ورود کاروان به کربلا


فغان می زد که یارب، خاک این صحرا نبود ای کاش

و آغوشش به روی کاروان ها وا نبود ای کاش

زمین کربلا برخواست برپا، نیزه ها را دید

و باخود گفت امروز مرا فردا نبود ای کاش

یقین تکلیف طفلان با عطش اینگونه روشن بود

فراتی هست این جا،پیش رو اما نبود ای کاش

فرات مست را می دید و خاک کربلا می گفت

رقیه انتظارش از عمو بالا نبود ای کاش

دو جفت گوشواره لااقل از آن سوی معجر

به لاله های گوش دختری پیدا نبود ای کاش

سه شعبه تیر را می دید و باخود زیر لب می خواند

ربابی هست این جا که، چنان لیلا نبود ای کاش

چه می شد که نبود اصغر در این لشگر اگر هم بود

سفیدی گلویش این قدر زیبا نبود ای کاش

هزاران مرد تیر انداز را می دید و هی می گفت

علمدار حسین این قدر بی پروا نبود ای کاش

نقاب و معجر و خلخال،با خود آرزو می کرد

اگر هم بود،بعد از ظهر عاشورا نبود ای کاش




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1396/06/31 | 03:23 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


صد باغ  غبطه می خورد حتی به صحرا

خورشید وقتی می گذارد پا به صحرا

تا پشت پای کاروان آبی بپاشد

از عرش اعلا آمده  زهرا به صحرا

صدبار, خورجین وعده های پوچ مردم

یعنی میا کوفه، بیا اما به صحرا

تا آرزوی نیزه ها پایان بگیرد

با قاصدک ها می رود صحرا به صحرا

فرقی ندارد کوفه یا شام ست مقصد

دل را سپرده زینب کبری به صحرا

این نینوا ،  این طور سینین ست اما

 موسی چرا آورده هارون را به صحرا؟!

فرقی ندارد که فراتی هست یا نیست

کافیست آید حضرت سقا به صحرا

هر سه علی را با خودش آورد تا که

پای علی نشناس ها شد وا به صحرا

اول قتیلش رفت میدان، با خودش گفت

سر می گذارد آخرش لیلا به صحرا

گودال سرخ و خیمه سرخ و گونه ها سرخ

پاشیده رنگ عاشقی مولا به صحرا

طوری که زیر پا مغیلان جان نگیرد

هی قطره قطره می چکد دریا به صحرا

بی گوشواره پیش دختر بر نمی گشت

مردی که آمد عصر عاشورا به صحرا 




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1396/06/31 | 03:21 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


عباس آمده است و علی اکبر آمده است

وقتی رباب هست علی اصغر آمده است

جمعند خانواده زهرا کنار هم

اینجا برادری است که با خواهر آمده است

یک سو رسیده لشکری از کوفه سی هزار

یک سو عزیز فاطمه بی لشکر آمده است

صفین دیده اند که با دیدن حسین

آه از نهاد این همه لشکر برآمده است

از بس شبیه، هرکه رسیده است گفته است

ایمان بیاورید که پیغمبر آمده است

حرف از فدک که نه سخن از غصب مهریه است!

با بچه های فاطمه آب آور آمده است

گیرم فرات بخل کند چشم ما که هست

رودی کشیده ایم که از کوثر آمده است

زینب پیاده شد، وسط دشت رفت و گفت

اینجا چقدر خار مغیلان درآمده است

شاید به شام می رسد این ره که هر زنی

در این مسیر با دو سه تا معجر آمده است




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1396/06/31 | 03:20 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


عزیز فاطمه بر کربلا خوش آمده ای

خلیل آل علی بر منا خوش آمده ای

هنوز کعبه ز هجران تو سیه پوش است

شکوه مروه، صفای صفا، خوش آمده ای

فرشتگان ز قدوم مبارکت بوسند

بیا امیر ملائک بیا خوش آمده ای

ز نور تو همه جا کربلاست یابن علی

چه گویمت ز کجا تا کجا خوش آمده ای

زند به پای تو قوم بنی اسد بوسه

که ای عزیز به دیدار ما خوش آمده ای

فدای غیرت عبّاست ای امام غریب

یگانه خامس آل عبا خوش آمده ای

قدم به خاک مَنِه روی چشم ما بگذار

امام عشق ولیّ خدا خوش آمده ای




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1396/06/31 | 03:19 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


علت این حج ناتمام بزرگ است

از طرفی هم سپاه شام بزرگ است

بغض فرو خورده ی امام بزرگ است

پشت سر كاروانش آب نپاشید

آه نمك بر دل كباب نپاشید

 

ماند، وگفتند حاضر است كه باشد

رفت، وگفتند عابر است كه باشد

گریه ندارد مسافر است كه باشد

آب نپاشید می رود كه نیاید

دل به بیابان تشنه زد كه نیاید

 

رفت و پی اش آمدند نامه رسان ها

باز همان وعده ها و خط و نشان ها

كندی شمشیرها و نیش زبان ها

آب نباشید كه به آب نیاز است

كوفه اگر مقصد است راه دراز است!

