با یاد و نام  شهید حاج قاسم سلیمانی عزیز

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


دشمن شناس بود و سربازِ بی بدل بود

فرزندِ بی مثالِ جنگاور جمل بود

 

شمشیر میکشید و «سر» روی خاک میریخت

مثل علیِ اکبر(ع) در رزم، بی مثل بود

 

ارثیۂ پدر بود عشقِ عمو حسینش(ع)

در کربلا شد اثبات، عشقی که بی خلل بود

 

ترسیده بود «أزرق»! چون در کشاکش ِ جنگ

همواره کارِ قاسم(ع)، آوردنِ اجل بود

 

هر کس که در جدالِ با چشم هایش افتاد

مستأصل و پریشان، دنبال راهِ حل بود

 

تاریخ غبطه خورده، «إن تَنکُرونی» اش را

اینکه همیشه حرفش، همراه با عمل بود

¤

یک عمر مثلِ قاسم(ع)؛ در نزد «حاج قاسم»-

-طعم خوشِ شهادت، «أحلی مِن العسل» بود!




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)، شهید حاج قاسم سلیمانی،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 05:46 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


سیزده ساله ی امامِ کریم

شده آماده بلای عظیم

 

رفت و افتاد روی پای حسین

بوسه می زد به دست های حسین

 

سوختند از غم و کباب شدند

هر دو از گریه خیسِ آب شدند

 

گریه در حالت عطش کردند

آن قدر گریه تا که غش کردند

 

گریه های عمو مکرر شد

تشنه ی دیدنِ برادر شد

 

زیر لب روضه ی حسن را خواند

قاسمش را به سینه اش چسباند

 

دست خطِ حسن به کار آمد

ناگهان بر دلش قرار آمد

 

جلوی خیمه، جان تازه گرفت

آخرش از عمو اجازه گرفت

 

اذن میدان گرفت و عازم شد

نوبت نعره های قاسم شد

 

حال باید خودی نشان می داد

دشت، را یک تنه تکان می داد

 

وقت برچیدنِ هُبَل شده بود

فأنا بن الحسن... جمل شده بود

 

همه گفتند آمده حیدر

پسر پورِ ارشدِ حیدر

 

هرکه افتاد سوی او گذرش

ازرق و هر چهار تا پسرش...

 

همه بر روی خاک افتادند

غرقِ در خون، هلاک افتادند

 

نعره می زد، علی مع الحق را

کند از ریشه نسل ازرق را

 

وقت رزمش قمر، بلند شده

مادرش نجمه سربلند شده

 

فخر دارد به خود عروس حرم

که شده نذر اهل بیت کرم

 

طالب مرگ، بین لشگر کیست؟!

دید دشمن، حریف قاسم نیست

 

حیله شد چاره، دوره اش کردند

همه یک باره، دوره اش کردند

 

ابرویش بین جنگ، زخمی شد

سرش از نقلِ سنگ، زخمی شد

 

ضربِ شمشیر نانجیبی، آه

بر سرش خورد و گفت: یاعماه

 

از روی اسب، دور از حضرت

بر زمین خورد با سر و صورت

 

تا صدا زد، سواری از خیمه

مثل بازِ شکاری از خیمه...

 

آمد و اشک، از دو دیده فشاند

قاتلش را به قعر دوزخ راند

 

رفت بالا صدای فریادش

آمدند اشقیا به امدادش

 

بس که مرکب به رفت و آمد بود

شد هوا ناگهان غبار آلود

 

بود دشت از غبار مالامال

وسط دشت، نجمه رفت از حال

 

نوعروسِ حرم زمین افتاد

بر روی خاک، با جبین افتاد

 

چه گذشت آن وسط؟! نمی دانم

روضه را بازتر نمی خوانم

 

دشت در حالتِ سکونی بود

همه جا رد نعلِ خونی بود

 

داشت قاسم به خاک می غلطید

شانه های حسین می لرزید

 

در دهان تا زبان، تکان می خورد

دنده هایش تکان تکان می خورد

 

آه... آخر به دوش مولایش

بر زمین می کشید پاهایش

 

غرقِ خون، وصل یار، شیرین بود

سرّ احلی مِن العسل این بود

 

 




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 04:54 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


دشمنانش همه درمانده و نیرنگ زدند

به تلافی جمل، ضربه هماهنگ زدند

 

دوره کردند، دویدند سویش با عجله

دسته ای که همه جا، پای ولا لنگ زدند

 

جای نُقل شب دامادی او، با دلِ پُر...

نوه ی فاطمه را از همه سو سنگ زدند

 

یوسف نجمه، نقابش به روی خاک افتاد

گرگ ها بر بدن زخمی او چنگ زدند

 

پهلویش بوی حسن داشت، بوی فاطمه داشت

نیزه بر پهلوی او قومِ نظر تنگ زدند

 

اسب ها جای حنا بر سر و بر صورت او

تاختند آن قدر از خون، به رخش رنگ زدند

 

نعل ها داغ که گشتند جگرسوز شدند

با صدای ترکِ سینه اش آهنگ زدند

 

جای یک جرعه فقط آب، هزاران ضربه...

