حضرت قاسم بن الحسن(ع)-مدح


از ازل در جام ِ جانش داشت عشقِ لم یزل

قاسم بن المجتبی(ع)، فرمان پذیرِ بی بدل

متن بازوبند او تلفیقی از ایثار و عشق

شد رجزهایِ گوهربارش خودِ خیرالعمل

در مرامش حفظِ ناموس ارجحیّت داشت و

شد برای اهل عالم، غیرتش ضرب المثل

سمبلِ از جان گذشتن بود و با اذن عمو

گفت بسم الله را و شد هماوردش اجل

با غضب ابرو گره میکرد و میچرخاند چشم

مثلِ بابایش حسن(ع) در صحنۂ جنگ جمل

سیزده ساله ست اما در مسیرِ رزم او

سخت جان دادند؛ بی تیر و سپر شیرانِ یَل

یکّه می تازید و افتادند فوراً یک به یک

آن حرامی های باقی مانده از لات و هُبل

بسکه با شیرینیِ طعم شهادت شد عجین

از لبِ شمشیر او میریخت در میدان، عسل

بد نظر خورد و تنش شد نیزه باران و نماند؛

محض ِ لبهای عمو یک جایِ سالم لااقل

رفت اما کاشکی می ماند تا جای پدر...

چشم هایِ عمه زینب(س) را بگیرد رویِ تل!




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 03:50 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)-مدح


چون ثبت کند حضرت حق هر عملی را

با گریه سرودیم به یادش غزلی را

تا اینکه سخن گفت همه قافله دیدند

در چهره ی او غیرت و شوری ازلی را

پرسید عمویش که شهادت به چه طعمی است؟

با پاسخ خود گفت چه ضرب المثلی را!

مرگی که گرفته است به خود چند برابر

شیرینی و خوش طعمیِ ظرفِ عسلی را

شمشیر به دست آمده، با سنِ کمِ خود

تا خلق کند منظره ی بی بدلی را

دیدند همه لحظه ی جنگیدنِ قاسم

در قامتِ او،  هِیبَت و کردارِ علی را




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 03:48 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)-دودمه


پدرم شیرِ جمل بوده و نامش به لبم

قاسم‌ابن‌الحسنم

حسنی زاده‌ام ای قوم و حسینی نَسَبم

قاسم‌ابن‌الحسنم




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 03:47 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


هم پریشانِ حسینم هم پریشان حسن

ای بقربان حسین و  ای بقربانِ حسن

روزِ اول مادرم چشمانِ من را نذر کرد

این یکی آنِ حسین و آن یکی آنِ حسن

هرشبی که فاطمه بر روضه‌ها‌مان می‌رسَد

هست گریانِ حسین و هست گریانِ حسن

نه که دنیا ، دینمان را هم کریمان می‌دهند

من که ایمان دارم از اول به قرآنِ حسن

زیرِ ایوانِ نجف دیدم که روزی می‌رسد

یاحسن جان می‌نویسم زیرِ ایوانِ حسن

هرکجا رفتم دیدم کار دستِ مجتبی است

بشکند دستم نباشد گر به دامانِ حسن

نه که تنها این دوشب  کُلِ محرم می‌شویم

شب به شب تکیه به تکیه باز مهمانِ حسن

قاسمش وقتی به میدان زد حسین آهسته گفت :

می‌رود جانِ حسین و می‌رود جانِ حسن

نعره شد : إن تَنکرونی فأنا ابنُ المُجتبی"

تیغ را چرخاند و گفت این است طوفانِ حسن

شد حسن یک ضربه زد اَزرق همانجا شد دوتا

نعره زد عباس  ؛  ای جانم به قربانِ حسن

روضه‌های ما همه لطفِ امام مجتبی است

شُکر هرشب می‌روم در زیرِ بارانِ حسن

پیشِ زهرا آبرو داری کنیم و آوریم

هِی گلاب و دسته گُل یادِ یتیمانِ حسن




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 03:41 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)-شب ششم


اگر سَریم بِجُز در حرم نیافتادیم

که جز به خانه‌ی صاحب کَرَم نیافتادیم

زمانه خواست که ما سمتِ دیگری برویم

به لطفِ مادرتان از قَلم نیافتادیم

تمامِ عمر فقط دستِ ما به دستت بود

نگاه توست اگر هر قدم نیافتادیم

تو گریه می‌دهی و عرش می‌بری ما را

وگرنه در قفسِ نَفس کم نیافتادیم

زیاد ما به زمین خورده‌ایم اما شُکر

که جز به پایِ بلند عَلَم نیافتادیم

بجز برای حسین و بجز برای حسن

بجز برای تو در دست غم نیافتادیم

چرا برای یتیمش گلاب آوردیم

اگر به خیمه‌ی صاحب کَرَم نیافتادیم




موضوع: مناجات محرمی با امام زمان (عج)،  قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:29 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب ششم


شبی ای کربلایی پیشِ ما باش

میونِ گریه‌ها و روضه‌ها باش

شبی شالی بکِش روی چشمامون

شبی هم جایِ ما کرببلا باش

 

تو این شبها ببین داغونم ای داد

میونِ روضه سرگردونم ای داد

می‌دونم این روزا لب تشنه هستی

به یادت از عطش می‌خونم ای داد

 

برای گریه هاتون گریه کردیم

برا اشکِ چشاتون گریه کردیم

دو شب صاحب عزامون یه غریبه

برا دردش براتون گریه کردیم

 

رفیقم هم رفیقای قدیمی

رفاقت خوبه اما با   کریمی

بیا امشب غریبونه بخونیم

یتیمی آی یتیمی آی یتیمی

 

خدا میدونه بی تو ما یتیمیم

اگه بابا داریم اما یتیمیم

بزار امشب یتیمونه بخونم

بیا آقا بیا آقا یتیمیم

 

مزاری محترم می‌سازیم آقا

برا صاحب کرم می‌سازیم اقا

برای حضرت قاسم مدینه

ورودی حرم می‌سازیم آقا




موضوع: مناجات محرمی با امام زمان (عج)،  قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:28 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی – شب ششم


من گم شدم، مانند بغض در گلویم

یا نور و یا برهان، بیا در جست و جویم

خیلی دلت را با گناهانم شکستم

خسته شدم دیگر من از این خلق و خویم

تو آبروی آبرودارن عرشی

من بنده ای رسوایم و بی آبرویم

عمری برایت وصله ای ناجور بودم

یک لحظه هم حتی نیاوردی به رویم

می خواستم با گریه برگردم به سویت

دست کریمت زودتر آمد به سویم

من بی ادب بودم برایت شعر گفتم

تو برتر از آنی که من از تو بگویم

هربار کارم سخت برهم ریخت، فورا

گفتم حسین و زود کردی زیر و رویم

ای کاش زنده باشم و ماه محرم

دیگ غذای روضه هایش را بشویم

ای کاش زنده باشم و از قول قاسم

گویم به شور و هروله "ای وای عمویم..."




