تبلیغات
«حسینیه» پایگاه تخصصی مدح و مرثیه - مطالب ورود کاروان به کربلا

ورود کاروان به کربلا


دشت غم ، دشت عطش ، دشت بلایی کربلا

سینه سوز و جانگداز و غم فزایی کربلا

جمعی از خوبان عالم را هدایت بر سر است

باز کن در دل برای عشق جایی کربلا

زود باشد کاروان در کوی تو منزل کند

میزبان حضرت خون خدایی کربلا

خیمه های عاشقان بر پا شود در خاک تو

تو به حج عشق تصویر منایی کربلا

تو غریبه نیستی با آستان اهل بیت

آشنای زاده ی خیرالورایی کربلا

طور سینایی ، کنی موسای عمرانی طلب

خضر امکانی پی آب بقایی کربلا

کعبه ی آل رسولی ، ثانی بیت الحرام

بعثت پاک حسینی را حرایی کربلا

آیه ی عشقی ولی هرگز نمی شد باورت

افکنی بین دو عاشق را جدایی کربلا

آه از آن روزی که زینب غرق خون بیند تو را

که هم آغوش تن اهل ولایی کربلا

روز عاشورا که باغ فاطمه پرپر شود

همنوا با زینبش نغمه سرایی کربلا

آن زمان که دست عباس از بدن گردد جدا

میزبان مقدم خیرالنسایی کربلا

عصر عاشورا که آید قتلگاهت دیدنی است

عشق با خون می کند جلوه نمایی کربلا

کاش می گفتی که گلچین لاله را پرپر مکن

وای زین نامردمی و بی حیایی کربلا

میهمان را با لب عطشان چه قومی می کشند ؟

وای از این کوفه و این بی وفایی کربلا

ای زمین ، ای ارض اقدس ، ای حریم کبریا

تا ابد با آل زهرا همنوایی کربلا




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 09:45 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


در دلش درد بی دوا عمه

  در گلو بغض بی صدا عمه

که رسیده به کربلا عمه 

 همه سرها به زیر تا  عمه

می گذارد قدم کجا زینب

پرده از محملش که بگشاید

  صف به صف از فرشته می آید

همه چشم انتظار، او باید

  آید اینجا جلوس فرماید

پشت پرده پر از دعا عمه

اکبر عطر و گلاب می گیرد

   بچه را از رباب می گیرد

رونق از آفتاب می گیرد

  تا عمو جان رکاب می گیرد

هست در اوج کبریا عمه

حال اینجا کلافه اش کرده است

  چند معجر اضافه آورده است

در دل خویش روضه پرورده است

   جگرش خون و سینه پر درد است

جگرش بر نینوا عمه

چنگ زد دامن برادر را 

 بوسه ای زد دوباره حنجر را

و نشان داد سمت دیگر را 

 نخلها را نه،حجم شکر را

ناله می زد ز کربلا عمه

همه جا تیر هست و شمشیر است

   قمزه هست و صدای تکبیر است

چقدر آنطرف کمانگیر است 

 تو بگو آن سه شعبه هم تیر است

گفت از جمع عمه ها عمه

وای بر من رباب رفت از حال

  وای بر من از اینهمه اطفال

وای از آن جماعت خوشحال 

 وای از تلٍّ و وای از گودال

همه بر سر زدند با عمه

زخم آورده بر جگر بزند

  بر علمدارمان نظر بزند

با لب تیغ با تبر بزند 

 سنگ آورده بیشتر بزند

بی تو افتاده در قفا عمه

بر سرت بی حساب می ریزند

  بی حساب و کتاب میریزند

پیش چشم تو آب می ریزند 

 سرِ طفلِ رباب می ریزند

غرق در نوحه و نوا عمه

سر گودال گیر می افتی

  بعد از آن به زیر می افتی

دست پیر و صغیر می افتی

   نخ نما چون حصیر می افتی

چه کند پای بوریا عمه

بعد از تو به غیر شامی نیست 

 خواهرت هست جز حرامی نیست

بسته گفتم که احترامی نیست

آتش افتاده و خیامی نیست

چادرش زیر دست و پا عمه




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 09:41 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


آتشی بین نینوا آمد   آه زینب به کربلا آمد

به بلاجویی بلا آمد   آه زینب به کربلا آمد

.......

بار دیگر هلال غم آمد   سوز اشعار محتشم آمد

خاکِ عالم که بر سرم آمد   ناله ی مادر از حرم آمد

آه زینب به کربلا آمد

غرق خون اشکهای آدم شد   کمر نوح یک شبه خم شد

گیسوان رسول درهم شد   نوبت روضه ی محرم شد

آه زینب به کربلا آمد

روی این خاک جبرئیل افتاد   آمد و بر زمین خلیل افتاد

از نفس بانگِ الرحیل افتاد   حرف اتراق بین ایل افتاد

آه زینب به کربلا آمد

انبیا صف به صف در استقبال   می رسد کاروانی از آمال

نوجوانان،مخدرات،اطفال   به کنار عمو همه خوشحال

آه زینب به کربلا آمد

جبرئیل است و رو پر ناقه   کعبه ای هست و پشتِ سر ناقه

قبله را می برد مگر ناقه   آسمان نشسته بر ناقه

آه زینب به کربلا آمد




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 09:26 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


امروز محرمان حرم سایه ی سرم

شام دهم زمان نفس های آخرم

امروز بین حلقه شیران هاشمی

شام دهم به حلقه زنجیر پیکرم

امروز دخترک سر دوش عمو ولی

شام دهم به گریه که عمه گل سرم

امروز گرد چادرش را تکانده ای

شام دهم به خون تو آغشته معجرم

امروز مانده ای که قرارم شوی ولی

شام دهم به نیزه نمانی برادرم

امروز تکه خار ز پایم در آوری

شام دهم زجسم تونیزه در آورم

امروز دختران تو در خیمه ها ولی

شام دهم در آتش خیمه من و خودم

امروز هرچه دلش خواست ساربان گرفت

شام دهم کنار تو انگشتر آورم




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1393/07/24 | 09:03 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


اینجا کجاست برادر من؟ زودتر بگو

ای یادگــار مــادر من، زودتـر بگـو

این دلهره که در دل زینب فتاده چیست؟

بنگـر به حـال مضطر من، زودتر بگو

منت گـذار و خیمه در این بـادیه مزن

تاج سـرم ، صنـوبر من زودتـر بگو

احساس می کنم که زمان جدایی است

اینگونه نیست دلبر من ؟ زودتر بگو

تعبیر خواب کودکی ام یادتان که هست

ای شاخه سار آخر من، زودتر بگو

کم بغض های سینۀ خود را فرو ببر!

حـرفی بزن بـرادر مـن، زودتـر بگو

این غنچه های زیر گلویت نشان چیست؟

باشـد فـدات حنجــر من ، زودتـر بگو

حس میکنم که زانوی من بی رمق شده

پشت و  پنـاه و  یـاور من زودتر بگو

این ریشه های گیسوی من تیر می کشد!

دستی بکش تو بر سر من، زودتر بگو

عباس جور دیگری به حرم می کند نگاه

طوری شده است معجر من؟ زودتر بگو

طفلی رقیه سخت دلش زیر و رو شده

از حــال و روز دختــر من زودتـر بگو

دارم هـراس دیدن گـودال آن طرف

آید صـدای مــادر من زودتــر بگــو

***

با تشکر از آقای هاشمی نسب برای ارسال این شعر




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/08/14 | 02:21 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


افتاده راه قافله ی آبشارها

بر سرزمین فاصله ها، شوره زارها

افتاده راهشان به زمینی که سالها

مانده است تشنه بر قدم چشمه سارها

باید که فیض آب نصیب زمین شود

تاشاخه های خشک بگیرند بارها

دستان مستجاب همین خانواده را

این خاک دیده است نه یک بار، بارها

این خاک دیده است که دارا شدند از

دریای فیضشان همه، حتی ندارها

این خاک دیده است که دریا رسید و بعد

عزت گرفت کرببلا در دیارها

دست زلال حضرت دریا اگر نبود

پوشانده بود آینه ها را غبارها

ما بهتر از قبیله ی دریا ندیده ایم

قربانشان شود همه ایل و تبارها

... اما شکست حرمت دریا در این زمین

اما گرفت قلب زمان از هوارها

این خاک شاهد است به جای زلال آب

افتاد در مراتع گندم شرارها

این خاک دیده است که نی ها مکیده اند

از پاره های حنجره آب انارها

این خاک دیده است که از برگ لاله ها

غارت شدند لاله و هم گوشوارها

شد نبش قبر غنچه ی در پشت خیمه ها

شد روبه راه کارهمه نیزه دارها

پا مال شد مسیر نفس های تشنه ای

با نعل های تازه ی مرکب سوارها

روئید لاله ها به سر نیزه های سرخ

مانده است در زمین تن بی جان یارها

... وقت عبور فصل زمستان رسیده است

وقت شکوفه دادن در اقتدارها

با اقتدار، مرگ شروعی دوباره است

پس جستجو کنید مرا در بهارها

***

با تشکر از آقای امینی برای ارسال این شعر




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/08/14 | 02:16 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


او تا رسید گریۀ دنیا شروع شد

سینه زنی عالم بالا شروع شد

این حس مادرانه كه دست خودش نبود

دلشوره های زینب كبری شروع شد

وقت مرور خاطره های گذشته شد

اشك حرم میانۀ صحرا شروع شد

ذكر حدیث پیرهن سرخ كودكی

حرف از لباس یوسف زهرا شروع شد

وقتی لباس حنجر او را خراش داد

صحبت ز طشت و حضرت یحیی شروع شد

"واللهِ هاهنا ذُبِح طفلُنا الرَّضیع"

دیگرلهوف خوانی آقا شروع شد

"واللهِ هاهنا سبِی...روضه خوان بس است"

شرمندگی حضرت سقا شروع شد

یك تیغ كند كار خودش را تمام كرد

غارت نمودن تنش اما شروع شد

*** 

از سایت بی پلاک




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/08/14 | 04:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


زینب چو دید کرب و بلا را دلش گرفت

 بانویمان به وسعت دنیا دلش گرفت

حسی غریب در دل او جا گرفت بود

 آهی کشید و بعد همانجا دلش گرفت

انگار مادر اندکی ناله می کند

 زینب گریست حضرت زهرا دلش گرفت

از ناقه روی دست عمویش پیاده شد

 هرکودکی که از تب صحرا دلش گرفت

با اینکه دور ناقۀ عمه محارمند

اما میان حلقۀ آنها دلش گرفت

زانو رکاب کرد ابالفضل پیش او

 با بوسۀ ابروی سقا دلش گرفت

بغضی شکست آه دلی سوخت در حرم

زینب رسید کرب وبلا خاک بر سرم




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/08/7 | 05:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


روز مرا مخواه که شام عزا کنی

خیمه مزن که خیمه غم را به پا کنی

دلشوره های خواهر خود را نگاه کن

پیش از دمی که با غم خود آشنا کنی

حتی قسم به سایه عباس می خورم

تا التماس های مرا هم روا کنی

تعبیر شد تمامی کابوس های من

من را به قتلگاه کشاندی رها کنی

صد بار دیده ام غمت از کودکی به خواب

صد بار دیده ام که در اینجا چه ها کنی

دیدم که خاک بر سر و رویم نشسته است

دیدم رسیده ای که مرا مبتلا کنی

دیدم لبت ترک ترک و چهره سوخته

دیدم به چشمِ قاتل خود چشم واکنی

دیدم که سنگ شیشه پیشانیت شکست

دیدم که تیر از بدن خود جدا کنی

دیدم برای آنکه بخیزی به زانویت

سر نیزه ای شکسته گرفتی عصا کنی

دیدم لباس مادری ات را ربوده اند

پیراهنی نبود و تنت بوریا کنی




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/08/6 | 05:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


پنجه ی هجر گریبان مرا می خواهد

غُصه كیسوی پریشانِ مرا می خواهد

هجمه ی باد خزان است تبر آورده

همه گل های گلستانِ مرا می خواهد

بوی خون می دهد این دشت خدا خیر كند

این چه خاكیست كه سامان مرا می خواهد

آه تاوان جدائی تو جز مُردن نیست

بی تو پس دادنِ تاوان مرا می خواهد

غربت دیده ی بارانیت ای دلخوشیم

آتش افروخته دامانِ مرا می خواهد

لشكر نیزه كه چشم از تو نگیرد نكند

جان من آمده و جانِ مرا می خواهد

چكمه ی كیست كه كُفرانه رجز می خواند

نكند سینه ی قرآن مرا می خواهد

كُشت دلشوره مرا آخرِ این راه كجاست؟

این زمین مهجه قلبم نكند كرب و بلاست

ناگهان دلهره بر پیكرِ من ریخته است

كربلا گفتی و بال و پر من ریخته است

این غباری كه از این دشت به رویِ تو نشست

پیشتر خاك عزا بر سرِ من ریخته است

لحظه ای روز دهم از نظرم سرخ گذشت

دیدم آنچه به دلِ مضطرِ من ریخته است

هر طرف چشم من افتاد به صحرا دیدم

تن بی سر شده دور و بَرِ من ریخته است

دیدم از خیره گی تیر سه پر لخته ی خون

جای شیر از دو لب اصغرِ من ریخته است

غارت پیرهن پاره اگر طولانی است

گرگ از بسكه سرِ دلبرِ من ریخته است

كعب نِی از همه سو دورِ تنم پیچیده

دستِ تاراج سرِ معجرِ من ریخته است

آخرِ راه رسیدیم بیا برگردیم

تا كه داغ تو ندیدیم بیا برگردیم




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/5 | 03:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


در این خاک از بلا صدها نشان و ...

دلم از غربت تو نیمه جان و ...

به استقبال می آیند اما

چرا در دستشان سنگ و سنان و ...

*** 

به گوش جان من آید نوایی

نوای غربت و درد آشنایی

بیا بگذر از این خاک بلا پوش

ز هر سو می وزد بوی جدایی

*** 

دل آشفته ام دریای خون است

نگاهم از غم تو لاله گون است

بگو با من چرا ذکر تو امروز

فقط «اِنّا اِلیهِ راجِعُون» است




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1391/08/27 | 09:33 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


یک قافله از نور فراتر

از منظر آب روشنا تر

یک قافله بیدارتر از صبح

از هر چه طلوع باصفاتر

یک قافله برگزیده ای که

در زمرۀ عشق مصطفاتر

آنقدر رها شده ز هستی

از زلف نسیم هم رها تر

یک قافله در مسیر قبله

اما جهتش قبله نما تر

هفتاد و دو جام در کف دست

از یکدگرند مبتلا تر

رؤیاتر از آنچه خواب دیدند

اما به حقیقت آشنا تر

یک قافله از قبیلۀ لا

یک قافله از عالم بالا

یک قافله آیه های تطهیر

مصداق شرابهم طهورا

یک قافله بالاتر از عیسی

یک قافله مریم و صفورا

یک قافله از تبار مجنون

یک قافله از دیار لیلا

یک قافلۀ پر از اجابت

مانوس تر از نماز شب ها

یک قافله از مهریۀ آب

یک قافله بچه های زهرا

یک قافله غنچه های تشنه

یک قافله دور و بر سقا

این قافله آمد و اذان داد

این قافله در نماز جان داد


ادامه این شعر

موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1391/08/27 | 09:22 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


از کعبـه آمـدید طــواف خــدا کنید

اکنـون مقــام در حـرم کربــلا کنید

اینجاست آن منای عظیمی که جـای ذبح

بایـد هـزار مـرتبه خـود را فـدا کنید

مکه، صفـا و کرب‌وبـلا مروۀ شماست

باید کـه سعی با سـر از تن جدا کنید

زهـرا به فـردفـرد شمـا می‌کنـد دعا

اینک شمـا بـه دختر زهـرا دعا کنید

تا خـون پاکتـان بـه نمـاز آبـرو دهد

در موج خون به خون خدا اقتدا کنید

دیدید اگر به روی شما بسته شد فرات-

عبـاس را بـه یـاری اصغـر صدا کنید

خواهیـد اگـر قبول شود حج خونتان

حـق رسـول را بـه شهـادت ادا کنید

باید جـدا شود سرتان در طواف خون

تا سعی خویش را به سر نیزه‌ها کنید

آینــدگان! ثـواب شهـادت نصیبتـان

هر صبح و شام گریه به خون خدا کنید




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1391/08/27 | 09:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


کاروان بهشتیان آمد

کربلا میهمان نوازی کن

متبرک شدی به عطر حسین

برترین خاک، سرفرازی کن

 

کربلا دجله را خبر کن زود

قافله با شتاب آمده است

تکه ای ابر سایبان بفرست

شیرخوار رباب آمده است

 

یاد تیغ و ترنج افتادی

به تو حق می دهم که حیرانی

قد و بالایِ دیدنی دارد

علی اکبر است... می دانی!؟

 

بوی شهر مدینه را حس کن

این دو آیینه ی سخا هستند

مثل من بغض کرده ای! آری

یادگاران مجتبی هستند

 

مثل پروانه گرد ارباب اند

نور چشمانِ زینب کبری

داغ فرزند كربلا سخت است

رحم كن جانِ زینب کبری


ادامه این شعر

موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1391/08/26 | 08:18 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


فغان می زد که یا رب خاک این صحرا نبود ای کاش!

و آغوشش به روی کاروان ها وا نبود ای کاش!

زمین کربلا برخاست بر پا نیزه ها را دید

و با خود گفت امروزِ مرا فردا نبود ای کاش!

یقین تکلیف طفلان، با عطش این گونه روشن بود

فراتی هست این جا پیش رو اما نبود ای کاش!

سه شعبه تیر را می دید با خود زیر لب می خواند

ربابی هست این جا که چنان لیلا نبود ای کاش!

چه می شد که نبود اصغر در این لشگر، اگر هم بود

سفیدیِ گلویش این قدر زیبا نبود ای کاش!

هزاران مرد تیر انداز را می دید و هی می گفت

علمدار حسین این قدر بی پروا نبود ای کاش!

نقاب و معجر و خلخال با خود آرزو می کرد

اگر هم بود بعد از ظهر عاشورا نبود ای کاش!




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1391/08/26 | 08:17 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


زمین کربلا این جاست زینب!

دیار پر بلا این جاست زینب!

تحمل می کنی؟ گویم برایت

فراق ما دو تا این جاست زینب!

صدایی آشنا آید به گوشم

که مادر قبل ما این جاست زینب!

چه سرهایی شکسته بین این دشت

مسیر انبیا این جاست زینب!

برای خواب پنجاه سال پیشت

دم تعبیرها این جاست زینب!

همان جایی که گفته «امّ أیمن»

زمین نینوا، این جاست زینب!

بزن بوسه تمام سینه ام را

ضریح مصطفی این جاست زینب!

همان جایی که قرآن ها بیفتد

به زیر دست و پا این جاست زینب!

ببین نرمیِ زیر حنجرم را

فرود نیزه ها این جاست زینب!

ببین این مهره های محکمم را

ذبیحاً بالقفا این جاست زینب!

تمام خاک این صحرا خریدم

همه سرّ خدا این جاست زینب!

به مسلخ پا گذاریّ و ببینی

غسیلاً بالدّماء این جاست زینب!

مبادا معجر از سر وا نمایی

عدوی بی حیا این جاست زینب!

حنا از خون به گیسویت بگیری

حجاب کبریا این جاست زینب!




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1391/08/26 | 08:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


او که دل کشتۀ چشمان سیاهش باشد

می رود کوفه… خدا پشت و پناهش باشد

شب غربت شد و اشکم شده جاری از نو

سوزش قلب من از آتش آهش باشد

خواب دیده ست پی قافله اش مرگی را

چه قرار است مگر بر سر راهش باشد؟!

آه انگار قرار است که در این صحرا

تیر و شمشیر پذیرای نگاهش باشد

نیزه ها منتظر روی چنان خورشیدش

سنگ هم منتظر صورت ماهش باشد

چه گناهی زده سر از دل مولا؟ شاید-

-اینکه فرزند علی بوده گناهش باشد

خواب دیدم که دو دست است جدا از پیکر

نکند دست علمدار سپاهش باشد…؟!




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1391/08/26 | 08:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


لشکری می رسد از راه خدا رحم کند
بد دهن، بد دل و بد خواه خدا رحم کند
از همان دور صدای بدشان می آید
ناسزا و بد و بیراه خدا رحم کند
یک طرف چند هزار آدم بی رحم کثیف
یک طرف غربت یک شاه خدا رحم کند
و فَدَیناه بِذبحی که لبانش خشک است
تشنه سر می بردَش آه خدا رحم کند
حاجی آماده ی قربانی و دَه روز دگر
می رسد آخر شش ماه خدا رحم کند
ارباً اربا شدن یک قد رعنا سخت است
نکند لشکر گمراه...؟! خدا رحم کند
با عمودی که در این لشکر شب می بینم
آخرش می شکند ماه خدا رحم کند

***

با تشکر از آقای رحیمی برای ارسال این شعر




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1391/08/26 | 08:09 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


کاروانی رسیده است از راه

کاروانی که توشه اش خون است

می نویسد خدا سفرنامه

وصف لیلا و شرح مجنون است

 

بوی صفین می رسد به مشام

که حسن قاسم و علی ست حسین

شاید این جا غدیر خم باشد

علی اکبر چه منجلی ست حسین

 

پیش دارالشفای لطف شما

زخم دل نیز مرحمی دارد

کرم و بخشش شما تا هست

رو سیاهی چه عالمی دارد

 

تو سلیمان کربلا بودی

پیش پای تو نامه می چیدند

دیوها از همه پیامبری

فقط انگشتر تو را دیدند




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1391/08/26 | 08:09 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


آفتاب دوباره ای پیداست

روی دوشش ستاره ای پیداست

مشک بر روی شانۀ عباس

لب دریا کناره ای پیداست

این طرف غیر خار در دستی

وایِ من سنگ خاره ای پیداست

آن طرف حنجری عطش آلود

در پسِ گاهواره ای پیداست

این طرف با سه شعبه های خودش

روی اسبی سواره ای پیداست

آه از توی گودی گودال

سر دارالاماره ای پیداست

اگر این نیزه ها اجازه دهند

بدن پاره پاره ای پیداست

***


ادامه این شعر

موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/25 | 05:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


الا! یاران من! میعادگاه داور است، این جا

بدن ها غرق خون، سرها جدا از پیکر است، این جا

مَلَک! قرآن بخوان در خاکِ روح انگیز این وادی

که هفتاد و دو گل از باغ عترت، پرپر است، این جا

نیازی نیست گل ریزد، کسی در مقدم مهمان

که صحرا لاله گون از خونِ فرقِ اکبر است، این جا

مگر نه در نماز عشق می باید وضو از خون

وضوی من ز خونِ حلقِ پاک اصغر است، این جا

شود جان عمویی هم چو من، قربانی قاسم

که مرگ سرخ بر وِی، از عسل شیرین تر است، این جا

شود حل، مشکل بی آبی اطفال معصومم

که سقا با دو چشم خون فشان، آب آور است، این جا

نه تنها از تن مردان جنگی، سر جدا گردد

به نوک نیزه، طفل شیر خوارم را سر است، این جا

مبادا کس در این صحرای خونین، نام آب آرد!

جواب "العطش" شمشیر و تیر و حنجر است، این جا

الهی! دخت زهرا، پای در گودال نگذارد

که کعب نی جواب "یا اخا"ی خواهر است، این جا

عجب نبود گر ابناء بشر گریند خون بر من

که از خون گلویم رنگ، موی مادر است، این جا

به عُمر خود مزن غیر از در این خانه را "میثم"!

زیارتگاه دل تا صبح روز محشر است، این جا




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/25 | 05:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا

 

لحظه ای دنیا ندیده آرمیدنهای من

سوخته از دست غم بال تپیدنهای من

می رسم تا كربلا با محمل بارانی ام

بوی رفتن می دهد حتی رسیدن های من

نیزه و شمشیر ها آمادۀ مهمانی اند

وای از گودال و وای از داغ دیدن های من

سایه ام پیدا نبود عمری ولی اینجا ببین

از حرم تا قتلگاه تو دویدنهای من

یادگار مادرم! آنروز می آید چه زود

از ضریح حنجر تو بوسه چیدن های من

با همه می آیم و تنها از اینجا می روم

مُردنم آسانتر از این دل بریدن های من

داغ ها را یك تنه تا به قیامت می برم

می روی بر نیزه می بینی خمیدن های من




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/24 | 04:32 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


جمال دلبرم چون آفتاب است

چو گیسویش دلم در پیچ و تاب است

به بزم عشق هر کس را که دیدم

به یاد چشم او مست و خراب است

صفا و مروه را بی او صفا نیست

بدون مهر او زمزم سراب است

حرم شاهد بُود صاحب حرم اوست

حرم بی صاحبش در اضطراب است

طواف کعبۀ گِل هفت بار است

طواف کعبۀ دل بی حساب است

زمین کربلا دیده به راهش

صدف چشم انتظار دُرّ ناب است

شَود بانوئی از محمل پیاده

که بال صد ملک او را رکاب است

تماشا کن که زهرای سه ساله

به روی دامن عباس خواب است

زهر سو دیدۀ تیر سه شعبه

به زیر حنجر طفل رباب است




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/24 | 04:32 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


ای مرا از لحظۀ دیدار تاج سر حسین

هم برادر بودی و هم یار هم یاور حسین

هر کجا بردی مرا خرسند می بودم ولی

این سفر بی تابم و محزونم و مضطر حسین

این بیابان بوی هجران و غم و خون می دهد

روی برگردان از این صحرای غم پرور حسین

گر ندارد کربلا قصد جدایی بین ما

پس چرا جا داده در خود این همه لشگر حسین

گفته بودی میهمانی می روم اما بگو

میزبان آورده با خود پس چرا حنجر حسین

آن عرب با تیرهای سهمگینش را بگو

بر نمی دارد چرا چشم از علی اصغر حسین

نیزه داران گوئیا بر هم نشانی می دهند

از قد و بالای رعنای علی اکبر حسین

عده ای در بین نخلستان کمین بنشسته اند

قصدشان باشد گمانم صید آب آور حسین

این همه شمشیر و تیر از بهر استقبال نیست

ترس آن دارم تو را بینم ولی بی سر حسین

حیف از این گل ها که با خود همسفر آورده ای

بیم آن دارم که گردد باغبان پرپر حسین




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/24 | 04:31 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


الهـی بـهـر قـربانی بـه درگاهـت سـر آوردم

نـه تنها سـر برایت بلکه از سر بهتر آوردم

پــی ابـقـاء قــد قامت بـه ظهر روز عاشورا

بـــرای گـــفــتــن الله اکــبــر، اکــبــر آوردم

پــی آزادی نــسـل جـــوان از بـنـــد اسـتـبـداد

بـرادر زاده ای چـون قـاسـم فــرخ فـر آوردم

عـلی را در غدیر خم نبی بگرفته روی دست

ولـی مـن روی دست خود عـلی اصغر آوردم

عــلی انگشـتر خـود را بـه سائل داد

اما مـن بــرای ساربان انگشت و بـا انـگـشتـر آوردم

بــرای آنکـه همـدردی کنـم با مـادرم زهــرا

بــرای خـوردن سیلی سـه ساله دخـتر آوردم

بــرای کشتـن دونان بـه دشت کـربلا یـا رب

چــو عـباس همایـون فـر امیـر لشگـر آوردم

بــرای آنکـه قـرآنت نـگــردد پـایمـال اسـب

بــرای ســم مـرکــب هـا خـدایـا پــیـکـر آوردم

حسن را گر که از لخت جگر آکنده شد تشتی

مـن اینک ســر بـرای زینت تـشت زر آوردم




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/24 | 04:31 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

کاروان در مسیر کربلا-ورود به ماه محرم


باز این چه نواست، وز کجا می‌آید؟

کاین نغمه به گوش آشنا می‌آید

یا رب چه غبار دلنشینی است که باز

بر لوح دل از خاطره ها می‌آید ؟

این کیست، که از قِصۀ پر غُصۀ او

غم های دگر، به انتها می‌آید؟

این کیست، که بر پردۀ دل چنگ زند

کز شور غمش، دل به نوا می‌آید؟

این کیست، که از شتاب چرخ عمرش

گرد غم و طوفان عزا می‌آید؟

این کیست، که از شعار آزادی او

بر گوش مجاهدان، ندا می‌آید؟

این کیست، که هر کس شنود نامش را

با چشم تر و، نوحه سرا می‌آید؟

این کیست، که هر جا گذرد، همچو بهار

بوی گل سرخ، از فضا می‌آید؟


ادامه این شعر

موضوع: ورود به ماه محرم،  ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/22 | 05:48 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

‏ورود کاروان به كربلا


شد زمین و زمان همه درهَم

كربلا چون قدوم دلبر دید

نینوا از مهابتِ سلطان

زیر پای حسین می لرزید

 

پا ز مركب چو بر زمین بگذاشت

می زد از آسمان فرشته صَلا

آیه ای بر امام نازل شد

قل اعوذ برب كرب و بلا

 

چه شد ای مركبِ زبان بسته ؟!

كه قدم از قدم نَه برداری ؟

گوشه ی دیده ات چرا خیس است؟

مگر از كربلا خبر داری؟

 

پیشِ قدِّ رسای ساقی بود

نخل ها سر فرود آوردند

كودكان در برِ عمو عباس

مَشك ها، هر چه بود آوردند

 

قول دادند، موج های فرات

كه كسی تشنه لب نمی ماند

خارها هم به ساربان گفتند

هیچ طفلی عقب نمی ماند


ادامه این شعر

موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/22 | 05:27 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


اینجا کجاست این همه غربت دیار کیست

این خاک، این غبار پر از غم مزار کیست

آن تل، تل خاکی و گودی پشت آن

جانم به لب رسانده مگر سوگوار کیست

با من بگو که آن همه نیزه برای چیست

یا آن سپاه دشنه به فکر شکارِ کیست

وای از رباب حرمله اینجا چه می کند

وای از رباب حرمله در انتظار کیست

آن نیزه های مرد کش سهمگین او

سهم گلوی مثل گل شیر خوار کیست

برگرد تا به گریه نگویم کنار تو

این زخم های بیشتر از بیشمار کیست

برگرد تا که نشنوی از کوفیان که این

ناموس بی برادر و محمل سوار کیست




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/22 | 05:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا


نه تنها جان خود را هدیه بر درگاه آوردم

الها هر چه دارم من به قربانگاه آوردم

نه تنها یک گلستان لاله دارم بهر پژمردن

کنارش یک نیستان نالۀ جانکاه آوردم

حسینم من حسینم آفتاب روز عاشورا

که در این آسمان هم اختر و هم ماه آوردم

بود حجاج را در کعبه یک قربان ولیکن من

خلیل عشقم و چندین ذبیح الله آوردم

پی تکمیل عاشورای خونینم خداوندا

ز اکبر تا به اصغر جمله را همراه آوردم




موضوع: ورود کاروان به کربلا، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/22 | 05:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

ورود کاروان به کربلا

  

با احتیاط لاله ی ما را پیاده کن

عباس جان سه ساله ی ما را پیاده کن

با احتیاط بار حرم را زمین گذار

زانو بزن وقار حرم را زمین گذار

با احتیاط تا که نیفتد ستاره ای

می ترسم آن که گیر کند گوشواره ای

چشم مخدرات به سمت نگاه تو

دوشیزگان محترمه در پناه تو

با حوریان رفته به زیر نقاب ها

یک لحظه رو به رو نشدند آفتاب ها

این حوریان عزیز خدایند و بس، همین

این دختران کنیز خدایند و بس، همین

این دختر علی ست که بارش شکستنی ست

ناموس اعظم است، وقارش شکستنی ست

از این به بعد ماه حرم آفتاب باش

عباس جان مراقب این با حجاب باش

این دختران من که بیابان ندیده اند

در عمر خویش خار مغیلان ندیده اند

یک لحظه هم ز خیمه طفلان جدا نشو

جان رباب از دم گهواره پا نشو


ادامه این شعر

موضوع: ورود کاروان به کربلا،  اشعار برگزیده حسینیه، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/08/14 | 08:45 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.