بر دهانی که شده تشنه ی از جنگ زدند

 

نجمه ماند و دل خون... تا که پس از ساعاتی

شعله بر چادر آن مادرِ دلتنگ زدند

 




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 04:50 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


نجمه در خیمه پریشان شدنت را چه‌کند

یک حرم چاک گریبان شدنت را چه‌کند

 

گفت دنبالِ تو عمه چقدر ماه شدی

حسرتِ مثلِ حسن جان شدنت را چه‌کند

 

سعی کردم که نفهمند چه شد با تو ، عمو

قدِ عباس نمایان شدنت را چه کند

 

بی زره رفتی و عباس به قربانت رفت

حال ای حنجره قربان شدنت را چه‌کند

 

اینقدر چگ مزن روی زمین پیشِ حسن

پدرت دست به دامان شدنت را چه‌کند

 

دیدم انگشت به دندان شدن لشکر را

مانده بود اینهمه طوفان شدنت را چه‌کند

 

کاش می‌شد که نفهمند یتیمی   که نشد

نیزه هم ماند  خرامان شدنت را چه‌کند

 

با همین پیرهنِ ساده تو را چشم زدند

سنگ فهمید به میدان شدنت را چه‌کند

 

آنقدر خورد که دندانِ تو را با خود بُرد

سنگ دانست که خندان شدنت را چه‌کند

 

هِی سپاه از روی تو رد شده و برمی‌گشت

حال این دشت فراوان شدنت را چه‌کند

 

سینه‌ات نرم که شد مادرم آمد اما...

مادرم پاره‌ی قرآن شدنت را چه‌کند

 

خوش دلم بود عزیزم ضربانم باشی

نوجوانم نشد آخر که جوانم باشی




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 04:15 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-مناجات


آفتابِ روز ها و ماهِ شب شو با حسین

فارغ از عجب و ریا، کبر و غضب شو با حسین

 

کربلایی! مفت‌خود را دست این و آن نده

دستچین مادرش شو، منتخب شو با حسین

 

 سیلی بابا ز لبخند غریبه خوشتر است

هرگناهی هم اگر کردی، ادب شو با حسین

 

اسم و رسمت را نمیخواهد، خودت را میخرد

کار با دینت ندارد، پس وهب شو با حسین

 

از حسین غیر خودش چیزی بخواهی باختی

قید دنیا را بزن، اهل طلب شو با حسین

 

کعبه یک‌سنگ نشان بوده خدا در کربلاست

دور شش گوشه برو، حاجیِ رب شو با حسین

 

چندساعت هم‌اگر شد لب به آب اینجا نزن

کربلا وقتی میایی، تشنه لب شو با حسین

 

بی حسین اعمال خوبِ ما وبال گردن اند

عامل هر واجب و هر مستحب شو با حسین

 

ای که میگویی حسین، ذکر حسین یا مجتباست

پس بگو جانم حسن، پُرتاب و تب شو با حسین




✔️ موضوع : مدح و مناجات با امام حسین(ع)، مدح و مناجات با امام حسن(ع)، عبدالله ابن الحسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 03:45 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


خون غزل می ریخت

از بیت بیت رزم او ضرب المثل می ریخت

 

با دست خود خورشید

در کهکشان دامنش ماه و زحل می ریخت

 

سرمه نکش بر چشم

کِی زرگری روی طلا رنگ بدل می ریخت!؟

 

اشک عمو وقتی

آرام قاسم را گرفتش در بغل،می ریخت

 

وقت اذان عشق

از منبر حلقوم او "خیر العمل" می ریخت

 

مثل حسن شیر است

مردانگی از چهره ی این شیرِ یل می ریخت

 

از مصحف رزمش

آیه به آیه سوره ی "فتح جمل" می ریخت

 

خون عدوی پست

از پنجه ی این شیرزاده در جدل می ریخت

 

آن‌قَدر سَر انداخت

از خستگی حتی عرق های اَجل می ریخت!

 

تیری به بالش خورد

سنگ عدو بر کنج ابروی هلالش خورد

 

چون ابر باریده

انگار در این دشت قاسم پهن گردیده

 

کفتارها دیدند

نعش عقابی که پرش را نیزه ای چیده

 

زیر سَرِ سم هاست...

روی زمین قاسم اگر اینگونه چسبیده

 

این گل پر از خار است

از بس میان سینه ی او تیغ روئیده

 

از چند جا تا شد

طومار او را دست دشمن سخت پیچیده

 

سرنیزه شد سیراب

از چشمه ی خونی که در حلقوم جوشیده

 

باید عبا آورد

مثل علی اکبر تن او نیز پاشیده

 

وای از دل نجمه

تقطیع قاسم را به دست نیزه ها دیده

 

 




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 03:38 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-مدح شب ششم محرم


نام اعظم نه فقط عشق مسلّم حسن است

بهترین زمزمه ها نغمه ی جانم حسن است

 

آنکه تا آمده بخشیده و از روز ازل

شده آقای کریم همه عالم حسن است

 

بعد یا فاطمه اول از علی دم بزنید

بعد یا حیدر کرار مُقدّم حسن است

 

سر این سفره چه خوب است نشستن دارد

آب از این چشمه بنوشید که زمزم حسن است

 

صاحب و بانی هر روضه خود فاطمه است

آنکه در بزم حسینش زده پرچم حسن است

 

اولین گریه کن خون خدا فاطمه است

دومین گریه کن ماه محرم حسن است

 