موضوع: مناجات محرمی با امام زمان (عج)،  قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:26 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب پنجم و ششم


موج وقتی سر به صخره بینِ طوفان می زَنَد

با فراقت بر سرش از دردِ هجران می زند

چشمِ خشکم را هوایِ هیأتِ تو خیس کرد

شیشه می گرید در آن وقتی که باران می زند

فکر دلهای خراب آبادِ ما را میکند...

...آنکه شانه بر سرِ زلفِ پریشان می زند

هرکُجا دستی در آوردیم خالی بازگشت

دست ما کِی بوسه بر آن سبز دامان می زند

نیمه شبهایی که هستی روضه طوری دیگر است

قلب ما وقتی که می آیی به قرآن می زند

مادرت هربار با این روضه ها غَش می کند

آبِ دستت باز بر آن رویِ گریان می زند

یاحسین ات را شنیدیم و نفسهامان گرفت

حق بده دیوانه چنگی بر گریبان می زند

کربلا ای کاش روزی را ببینم در حرم

صاحبِ ما سینه با ما زیرِ ایوان می زند

چند شب می گفت زهرا واحسینا واحسین

امشب اما ناله های واحسن جان می زند




موضوع: مناجات محرمی با امام زمان (عج)،  عبدالله ابن الحسن(ع)،  قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:23 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-مدح


جذبه و جاذبه و جلوه‌ی اعظم حسن است

علی و عالی و علامه و اعلم حسن است

به خداوند بهشتش حسن آباد خداست

شرف‌الشمس خداوندِ دو عالم حسن است

بنویس از نفَسش فاطمه را می‌فهمند

بسکه آئینه‌یِ پیغمبر اکرم حسن است

از حسن جانِ علی بِینِ جمل فهمیدم

دومین حیدرِ این قوم  مُسَلم حسن است

چهارده تَن همه اوصافِ حسن را دارند

دو حسن هست ولیکن همه از دَم حسن است

بیشتر داد به هر کَس که اهانت کردَش

بسکه بخشید که گفتیم خدا هم حسن است

او حسین است و حسین است حسن پس خوب است

بنویسیم که در هر دو مجسم حسن است

بارها گفت حسین اینکه کریم این آقاست

بارها گفت حسین اینکه مقدم حسن است

کیست او قبله‌ی اصحابِ اباعبدالله

نقشِ پُر جذبه ی هفتادو دو پرچم حسن است

شیخ عباس قمی ، مُنتهی الآمالش

گفت در کرببلا سیلِ دمادم حسن است

شش شهیدند از او ، پس به محرم سوگند

صاحبِ بیشترین سهم در این غم حسن است

کاش می شد که بگویم به ضریحِ حرمش

اینهمه غم حسن است اینهمه ماتم حسن است

ابن طاووس بخوان  آه مُقَرَم بنویس

روضه‌ی غربتِ شبهای محرم حسن است




موضوع: مدح و مناجات با امام حسن(ع)،  قاسم ابن الحسن(ع)،  عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:19 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


بسم رب الحسن از خیمه قمر می آید

کیست این ماه که حیدر به نظر می آید

اینچنین که سوی میدان خطر می آید..

پدر ازرق شامیست که در می آید!

از جلال و جبروتش همه میترسیدند

بعد ده سال همه روی حسن را دیدند

 

این‌ عمامه که به سر بسته برای حسن است

تنکرونی است شعارش  زرهش پیرهن است

ای جمل زاده بدان قاسم ما صف شکن است

ذوالفقار دوسرش تشنه گردن زدن است

کیف کرده است حسین از رجز فاطمی اش

جان فدای هنر رزم بنی هاشمی اش

 

 

مثل باباش چه با غیظ و غضب میجنگد

گاه گاهی ز جلو گه ز عقب‌ میجنگد

یک‌تنه با همه یلهای عرب میجنگد

همه گفتند که این‌ تشنه عجب‌ میجنگد

خسته شد!دوروبرش آه چه غوغایی شد

سنگ باران شدن کعبه تماشایی شد

 

آیت الکرسی لبهاش ترک‌میخورد و..

سیب زهرا وسط معرکه لک میخورد و..

نیزه از هر طرفی سوی فدک میخورد و..

قاسم از چند نفر داشت کتک میخورد و..

نیزه مانند نوک میخ به پهلوش افتاد

بی وضو دست به پیچ و‌خم گیسوش افتاد

 

وسط اینهمه دعوا بدنش بود و‌نبود

زیر سم های ستوران دهنش بود و نبود

دست و پا و سر او بند تنش بود و‌نبود

با لب پاره مجال سخنش بود و نبود

سینه اش خرد شد و گریه نکرد و خندید

یک عمو گفتن او چند نفس طول کشید!

 

ماند عمو پیکر او را ببرد یا نبرد

تا به خیمه تک و تنها ببرد یا نبرد

شده هم قامت سقا ببرد یا نبرد

این بدن را سوی زنها ببرد یا نبرد

نجمه برخیز حسین با قد خم می آید

شیر مردت به چه وضعی به حرم می آید..




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:24 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)-دودمه


پشت سر قاسم همه گفتند هوالحق

ای وای به ازرق

چون شیرجمل او بشود فاتح مطلق

ای وای به ازرق




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:21 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


حرام زادگی خویش بر ملا نکنید

نگاه شوم به داماد کربلا نکنید

آهای لشگریانِ سواره ی کوفه

طمع به کشتن فرزند مجتبی نکنید

همیشه و همه جا حق، مسیرِ آل علی است

دوباره فتنه، شبیه جمل به پا نکنید

همین که گفت أنا بن الحسن فرار کنید

به راه ازرق بیچاره اقتدا نکنید

شبیه مرد بجنگید یا به خانه روید

مسیر حیله و نیرنگ دست و پا نکنید

همین که شد پدر او دچار کوچه بس است

برای کشتن او باز کوچه وا نکنید

سنان به پهلوی زهرا نشان او نزنید

ز زین اسب تن زخمی اش جدا نکنید

پُر از کبودی سنگ است جسم بی جانش

به سُم اسب دگر جسمش آشنا نکنید

زمان بردن نام حسین، با مرکب

به روی صحن دهانش برو بیا نکنید

تمام دشت، عسل شد بس است نامردان

به کندوی عسلش باز نیزه جا نکنید

به دور دست، سر گیسویش نپیچانید

برای غارت رأسش خدا خدا نکنید

کریم زاده عطایش به پست هم برسد

بزن بزن سر عمامه و عبا نکنید

حسین از نفس افتاد هلهله کافی است

به پیش چشم عمویش سر و صدا نکنید




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:20 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


دیدنی میشد اگر یار می آمد امروز

روشنی بخش شب تار می آمد امروز

خبر از یوسف گمگشته ی این شهر نداشت

هرکسی بر سر بازار می آمد امروز

چشم بر راهم و عمرم به سر آمد ، ای کاش

خبر از موعد دیدار می آمد امروز

یار من آنقدر اقاست اگر می آمد

دیدن عبد گرفتار می آمد امروز

من اگر میثم تمار رکابش بودم

پسر حیدر کرار می آمد امروز

من که شرمنده ام از محضرش آدم نشدم

مسلم و حر نشدم عابس و اسلم نشدم

 

سعی دارم پس از این طالب عرفان باشم

خالی از کبر و ریا مملو از ایمان باشم

جای حرف و سخن خویش عمل عرضه کنم

با کفن هم که شده عازم میدان باشم

روزبه هستم و از "من" به ستوه آمده ام

 تا که "منا"شده و حضرت سلمان باشم

امر کردند "اطیعوا "و اطاعت کردم

به اولی الامر قسم پیرو قرآن باشم

گر بنا شد به کسی غیر خدا سجده کنم

بی گمان بنده ی تسلیم حسن جان باشم

من که از دار جهان هیچ ندارم از خود

روز و شب ریزه خور خوان کریمان باشم

قاسمش قاسم الارزاق من است و باید

در این خانه فقط دست به دامان باشم

سفره دار اند شبیه حسن اولاد حسن

چه شکوه و چه جلالی به حرم داده حسن

 

به سرش فکر به میدان بروم زد قاسم

دم به دم از پسر فاطمه دم زد قاسم

گوئیا شیر جمل باز به میدان زده بود

در دل معرکه وقتی که قدم زد قاسم

با تعجب همه دیدند که بی خود و زره

محشری در وسط دشت رقم زد قاسم

ازرق و لشگر او نیز حریفش نشدند

ضربه ای سخت به اصحاب ستم زد قاسم

صف به صف نظم سپاه اموی را تنها

تیغ در دست علی گونه به هم زد قاسم

دل به دریا زد و دل از همه لذّات برید

در دل مادر خود خیمه ی غم زد قاسم

با صدای به زمین خوردن خود از مرکب

آتشی بر جگر اهل حرم زد قاسم

ترسی از هوهوی تیغ و رجز تیر نداشت

جوشنی بر تنش از نیزه و شمشیر گذاشت

 

از سر زین به گواهی روایت افتاد

سیزده جام پر از شهد ولایت افتاد

همه دیدند چگونه حسن کرببلا

وسط لشگر دشمن به اسارت افتاد

فرقه ی سنگ زن کوفه سراغش آمد

پسر شیر جمل  باز به زحمت افتاد

کوچه ای وا شد و یک قوم هجوم آوردند

تیغ و سرنیزه رسید و به مشقت افتاد

پیکرش ضربه ی سنگین عمودی کم داشت

وسط معرکه از فرط جراحت افتاد

نسل شورای سقیفه همگی خندیدند

نوه ی فاطمه وقتی که به صورت افتاد

رد چندین سم مرکب به تنش پیدا شد

به سر غارت دستار سرش دعوا شد 




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:18 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)- دودمه


ذکر یا حیدره عباس نموده مددم

تو نزن دست ردم

حسنی ام من و شمشیر کشیدن بلدم

تو نزن دست ردم 




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:16 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


گیرم زره نیافتی عمه ، کفن که هست

گیرم سپر نیافتی عمه ، بدن که هست

گیرم سپاه مسخره کردند : بچه است

تیغم به خوبیه سر ازرق زدن که هست

غصه نخور عمو ، سپرت میشوم خودم

ابن الحسین کشته شد ابن الحسن که هست

من جنگ میکنم ، تو نفس تازه کن عمو

فرصت به قدر غارت یک پیروهن که هست

دیدند زاده ی حسنم من ، که تاختند

از پشت این نقاب چگونه شناختند ؟




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:13 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)- دودمه


می شود بر ماه پاره وقت جلوه ماه گفت

حسن کرببلا

گردن ازرق زد و عباس ایوالله گفت

حسن کرببلا

 




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:11 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


امشب دلم میل مدینه دارد

نام حسن بُغضی به سینه دارد

صاحب عزای بی حرم ؛حسن جان

آقای خوب و محترم؛ حسن جان

این خیمه ها صحن و سرایت آقا

پرچم زدیم اینجا برایت آقا

بعد از علی؛ ای میر آلِ هاشم

ما را بخر امشب به نام قاسم

در كربلا شد خیمه دارِ نجمه

ماه حرم ، دار و ندارِ نجمه

در خیمه ها مانند ماه می رفت

مثل حسن با غمزه راه می رفت

عمامه سبزش چه دلربا بود

سر تا به پا انگار مجتبی بود

بر موی او نجمه حنا گرفته

كرب و بلا بوی منا گرفته

آمد به خیمه بهر دستْ بوسی

مانند دامادِ شبِ عروسی

بوسید اول زانوی عمو را

آغاز كرد اینگونه گفتگو را

تنها و بی یاور شدی عموجان

رخصت بده قاسم رود به میدان

با این سخن زخم عمو نمك خورد

انگار بُغض سینه اش ترك خورد

او را كشید آرام بین آغوش

از شدت گریه شدند بیهوش

فرمود : نه؛ برگرد؛ من كه گفتم :

با بوی تو یاد حسن می افتم

بازی نكن با جانم ای عزیزم

نگذار بیش از این بِهَمْ بریزم

برگشت خیمه با دلی پُر از غم

زانو بغل می خواند روضه هر دم

بابا كجایی ؟ من ز غم سهیمم

امروز فهمیدم كه من یتیمم

تا دید نجمه حرف آبرو شد

از خیمه اش یك خط كهنه رو شد

فرمود : قاسم درد تو مداواست

مشكل گشایت نامه ای ز باباست

تا نامة سر بسته دید؛ قاسم

سوی عمو جانش دوید؛ قاسم

بابا رسید آخر به دادِ قاسم

امضا شده حكم جهادِ قاسم

چشم فلك گریه بر او نماید

بر قد و بالایش زره نیاید

بر صورتش تحت الهنك چه زیباست

زیبا ترین فرزند آلِ زهراست

او را نشانده روی مركب عباس

بر شانه اش می زد مرتب عباس

با ذكر یا زهرا برو عموجان

دارم هوایت را برو عموجان

پای تو گرچه كوته از ركاب است

در پیكرت خون ابوتراب است

شیر جمل عازم شده به میدان

اهل حرم فریاد زد حسن جان

قاسم مگو؛ طوفانِ بی مثال است

سرمستِ یا ذالعز ُوَ الجلال است

بی شك به هنگام نبَرد ، قاسم

یاد حسن را زنده كرد؛ قاسم

فریاد زد هستم حرف لشگر

شاگرد عباسم عزیز حیدر

"اِن تَنْكُرونی" من حسن سرشتم

با خون خود در كربلا نوشتم

هذا حسینٌ كَالْاسیر ، لشگر

جان مرا اول بگیر؛ لشگر

من از تبار فاتح حنینم

ابنُ الحسن ، قربانی حسینم

فرزند كَرّارم؛ علی نژادم

دار و ندارم؛ نذر شاه دادم

اِنّی انا بن مجتبی ، انا الحق

با ضربهْ گردن می زنم زِ ازرق

شادی برای خیمه ها خریدم

تكبیر سردارِ حرم شنیدم

اما چه كوتاه است شادی ما

اینجا به بعدِ روضه ، وای زهرا

اینها همه نامرد ، در نبردند

با سنگهای تیز دوره كردند

از هر طرف راهِ گریز ؛بستند

آینة ابروی من شكستند

با ضربه ای فرق سرم دو تا شد

از روی مركب پیكرم رها شد

از هر دو سو نیزه به پهلویم خورد

دستان نا پاكی به گیسویم خورد

مغلوبه شد جنگ و به زیر مركب

تركیب جسمم گشته نا مرتب

مانند مادر ناله بد كشیدم

در زیر نعل كهنه قد كشیدم

آمد عمو بالای پیكر من

بگذاشت روی دامنش سَرِ من

فرمود : آمد دلبر تو اما

كاری ز دستم بر نیاید اینجا

بر درد ناچاری ببین اسیرم

من سینه ات را در بغل بگیرم

ای قامتت كوتاه ، قد كشیدی

این دُوْرُ و بر بابای خود ندیدی؟!

خیلی برایم ای عمو عزیزی

ای كاش از لای كفن نریزی




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:04 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-مناجات


دلم از روز ازل خورده به نامت ارباب

کن دعا تا که شوم عبد مدامت ارباب

گر دهی یا ندهی حاجت من میدانی

تا قیامت شده ام عاشق نامت ارباب

به همان ذکر حسین جان که نوای زهراست

نام تو در دو جهان کرده قیامت ارباب

لحظۀ روضه چه باکم ز گنه معتقدم

نفس وحشی بشود وحشی و رامت ارباب

بِشِکن بال و پرم را که کنون آمده ام

نتوانم که پرم از سر بامت ارباب

دیدن کرب و بلای تو نصیبم چو نشد

کنم از دور ز دل عرض سلامت ارباب

تو بیا جان یتیم حسنت کن نظری

تا شوم نوکر دربست و غلامت ارباب

جان قاسم تو بیا و بخرم، تا بشوم

سینه بشکسته فدایی قیامت ارباب

مستم از باده ی لعلی ز عسل شیرین تر

قاسمی مسلکم و تشنه ی جامت ارباب

تیغ بر دست شدم بی سر و پای عشقت

تا که لبیک بگویم به پیامت ارباب

غربتت می کشدم عاقبت ای شاه غریب

 گر بگوشم بر سد حزن کلامت ارباب

لحظه ی مرگ چه باکی که کنی امدادم

جان فدای تو و این مشی و مرامت ارباب




موضوع: مدح و مناجات با امام حسین(ع)،  قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1397/09/14 | 08:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


پای درس ولی فهیم شده

مثل بابای خود کریم شده

سیزده ساله ی امام حسین

چه کسی گفته که یتیم شده؟!

در رکاب عموی خود عباس

از دلیران این حریم شده

حال، میل عسل به سر دارد

کاسه ی طاقتش دو نیم شده

چه کند تا عمو اجازه دهد

کار جنگیدنش وخیم شده

تا که او هم شود فدای حسین

بوسه می زد به دست و پای حسین

وسط خیمه سخت حیران بود

بر لبش آیه های قرآن بود

غبطه می خورد بر علی اکبر

شوق جان دادنش فراوان بود

زانوی غم گرفت در بغلش

چشم هایش عجیب گریان بود

یادش آمد وصیت پدرش

آن سفارش که عهد و پیمان بود

گفت: این نامه را بده به عمو

هر زمان که دلت پریشان بود

بس عمو بر حسن ارادت داشت

نامه را خواند و روی دیده گذاشت

بستن صورتش سبب دارد

چهره ای هاشمی نسب دارد

بیشتر بوسه زد به دست عمو

بیشتر از همه ادب دارد

بند نعلین خود نبسته دوید

در پریدن عجب طرب دارد

جملی نو دوباره راه انداخت

فَأنا بن الحسن به لب دارد

ابن سعد از هراس می لرزد

بس که در نعره اش غضب دارد

ازرق از هیبت نظرهایش

به درک رفت با پسرهایش

لشگری پست را خبر کردند

حلقه را تنگ و تنگ تر کردند

تنگ چشمان لشکر کوفه

عاقبت بر رخش نظر کردند

سنگ باران شد از چهار طرف

ضربه ها بر تنش اثر کردند

در شلوغی و گرد و خاک نبرد

اسب ها از تنش گذر کردند

داغی نعل های مرکب ها

بدنش را چه شعله ور کردند

به روی خاک دست و پا میزد

عمویش را فقط صدا می زد

باید ارباب با غمش چه کند؟!

با بلاهای اعظمش چه کند؟!

بغلش کرد و مانده حیران با

لب و دندان درهمش چه کند

کاکلش دست قاتلش جا ماند

مانده با گیسوی کمش چه کند؟!

خس خس سینه اش بلند شده

با نواهای مبهمش چه کند؟!

آه حالا چگونه خیمه رود؟!

با تن نامنظمش چه کند؟

قدکشیده رساندنش سخت است

تا به خیمه کشاندنش سخت است




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1397/06/24 | 02:53 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


جانِ من جانِ من ای جانِ حسن

باز کن چشم به دامانِ حسن

یک عمو    نه   پدری   بابایی

یا کمی ناله حسن جانِ حسن

لب اگر لطف کنی باز کنی

می‌روم باز به قربانِ حسن

هرکه در کوفه نشست و می‌خورد

قدری از نانِ علی نانِ حسن

همگی بر سرِ تو ریخته‌اند

پاره کردند گریبانِ حسن

چقدر دورِ خودت پیچیدی

آه ای زلفِ پریشانِ حسن

مثل این بود حنابندان است

خُرد شد آینه بندان حسن

لب خود باز نکن فهمیدم

خورده یک نعل به دندان حسن

هر کسی کینه‌ی من داشت که زد

هر کسی بغض حسن داشت که زد

چه کنم مویِ بهم ریخته را

از تو هر سویِ بهم ریخته را

آمدم تا نگذارم بکشد

چنگ ، گیسویِ بهم ریخته را

نامه بر دستِ تو بود و تا کرد

تیغ بازوی بهم ریخته را

نعلها پشت به پشت هم خورد

بُرد اَبرویِ بهم ریخته را

دو سه اَبرو دو سه تا لب داری

چه کنم رویِ بهم ریخته را

پلک تو کاش که پنهان می کرد

چشم بی سوی بهم ریخته را

مادرم برسرت افتاده ببین

حال بانویِ بهم ریخته را

پیشِ زهرا همه جا با خود بُرد

نیره پهلوی بهم ریخته را

هر کسی کینه‌ی من داشت که زد

هر کسی بغضِ حسن داشت که زد

به کنارِ تو امام اُفتاده

راهِ این روضه به شام اُفتاده

بعدِ او اشکِ حرم ریخته شد

مثل او شعر  بهم  ریخته شد

سرِ او را که به شام آوردند

گوئیا ماه تمام آوردند

نیزه‌اش دستِ غلامی می‌رفت

گذرِ ازرق شامی می‌رفت

مثلِ عباش عجب زیبا بود

نورِ پیشانیِ او پیدا بود

اینهمه شب دو قمر می‌خواهند

به خدا چشم نظر می‌خواهند

این زِ ماهانِ بنی‌هاشم کیست

به حسن ماه تر از قاسم کیست

هر کجا رفت گذر بند آمد

حق بده کوچه اگر بند آمد

به لبش بود به قرآن الله

همه گفتند که سبحان الله

می‌رود پیشِ یتیمان حسین

بر سرِ نیزه حسن جان حسین

بیوه‌ی ازرقِ شامی اما

بود در جمعِ حرامی اما

پیرزن بین عروسانش بود

چقدر سنگ به دامانش بود

شعله بر دخترِ بی جان می‌زد

چنگ بر مویِ یتیمان می‌زد

سنگشان بر پَرِ زینب می‌خورد

جای طفلان سر زینب می‌خورد

کارِشان زخمِ زبان بود مدام

ناسزا بر لبشان بود مدام

گرمِ سوزاندنِ معجر بودند

پنج زن در پِیِ یک سر بودند

شاخه‌ی نخل در آتش می‌بُرد

وای بر صورتِ زینب می‌خورد

روزها منتظرِ قاسم بود

سخت دنبالِ سرِ قاسم بود

ماهِ سر نیزه نشین را تا دید

وایِ من تا سرِ قاسم را دید

آنقدر چنگ زدندش بر نِی

آنقدر سنگ زدندش بر نِی

ماه در بین قدمها اُفتاد

سرروی دامن زهرا اُفتاد




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1397/06/24 | 02:35 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


به دست باد ....نه !صیاد افتاده است موی تو

فدای زلف بی تابت پسر های عموی تو

لب تو آب را می زد صدا اما نمی دانم

به جای آن چه شدکه سنگ می آمدبه سوی تو

به دیدار لب تو سنگ آمد شد عقیق سرخ

زبانزد شد میان سنگـ دلها خلق و خوی تو 

لبالب شد وجودت از حسن خون لبت شاهد

حسن لبریز شد وقت شهادت از سبوی تو

ز داغت آینه از طاقچه افتاد و قاسم شد

میان سینه اش وقتی نشد حک عکس روی تو

شبیه گوشواره گم شدی در کوچه ی نیزه

بگو بابا بیاید از مدینه جست و جوی تو

بلای سخت در کام کریمان بازشیرین است

عسل در کام نیزه ریخته خون گلوی تو 




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1397/06/24 | 02:30 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


جسم تو چون سر زلف تو پریشان شده است

چون ستاره به تنت زخم فراوان شده است

سنگها بوسه گرفتند و دهانت بستند

زیر این غنچه خون آه تو پنهان شده است 

گاه می بوسم و گه  چند ورق می گریم

قد وبالای تو سی پاره ی قرآن شده است

چقدر نقش هلال است به روی بدنت

تنت اندازه صد ماه فروزان شده است 

استخوانی که  شکست است در آن سینه تنگ

پیش چشمان ترم پسته خندان شده است

هر که آمد تن  تو سفره برایش وا کرد

کوفه و شام سر خان تو مهمان شده است 

چشم خال و خط ابرو ی خمت رفت به باد

بعد افتادنت انگار که طوفان شده است

چشم من تار شده یا تن تو تار شده

با دم تیغ تنت چون صف مژگان شده است




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1397/06/24 | 02:28 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


دارد به رویِ چشم خود اَبروی حسن را

جانم،چقدر می‌دهد او بویِ حسن را 

اینقدر عقیله بر سری شانه نمی‌‌زد

بر شانه ی خود ریخته گیسویِ حسن را 

ای کاش گره وا شود از بندِ نقابش

ای کاش نشانی بدهد روی حسن را 

ارث از پدرش برده اگر سفره گشوده

او آمده تا گرم کند کوی حسن را

بند آمده این راه شبیه پدرش باز

آورده پِیِ خویش هیاهویِ حسن را 

هر روز عسل می‌چکد از کنج لبانش

دارد همه شیرینیِ کندوی حسن را

ای ارزق شامی چه بلایی سرت آورد

دیدی به تنت ضربه ی بازوی حسن را 

باید قدمی چرخ زند پیش عمویش

تا بشنود این معرکه هوهوی حسن را 

 سوگند که خون نه به رگش غیرت زهراست

ابن‌الحسن است این نوه ی حضرت زهراست

مانند حسن هرکه پدر داشته باشد

مانند علمدار جگر داشته باشد

خوب است گشایند کمی بند نقابش

تا اینکه عشیره دو قمر داشته باشد 

اصلا به زره فکر نکرده است محال است

قاسم به زره نیز نظر داشته باشد

با دست تُهی رفت و رجز خواند و به هم ریخت

ای وای اگر تیغِ دوسَر داشته باشد 

با این هنرِ رزم عمو زیرِ لبی گفت

بایدعَلَم؛این،شیر پسر داشته باشد

دل می‌بَرَد از خیمه و دل می‌دَرَد از خصم

فرزند علی چند هنر داشته باشد 

باید که کَرَم خانه بسازند برایش

باید که چنین خانه،دو در داشته باشد 

حق بود بسازند ضریحش،حسنی بود

اما حرمی کاش پدر  داشته باشد....

تصمیم حسین است:هر آنچه حسنش گفت

در نامه اش از روضه‌ی کوچه،حسنش گفت...

انگار خودت حلقه ی ماتم شده ای تو

دورت چه شلوغ است چرا کم شده ای تو 

یکریز پُر از روضه ی بازی پسر من

مانند علی مثل مُحَرَم شده ای تو 

رفتی نگفتی به منِ سوخته بابا

رفتی و نگفتی که چرا خم شده ای تو

بستم به سرت شالِ خودم را که نریزی

ای کاش نبینند مُعَمم شده ای تو 

من هیچ تو فکر جگر نجمه نکردی

اینقدر پر از زخم مجسم شده ای تو

باید که تو را بِکَنَم از خاک عزیزم

در خون و شن و تیر چه محکم شده ای تو 

صد سنگ چه کردند که این خنده عوض شد

صد نعل چه کردند که دَرهم شده ای تو

خون می زند از پیرهن از هر طرفت وای

بدجور پُر از چشمه ی زمزم شده ای تو

امید من این است که نجمه نشناسد

ای جان ،چه سرت آمده مبهم شده ای تو

گفتند یتیمی سر گیسوت کشیدند

تا من برسم نیزه به پهلوت کشیدند




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1397/06/24 | 02:23 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


دستت افتاده لب افتاده و سر افتاده

عمویت دیده تو را و ز کمر افتاده 

همه با چکمه جنگی ز تنت رد شده اند

بس که امروز تنت بین گذر افتاده

پشت لبهای تو دیگر پسرم سبز شده

روی خشکی لبت خون جگر افتاده

چشمهای حسنی تو نه بسته ست نه باز

هرکسی دیده تورا یاد پدر افتاده 

آستین پاره ی تو در بغلش خونی شد

حق بده تازه عروس تو اگر افتاده

باز انگار علی رفته احد برگشته

باز انگار روی فاطمه در افتاده

آسمانی شده ای که پر ماه است عمو

برویت سم فرسها چقدر افتاده

مشتری های تو با سنگ خریدند تورا

عسلت ریخته و شیشه دگر افتاده...




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1397/06/24 | 02:17 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


شد مقدر که شود جام ؛حسن باده حسین

بنویسید حسن خوانده شود ساده حسین

قاسم ای پنجره ی باز شده رو به بقیع

مجتبای حرمی و به تو دل داده حسین 

داغ سرخ تو مبادا جگرش را بدرد

آه ای اکبر و ای اصغر و سجاد حسین 

نیزه ها هلهله کردند به روی بدنت

تا به بالا نرود ناله و فریاد حسین

نعلها روی تنت نقش ضریحی زده اند

تا شود سینه ی تو پنجره ی فولاد حسین

دست و پا می زنی افتاده عمو یاد حسین

زخم پهلوی تو آورد که را یاد حسین

مجمع کوچه و گودال شده روضه ی تو

هم حسن پیش تو جان داده هم افتاده حسین




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1397/06/24 | 02:14 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


عطر تنش ترنمی از یاس و سیب بود

حتی گل از لطافت او بی نصیب بود

اوبا غزل سرایی احلی من العسل

آموزگار عابس و حر و حبیب بود

بغض بهار وقت و داعش شکسته شد

مرثیه خوان رفتن گل ؛‌عندلیب بود

برروی شانه ی جبل النور می گریست

ابری که در وصال کسی بی شکیب بود

سنگ صبور دلهره ی گوشواره ها

روی لبش ترانه ی امن یجیب بود

چشم انتظار آینه ی مجتبی نشست

سنگی که با تبسم شیشه رقیب بود 

اکبر نبود تاکه شود ساقدوش او

پهلو نشین نیزه شد از بس غریب بود 

روی زمین ستاره ی دنباله دار شد

جان دادن سلاله ی نجمه عجیب بود 




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1397/06/24 | 02:12 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


کسی که آمده در خانه اش پشیمان نیست

کریم چون حسن مجتبی به قرآن نیست

به غیر سفره ی او پای سفره ای منشین

که هر طعام لذیذی به نفع مهمان نیست

کریم منت مسکین خویش را بکشد

هر انکه لطف کند حتما از کریمان نیست

در ان میانه که پای حسن وسط باشد

برای حاتم طایی مجال جولان نیست

همین که راه دهد نزد خود مرا کافی ست

همیشه سائل این در که حاجتش نان نیست

حساب امشب مان با کریم ال الله ست

ضرر کند بخدا هرکسی که گریان نیست

برای روضه سرم درد میکند امشب

چرا که درد مرا غیر گریه درمان نیست

کریم زاده کریم ست ، روح "کَرَّمنا"ست

کریم میشود ان کس که مادرش زهراست 

 

 

به روی خوش به نگاه لطیف شهرت داشت

پسر چقدر به بابای خود شباهت داشت

ندیده بود مدینه شبیه او پسری

علاوه بر "جگر" مجتبی, "سخاوت" داشت

حسن سرشت حسن صورت و حسن سیرت

چقدر ماه شب چهارده لیاقت داشت

به ارث برد ز بابا که صبر پیشه کند

به دوست نه به بیگانه هم محبت داشت

جزامیان مدینه دعاش میکردند

به همنشینی با هرکدام عادت داشت

رسید کرببلا و نشان عالم داد

حسین با حسنش دائما شراکت داشت

ز بسکه از لبش احلی من العسل ها ریخت

همیشه شهد کلام ترش حلاوت داشت

عمو عمامه ی خود را بر او کفن کرده

مگر عزیز یتیمش چقدر حرمت داشت!

نه جوشن و نه زره نه حمایل و نه سپر

برای کرب و بلا شوق بی نهایت داشت

به پیش ناقه سواران چو یل به میدان رفت

شبیه حضرت شیر جمل به میدان رفت

 

 

همینکه با غضب از دوش خود عبا انداخت

تمام لشکر کفار را ز پا انداخت

گهی به میمنه بود و گهی به میسره بود

چقدر ولوله در این برو بیا انداخت

زمین ز هر قدم طفل مجتبی لرزید

چه رعشه ای به اراضی کربلا انداخت

به سبک و شیوه ی جنگ عمو ابوالفضلش

چقدر سر وسط دشت نینوا انداخت

علی علی به لبش بود و یک تنه تنها

چهار تک یل سردار شام را انداخت

شکار بعدی ان شیربیشه , ازرق بود

سر و تن و سپرش را جدا جدا انداخت

ولی پس از لحظاتی دگر ورق برگشت

نگاهی از حسد ان قوم بی حیا انداخت

به یک اشاره رسیدند و دوره اش کردند

یکی به سوی تنش نیزه بی هوا انداخت

نفس میان دو پهلوی او به تنگ امد

به چشم تر نظری سوی خیمه ها انداخت

چه شد در ان وسط معرکه نفهمیدند

که سم اسب ردی بر دهان چرا انداخت

گرفت تا که ز خون جگر وضو سر داد

و با دهان شکسته عمو عمو سر داد

 

 

میان دشت گل نجمه بود پرپر شد

ز بوی یاس تنش کربلا معطر شد

عبا نبود به داد دل عمو برسد

دوباره چشم حسین از مصیبتی تر شد

کسی که پاش به بند رکاب هم نرسید

بمیرم...آه...قدش با عمو برابر شد

نبود صحبتی از جسم پاره پاره ولی

گمان کنم ز درون یک علی اکبر شد

کبود شد همه ی پیکرش سپس سبب

گریز دیگر من سوی روضه ی "در" شد

چه سینه ها نشکستند در طی تاریخ

چه ظلم ها که به این خاندان مکرر شد

به نیزه رفت سرش در کنار عبدالله

دو سایه ی سر از اخر نصیب مادر شد

چه بر سر حسن بن الحسن مگر امد

صدای ناله ی زهرا بلند تر امد 




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1397/06/24 | 02:09 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


 کسی که شد کریم آل طاها بخششش همواره می گردد

برای روز سختی و مبادا بخشش او چاره می گردد

برای بوسه ی سر نیزه ها از جزء جزء صورت خود گونه می بخشد

کسی که شد کریم اهل بیت از قاسمش دل می کَنَد این گونه می بخشد

خودش در جشن دامادی فرزندش نمی آید

برای کِیف کردن لحظه ی دامادی از دیدار دلبندش نمی آید

کسی که شد کریم اهل بیت این گونه می بخشد که در بخشیدنش قید زمان معنا نخواهد داشت

زمان در بخششش محدوده ی امروز یا فردا نخواهد داشت

کریمی می کند در بِستر تاریخ این آقا

که‌می گرید در آینده برای نعل اسب و در گذشته از جفای میخ این آقا

برای کربلا وقتی به خود می پیچد از سوز جگر برنامه دارد او

حسین را می شناسد پس برای قاسمش جای وصیت، نامه دارد او

نوشته در میان نامه من در کربلا گرچه نخواهم بود قاسم هست

سفارش کرده ام آقا علی اکبر بگوید از فنون جنگ با این طفل هرچیزی که لازم هست

فدای غربتت ای کاش من بودم برادر جان

که‌در پای تو قربانی کنم یک بار دیگر جان

فدای غربتت ای کاش چون روز جمل بودم

به وقت گودی گودال بالای سر تو لااقل بودم

قبولش کن سفارش کرده ام نجمه به جای لای لایی اش بگوید داستان کوچه را هرشب برای او

قبولش کن سفارش کرده ام گاهی بگوید از هجوم دردهای مادرم٬ زینب برای او

و با این نامه بالا رفته قطعا قیمت قاسم

حسن دارد تجلی می کند در قامت قاسم

حسن دارد به میدان می رود در هیئت قاسم

به ازرق حق بده حالا بلرزد بین رزم از هیبت قاسم

حسن زاده ست از پهلوش نوک نیزه ای باید بگردد قسمت قاسم

چه پاییزی چه بیدادی

عجب جشنی چه شاباشی چه دامادی

برایت تیغ ها را از نیام آری برایت هدیه وا کردند

برایت پای کوبان اسبهاشان نعل های تازه پا کردند

تورا سرنیزه ها دعوت نکرده پاگشا کردند

کشیده شد تنت در بین این صحرا

شدی از جمع اعضای تنت منها

تو نه٬ گویا حسن در کوچه ها افتاده  است از پا

ولی این بار دارد مجتبی در گریه می خندد

ادای دِین کرده با حسینش چشمهای قاسمش را هم خودش با دست خود آرام می بندد

بدین ترتیب قاسم می شود قسمت میان دشت

حسن زاده دم رفتن حسینی زاده در برگشت

بدین ترتیب قاسم می کند ممزوج طعم روضه ی گودال را با تشت




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1397/06/24 | 02:06 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


گر مهیا میشوند امروز حیدر زاده ها

دم به دم جان میدهند از ترس خیبر زاده ها

ابتران ماتند از رزم پیمبر زاده ها

عالَمی دارند عمو ها با برادر زاده ها

شیر غران بنی هاشم به میدان میزند

یا امام مجتبی! قاسم به میدان میزند

 

وقت رزمش لرزشی در آسمان انداخته

هیبت او لشگری را از زبان انداخته

هفت ضربه هفت سر از کوفیان انداخته

روی تن ها یک به یک خط و نشان انداخته

میمنه تا میسره آمد حسن تکبیر گفت

نعرۀ ان تنکرونی زد! حسن تکبیر گفت

 

لا فتی الا علی! آمد مثل را زنده کرد

حال و احوال حسن بین جمل را زنده کرد

آنقدر شمشیر زد خیر العمل را زنده کرد

پیش چشمان همه روح اجل را زنده کرد

هرکسی آمد به جنگش بی مدارا زد زمین

قاسطین و ناکثین و مارقین را زد زمین

 

دوره اش کردند دوران بلا  آغاز شد

دیگر از هر سمت کار سنگها آغاز شد

انتقام از قاسم بن المجتبی آغاز شد

مادرش در خیمه ها افتاد تا آغاز شد

بی زره بودن بلایی بر سرش آورده است

یک نفر با نیزه از مرکب بلندش کرده است

 

بر زمین افتاده هر اسبی ز رویش رد شده

استخواهایش اسیر عده ای مرتد شده

آه با پهلوی قاسم یک قبیله بد شده

قد کشیده قد کشیده قد کشیده مد شده

سینه اش مثل ضریح است و دخیلش نیزه هاست

هرکجای پیکرش را که ببینی چای پاست

 

زیر پا افتاده حفظ احترامش مشکل است

با لب پاره شده عرض سلامش مشکل است

گر عسل مخلوط با خون شد قوامش مشکل است

پیکر پاشیده بردن تا خیامش مشکل است

پیکر اورا عموی بی عصایش میبرد

سینه بر سینه به سمت خیمه هایش میبرد




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1397/06/24 | 01:49 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


گوشهء خیمه شور و حالی داشت

دیده اش اشک لایزالی داشت

دائماً از خودش سئوالی داشت:

دیشب او مژدهء وصالی داشت

پس چرا راه رفتنم سد شد؟

التماس پریدنم رد شد؟

 

من که از عاشقان او هستم

دست پروردهء عمو هستم

حال که غرق آرزو هستم

تشنهء جنگ با عدو هستم

کاش می شد مرا خطاب کند

روی جانبازی ام حساب کند

 

کنج بستر که جای ماندن نیست

می زنم پر که جای ماندن نیست

خیمه دیگر که جای ماندن نیست

بعد اکبر که جای ماندن نیست

گر بمانم ز غصه می میرم

آخر اذن جهاد می گیرم

 

دست خطی اگر که رو بشود...

از برادر که گفت و گو بشود...

ذکر مادر که پیش او بشود...

زیر و رو سینهء عمو بشود

آه ، انگار پر در آوردم

من هم از عشق سر درآوردم

 

وقت، وقت فدا شدن شده است

نوبت جنگ تن به تن شده است

وقت رزم یل حسن شده است

دشمن انگشت بر دهن شده است

جای جوشن به تن کفن دارم

ارث بسیار از حسن دارم

 

گفته بابا به من که قاسم جان

گرچه من نیستم ولی تو بمان

پیش پای عمو برو میدان

جان خود کن برای او قربان

سینه ات را سپر برایش کن

هرچه را داشتی فدایش کن

 

گفت اگر نیزه خورد پهلویت

زیر سم ها شکست ابرویت

یا اگر خون گرفت گیسویت

جان که دیگر نداشت زانویت

زیر لب روضهء مدینه بخوان

روضه ای از شکسته سینه بخوان

 

آه عمو وقت خواهش آمده است

تیغ و نیزه به بارش آمده است

لحظه های نوازش آمده است

قامتم را ببین کش آمده است

مست "احلی من العسل" هستم

تشنهء جرعه ای بغل هستم

 

ناله اش در هوارها گم شد

بین گرد و غبارها گم شد

وسط نیزه دارها گم شد

زیر سمّ سوارها گم شد

مقتلش روضهء مگو شده است

قدش اندازه ی عمو شده است

 

نیزه ها بر تنش مقیم شدند

سبب روضه ای عظیم شدند

همه از سفره اش سهیم شدند

قاتل زاده ی کریم شدند

پیکرش دشت را معطر کرد

کربلا را بقیع دیگر کرد 




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1397/06/24 | 01:45 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 8 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو