فکر جسارت نکرده اند

 

حالا بیا به خاطر خواهر عبور کن

ما را ببر مدینه، از این خاک دور کن

حیف از لب تو نیست به آتش شود دچار

صرف نظر ز رفتن کنج تنور کن




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1397/06/20 | 01:48 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


ای به زینب دل و دلدار بیا برگردیم

پسر حیدر کرار بیا برگردیم

تا رسیدیم به اینجا به دلم بد آمد

پسر فاطمه این بار بیا برگردیم

ترسم این است در این دشت مبدل سازند

روز ما را به شب تار بیا برگردیم

ترسم این است که یک روز نباشی و شود

خیمه ها بر سرم آوار بیا برگردیم

بین گهواره چه آرام علی خوابیده

تا نشد طفل تو بیدار بیا برگردیم

من به این دشتِ بلا حس عجیبی دارم

حرمله می رسد انگار بیا برگردیم

به روی دوش علمدار ببین دختر را

تا به پایش نرود خار بیا برگردیم

نکند آب به روی حرمت بسته شود

هر چه مشک است تو بردار بیا برگردیم

حیفِ رخسار علی اکبر لیلا ، حیف از

قد و بالای علمدار بیا برگردیم

کوفیان رحم ندارند برادر نَشَوی

بین گودال گرفتار بیا برگردیم

همۀ خلق بدهکار تو هستند حسین

می شود شمر طلبکار بیا برگردیم




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1396/06/31 | 03:42 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


چه صحنه ها که در این دشت خار می بینم

چه روی داده که دائم غبار می بینم

چه روی داده از آن لحظه ای که آمده ایم

تو را به غصه و ماتم دچار می بینم

از آن زمان که رسیدم دلم به شور افتاد

خداگواست چه در این دیار می بینم

بگو کجاست؟که اینجا دلم گرفته حسین

سه ساله را، ز چه رو بی قرار می بینم

هنوز دیر نگشته بیا و برگردیم

وگرنه، گِرد تنت نیزه دار می بینم

تمام دلهره ام این شده زمین نخوری

وگرنه روی تنت ده سوار می بینم

خداکند نشود جسم تو لگد کوبی

چو زخمهای تو، غم بیشمار می بینم

اگر برند مرا بین کوچه و بازار

سر تو را وسط رهگذار می بینم




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1396/06/31 | 03:39 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


این زمین داغ به دل میدهد آخر..‌. برویم

در من آشوب شده جانِ برادر برویم

خاک اینجا چقدر بوی جدایی دارد

زینت دوش نبی؛ جانِ پیمبر(ص) برویم

حنجر نازک شش ماهه شبیه است به گل

میشود سخت در آغوش تو پرپر... برویم

کینه دارند به اسمش! به خدا می آید-

لشکری تشنه به خونِ علی کبر(ع)... برویم

کمرت میشکند داغ برادر سخت است

به أبالفضل(ع) نگاهی کن و دیگر برویم

نیزه میبارد از این قومِ به ظاهر مؤمن

دست هاشان همه آلوده به خنجر... برویم

سایهٔ روی سرم؛ خیمه نزن! برگردیم!

دل ندارم که نباشد به تنت٬ سر..‌‌. برویم

بر زمین میخوری و وای بمیرم! نگذار-

قتلگاهت بشود قاتلِ خواهر... برویم

فکر گودال مرا سخت به هم میریزد

نشود غرق «بنیَّ» لبِ مادر!... برویم

کرده تأثیر بر آنها به خدا نانِ حرام

تا که دستی نرود جانبِ معجر... برویم

چه بگویم به گلت؟! چونکه ندارد هرگز-

طاقت دوری بابا دلِ دختر... برویم

گرچه تقدیر بر این است که بی یار و غریب

سمتِ داغی که شد از پیش مقدّر برویم! 




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1396/06/31 | 03:30 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا-بحر طویل


کاروان آمده از راه پر از ماه

چنان که طرفی در قُرُق جون و حبیب است و بریر است

و در آن سو طرفی  درقُرُق نافع و سعد است و زهیر است

نفس کرببلا زیر قدم های علی اکبر و عباس فرورفت

که حرف از زدن تیر و گلو رفت

که مبادا دو شب بعد بگویند عمو رفت

نفس کرببلا رفت فرو دم نزد این خاک

و با سینه ی صد چاک فقط دید و فقط دید فقط دید و فقط زرد شد و

سرخ شد و سرخ شد از آخر این حادثه ترسید

بگذارید که این بار روایت کنم از زاویه ی دید صحابه جریان را

بگذارید که عابس که خودش هست به هم ریخته ی حضرت عباس

روایت بکند صحنه ی جانسوز ورودیه ی هفتادو دو جان را

بگذارید که در پای حبیب بن مظاهر بکنم ذبح، زمان را

بگذارید که این بار نگویم که وزید آه نسیمی و دل خواهر ارباب بهم ریخت

بگذارید نگویم که همان بدو ورودیه هم از گریه ی یک طفل دل آب بهم ریخت

بگذارید نگویم زصدای نفس و شیحه ی ده اسب رقیه وسط خواب بهم ریخت

بگذارید شبی در وسط ظهر بگوید که چنان شد

بگذارید غلامی که سیاه است ولی مثل شب چارده آبستن ماه است

که بالقوه ی عون است

که بالفعل همان عاشق بی واهمه، جون است

بگوید که حسین بن علی کرد نگاهی به علی اکبر خویش و نگران شد که همان لحظه ی اول قد ارباب کمان شد

بگذارید که امسال حبیب بن مظاهر بدهد شرح

ورودیه ارباب خودش را و به تصویر کشد غصه ی اصحاب خودش را

که پریشانی ارباب پریشان بکند نوکر خود را

و در آن لحظه حبیب بن مظاهر برد از شرم به پایین سر خود را

که به یک دست حسین بن علی در بغل آرام کشد دختر خود را

و با دست دگر یکسره آرام کند خواهر خود را

و نگاهش بکند بدرقه کم کم علی اکبر خود را

نگذارید  که امسال ورودیه شود مدخل آن روضه ی بی پرده ی گودال

نگذارید که امسال ورودیه شود روضه ی بازِ دو عدد گوش و غم آن دو سه مثقال

نگذارید که بر تل برود خواهری از حال

نگذارید که آن چکمه به هرجا بنشیند

نگذارید که این مرتبه بالا بنشیند

نگذارید که با پا بنشیند

نگذارید که بر سینه ی آقا بنشیند

نگذارید که خواهر همه ی فاجعه را آه ببیند

و پس از شمر،سنان را وسط راه ببیند

و سکینه بغلش گاه نبیند چه شد و گاه ببیند

نگذارید که امسال ببرد ز قفا شمر گلو را

نگذارید که امسال ورودیه فقط شمر بگیرد سر و مو را

و سنان بر سر نیزه بنشاند سر اورا




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1396/06/31 | 03:24 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.