ششمین شب شده و سائل دست حسنم

حَسَنیه است حُسنیه و ذکرم حسن است




✔️ موضوع : مدح و مناجات با امام حسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)، عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 03:33 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


به جِلوِه آمده ای با رُخِ نقاب زده

چه کس به قرص قمر این چنین  حجاب زده

 

ز ریشْ ریشی تحت الهنک مشخص بود

که روی بند تو را با چه اضطراب زده

 

صلاة ظهر تجلی نموده ای اما

رخ تو طعنه به رخسار آفتاب زده

 

دهان هر که تو را خوانده طفل می بندی

کدام  بی ادبی حرف بی حساب زده

 

چه مست آمده ای با لب ترک خورده

عسل به ذائقه ات آتش شراب زده

 

دوباره نام حسن زنده شد در این عالم

که بچه شیر جمل پایْ در رکاب زده 

 

کفن به جای زره بر تنت کند مادر

به اشک دیده به گیسوی تو گلاب زده

 

نگاه شور ز روی تو دور ، پور حسن

که چشم؛ زخم شرر بر دلِ کباب زده

 

مدینه زندگی مادرم ز هم پاشید

چه ضربه ها که به اولاد بوتراب زده

 

همینکه ناله زدی ای عمو بیا کمکم

عمو ز خیمه رسیده ببین شتاب زده

 

به پیش دیده من پنجه خورده کاکُلِ تو

عدو به گیسوی آشفته ات خضاب زده

 

چه بد سلیقه عزیزم تراشْ خوردی تو

به نعل کهنه چه کس بر رُخَت رکاب زده

 

زِ زخم سینه و پهلو و صورتت پیداست

کسی که ضربه زده از روی حساب زده

 

به زیرهر لگدی موج می زند بدنت

شبیه آنکه  کسی پا به روی آب زده




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 01:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


چنان به گوش بیابان نوای من مانده

که در جنان پدرم در عزای من مانده

 

چه لقمه ها که گرفت از تنم سم مرکب

ز من گذشت و کنون تکه های من مانده

 

منی که قاسم بودم دگر شدم تقسیم

بروی خاک خودم نه!که جای من مانده

 

تنم ضریح شده حفره حفره ام کردند

دراین بدن حرم مجتبای من مانده

 

هزار سنگ سرم‌ را نشانه رفت عمو

 هزار جای شکسته برای من مانده

 

مرا به سینه گرفتی ولی مراقب باش

که میبری تنم و دست و پای من مانده!

 

عروس من دم خیمه نشسته منتظر است

به دستهای کبودش حنای من‌ مانده

 




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 01:22 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


چه کنم تا لبِ تو ناله‌ی بابا نَکِشد

صبر کن صبر که اشکم به تماشا نَکِشد

 

نجمه دنبالِ تو از خمیه دوید اما حیف

تا زدی ناله عمو زود رسید اما حیف

 

سنگ برداشته اما به لبِ ماه زدند

ترسم این بود که چشمت بزنند ، آه زدند

 

در مسیرِ نَفَسَت چیست مزاحم شده است

قاسمی داشتم اما دو سه قاسم شده است

 

به یتیمیِ تواین قوم چه بَد خندیدند

همگی آنکه زد و آنکه نَزَد خندیدند

 

باد مویِ تو بهم ریخت مرا ریخت بِهَم

عطر و بویِ تو بِهَم ریخت مرا ریخت بِهَم

 

خواستی تا که بگویی به عمویت بابا

گفتگویِ تو بِهَم ریخت مرا ریخت بِهَم

 

نیزه‌ای آمد و حسرت به دلم ماند که ماند

تا گلویِ تو بِهَم ریخت مرا ریخت بِهَم

 

دو سه اَبرو به رویِ اَبرویِ تو وا کردند

نعل رویِ تو بِهَم ریخت مرا ریخت بِهَم

 

دیر شد تا برسم بر سرِ اکبر کم شد

آمدم زود ولی باز تنت دَرهَم شد

 

سنگ بر رویِ تو خورد اَبرویِ من درد گرفت

تا به پهلوی تو زد پهلویِ من درد گرفت

 

همه گفتند که از کوچه سهیم است زدند

هرچه گفتیم یتیم است یتیم است زدند

 

تیغشان برتو نه بر سینه‌ی پیغمبر خورد

دستِ من بود که با دیدنِ تو بر سر خورد

 

در تو دیدم حسنم را که دوباره می‌خواند

روضه‌ی سیلیِ دستی که به نیلوفر خورد

 

ایستادم به رویِ پنجه پا اما حیف

دستش از رویِ سرم رد شد و بر مادر خورد

 




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 01:21 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

مشتاق میدان رفتنم رخصت عموجان

سر میدهم پای تو بی نوبت عموجان

آیینه دار غیرت اللهم که جاری است

در رگ رگ من جای خون غیرت عموجان

من وارث شیر جمل هستم مگر نه ؟؟

مثل پدر دارم دل و جرات عمو جان

جای کلاه جنگی ام عمامه دارم

یک پا حسن هستم در این هیبت عموجان

الموت احلی من عسل یعنی که شیرین

باشد برایم مرگ با عزت عموجان

با نوعروسم در قیامت وعده کردم

دنیا ندارد بیش از این قیمت عموجان

اذن جهادم را پدر قبلا نوشته

امید من باشد به دست خط عموجان

جای زره لطفی بکن دیگر برایم

فکر کفن بردار بی زحمت عموجان

پای تو را بوسیدم و افسوس از اینکه

دیگر ندارم بیش از این فرصت عموجان

با اکبرت فرقی ندارم می گذاری

در معرکه صورت بر این صورت عموجان

طعم غلاف بی هوایی را چشیدم

دیگر ندارد بازویم قوت عموجان

این فرقه ی خون ریز سنگ انداز کوفه

از کشتن ما می برد لذت عموجان

 