 

قافله ای می رسد غبار ندارد

قافله سالار آن قرار ندارد

از همه یك جور انتظار ندارد

هركسی از بین راه، راه جدا كرد

گاه به او دل سپرد گاه جدا كرد

 

صلح كه هرگز! جهاد هم برسد هیچ

لشگر ابن زیاد هم برسد هیچ

این كه نسیم است، باد هم برسد هیچ

آب نریزید، جام ها پر خون است

عقل نشسته، میانه دار جنون است

 

نسبت این دو سپاه، یك به هزار است

مشك هنوز آنطرف به دست سوار است

با ترك لب چقدر مثل انار است

از سر مشكش عمو ولی نگذشته

آب هنوز از سر علی نگذشته

 

دشت پر از بوی نافه می شود امروز

گرگ از آهو كلافه می شود امروز

بر هنر عشق اضافه می شود امروز

این سر آزاد عشق بود كه افتاد

در سر ما باد عشق بود كه افتاد

 

سوختنِ در چرا به چشم نیامد؟

خطبه ی حیدر چرا به چشم نیامد؟

گریه ی اصغر چرا به چشم نیامد؟

پاسخ چندین هزار مسئله سرخ است

آب بریزید دست حرمله سرخ است




موضوع: ورود کاروان به کربلا،  خروج از مکه به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1396/06/31 | 03:18 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا-دودمه


سایه ی هیچ یَلی با تو برابر نَبُوَد

ای رکابم عباس

 

غیرِ من گِردِ کَسی پنج برادر نَبُوَد

ای رکابم عباس




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1396/06/31 | 03:16 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


لحظۀ پر زدن ما به نظر نزدیک است

راه عرش از دل صحرا چقَدَر نزدیک است

در دل خیمه بیایید همه جمع شوید

همه را سیر ببینم که سفر نزدیک است

مادرم زودتر از ما زده خیمه اینجا

چقَدَر بوی گل یاس پدر نزدیک است

تا سری هست به سجده بگذارید امروز

لحظۀ بال درآوردن سر نزدیک است

تا توانید به ششماهۀ من بوسه زنید

بوسه های لب یک تیر سه پر نزدیک است

گریه ای کرد و غریبانه به زینب فرمود:

دخترم پیش تو باشد که خطر نزدیک است

گفت آسوده بخوابید همین شبها را

وقت بیداری شب تا به سحر نزدیک است

گریه کرد و به علمدار اشاره فرمود:

که فدای تو شوم درد کمر نزدیک است

بر سر و روی یتیمان حسن دست کشید

گفت قاسم که: عمو مرگ مگر نزدیک است

قد و بالای جوانش جگرش را سوزاند

ای خدا صبر بده داغ پسر نزدیک است




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1396/06/31 | 03:15 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا-دودمه


 باید او بر سرِ این خاک قدم بگذارد

عمه ی سادات است

 

پا به زانویِ علمدارِ حرم بگذارد

عمه ی سادات است




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1396/06/31 | 03:12 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


به آه ، دود دلش را به آسمان می داد

به سینه می زد و تنها سری تکان می داد

شنید کرببلا....چشمِ او سیاهی رفت

فقط به این تنِ بی جان،حسین جان می داد

تمام عمر به لب داشت که خدا نکند

تمام عمر در این راه امتحان می داد

غبار بود و عطش بود و خار و دلشوره

تمامِ دشت فقط بویی از خزان می داد

به آهی از جگرش قافله به هم می ریخت

دل شکسته غمش را به کاروان می داد

نکاه کرد به مَشک و عَلَم خدا را شکر

نگاه کرد کنارش علی اذان می داد

یکی به دوش عمو و یکی به آغوشش

یکی نشسته و گهواره را تکان می داد

برای بردن اصغر غزالها جمع اند

رباب کودک خود را به این و آن می داد

سه ساله چادر او می کشید عمه ببین

سه ساله گودیِ گودال را نشان می داد

سپاه آنطرف اما دلش چه می لرزید

اگر تکان به سرِ نیزه اش سنان می داد

رسید شامِ دهم مَحرمی نبود، ای کاش

به دخترانِ یتیمش کسی امان می داد

برای آنکه حرامی به کودکی نرسد

شکسته قامت او ، بوی خیزران می داد

برای آنکه ببوسد برادرش را باز

تمامِ قوتِ خود را به زانوان می داد

امان نداد به او تازیانه ور نه خودش

عقیقِ خونی او را به ساربان می داد

......

میان شام به پیشش کنیز خود را دید

کسی که داشت به خانم دو تکه نان می داد




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1395/07/12 | 02:49 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


نگاه می کنم از هر طرف به دور و برم

پر است چهرهء نورانیِ بنی هاشم

برای خاطر زینب خدا نگه دارد

علیِ اصغر و عباس و اکبر و قاسم

 

اگر چه ناقه بلند است موقع اُطراق

کجا برای پیاده شدن غمی دارم؟

تبسم از لب من لحظه ای نمی افتد

دلم خوش است به همراه مَحرمی دارم

 

برای آمدن از محملم به روی زمین

دو دست من پسرِ بوتراب می گیرد

مؤدب است ، محبت به خواهرش دارد

برای من قمرِ من رکاب می گیرد

 

ز روز حرکتمان از مدینه تا اینجا

چه غصه ایست مرا تا که اکبری دارم

ز دست غصه و غمهای این زمانه چه باک

کنار خویش علمدارِ لشگری دارم

 

چه کاروانِ پر از شور و عشق و امّیدی

حرم پر است ز لبخند و مشکها پر آب

و تازه غصه ندارد فرات نزدیک است

بخواب در بغل آرام ای عزیز رباب

 

خدا کند که فقط چشم زخممان نزنند

خدا کند که بلا سمت خیمه ها نرسد

خدا کند که سرانجام داستان حسین

به تیر و نیزه و طوفان کربلا نرسد

 

خدا کند که نبینیم در کنار هم

رقیه ، زجر ، کتک ، تازیانه ، آبله را

رباب بی پسرش زنده ماندنش سخت است

خدا به خیر کند داستان حرمله را

 

خدا نظر کند  " أِبنِ طُفِیل " برگردد

که ضرب تیغِ خودش را به بازویی نزند

خدا کند نشود باز ، پای شمر اینجا

که ضربه با نوک چکمه به پهلویی نزند

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1395/07/12 | 11:18 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


دلم گرفته باز ای خدا، آه

سوز بده سوز جگر مرا آه

تا به هوایش بشوم فدا آه

یا كه شوم كشته ی بی هوا آه

حسین آمده به كربلا آه

هلاك شاهم و خراب سقا

مست حسینم از شراب سقا

دست من و لطفِ جواب سقا

كاش نراند ز حرم مرا آه

حسین آمده به كربلا آه

ستاره های آسمان طه

فرشته های خاندان زهرا

دلاوران دودمان مولا

كجا روند این همه... كجا؟ آه

حسین آمده به كربلا آه

قاطبه ی قافله، اهل دعا

بر لبشان زمزمه ی ربّنا

همنفس این همه روح رها

فاطمه محبوبه ی مصطفی آه

حسین آمده به كربلا آه

گاه عقیله رو كند به سقا

گاه به سوی لاله روی لیلا

گاه بگوید به حسین زهرا

دور مشو ز محملم... بیا آه

حسین آمده به كربلا آه

پشت قدِ برادران زینب

آه، نگاه نگران زینب

قافله ی اشك روان زینب

راوی درد است و غم و بلا آه

حسین آمده به كربلا آه

ملتهبم به التهاب زینب

مضطربم ز اضطراب زینب

فدای دیده ی پرآب زینب

ذكر لبش حسین... یا اخا آه

حسین آمده به كربلا آه

چقدر كودكان با ملاحت

كنار مادران در استراحت

مخدّرات با خیال راحت

بی خبر از بلا و ابتلا... آه

حسین آمده به كربلا آه

داغ عزیز دیدن و... شكستن

دل ز خوشی بریدن و... شكستن

زخم زبان شنیدن و شكستن

آه ز روزگار بی وفا آه

حسین آمده به كربلا آه

چه گویم از درد و غم و بلا؟... وای

خیمه و هجمه های ناروا وای

هجوم دشمنان بی حیا... وای

حرامیان و حرم خدا... آه

حسین آمده به كربلا آه

از آن طرف سری به نیزه بالا

از این طرف تنی به روی صحرا

دور ز غیرت نگاه سقا

شكست حرمت حرم... خدا آه

حسین آمده به كربلا آه




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1395/07/12 | 11:06 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


سردر این خانه ها با ما و پرچم باخودت

دسته سینه زنی با ما ولی دم با خودت

روزی اشک تمام نوکران هم باخودت

واقعاً دلواپسیم آقا محرم باخودت

از عزاداران آن آقای عطشانیم ما

رفته رفته نالۀ مظلوم دارد میرسد

مادری با کودکی معصوم دارد میرسد

آه آه خواهری مهموم دارد میرسد

خنجر کندی روی حلقوم دارد میرسد

از غم انگشترش پاره گریبانیم ما

چکمه ای آمد کنار پیکرش یابن شبیب

روی تل می زد به صورت خواهرش یابن شبیب

جای او شمر آمده بالاسرش یابن شبیب

آه آه از ضربه های آخرش یابن شبیب

انتهای روضه را زنده نمی مانیم ما




موضوع: ورود به ماه محرم،  ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1395/07/12 | 10:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


همرهان بار گشایید که مقصد اینجاست

بخدا قتلگه آل محمد اینجاست

کربلایی که شنیدید ز جدم، همه دم

خود گواه است،که غمخانۀ احمد اینجاست

بعدِ آوارگی و رانده شدن از حرمم

حرم فاطمه و مَلجأ و مشهد اینجاست

هیچکس خسته نباشید به این خسته نگفت

تا بدانیم که جای غمِ بی حد اینجاست

چشم بارانیِ زینب بخدا شرح دهد

خونم آنجا که به گودال بریزد اینجاست

بعد از آن عصر،که هفتاد و دوتن کشته شوند

آن زمینی که ز مرکب تنم اُفتد اینجاست

آن زمینی که پس از قتلِ جوانان بهشت

بر تنِ من بزند نیزۀ ممتد اینجاست

نالة غربتِ من هر چه فراتر برود

باز آنجا که یکی یار نیاید اینجاست

قتلگاهی که کنارِ بدنِ بی سرِ من

ناله و زمزمۀ فاطمه آید اینجاست

زینب آنجا که پس از کشته شدن،از بدنم

نیزه و خنجر و شمشیر درآرَد اینجاست

اکبر و قاسم و عباسِ مرا سر بِبُرند

سرم آنجا که سرِ نیزه سپارد اینجاست

رأسها میرود از کرب وبلا،کوفه و شام

و بدنها همه بر خاک بماند اینجاست

با عبور از تَهِ گودال، پریشان و اسیر

زینب آنجا که ز  رَگ بوسه بگیرد اینجاست




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1395/07/11 | 01:22 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


نینوا دشت بلا غاضریه کرببلا

زینبم غم نخوری منزل آخر اینجاست

کربلایی که به من وعدهء آن را دادند

جدم و مادرم و حضرت حیدر اینجاست

 

قدری آرام به هنگام پیاده شدنت

نظری جانب چشمان گهربارم کن

دختر شیر خدا این همه محرم داری

لطف کن تکیه به دستان علمدارم کن

 

پای بگذار به زانوی علمدار اول

بعد بگذار به این دشت بلا خواهر من

محمل وناقه بلند است به هنگام فرود

دست خود را بده در دست علی اکبر من

 

ای علمدار برو خیمۀ زینب برپا

وسط خیمۀ اصحاب و بنی هاشم کن

خواهرم خیمه مهیاست به هنگام ورود

تکیه بر دوش علمدار من و قاسم کن

 

بهر آسایش و آرامش اهل حرمم

به ابالفضل بگویید دهد ترتیبی

خیمه بر پابکند تا  که جلوی خورشید

به گل روی سه ساله نرسد آسیبی

 

مشک ساقی پرِ آب است به همراه رباب

پسرم را همگی برده و سیراب کنید

من روی گریۀ ششماهۀ خود حساسم

دست در دست دهید و پسرم خواب کنید

 

این همه بغض نکن دست و دلم میلرزد

غم نخور پشت سر ماست دعای مادر

دشت ، آرام و حسین تو سرِ پاست هنوز

اتفاقی که نیفتاده هنوز ای خواهر

 

نه هنوز آمده شمر و نه هنوز آمده زجر

نه هنوزآمده خولی که بلایی خیزد

به ابالفضل اگر اذن دهم کوفه و شام

سر شمر وعمر سعد فرو می ریزد

 

اشکها را تو نگه دار برای گودال

که کند یاریِ اشک پدر و مادر من

صبر کن چند شب و روز دگر مانده هنوز

که ببینی به سر نیزهء اعدا سر من

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1394/07/23 | 12:10 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا-شب جمعه


حال و روزش با نوای عشق بهتر میشود

هر که چشمش در میان روضه ها تر میشود

این دل سنگم که جای خود،شنیدم از کسی

ریگ های دشت با نام تو گوهر میشود

نوکری پستم ولیکن دلخوشم ازاینکه من

روزگارم با غلامی شما سر میشود

از شما دورم ولی شب های جمعه این دلم

می پرد تا صحن تو،مثل کبوتر میشود

با نوای یا حسین و ذکر شور یا حسن

دل اسیر نام های دو برادر میشود

کاروان را باز گردان ای عزیز فاطمه

در همین جا قلب زینب زار و مضطر میشود

بازگرد آقا که با دست پلید حرمله

غنچه ی شش ماهه ی باغ تو پرپر میشود

دخترت بی سایبان و خواهرت بی همسفر

جعفرت بی پیکر و عون تو بی سر میشود

چند روز بعد در این سرزمین پربلا

صحبت از دزدیدن خلخال و معجر میشود

چند روز بعد در گودال بین تیغ وتیر

حنجرت درگیر با تیزی خنجر میشود




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1394/07/23 | 12:00 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


می سوزم و چون آتشی در احتراقم

آه ای اجل از چه نمی آیی سراغم

این دشت نیت کرده یارم را بگیرد

ای مرگ مرهم شو بر این زخم فراقم

با اشتیاق دیدن او زنده ماندم

آخر چه خواهد کرد غم با اشتیاقم

بوی جدایی می وزد در این بیابان

از رفتنت حرفی مزن چشم و چراغم

از لحظه ای که پا دراین صحرا نهادیم

هر لحظه من دلواپس یک اتفاقم

جان یکی را تیر و خنجر می ستاند

جان یکی را تشنگی ، جان مرا غم

اینجا سرت را روی نی می بینم آخر

آتش بگیرد دامن گلهای باغم

با خنده اش دشمن نمک ریزد به زخمم

تنهایی ات داغی شده بر روی داغم

***

با تشکر از شاعر گرامی 




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1394/07/23 | 09:04 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-مناجات محرمی


باز ده شب میشوم بارانی از غم های تو

باز اشک گریه کن ها پای ماتم های تو

این دهه درخانه اش مهمان زهرا میشویم

مادرت بانیست پایان محرمهای تو

زیر خیمه راه از بیراهه روشن میشود

رشته حبل المتین ماست پرچم های تو

از علاج دردهای من طبیبان عاجزند

چشم امیدم فقط مانده به مرهم های تو

از قدیمی ها شنیدم در میان روضه ها

مرده زنده میشده از برکت دم های تو

هرکسی روضه میاید پیشوازش میروی

جان نوکرها فدای خیر مقدم های تو

کشته مرده های تو روزی مسیحا میشوند

عالمی در حسرت عیسی بن مریم های تو

ارزش گریه به تو برگ امان محشر است

دلخوشیم آقا به این قدر مسلم های تو

فیضی از این گریه ها مقتل نویسان میبرند

شیخ جعفر شیخ عباس و مقرم های تو...

میشود فیض شهادت را نصیب من کنی؟

میشود من هم شوم از خیل آدم های تو؟

از سر نیزه ببین خیلی مزاحم میشوند

یک نفر دارد سر آزار محرم های تو

ای سر بی تن ببین خون بر دل سادات شد

آه بر اهل حرم خرما و نان خیرات شد




موضوع: مدح و مناجات با امام حسین(ع)،  ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1394/07/22 | 01:22 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


ای امیر الحاج قلبم بی قراری می کند

تا که از غصه نمیرم گریه یاری می کند

جان من کم تر بگو ، کرب و بلا ، کرب و بلا

نام این صحرا ز دیده اشک جاری می کند

گوئیا می بینم اینجا صبح تا قبل غروب

هر طرف یک بانوئی را سوگواری می کند

اولین تصویر جسم ارباً اربای علی ست

دشت را دشمن از او آئینه کاری می کند

گوئیا می مبینم اینجا دور تو بگرفته اند

زان میانه رأس تو نیزه سواری می کند

دشمنت سر تا به پایت را به غارت می برد

بهر یک پیراهن کهنه چه کاری می کند

هر که بهر غارت آمد دست خالی برنگشت

موی بین پنجه ها را یاد گاری می کند




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1394/07/21 | 01:34 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

در مسیر کربلا


قافله نورکجا می رود

مروه پی سعی صفا می رود

ذبح عظیمی که خدا گفته است

با همه هستی به منا می رود

ماه بنی هاشمیان بی بدیل

درپی خورشید ولا می رود

شبه نبی اکبر نیکو لقا

بهرشهادت به رضا می رود

طفل رضیعی که به تاب وتب است

تشنه پی آب بقا می رود

زینب کبری پی تعظیم عشق

روح قدر بهر قضا می رود

زینت سجاده وروح نماز

بهرتجلای دعا می رود

همره این قافله تا شهر عشق

دست اجل پای به پا می رود

گفت چنین طاهره شوریده حال

خون خدا سوی خدا می رود

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: خروج از مکه به کربلا،  ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1394/07/20 | 12:30 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


آمدی ای حاجی کرب و بلا حجت قبول

سر در آوردی چرا از نینوا حجت قبول

صاحب کعبه ! چرا از کعبه آواره شدی

کعبه ات اینجاست ای خون خدا ؟ حجت قبول

این بیابان جای اهل البیت پیغمبر نبود

پس چه شد آن وعده ها آن باغها حجت قبول

قاضریّه جای امنِ منزل و بیتوته نیست

آمد استقبالتان سر نیزه ها حجت قبول

گوئیا این سرزمین قربانگه یاران تست

قتلگاهت می شود جای منا حجت قبول

از حرم تا قتلگه سعیِ صفا و مروه است

ای عجب حج شما دارد صفا حجت قبول

جای زمزم خون بجوشد از گلوی اصغرت

هدیه کردی کودک شش ماهه را حجت قبول

تا قدم بر خاک پاک کربلا بگذاشتی

قلب زینب شد پر از درد و بلا حجت قبول

گفتی ای ساقی ببین بِین دو نهرِ آب را

پشت آن گودال کن خیمه بپا حجت قبول

ای علمدار سپاهم بارها را وا کنید

خارها را از بیابان کن جدا حجت قبول

دختر نازم که جا خوش کرده بر دوشِ عمو

بر زمین پایش نیاید یا اخا حجت قبول

اکبرم اینک برای خواهرم گیرد رکاب

هیچ نامحرم نبیند عمه را حجت قبول

می رسد روزی که یک مَحرم نداری زینبا

بعد من هستی اسیر اشقیا حجت قبول

زیر سم اسبها این استخوانها بشکند

پس ندا آید ز عرش کبریا حجت قبول

می رود سرها به نیزه  می شوم من بی کفن

از جنان گوید مرا خیر النساء حجت قبول

**

حجّ ابراهیمی از حجّ حسینی سر زند

ای مرید کشته های کربلا حجت قبول




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1394/07/20 | 12:01 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


در سکوت شکسته ی صحرا

کاروانی ز دور شد پیدا

کاروان عشیره ی سادات

کاروان قبیله ی طاها

کاروان سلاله های رسول

کاروان امام عاشورا

کاروان عزیزِ حضرت حق

پنجمین آفتاب اهل کسا

دشت در زیر پایشان لرزان

دشت نه ! بلکه هفت سقفِ سما

همگی نور چشم پیغمبر

همه مجنون صفت همه لیلا

همه شان لاله روی، چون یوسف

همگی مستجاب، چون عیسی

یاد تیغ و ترنج می افتد

هر که بیند جمال آن ها را

یکطرف روح آیه ی تطهیر

یکطرف معنی "ذوی القربی"

پور زهرا و ساقی  و اکبر

در مثل، کعبه و صفا و منا

این طرف یادگار های حسن

به نهایت مؤدّب و شیدا

علم کاروان به همراهِ

مشک، بر دوش حضرت سقا

خیل ناموس حضرت حیدر

"همه در پرده های حجب و حیا"

پرده دار مخدّرات حرم

شیر غرانِ بیشه ی لیلا

باد، اینجا اجازه می گیرد

پرده را جا به جا کند حتی

چشم دشمن هزار فرسخ دور

نه ز صورت، که قامت آنها

محملی بی رکاب می آید

محملی محترم چو عرشِ خدا

دور تا دور آن بنی هاشم

پیش رو، پور حضرت زهرا

عِزّ و جاه و شکوه می بیند

هر که از راه میرسد اینجا

تا که گاهِ نزول می آید

ناگهان دشت می شود غوغا

دیده ها سوی خاک می افتد

تا که زینب زمین گذارد پا

ثانیِ حیدر است میگیرد

زیر بازوی زینب کبری

زانوانی غیور می آید

که شکوه حرم کند معنا

چشم بد دور، ناید آن روزی

کاروان را نظر زنند اعدا

ناید آن روز که عزیز بتول

در بیابان شود تک و تنها

***

با تشکر از شاعر گرامی




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1394/07/20 | 11:58 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


رنگ ها رنگ خزان است بیا برگردیم

این سفر بار گران است بیا برگردیم

صحبت از جایزه و ملک ری و گندم بود

خواهرت دل نگران است بیا برگردیم

چشم شوری به علی اکبرتان خیره شده

قصه ی مرگ جوان است بیا برگردیم

صحبت از دیده ی دریایی عباس شده

تیرها بین کمان است بیا برگردیم

ساربان خیره شده بر خَم انگشتری ات

خنجرش نقره نشان است بیا برگردیم

خواب دیدم که سرت بر سر خاک افتاده

رنگ این خاک همان است بیا برگردیم

یک طرف این همه زن در طرف دیگر جنگ

لشگری چشم چران است بیا برگردیم




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1394/07/20 | 11:48 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


یک کاروان دل، همره دلبر رسیده

زینب بیا که منزل آخر رسیده

یاران فرود آئید این وادی طور است

وعده ز سوی حضرت داور رسیده

اینجا زیارت‌خانه‌ی پیغمبران است

هر مُرسلی اینجا مقرّب‌تر رسیده

قبل از تمام کاروان هاشمی‌ها

کرب و بلا شاهد بُود مادر رسیده

اینجا فرات از چهار جانب موج دارد

از چه جواب العطش خنجر رسیده

کودک که می‌گرید جوابش کعب‌نی نیست

اینجا تمام حوصله‌ها سر رسیده

هرکس که عقده داشت از صفین و خیبر

بر قطعه قطعه کردنِ اکبر رسیده

آهنگران شهر را آرام سازید

تازه به خواب ناز علی اصغر رسیده

زن‌های کوفه خود مگر پوشش ندارند

که بانوان را غصه‌ی معجر رسیده

هرکس به اهلش وعده‌ی سوغات داده

اینجا برای بردن زیور رسیده

از این همه خلخال و زیور که مهیّاست

یک ساربان چشمش به انگشتر رسیده

آرام باش آّب فرات؛ ای مهر زهرا

با فاطمیّون مردِ آب‌آور رسیده




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1394/07/20 | 11:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


این قافله هرچه شتابش بیشتر شد

دلشوره های آفتابش بیشتر شد

جای تمام نخلها لشگر درآمد

باهر قدم یعنی سرابش بیشتر شد

یک محمل و هجده نگهبان دلاور

ماهی که هر منزل حجابش بیشتر شد

پایین که می آید ز محمل قاسمش هست

عباس هم آمد رکابش بیشتر شد

از اسم اینجا میشود حس عطش کرد

سقا رسید و مشک آبش بیشتر شد

چشم حسین افتاد بر سرنیزه هاشان..

دید اکبرش را اضطرابش بیشتر شد

خیره به طغیان فرات است آه اما

دلواپسی های ربابش بیشتر شد

شش ماهه هم فهمید اینجا قتلگاه است

بی تابی هنگام خوابش بیشتر شد

راوی نوشته روز عاشورا که آمد

تیر سه شعبه پیچ و تابش بیشتر شد

بستند با هر زحمتی بر نی سرش را

بالای نی کار طنابش بیشتر شد

شرم رباب از چشمهای شیرخوارش

از رفتن بزم شرابش بیشتر شد

ده روز دیگر همسفر باشمر هستند

مجروح سیلی سنان یا شمر هستند




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1394/07/20 | 11:37 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


یک قافله دل آمد از راه

که زینت باغ بهشت است

یک قافله که فرش راهش

بال و پر حور و فرشته است

 

پیچیده عطر و بوی اسپند

این کار ، کار جبرئیل است

این جا بساط عشق برپاست

این جا دیار جبرئیل است

 

این کاروان آورده با خود

یک کهکشان خورشید با ماه

دنیا به چشم خود ندیده

مانند این ها را به والله

 

کوری چشم هر حسودی

هر یک شبیه آفتابند

کوچک ترین ها هم بزرگند

این ها همه عالی جنابند

 

بر آسمان شانه ی ماه

عکس ستاره خوب پیداست

این دختر ناز و سه ساله

حوریه است و مثل زهراست

 

هنگام بازی ، دست عبّاس

در دست او قلاب می شد

با هر «عمو جان» رقیّه

هی در دلش قند آب می شد

 

چندین قدم هم آن طرف تر

یک بانوی حیدر شمائل

از شش جهت تحت نظارت

دارد می آید بین محمل

 

خورشید ، رویش را ندیده

از بس که این زن با حجاب است

شکرخدا پای علمدار

این جا برای او رکاب است

 

وقتی که زینب شد پیاده

غم های او بی انتها شد

تا خیمه را عباس علم کرد

کرب و بلا ، کرب و بلا شد

 

بوی جدایی را شنیده

این غصّه را باور ندارد

یک لحظه هم حتّی عقیله

چشم از حسینش برندارد

 

رو کرد آقا سمت زینب

پرسید از چه بی قراری ؟!

خواهر! خیالت تخت باشد

غصّه نخور ! عبّاس داری

 

رو کرد آقا سمت عبّاس

گفت: ای پناه خانواده

با احتیاط از بین محمل

دوشیزگان را کن پیاده

 

خیلی مراقب باش عبّاس

نگذار طوفان پا بگیرد

ای نور چشم من ! مبادا

خاری به چادرها بگیرد

 

خیلی مراقب باش عبّاس

این ها عزیزان خدایند

بر چشم های هرزه لعنت

این ها کنیزان خدایند

 

حتماً سفارش کن به زن ها

حرزی به دخترها ببندند

چندین گره را قرص و محکم

در زیر معجرها ببندند




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1393/08/4 | 03:49 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


سایه ات تا روز محشر بر سر من مستدام..

بهجة قلبی علیک دائما منی السلام..

قرص قرص است از کنارت بودنم دیگر دلم..

تکیه گاه شانه های خسته ام در هر مقام..

پابه پایت آمدم یک عمر همدل همنفس

پابه پایت آمدم هرجاکه رفتی گام گام

باتو این پنجاه سال احساس عزت داشتم..

با تو در محمل نشستم در کمال احترام

با تو تا اینجا رسیدم بی غم و بی دردسر

با تو میگویند از امنیتِ من خاص و عام..

اسم اینجا را که گفتی سینه ام آتش گرفت

شعله ور شد خاطرم از غصه های ناتمام..

نخل می بینم؟!و یا اینکه سپاه آورده اند..

سرنوشت ما چه خواهد شد اخا ماذا الختام؟

با تو دارم سایۀ سر با ابالفضلت رکاب

بی تو وای از ناقۀ بی محمل و اشک مدام..

با تو دور خیمۀ اهل حرم آرامش است..

بی تو وای از آتش افتاده بر جان خیام..

با تو هرصبح آفتاب اول سلامم میکند

بی تو زینب میرود بی پوشیه بازار شام..

با علی اکبر عصای دست پیری داشتم

بی علی اکبر من و باران سنگ از روی بام

با تو دست هیچکس حتی به سمت من نرفت..

بی تو ما را می برند اشرار تا بزم حرام.. 




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1393/07/29 | 01:29 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


گلهای اهل بیت به گلزار می رسند

موعودیان به موعد دیدار می رسند

اینجا زمان وصل چه نزدیک حس شود

دلدادگان  وصل به دلدار می رسند

این حاجیان که نیمه شب از کعبه آمدند

آخر همه به کوچه و بازار می رسند

این کاروان به قافله سالاریِ حسین

دارند با امیر و علمدار می رسند

گاهی دم از شریعه و گودال می زنند

گاهی به تلّ خاکی و هموار می رسند

ناگاه با برادر خود گفت خواهری:

این نخل ها به دیدۀ من تار می رسند

این باغهای کوفه چرا نیزه داده اند

این میوه ها چه زود سرِ بار می رسند

یک دختر جلیله به بابا خطاب کرد:

این نامه ها که از در  و دیوار می رسند...

...آن هیجده هزار نفر که نوشته اند:

آقا بیا ،کجا به تو ای یار می رسند

یک مادری به نغمه لالایی اش سرود

حتماً به داد کودک گهوار می رسند

ناگه سه ساله بر سرِ دوش عمو گریست

این خارها به پای من انگار می رسند

حالا حسین یک یکشان را جواب داد:

اینجا به هم حقایق و اسرار می رسند

اینجا زمین قاضریه ، دشت کربلاست

جایی که تیرهای هدف دار می رسند

اینجا به غیر نیزه تعارف نمی کنند

از شام و کوفه لشگر جرار می رسند

سر نیزه ها به پیکر من بوسه می زنند

شمشیرهای تشنه و قدار می رسند

ذبح عظیم پیش تماشای زینب است

شمر و سنان به قهقهه این بار می رسند

حلق علی و قلب من و سینة یتیم

این نقطه ها به حرمله انگار می رسند

اینجا ترحمی به یتیمان نمی شود

زیور فروش های تبه کار می رسند

سرهایتان به سنگ ، همه آشنا شود

بس هدیه ها که از در و دیوار می رسند

جمعی برای بردن خلخال و گوشوار

جمعی برای غارت گهوار می رسند




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1393/07/29 | 01:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


قدری به سینه آه برایم بیاورید

پیراهن سیاه برایم بیاورید

اخبار بین راه برایم بیاورید

تربت ز قتلگاه برایم بیاورید

دارد حسین می رود انگار کربلا

دارد دل رسول خدا می شود مذاب

می ریزد اشک روضه ز چشم ابوتراب

شد نوحه های فاطمه هم نالۀ رباب

کودک چقدر می خورد از نهر آب، آب

دارد عجیب قصۀ غمبار ، کربلا

این نالۀ دمادم زهرای اطهر است

زینب بدان که کرب و بلا پر ز لشگر است

تا چند روز بعد ، حسینِ تو بی سر است

آنروز روز غارت خلخال و معجر است

بدتر ز روضۀ در و دیوار ، کربلا

گریان توست مادر تو ای حسین من

بر نیزه می رود سر تو ای حسین من

گردد اسیر خواهر تو ای حسین من

گردد یتیم دختر تو ای حسین من

تا شام و کوفه همره اغیار ، کربلا

عباس من تو دور و بر کاروان بمان

همراه زینب و کمک بانوان بمان

پشت و پناه لشگر و پیر و جوان بمان

پیش حسین من به تمام توان بمان

بی تو نداشت سید و سالار ، کربلا

این قافله به سوی شهادت روانه است

شب نامه های مردم کوفه بهانه است

از غربت حسین هزاران نشانه است

در انتظار زینب من تازیانه است

زینب کجا و کوچه و بازار ، کربلا

انگار بوی پیرهنی را شنیده اند

اینها حدیث بی کفنی را شنیده اند

این سمّ اسبها بدنی را شنیده اند

این نیزه ها لب و دهنی را شنیده اند

رفت از مدینه تیزیِ مسمار ، کربلا

مادر هنوز پهلوی من درد می کند

این زخمهای بازوی من درد می کند

جای کبودیِ روی من درد می کند

خوردم زمین و زانوی من درد می کند

وای از حدیث سیلی خونبار ، کربلا

روزی که وقت آمدنِ لشگرم رسد

ایام دادخواهیِ از داورم رسد

مهدیِ من به داد دل مضطرم رسد

هم انتقام غنچه گل پرپرم رسد

پس مرگ بر منافق و کفار ، کربلا

***

از وبلاگ حاج محمود ژولیده




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1393/07/29 | 01:24 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


بند بندم همه چون برگ خزان می لرزد

کیست اینجا که دلم درد کشان می لرزد

بین این دشت پر از خار چو طفلان حرم

بیشتر قلبم از این لشگریان می لرزد

بار مگشا و مزن خیمه بدین جا که زمین

زیر سنگی شمشیر زنان می لرزد

خواهرت در غم این خاک چنین می سوزد

مادرت از غم این سوز چنان می لرزد

بس که بر چشم علمدار تو دارند نگاه

دخترت از نظر زخم زنان می لرزد

کیست آن مرد کمان دار که این سوی رباب

با تماشای همین تیر و کمان می لرزد 




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 09:56 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


تا که فرمود همین جاست و اتراق کنید

خواهری در دل خود بیرق غم را کوبید

سر یک قافله پایین که علمدار آمد

به زمین زد ستونهای حرم را کوبید

خواست خاتون دو عالم که قدم رنجه کند

در بر ناقه علمدار علم را کوبید

زانویش باز رکاب قدم خانم شد

تا که بر شه پر جبریل قدم را کوبید

خواست از معجزۀ چادر او بنویسد

عقل جبریل کم آورد قلم را کوبید

از در زینبیه حاجت ما را دادند

خوش به آن دل که در بیت کرم را کوبید

صحبت کرببلا بود که خانم نگذاشت

موج او آمد و درهای دلم را کوبید

بگذارید که از کرببلایش گویم

گریه ای سر دهم از هول و ولایش گویم

نفسی سخت کشید و به برادر فرمود

این چه دشتی است که گودال در آنسو تر هاست

ظهر امروز اذان گفت علی و دیدم

ظهر یک روز سرت روی تن اکبرهاست

ساربان دید عقیق یمنت را امروز

بعد از این غصه من بردن انگشترهاست

خوشبحال من و کلثوم که با عباسیم

عصر یک روز سنان همسفر خواهر هاست

چقدر دختر نوپاست خدا رحم کند

عصر یک روز به سرِ دختر هاست

باز امروز من و بافتن گیسویی

شام آنروز شبِ آتش و خاکستر هاست

بنشین تا که از امروز گلویت بوسم

وای از روز دهم نوبت این حنجرهاست

به مدینه برو امروز نبیند زهرا

عصر یک روز به روی بدنت لشگرهاست

دل من غرق امید است اگر باشی تو

معجرم نیز سفید است اگر باشی تو




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 09:52 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.