خوشبخت از آنم میشوم قربانی تو

دلشوره دارم بابت پیشانی تو

 

لشگر که بغضش شد فراهم سنگ می زد

شیطان پرستی هم مصمم سنگ می زد

گفتم انابن المصطفی اما ابوجهل

سوی رسول الله خاتم سنگ می زد

الله اکبر نقش روی بیرقم بود

 بی اعتنا حتی به پرچم سنگ می زد

آئینه ی روی علی بودم که دیدم

مردی شبیه ابن ملجم سنگ می زد

تا بشکند مثل دلم فرق سرم را

می آمد از نزدیک و محکم سنگ می زد

از کینه توزان جمل بود انکه با غیظ

سمت حسن های مجسم سنگ می زد

با نیت مهمان نوازی کوچه وا شد

کوفی به جای خیر مقدم سنگ می زد

تنها نه ان تازه نفس هایی که بودند

تا پیرمردی با قد خم سنگ می زد

راه نفس را تا ببندد در گلویم

یک طایفه پشت سر هم سنگ می زد

با قصد قربت سمت من نیزه می انداخت

هر کس میان معرکه کم سنگ میزد

 

چشم کبود من دلیل اشک زهراست

روی دهانم جای نعل اسب پیداست 




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 01:21 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


دست بر سینه  همه مهمان قاسم می شویم

دیده گریان، سائلِ احسان قاسم می شویم

 

سفره دارِ امشبِ ما شد کریم ابن کریم

ریزه خوارِ لطفِ بی پایانِ قاسم می شویم

 

هر زمانی که دلِ ما می شود تنگِ حسن

بانگاهی زائرِ چشمان قاسم می شویم

 

سینه چاکانِ حسن خرجِ علیِ اکبرند

پس حسینی ها همه قربانِ قاسم می شویم

 

روزِ فتحِ مکه با سربندِ سبزِ یاحسن

ما همه رزمنده ی گردانِ قاسم می شویم

 

چند تا ایوان طلا سازیم در صحنِ بقیع

ماگدایِ گوشه ی ایوانِ قاسم می شویم

 

سِرِّ بابُ القاسم کرببلا دانید چیست؟

روز محشر دست بر دامانِ قاسم می شویم

 

جمله ی «الموت اهلی من عسل»توحیدِ ماست

واله ودلداده ی ایمانِ قاسم می شویم

 

ماهِ خیمه بود، اما چهره اش تغییر کرد

مثلِ نجمه بی سروسامانِ قاسم میشویم

 

تاکه حرفِ دست وپاگم کرده  آیددرمیان

یادِ ارباب وتنِ بی جانِ قاسم می شویم

 

چاره سازِ عالمی بیچاره شد بالا سرش

همچونان فضه که آمد در کنارِ مادرش

 

دست وپا میزد ولی جان بینِ سینه مانده بود

عالمی را ریخت بر هم ناله هایِ آخرش

 

زیرِ سُمِ اسبها با هر نفس قد میکشید

باز می شد ذره ذره استخوانِ پیکرش

 

نعل هایِ کهنه کم کم پیکرش را نرم کرد

پخش می شد هرنفس با هرتکان خاکسترش

 

مثلِ مویش دنده هایش هم گره خورده بهم

هیچ کاری بر نمی آمد زدست یاورش

 




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 01:19 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

چشم هایت حدیث مهجوری

مثل زهرا تو سرِّ مستوری

آیه در آیه نور علی نوری

از پلیدی هر آینه دوری

تو و یک کهکشان فداکاری

سیزده ساله میر و سرداری

 

چون پدر صورتت تماشایی ست

چهره ات آفتاب زهرایی ست

دل بخشنده ی تو دریایی ست

شهره ات تا همیشه آقایی ست

وقت احسان شبیه بارانی

چون پدر عزت کریمانی

 

بین سرها سری به تنهایی

تو خودت لشکری به تنهایی

حیدر دیگری به تنهایی

شمس روشنگری به تنهایی

برندار از رخت نقاب آقا

می شود شمس در عذاب آقا

 

می روی کاش که زمین نخوری

مثل کوچه تو هم کمین نخوری

سنگ بر صفحه ی جبین نخوری

زیر سم ستور چین نخوری

مادرت بین خیمه خون جگر است

نازکی تن تو درد سر است

 

کوچه وا شد برای کشتن تو

چند تا نیزه رفته در تن تو؟

رد تیغ است دور گردن تو

شده گرد و غبار جوشن تو

شده جانت اسیر مرکب ها

تن تو مانده زیر مرکب ها

 

ناگهان رفت تیغ ها بالا

برد یک نیزه ای تو را بالا

رفت از پهلوی تو تا بالا

پیکرت رفت بی هوا بالا

خوب مهمان شدی عزیز من

تیر باران شدی عزیز من

 

کوفه در تو مدینه را می دید

هر که زد ضربه ای به تو خندید

تن بی جوشنت ز هم پاشید

بدنت روی نیزه ها چرخید

چه سبک گشته پیکرت حالا

قد کشیدی ز نعل مرکب ها

 

واشده بند بند پیکر تو

می چکد خون ز پای تا سر تو

شده تکثیر جسم پرپر تو

چه شکافی ست روی حنجر تو

نازنینم ببین مرا کشتی

پا نکش بر زمین مرا کشتی

 




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 01:18 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع) - حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


آن حور که در کوچه شکستند پرش را

آن خانه که آتش زده بودند درش را

آن مرد که شمشیر به هم ریخت سرش را

چشمان حسن دید و شنیدم خبرش را

پس داد پس از این همه ماتم جگرش را

 

از محرمِ نامحرم خود جان و تنش سوخت

تن شعله کشید و همه‌ی پیرهنش سوخت

تا دید برادر که دو چشم حسنش سوخت

فرمود که "لا یوم کیومک" ...دهنش سوخت

پس گفت به او علت چشمان ترش را

 

شد قصه همان داغ که دیدند و شنیدیم

آن درد که بر شانه کشیدند و شنیدیم

در شعله‌ی غم تشنه دویدند و شنیدیم

بر آینه شمشیر کشیدند و شنیدیم

بخشید علی از تن خود بیشترش را

 

مولای زمان خسته و بی تاب و توان شد

قاسم به عمو زل زد و قلبش نگران شد

چون تیر که بی‌‌طاقت از آغوش کمان شد

دانست که هنگام سپر کردن جان شد

تغییر ندادند نظرها نظرش را

 

مشغول غزل خوانی و دلداده و سرمست

شمشیر به رقص آمد و افتاد سر و دست

پس در دل لشگر زد و پرسید کسی هست

با دیدن او هر که رجز خواند دهان بست

آورد به یاد همه رزم پدرش را

 

بگذار نپرسم چه شده در دل میدان

بگذار نخوانم نشود خیمه هراسان

بگذار نگویم که حسین است پریشان

شیر حسنش مانده و انبوه شغالان

رد می‌شوم از آنچه به هم ریخت سرش را

 

رد می‌شوم و میرسم آنجا که علمدار

هی تیر پس از تیر سپس تیر ...و تکرار:

هی تیر پس از تیر سپس نیزه‌ی بسیار...

بی دست زمین خورده و در خنده‌ی اغیار

سکان سماوات گرفته کمرش را

 

رد می‌شوم و می‌رسم آنجا که شتابان

شمشیر به دستند همه‌ نامه نویسان

آشوب شد و همهمه دور و بر مهمان

سوغات برای همه آورده به میدان

دست و سر و پا و تن ایثارگرش را

 

ناگاه دل کودک بی تاب خبر شد

در چشم ترش کُون و مکان زیر و زبر شد

وا کرد دو تا دست و هم آغوش خطر شد

با دست به جنگ آمد و با دست سپر شد

تقدیم عمو کرد تمام جگرش را

 

آن حور نظر کرد تن بی کفنی را

سلطان زمین خورده‌ی دور از وطنی را

در خاک بلا یوسف بی پیرهنی را

بی سر تن سادات حسینی حسنی را

آن حور که در کوچه شکستند پرش را

 

پس دید که بر نیزه نشاندند سرش را

با ناله‌ی جانسوز صدا زد پسرش را

ای کاش کسی آب بریزد جگرش را

پایان بدهد منتقم او سفرش را

باید که بیارند به زودی خبرش را...

 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 01:27 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)-مدح


از ازل در جام ِ جانش داشت عشقِ لم یزل

قاسم بن المجتبی(ع)، فرمان پذیرِ بی بدل

متن بازوبند او تلفیقی از ایثار و عشق

شد رجزهایِ گوهربارش خودِ خیرالعمل

در مرامش حفظِ ناموس ارجحیّت داشت و

شد برای اهل عالم، غیرتش ضرب المثل

سمبلِ از جان گذشتن بود و با اذن عمو

گفت بسم الله را و شد هماوردش اجل

با غضب ابرو گره میکرد و میچرخاند چشم

مثلِ بابایش حسن(ع) در صحنۂ جنگ جمل

سیزده ساله ست اما در مسیرِ رزم او

سخت جان دادند؛ بی تیر و سپر شیرانِ یَل

یکّه می تازید و افتادند فوراً یک به یک

آن حرامی های باقی مانده از لات و هُبل

بسکه با شیرینیِ طعم شهادت شد عجین

از لبِ شمشیر او میریخت در میدان، عسل

بد نظر خورد و تنش شد نیزه باران و نماند؛

محض ِ لبهای عمو یک جایِ سالم لااقل

رفت اما کاشکی می ماند تا جای پدر...

چشم هایِ عمه زینب(س) را بگیرد رویِ تل!




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 03:50 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)-مدح


چون ثبت کند حضرت حق هر عملی را

با گریه سرودیم به یادش غزلی را

تا اینکه سخن گفت همه قافله دیدند

در چهره ی او غیرت و شوری ازلی را

پرسید عمویش که شهادت به چه طعمی است؟

با پاسخ خود گفت چه ضرب المثلی را!

مرگی که گرفته است به خود چند برابر

شیرینی و خوش طعمیِ ظرفِ عسلی را

شمشیر به دست آمده، با سنِ کمِ خود

تا خلق کند منظره ی بی بدلی را

دیدند همه لحظه ی جنگیدنِ قاسم

در قامتِ او،  هِیبَت و کردارِ علی را




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 03:48 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)-دودمه


پدرم شیرِ جمل بوده و نامش به لبم

قاسم‌ابن‌الحسنم

حسنی زاده‌ام ای قوم و حسینی نَسَبم

قاسم‌ابن‌الحسنم




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 03:47 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


هم پریشانِ حسینم هم پریشان حسن

ای بقربان حسین و  ای بقربانِ حسن

روزِ اول مادرم چشمانِ من را نذر کرد

این یکی آنِ حسین و آن یکی آنِ حسن

هرشبی که فاطمه بر روضه‌ها‌مان می‌رسَد

هست گریانِ حسین و هست گریانِ حسن

نه که دنیا ، دینمان را هم کریمان می‌دهند

من که ایمان دارم از اول به قرآنِ حسن

زیرِ ایوانِ نجف دیدم که روزی می‌رسد

یاحسن جان می‌نویسم زیرِ ایوانِ حسن

هرکجا رفتم دیدم کار دستِ مجتبی است

بشکند دستم نباشد گر به دامانِ حسن

نه که تنها این دوشب  کُلِ محرم می‌شویم

شب به شب تکیه به تکیه باز مهمانِ حسن

قاسمش وقتی به میدان زد حسین آهسته گفت :

می‌رود جانِ حسین و می‌رود جانِ حسن

نعره شد : إن تَنکرونی فأنا ابنُ المُجتبی"

تیغ را چرخاند و گفت این است طوفانِ حسن

شد حسن یک ضربه زد اَزرق همانجا شد دوتا

نعره زد عباس  ؛  ای جانم به قربانِ حسن

روضه‌های ما همه لطفِ امام مجتبی است

شُکر هرشب می‌روم در زیرِ بارانِ حسن

پیشِ زهرا آبرو داری کنیم و آوریم

هِی گلاب و دسته گُل یادِ یتیمانِ حسن




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 03:41 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)-شب ششم


اگر سَریم بِجُز در حرم نیافتادیم

که جز به خانه‌ی صاحب کَرَم نیافتادیم

زمانه خواست که ما سمتِ دیگری برویم

به لطفِ مادرتان از قَلم نیافتادیم

تمامِ عمر فقط دستِ ما به دستت بود

نگاه توست اگر هر قدم نیافتادیم

تو گریه می‌دهی و عرش می‌بری ما را

وگرنه در قفسِ نَفس کم نیافتادیم

زیاد ما به زمین خورده‌ایم اما شُکر

که جز به پایِ بلند عَلَم نیافتادیم

بجز برای حسین و بجز برای حسن

بجز برای تو در دست غم نیافتادیم

چرا برای یتیمش گلاب آوردیم

اگر به خیمه‌ی صاحب کَرَم نیافتادیم




✔️ موضوع : مناجات محرمی با امام زمان (عج)، قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:29 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب ششم


شبی ای کربلایی پیشِ ما باش

میونِ گریه‌ها و روضه‌ها باش

شبی شالی بکِش روی چشمامون

شبی هم جایِ ما کرببلا باش

 

تو این شبها ببین داغونم ای داد

میونِ روضه سرگردونم ای داد

می‌دونم این روزا لب تشنه هستی

به یادت از عطش می‌خونم ای داد

 

برای گریه هاتون گریه کردیم

برا اشکِ چشاتون گریه کردیم

دو شب صاحب عزامون یه غریبه

برا دردش براتون گریه کردیم

 

رفیقم هم رفیقای قدیمی

رفاقت خوبه اما با   کریمی

بیا امشب غریبونه بخونیم

یتیمی آی یتیمی آی یتیمی

 

خدا میدونه بی تو ما یتیمیم

اگه بابا داریم اما یتیمیم

بزار امشب یتیمونه بخونم

بیا آقا بیا آقا یتیمیم

 

مزاری محترم می‌سازیم آقا

برا صاحب کرم می‌سازیم اقا

برای حضرت قاسم مدینه

ورودی حرم می‌سازیم آقا




✔️ موضوع : مناجات محرمی با امام زمان (عج)، قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:28 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی – شب ششم


من گم شدم، مانند بغض در گلویم

یا نور و یا برهان، بیا در جست و جویم

خیلی دلت را با گناهانم شکستم

خسته شدم دیگر من از این خلق و خویم

تو آبروی آبرودارن عرشی

من بنده ای رسوایم و بی آبرویم

عمری برایت وصله ای ناجور بودم

یک لحظه هم حتی نیاوردی به رویم

می خواستم با گریه برگردم به سویت

دست کریمت زودتر آمد به سویم

من بی ادب بودم برایت شعر گفتم

تو برتر از آنی که من از تو بگویم

هربار کارم سخت برهم ریخت، فورا

گفتم حسین و زود کردی زیر و رویم

ای کاش زنده باشم و ماه محرم

دیگ غذای روضه هایش را بشویم

ای کاش زنده باشم و از قول قاسم

گویم به شور و هروله "ای وای عمویم..."




✔️ موضوع : مناجات محرمی با امام زمان (عج)، قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:26 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب پنجم و ششم


موج وقتی سر به صخره بینِ طوفان می زَنَد

با فراقت بر سرش از دردِ هجران می زند

چشمِ خشکم را هوایِ هیأتِ تو خیس کرد

شیشه می گرید در آن وقتی که باران می زند

فکر دلهای خراب آبادِ ما را میکند...

...آنکه شانه بر سرِ زلفِ پریشان می زند

هرکُجا دستی در آوردیم خالی بازگشت

دست ما کِی بوسه بر آن سبز دامان می زند

نیمه شبهایی که هستی روضه طوری دیگر است

قلب ما وقتی که می آیی به قرآن می زند

مادرت هربار با این روضه ها غَش می کند

آبِ دستت باز بر آن رویِ گریان می زند

یاحسین ات را شنیدیم و نفسهامان گرفت

حق بده دیوانه چنگی بر گریبان می زند

کربلا ای کاش روزی را ببینم در حرم

صاحبِ ما سینه با ما زیرِ ایوان می زند

چند شب می گفت زهرا واحسینا واحسین

امشب اما ناله های واحسن جان می زند




✔️ موضوع : مناجات محرمی با امام زمان (عج)، عبدالله ابن الحسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:23 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-مدح


جذبه و جاذبه و جلوه‌ی اعظم حسن است

علی و عالی و علامه و اعلم حسن است

به خداوند بهشتش حسن آباد خداست

شرف‌الشمس خداوندِ دو عالم حسن است

بنویس از نفَسش فاطمه را می‌فهمند

بسکه آئینه‌یِ پیغمبر اکرم حسن است

از حسن جانِ علی بِینِ جمل فهمیدم

دومین حیدرِ این قوم  مُسَلم حسن است

چهارده تَن همه اوصافِ حسن را دارند

دو حسن هست ولیکن همه از دَم حسن است

بیشتر داد به هر کَس که اهانت کردَش

بسکه بخشید که گفتیم خدا هم حسن است

او حسین است و حسین است حسن پس خوب است

بنویسیم که در هر دو مجسم حسن است

بارها گفت حسین اینکه کریم این آقاست

بارها گفت حسین اینکه مقدم حسن است

کیست او قبله‌ی اصحابِ اباعبدالله

نقشِ پُر جذبه ی هفتادو دو پرچم حسن است

شیخ عباس قمی ، مُنتهی الآمالش

گفت در کرببلا سیلِ دمادم حسن است

شش شهیدند از او ، پس به محرم سوگند

صاحبِ بیشترین سهم در این غم حسن است

کاش می شد که بگویم به ضریحِ حرمش

اینهمه غم حسن است اینهمه ماتم حسن است

ابن طاووس بخوان  آه مُقَرَم بنویس

روضه‌ی غربتِ شبهای محرم حسن است




✔️ موضوع : مدح و مناجات با امام حسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)، عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:19 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


بسم رب الحسن از خیمه قمر می آید

کیست این ماه که حیدر به نظر می آید

اینچنین که سوی میدان خطر می آید..

پدر ازرق شامیست که در می آید!

از جلال و جبروتش همه میترسیدند

بعد ده سال همه روی حسن را دیدند

 

این‌ عمامه که به سر بسته برای حسن است

تنکرونی است شعارش  زرهش پیرهن است

ای جمل زاده بدان قاسم ما صف شکن است

ذوالفقار دوسرش تشنه گردن زدن است

کیف کرده است حسین از رجز فاطمی اش

جان فدای هنر رزم بنی هاشمی اش

 

 

مثل باباش چه با غیظ و غضب میجنگد

گاه گاهی ز جلو گه ز عقب‌ میجنگد

یک‌تنه با همه یلهای عرب میجنگد

همه گفتند که این‌ تشنه عجب‌ میجنگد

خسته شد!دوروبرش آه چه غوغایی شد

سنگ باران شدن کعبه تماشایی شد

 

آیت الکرسی لبهاش ترک‌میخورد و..

سیب زهرا وسط معرکه لک میخورد و..

نیزه از هر طرفی سوی فدک میخورد و..

قاسم از چند نفر داشت کتک میخورد و..

نیزه مانند نوک میخ به پهلوش افتاد

بی وضو دست به پیچ و‌خم گیسوش افتاد

 

وسط اینهمه دعوا بدنش بود و‌نبود

زیر سم های ستوران دهنش بود و نبود

دست و پا و سر او بند تنش بود و‌نبود

با لب پاره مجال سخنش بود و نبود

سینه اش خرد شد و گریه نکرد و خندید

یک عمو گفتن او چند نفس طول کشید!

 

ماند عمو پیکر او را ببرد یا نبرد

تا به خیمه تک و تنها ببرد یا نبرد

شده هم قامت سقا ببرد یا نبرد

این بدن را سوی زنها ببرد یا نبرد

نجمه برخیز حسین با قد خم می آید

شیر مردت به چه وضعی به حرم می آید..




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:24 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)-دودمه


پشت سر قاسم همه گفتند هوالحق

ای وای به ازرق

چون شیرجمل او بشود فاتح مطلق

ای وای به ازرق




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:21 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


حرام زادگی خویش بر ملا نکنید

نگاه شوم به داماد کربلا نکنید

آهای لشگریانِ سواره ی کوفه

طمع به کشتن فرزند مجتبی نکنید

همیشه و همه جا حق، مسیرِ آل علی است

دوباره فتنه، شبیه جمل به پا نکنید

همین که گفت أنا بن الحسن فرار کنید

به راه ازرق بیچاره اقتدا نکنید

شبیه مرد بجنگید یا به خانه روید

مسیر حیله و نیرنگ دست و پا نکنید

همین که شد پدر او دچار کوچه بس است

برای کشتن او باز کوچه وا نکنید

سنان به پهلوی زهرا نشان او نزنید

ز زین اسب تن زخمی اش جدا نکنید

پُر از کبودی سنگ است جسم بی جانش

به سُم اسب دگر جسمش آشنا نکنید

زمان بردن نام حسین، با مرکب

به روی صحن دهانش برو بیا نکنید

تمام دشت، عسل شد بس است نامردان

به کندوی عسلش باز نیزه جا نکنید

به دور دست، سر گیسویش نپیچانید

برای غارت رأسش خدا خدا نکنید

کریم زاده عطایش به پست هم برسد

بزن بزن سر عمامه و عبا نکنید

حسین از نفس افتاد هلهله کافی است

به پیش چشم عمویش سر و صدا نکنید




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:20 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


دیدنی میشد اگر یار می آمد امروز

روشنی بخش شب تار می آمد امروز

خبر از یوسف گمگشته ی این شهر نداشت

هرکسی بر سر بازار می آمد امروز

چشم بر راهم و عمرم به سر آمد ، ای کاش

خبر از موعد دیدار می آمد امروز

یار من آنقدر اقاست اگر می آمد

دیدن عبد گرفتار می آمد امروز

من اگر میثم تمار رکابش بودم

پسر حیدر کرار می آمد امروز

من که شرمنده ام از محضرش آدم نشدم

مسلم و حر نشدم عابس و اسلم نشدم

 

سعی دارم پس از این طالب عرفان باشم

خالی از کبر و ریا مملو از ایمان باشم

جای حرف و سخن خویش عمل عرضه کنم

با کفن هم که شده عازم میدان باشم

روزبه هستم و از "من" به ستوه آمده ام

 تا که "منا"شده و حضرت سلمان باشم

امر کردند "اطیعوا "و اطاعت کردم

به اولی الامر قسم پیرو قرآن باشم

گر بنا شد به کسی غیر خدا سجده کنم

بی گمان بنده ی تسلیم حسن جان باشم

من که از دار جهان هیچ ندارم از خود

روز و شب ریزه خور خوان کریمان باشم

قاسمش قاسم الارزاق من است و باید

در این خانه فقط دست به دامان باشم

سفره دار اند شبیه حسن اولاد حسن

چه شکوه و چه جلالی به حرم داده حسن

 

به سرش فکر به میدان بروم زد قاسم

دم به دم از پسر فاطمه دم زد قاسم

گوئیا شیر جمل باز به میدان زده بود

در دل معرکه وقتی که قدم زد قاسم

با تعجب همه دیدند که بی خود و زره

محشری در وسط دشت رقم زد قاسم

ازرق و لشگر او نیز حریفش نشدند

ضربه ای سخت به اصحاب ستم زد قاسم

صف به صف نظم سپاه اموی را تنها

تیغ در دست علی گونه به هم زد قاسم

دل به دریا زد و دل از همه لذّات برید

در دل مادر خود خیمه ی غم زد قاسم

با صدای به زمین خوردن خود از مرکب

آتشی بر جگر اهل حرم زد قاسم

ترسی از هوهوی تیغ و رجز تیر نداشت

جوشنی بر تنش از نیزه و شمشیر گذاشت

 

از سر زین به گواهی روایت افتاد

سیزده جام پر از شهد ولایت افتاد

همه دیدند چگونه حسن کرببلا

وسط لشگر دشمن به اسارت افتاد

فرقه ی سنگ زن کوفه سراغش آمد

پسر شیر جمل  باز به زحمت افتاد

کوچه ای وا شد و یک قوم هجوم آوردند

تیغ و سرنیزه رسید و به مشقت افتاد

پیکرش ضربه ی سنگین عمودی کم داشت

وسط معرکه از فرط جراحت افتاد

نسل شورای سقیفه همگی خندیدند

نوه ی فاطمه وقتی که به صورت افتاد

رد چندین سم مرکب به تنش پیدا شد

به سر غارت دستار سرش دعوا شد 




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:18 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)- دودمه


ذکر یا حیدره عباس نموده مددم

تو نزن دست ردم

حسنی ام من و شمشیر کشیدن بلدم

تو نزن دست ردم 




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:16 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


گیرم زره نیافتی عمه ، کفن که هست

گیرم سپر نیافتی عمه ، بدن که هست

گیرم سپاه مسخره کردند : بچه است

تیغم به خوبیه سر ازرق زدن که هست

غصه نخور عمو ، سپرت میشوم خودم

ابن الحسین کشته شد ابن الحسن که هست

من جنگ میکنم ، تو نفس تازه کن عمو

فرصت به قدر غارت یک پیروهن که هست

دیدند زاده ی حسنم من ، که تاختند

از پشت این نقاب چگونه شناختند ؟




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:13 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)- دودمه


می شود بر ماه پاره وقت جلوه ماه گفت

حسن کرببلا

گردن ازرق زد و عباس ایوالله گفت

حسن کرببلا

 




✔️ موضوع : قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:11 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات