حضرت قاسم بن الحسن(ع)


جان سپر، شمشیر آه دل، زره پیراهنم

دل شکسته کام تشنه اشک دامن دامنم

آن که گرید بر غریبی امامش زیر تیغ

و آن که در امواج خون بر مرگ می خندد منم

من که خود سینه سپر کردم به استقبال تیر

احتیاجی نیست بر تیغ و کلاه و جوشنم

آب تیغم در گلو شیرینی کامم عطش

زخم روی زخم، تنها مرهم زخم تنم

ای پدر بر دیدۀ من پای بگذار و ببین

وقت جان دادن بود دست عمو بر گردنم

گاه، گریم بر حسین و گاه، سوزم از عطش

در میان آب و آتش همچو شمع روشنم

از همان روزی که پا بگذاشتم در این جهان

منتظر بودم که سر در مقدم یار افکنم

ای عمو جان من که عمری در کنارت بوده ام

حال بنگر بی کس و تنها کنار دشمنم

گر چه (میثم) کم بود از خار راهی پیش ما

فیض بخش او زعطر خویش در این گلشنم




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/26 | 01:52 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


چشم هایش همه را یاد مسیحا انداخت

در حرم زلزله ی شور تماشا انداخت

هیچ چیزی که نمی گفت فقط با گریه

جلوی پای عمو بود خودش را انداخت

با تعجب همه دیدند غم بدرقه اش

کوه طوفان زده را یک تنه از پا انداخت

بی زره رفت و بلا فاصله باران آمد

هر کس از هر طرفی سنگ به یک جا انداخت

بی تعادل سر زین است رکابی که نداشت

نیزه ای از بغل آمد زد و او را انداخت

اسب ها تاخته و تاخته و تاخته اند

پس طبیعی است چه چیزی به تنش جا انداخت

با عمو گفتن خود جان عمو را برده

آنکه چشمش همه را یاد مسیحا انداخت




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/26 | 01:52 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


شب است و خیمه نشینان ستاره سحرند

به دل نوازی خورشید و ماه می نگرند

ببین ز دیدن یوسف چگونه سرمست اند

که از بریدن انگشت خویش بی خبرند

چه نوجوان غیوری! که این کهن سالان

به عشق بازی او با حسین رشک برند

گرفته اند به کف،‌نقد جان، مگر یک پلک

زجام چشم تو((احلی من العسل)) بخرند

چو با خداست دل ما، بگو سر مارا

به هرکجا که خدا خواست ، نیزه ها ببرند

اگر که سینه ی ما شرحه شرحه شد غم نیست

شکفته می شود آن گل که جامه اش بدرند




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/26 | 01:51 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


چکمه اش را که از گلو برداشت

دشت را ناله ی عمو برداشت

نیزه را قاتل از تنش بعد از

سیزده ضرب زیر و رو برداشت

***

پنجه ای آمده گلو بکشد

بعد هم جنگ شد که سو بکشد

تا میاید حسین و گریه کند

زدنش ناله ی عمو بکشد

***

او یتیم است مُبهمش نکنید

زیر این نعلها کمش نکنید

آه ای نیزه ها میان حرم

مادرش هست درهمش نکنید

***

نه به لبخند و گریه لب وا بود

جای دو نعل روی لبها بود

جای دو نعل نعل بعدی خورد

حفره هایی به سینه پیدا بود

***

روی دوش عمو که جا شده بود

قسمتی بر زمین رها شده بود

تیغ از لابه لای او می ریخت

چون حصیری که نخ نما شده بود

***

نیمه جان بود و اندکی حس داشت

کاکلش را گرفت ناکس داشت

می کشید و به پشت می چرخاند

ناله دیگر نبود خس خس داشت

***

نفسش بین دنده ها مانده

سیزده جای رد پا مانده

سر وکتفش به روی کتف حسین

وای پایش به خاک جا مانده




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/26 | 01:49 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


قرآنِ آیه آیه ی دامان من کجاست

چشمم به دست و پا زدنش زیر دست و پاست

ای اسب ها چگونه گذارید پا بر او

این یاسِ برگ برگِ گلستان مجتبیاست

آتش کشید از جگرم شعله با نفس

آن لحظه ای که از من لب تشنه آب خواست

جسم لطیف بی زرهش گشته چون زره

از بس که چشمه چشمه زآثار نیزه هاست

میدان جنگ مجلس جشن عروسی اش

خون گلوی او به بدن خوشتر از حناست

باران سنگ نُقل و حنا خون، عروس مرگ

این مجلس عروسی داماد کربلاست

بر مصحفی که جان سُم اسب ها بر اوست

ریزم اگر زپاره ی دل دسته گل رواست

گردیده پاره پاره «جگر پاره» ی حسن

این اجر آل فاطمه، پاداش مصطفی است

خون گلو گرفته بر او راه ناله را

فریاد او به حنجره طوفان بی صداست

از بس که دست و پا زده بر روی دست من

در حالتی که می برمش قامتم دوتاست

«میثم» حیات دین به شهادت میسّر است

لبخند زخم سینه ی ما چشنمه ی بقاست

چشمم به دست و پا زدنش زیر دست و پاست

ای اسب ها چگونه گذارید پا بر او

این یاسِ برگ برگِ گلستان مجتبیاست

آتش کشید از جگرم شعله با نفس

آن لحظه ای که از من لب تشنه آب خواست

جسم لطیف بی زرهش گشته چون زره

از بس که چشمه چشمه زآثار نیزه هاست

میدان جنگ مجلس جشن عروسی اش

خون گلوی او به بدن خوشتر از حناست

باران سنگ نُقل و حنا خون، عروس مرگ

این مجلس عروسی داماد کربلاست

بر مصحفی که جان سُم اسب ها بر اوست

ریزم اگر زپاره ی دل دسته گل رواست

گردیده پاره پاره «جگر پاره» ی حسن

این اجر آل فاطمه، پاداش مصطفی است

خون گلو گرفته بر او راه ناله را

فریاد او به حنجره طوفان بی صداست

از بس که دست و پا زده بر روی دست من

در حالتی که می برمش قامتم دوتاست

«میثم» حیات دین به شهادت میسّر است

لبخند زخم سینه ی ما چشنمه ی بقاست




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/26 | 01:48 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


شعری سروده ام به بلندای کربلا

هر مصرعش حکایت شبهای کربلا

من یادگار نسترن باغ کوثرم

غیر از غم حسین غمی نیست در سرم

من آبرو برای یتیمان گرفته ام

شکر خدا اجازه ی میدان گرفته ام

خورشیدم از کرانه ی زهرا دمیده است

حُسن حَسن میانه ی میدان رسیده است

از حُسن رویم آبروی ماهتاب رفت

مژده که پای کوچک من تا رکاب رفت

شیرازه ی مفاصلم از هم گسسته شد

هر بند استخوان تن من شکسته شد

بنگر عمو مرا که در این حال محتضر

قدّی کشیده ام که تو نشناسی ام دگر

احلی من العسل شده احوال این یتیم

بنگر عمو شکسته شده بال این یتیم

لب تشنه تر ز تشنگی ام کوثری نشد

پاشیده تر ز پیکر من پیکری نشد

من خاطرات سبز دیار مدینه ام

گل کرده جای سمّ ستوران به سینه ام




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/26 | 01:47 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


سینه به سینه رو به حرم می برم تو را

باشد، به رویِ زخمِ پَرَم می برم تو را

آنقدر خاطرِ تو برایـم عـزیـز هست

حتی شده به رویِ سرم می برم تو را

چه آبروئی از مـنِ تنها خریـده ای

ای داغِ مانده بر جگرم می برم تو را

خیلی مواظبم كه نریزی ز دستِ من

بر مژه های چَشمِ ترم می برم تو را

طاقت بیار چند قدم بیشتر كه نیست

با آب و تـابِ بیشترم می برم تو را

از هـم مپاش، كارِ مـرا زارتر نكن

من قول داده ام ببرم، می برم تو را

در چَشمِ مادرت به چه رویی كنم نگاه

ای بی زِرِه شده سپرم، می برم تو را

بردند بر عبـا پسرم را ولـی خودم

هر طور هست ای پسرم، می برم تو را

نازك شدی ز پیـرهنت پیرهن تـری

تا نشكنی تكان نخورم می برم تو را

رو شن شده است چَشمِ من از قدّ كشیدنت

سینه به سینه رو به حرم می برم تو را




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/26 | 01:46 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع(


او بود و یک لشکر، ولی لشگر، چه کردند

با یاس سرخ باغ پیغمبر، چه کردند

گرگان کوفه، جسم او در بر گرفتند

با هم گلاب از آن گل پرپر گرفتند

با سوز دل زخم تنش را تاب دادند

آن تشنهْلب، را از دمِ تیغ آب دادند

جسمش ز نوک نیزه با جوشن یکی شد

پیراهن خونین او، با تن یکی شد

"بن‌سعد ازدی" بر تنش زد نیزه از پشت

هر سنگدل، یکبار آن شهزاده را کشت

افتاد، روی خاک و عمو را صدا زد

مانند مرغ سر بریده دست و پا زد

فرزند زهرا همچنان باز شکاری

آمد به بالای سرش با آه و زاری

در دست گلچین، دید یاس پرپرش را

می‌خواست، کز پیکر جدا سازد سرش را

با تیغ بر او حمله، چون شیر خدا کرد

دست پلید آن ستمگر را جدا کرد

لشکر، برای یاری او حمله کردند

آوخ! که با آن پیکر خونین چه کردند

از میهمان خویش استقبال کردند

قرآن ثارالله را پامال کردند

با آنکه بر هر داغ، داغ دیگرش بود

این داغ دل، تکرار داغ اکبرش بود




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/26 | 01:45 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


به وجد آمدی و جاودانه ات کردند

یگانه حجله نشین میانه ات کردند

برای عقد تو دست تو را حنا بستند

و عمه هات نشستند شانه ات کردند

چقدر بوسه گرفتند از قد و بالات

فرشته ها همه چون آستانه ات کردند

سرت به بستن این بند کفش بند نشد

شتاب کردی و شوق یگانه ات کردند

تمام دشت ز عمامه ی تو ترسیدند

ز بس شبیه حسن ها روانه ات کردند

ز دشت باد وزید و نقاب تو افتاد

برای سنگ زدن ها نشانه ات کردند

تو سوره بودی و تسبیح دست من بودی

هجا هجا شدی و دانه دانه ات کردند

به روی پیکر تو پای هر کسی وا شد

زره نداشتنت را بهانه ات کردند

به جرم گفتن احلی من العسل قاسم

شبیه موم عسل خانه خانه ات کردند

چقدر فاصله در بند بندت افتاده

که با عموی تو شانه به شانه ات کردند

***

از سایت روضه




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/18 | 01:34 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم ابن حسن(ع)- بحر طویل


سیزده ساله گلی بود ز گلزار حسن

چشم شهلاش چنان چشم گهربار حسن

هر که بر او نظر افکنده خدا می‌داند

شد دلش سوختۀ عشق شرر بار حسن

عاشق اویم و با دست غمش می‌خواهد

که روم پایِ سرِ دارِ حسن

آنچنان بوی پدر داشت که زینب

ز تماشای جمالش شده بیمار حسن

حالیا آمده تا اینکه شود خاتمۀ کار حسن

گرم شد در دل آن معرکه بازار حسن

او مگر کیست ، رخش ماه شب تار حسن

سیزده سال زمین دور قدش گردیده

سیزده سال زمان صورت ماهش دیده

سیزده سال به خورشید ، صفا بخشیده

سیزده سال حسین‌ابن‌علی روی مهش بوسیده

سیزده سال دل از دست عمو دزدیده

سیزده سال به دنبال علمدار مُریدانه دویده است

و از او یکسره طرز سر و دست زدن در وسط معرکه دیده

سیزده سال مدینه ز خودش پرسیده

چه کسی ماهتر از صورت زیبای دل آرای گل نجمه به عالم دیده

سیزده سال خودش را به بر اکبر لیلا دیده

سیزده سال سحر منتظر یک سحر چشمانش

سیزده سال قمر در به در چشمانش

سیزده سال فلک چرخ زده دور سر چشمانش

سیزده سال سمک تشنه‌لب پلک تر چشمانش

سیزده سال ملائک همه دلباخته و دعواشان


ادامه این شعر

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/18 | 03:18 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


هر که از عاشقی خبر دارد

در دلش میل ترک سر دارد

آنکه از نسل حیدر و زهراست

شوق پرواز بیشتر دارد

کربلا جای پر کشیدن هاست

قاسم از راز آن خبر دارد

رنگ و بوی حسین دارد او

همنشینی گل اثر دارد

سیزده ساله است و با این حال

جگری مثل شیر نر دارد

ذکر احلی من العسل به لبش

پیش او مرگ هم شکر دارد

بی زره آمده، عدو می گفت:

چقدر این پسر جگر دارد

آمده مثل شیر می غُرَّد

نسل حیدر عجب ثمر دارد

یاد صفین زنده شد امروز

بس که او جلوۀ پدر دارد

زاده یوسف است و یوسف روی

جلوه هایی چنان قمر دارد

نور چشم حسن نظر نخوری

چشم این گرگ ها خطر دارد

تو برای حسین یک حسنی

با تو انگار بال و پر دارد

هم برایت عمو و هم پدر است

نشده چشم از تو بردارد

مجتبای حسین صبری کن

که عمو چشم های تر دارد

قول داده مراقبت باشد

چه کند کربلا خطر دارد؟

تو برای حسین یک حسنی

گر چه مثل حسین بی کفنی


ادامه این شعر

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/18 | 03:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


بی تو در بین حرم بانگ عزا افتاده

وای قاسم، عوضِ وا عطشا افتاده

چاره ای كن كه نمانند به رویِ دستم

عمه ات از نفس و نجمه ز پا افتاده

گیسویِ مادرِ تو باز شده در خیمه

تا كه گیسویِ تو در دستِ بلا افتاده

كار، كارِ نظر شومِ حرامی ها بود

اگر این لاله ی انگشت نما افتاده

به دلم ماند عمو نَه، كه بگویی بابا

لبت از زمزمه و خنده چرا افتاده؟

خیز شاید كمكِ لرزش پایم باشی

كارم از رفتن اكبر به عصا افتاده

شده دشوار تماشای تو از سمت حرم

چقَدَر سنگ میانِ تو و ما افتاده

لشگری قصد طواف تو رسید و رد شد

بدنی حال در این سعی و صفا افتاده

دست در زیرِ تنت برده ام و میپرسم

بین این ساقه چرا این همه تا افتاده؟

قد كشیدی كمی از پا و كمی از سینه

بینِ اندام تو این فاصله ها افتاده

هركجا تاخته اسبی كمی از تو رفته

لخته خونت همه جا در همه جا افتاده

كاكُلَت كنده شد و حرمله در مُشتَش برد

اثر پنجه ی او در سر و پا افتاده

میبرم تا درِ خیمه قد و بالایت را

چند عضوی ز تو ای وای كجا افتاده؟

شیشه یِ عمرِ من آرام نفس كِش بدجور

استخوان هایِ شكسته به صدا افتاده

ای ضریحِ حسنم، زود مُشَبَّك شده ای

در حرم با تو دمِ واحسنا افتاده




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/18 | 03:08 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


همان وقتی که عمو بر تنت ردایت کرد

همینکه بال گشودی پسر صدایت کرد

گره به بند نقابت زد و میان حرم

پس از دو بوسه به پیشانیت دعایت کرد

کنار عمه نشست و برای نجمه گریست

و خیمه گاه تو را حجله عزایت کرد

ببین که با عرق شرم آشنایم کرد

کسی که با تن این خاک آشنایت کرد

به غیر موی سفیدش، لبان پر خونت

تو را خود حسنم مثل مجتبایت کرد

کسی نبود و بگوید یتیم را نزنید

کسی نگفت که این ضربه ها کفایت کرد

بگیر دستم و بابا بگو نگاهم کن

علی که رفت بجای خودش عصایت کرد

دم از تو هست ولی باز دم ممکن نیست

كه تاخت لشگری غرق رد پایت کرد

همینکه خواستی از سینه ات نفس بکشی

شکست دنده ی سختی و بی صدایت کرد

دوباره آمدی آرامتر نفس بزنی

که باز ضربه یک نعل جابجایت کرد

تلاش میکنی اما نفس نمیگذرد

به سینه حق بده این سنگ آسیایت کرد

تو را به سینه اش عباس می کشد بد جور

مفاصلی که جدا مانده نخ نمایت کرد

به مشت قاتل تو گیسوی تو را چرخاند

بلند ازسرمو از زمین جدایت کرد

چه خوب شد كه رسیدم تبر زمین انداخت

رسیدم و نوك سرنیزه اش رهایت کرد




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/18 | 03:07 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع(


تحت آن تحت الهنک محشر کند ابروی تو

یک حرم دل، دلربا سرگشتۀ گیسوی تو

تا صدای ناله آمد،که عمو مُردم بیا!

همچنان باز شکاری تاختم رو سوی تو

از سَر زین گو چگونه بر زمین افتاده ای

جای نیزه از دو سو پیداست بر پهلوی تو

از سَر مرکب زدم دست عدوی بی حیا

تا که دیدم بین مشتش کاکل گیسوی تو

جنگ مغلوبه شده، مادر نگهدارت بُود

می رسد تنها ز زیر سم مرکب بوی تو

پا مکش بر خاک کاری بر نمی آید ز من

می زنی پرپر خجالت می کشم از روی تو

تا نریزد جسمت از لای کفن بنگر زنم

یک گره آرام بین ساق تا زانوی تو




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/18 | 02:22 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


واله و مست سوی معركه عازم شده است

رفتنش بدرقه با اشك محارم شده است

او به دست ولی الله معمم گشته

قطب علمی دو صد مرجع و عالم شده است

مرگ بازیچۀ دست همه اولاد علیست

مات رزمش همه افلاك و عوالم شده است

رسم این است سرش نقل بریزند نه سنگ

بین گودال عجب گرم مراسم شده است

حرف تقسیم تنش معنی نازك می خواست

آینه خرد كه شد حضرت قاسم شده است

خواست یك بار دگر نام عمو را ببرد

نیزه ای در وسط سینه مزاحم شده است

یك نفر قصد نموده كه سرش را بِبرد

آه كه موقع تقسیم غنائم شده است

***

از سایت بی پلاک




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/18 | 12:42 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


شب تو گشته، به شور عزا اضافه شده است

چه قدر نغمه ی إشفع لنَا اضافه شده است

بقیع آمده در خیمه گاه می گرید

بقیع آمده بر كربلا اضافه شده است

چقدر عمه از این بودن تو دلگرم است

به جمع لشگریان مجتبی اضافه شده است

رجز به روی لبت كینه هایشان رو شد

به زورِ ضربه ی این سنگ ها اضافه شده است

غریب بودی و نیزه گرفته دور تو را

چه قدر دور و برت آشنا اضافه شده است

به زیر مركب دشمن ز پیكرت كم شد

به خاك كرببلا تا شفا اضافه شده است

***

از سایت بی پلاک




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/18 | 12:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


ای عمو! تنها امیدم در رهت ترک سر است

مرگ در راه تو بر من از عسل شیرین تر است

گرچه می دانی یتیمم، اذن میدانم بده

فرض کن این سیزده ساله علیّ اکبراست

نوجوانان یک به یک رفتند و من جا مانده ام

بر روی داغ دلم هر لحظه داغ دیگر است

گاه می خوانی یتیمم، گاه گویی کودکم

هرچه هستم در وجودم، خون پاک حیدراست

خوش ترین نقل عروسی بارش سنگ بلاست

بهترین دامادی من، ترک جان، ترک سر است

بهترین شاخه گلی را که کنم تقدیم تو

صورت خونین، سر بشکسته، زخم پیکر است

حنجر من تشنه ی آب دم شمشیرهاست

نوش من در راه وصل یار، نیش خنجر است

از شرار تشنگی هر چند می سوزم، عمو

بیشتر سوز من از لب های خشک اصغر است

تیغ کین بر گردنم زیباتر از دست عروس

قتلگاهم خوش تر از آغوش گرم مادر است

میثم از کرب و بلا در سینه داری آتشی

ای عجب! هر مصرع شعر تو کوه آذر است




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/18 | 12:29 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


آمد از خیمه برون نور چشمان حسن

صورتش پارۀ ماه پارۀ جان حسن

نوگل فاطمه و سَرو بستان حسن

مَرد میدان حسین شیر میدان حسن

چهره اش خورشیدی است ز شبستان حسن

حُسن رویش به مثال آفتابی به نقاب

ز نظرها پوشید صورتش را به حجاب

بر لبش وقت رجز بهترین قول و غزل

ریزد از لعل لبش بهتر از شهد عسل

با همه شوق و شتاب می رود سوی اَجل

و اَنَا بنُ الحَسنش ذکر نابی ز ازل

اذن میدان که گرفت شد به میدان عمل

و عمو با دل خون می کشیدش به بغل

رفت شمشیر بدست زِرِهَش بود کفن

بر لبش ذکر حسین بود بر دلش یاد حسن

متحیّر ز قدش لشگر خصم لعین

متوجّه به رخش عده ای بی دل و دین

قلب لشگر بشکافت ز یسار و ز یمین

بود از حملۀ او باد صفّین وزین

همه یل های عرب زیر تیغش به کمین

ارزق شامی از آن تیغ شد نقش زمین

ابنِ سعدِ اَزُدی فرصتی یافت طلا

ماه را کرد دو نیم دشت شد دشت بلا


ادامه این شعر

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/18 | 12:24 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع(


قطره ای هستم که از دریا جدا افتاده ام

آن غریبم من که دور از آشنا افتاده ام

ناکسان از بسکه بر دور و بر من صف زدند

کس نمی داند کجایم یا کجا افتاده ام

ای عمو جان گر تو می خواهی که پیدایم کنی

آنقدر گویم به زیر دست و پا افتاده ام

بسکه آمد تیر و بر سر تا به پایم بوسه زد

یاد بابایم امام مجتبی افتاده ام

گرچه بابا تیر باران شد ولی تابوت داشت

من که تابوتی ندارم بر ملا افتاده ام

ای عمو این آخرین بار است می گویم عمو

بسکه من کردم صدایت از صدا افتاده ام




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/18 | 12:13 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


گشته پامال عموجان ز چه این سان بدنت

پاره پاره شده از ضربت شمشیر تنت

تا کنار بدن تو به شتاب آمده ام

شده همرنگ دل غرقه بخونم بدنت

بدرقه کرد تو را اشک و نگاهم که نبود

زرهی بر تنت ای گل به جز از پیرهنت

از غم و داغ تو خون ریخته از چشم ترم

مثل لاله شده پر خون ز چه جام دهنت

باز کن لب سخنی از لب خاموش بگو

مانده در ضائقۀ من عسلی از سخنت

رُخت ای ماه شب چارده از خون تر شد

رفتی و ماند فروغ رجز شب شکنت

گرچه حاجت به کفن نیست شهیدان را لیک

شده پیراهن خونین تن تو کفنت

در کنار تن صد چاک تو فریاد زنم

یادگار حسنم ، سوختم از سوختنت

به چه حالی ببرم سوی حرم جسم تو را

منتظر مانده به ره مادر غرق محنت

داغ بر داغ دلم آمده گر می گریم

تازه شد داغ علی با غم پرپر شدنت

سوخت گرچه دل محزون وفائی امّا

صد هزاران دل عاشق شده بیت الحزنت




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/18 | 12:12 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع(


ماه در خون شناورم، قاسم

یادگار برادرم، قاسم

کم بزن دست و پا در آغوشم

جان مده در برابرم، قاسم

العطش گفتنت کبابم کرد

سوخت از پای تا سرم، قاسم

سخت باشد به من عزیز دلم

که تو را کشته بنگرم، قاسم

زخم های تن تو کشت مرا

تازه شد داغ اکبرم، قاسم

جای گل جسم چاک چاک تو را

می برم بهر دخترم، قاسم

حیف با چشم خود نگه کردم

تا چون جان رفتی از برم، قاسم

عوض آب بر تو آوردم

اشک با دید ترم، قاسم

بعد اکبر دلم به تو خوش بود

که تویی یار و یاورم، قاسم

ای جگر پارۀ حسن به چه رو

رو کنم جانب حرم، قاسم

گر سراغ تو را ز من گیرد

چه بگویم به خواهرم، قاسم

نظم "میثم" اگر چه قابل نیست

تو قبولش کن از کرم، قاسم




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1392/08/18 | 12:12 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


عسل سـرخ شهـادت چقـدر شیرین است

می جنت که خدا گفته به قرآن این است

سم اسبان به روی سینۀ من سنگین نیست

بر مـن امـروز غریبـی عمـو سنگین است

صورتی را که حسن بوسه چو قرآن می‌زد

کاش می‌دید که از خون جبین رنگین است

استخـوان بدنـم زیـر سـم اسـب شکست

این سم اسب به از گردن حورالعین است

روز وصـل است و عروس اجلم در آغوش

قاتلم تیغ بـه کـف دارد و بـر بالین است

من که پیش از شب میلاد، حسینی بودم

شکـرلله کــه امــروز همینم دیـن است

ای عمـو زود بیـا جـانب میـدان و ببیـن

یک کبوتر ز تو در پنجۀ صد شاهین است

زخم‌هــای بدنـم لالــه‌صفت می‌خنــدند

پـای تا سر بدنم غرق گـل و نسرین است

ما شرار از جگر خویش بـه «میثم» دادیم

در صف حشر همه دار و ندارش این است




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/12 | 02:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


نوجوان قبیلۀ خورشید

عالم دَهر مکتب توحید

آمده نیزۀ جمل در دست

سیزده شیشه عسل در دست

نام او چیست در عشیرۀ عشق؟

قاسم بن الحسن،نبیرۀ عشق

کارصد تیغ کرده مژگانش

خشم عباس برق چشمانش

با لب خشک خود غزل می خواند

شعر اهلا من العسل می خواند

از نگاه و صداش غم می ریخت

رجزش دشت را به هم می ریخت

نعره می زد: منم یتیم حسن

کفنم را حسین کرده به تن

غیرتی سبز خون رگهایم

نوه ی بوتراب و زهرایم

آمدم پابه پای شمشیرم

انتقام مدینه را گیرم

یا علی گفت و لب تر از می کرد

اسب ها را یکی یکی پی کرد

تیغ را رقص ذوالفقاری داد

همه کفر را فراری داد


ادامه این شعر

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/12 | 02:04 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


لاله‌ی خشك شده ! زینت صحرا شده‌ای

باغبان نیست ببیند كه چنین وا شده‌ای

سنگ ها نُقل شدند و به سرت پاشیدند

تازه دامادِ عمو...بَهْ..! كه چه زیبا شده‌ای

آن قَدَر جسم نحیف تو به هم پیچیده

هرچه كه می‌نِگرم شكل مُعمّا شده‌ای

خیز و برگرد به خیمه كه ببیند نجمه

مثل سقّا چه قَدَر خوش قد و بالا شده‌ای

استخوانی سر راه نفسَت سبز شده

بی‌جهت نیست كه یادآور زهرا شده‌ای




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/12 | 02:03 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان

یک شیر دل مانند یل آمد به میدان

با سیزده جام عسل آمد به میدان

ای لشگر کوفه! اجل آمد به میدان

باید که قبر خویش را آماده سازید

در دل جگر دارید اگر بر او بتازید

رفته به بابایش که این‌گونه شریف است

از نسل پاک صاحب دین حنیف است

قاسم اگر چه قدّ و بالایش ظریف است

امّا خدایی او سپاهی را حریف است

گوید به او عمّه: به بدخواه تو لعنت

مه‌ پاره‌ ی نجمه! به بدخواه تو لعنت

شاگرد رزم حضرت عباس، قاسم

آمد ولی در هیبت عباس، قاسم

در بازوانش قدرت عباس، قاسم

به‌ به که دارد غیرت عباس، قاسم

عمّامه‌ ی او را عمویش با نمک بست

مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست

قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد

این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد

چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد

اصلاً مگر ازرق زدن دارد؟ ندارد

ازرق کجا و شیر میدان خطرها؟!

قاسم بُوَد رزمنده‌ی نسل قمرها

وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت

یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت

از میمنه تا میسره روی سرش ریخت

از روی زین افتاد قلب مادرش ریخت

مثل مدینه کوچه ای را باز کردند

پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1392/08/9 | 05:01 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


هیچ موجى از شكست شوق من آگاه نیست

 در كنار ساحلم امّا به دریا راه نیست

تا مپندارند با مرگم تو مى میرى بگو

 اینكه می بینید فعل است و ظهور، الله نیست

در مسیر لا و الا خون عاشق مى‏دود

 در دل معشوق مطلق راه هست و راه نیست

كاروان تشنه اشكت را نشانم داده است

 منزل من چشم هاى توست، پلك چاه نیست

روى بر سمّ ستوران دادم و گفتم به خاك

 در مقام جلوۀ خورشید جاى ماه نیست

مى برى من را و پا را مى‏كشم روى زمین

 در ركاب شوق حرف از قامت كوتاه نیست

 صوت داود است جارى از فضاى سینه‏ام

 در مسیرش استخوانى گاه هست و گاه نیست

 مى زنیدم ضربه امّا من نمى ریزم فرو

 كوه را هیچ التفاتى بر هجوم كاه نیست




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1392/08/8 | 04:50 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


ثمـر ریـاضِ دلی علی، دُر فاطمه، گهـرِ حسن

به رسول، قطعه‌ای از جگر، به حسین، پاره‌ای از بدن

به دو لب عقیق-یمن یمن، به دوطره مشک-ختن ختن

رخ او چــراغ بــهشت دل قــد او قیـامت کربلا

شهدا بـه وادی سرخ لا، شده خم به عرض ارادتش

سـر و دست و تن سپر بلا، یمِ خون، بهشت شهادتش

مه و سال و هفته و روز و شب، همه لحظه‌های ولادتش

زده خیمـه در یم سـرخ خـون، شده مردِ سنگرِ ابتلا

گـل سرخ بـاغ محمّـدی، شکفد ز باغ جمال او

صلوات خالق ذوالمنن، بـه خصال او بـه کمال او

بــه بــراق وهـم بگو مپر نرسی به اوج کمال او

که گرفته جلوه جلال او ز جلال حضرت کبریا

ثمرِ حسن! که هماره دل به حسینِ فاطمه بسته‌ای

تــو همـای قلۀ خونی و به دل شکسته نشسته‌ای

به شتاب می‌روی از حرم تو که بند کفش نبسته‌ای

زرهت بـه تـن شـده پیـرهن، بدنت شده سپر بلا

تـو طواف دور عمو کنی، ملکوت گرم طواف تو

نگـه حسین بـه قامت و نگه حسن به مصاف تو

دل عمـه و جگـر عمـو شده شمع بزم مصاف تو

که شود خضاب به مقتلت،ز حنای خون سر و دست و پا

بـه عمو و عمه نظاره کن، شده در قفای تو نوحه‌گر

دو طرف فرات و دو سو سپه،دو لب تو خشک‌ و دو دیده تر

نه به تن زره نه به کف سپر نه به سر کله نه كفن به‌ بر

زره تـو زخـم تنت شـود ز هجـوم نیزه و تیرها

تـو شهید عـرصۀ کربلا، تو حسین را علی ‌اکبری

عمویت به جای پدر به تو، تو بر او به جای برادری

چه شود به پیکر نازکت؟ که میان این همه لشکری

عـلی اکبـرِ دگـرِ عمـو ز چه رو شدی ز عمو جدا؟

تو روی به جانب مقتل و، دل یک حرم به قفای تو

سپهنـد منتظـرت ولـی، حـرم است بـزمِ عزای تو

نگهی به«میثم»خسته دل که بوَد قصیده سرای تو

به امید آنکه شفیع او، شوی از کـرم بـه صف جزا




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/08/7 | 05:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


شادابی لب های تو را افسردند

 گل های بهاری تو را پژمردند

 از پرتو بی مثالت ای قرص قمر

 جا داشت اگر ستاره‌ها می مُردند

 پهنای زمین ستاره باران می شد

 بر آینه‌ات كه سنگ ها می خوردند

 آن روح یتیمانه‌ی سرسبزت را

 در فصل خزان سینه ها آزردند

 كوتاهی اندام تو ممتد می شد

 وقتی كه به زیر پای مركب بردند

 گفتند كه پر زخمی ترینی – اما

 یك چندم آن كثیر را نشمردند

 بر بال فرشته ها كجا می رفتی

 انگار تو را ماه عسل می بردند




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/08/6 | 04:45 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


سپرت سینۀ مجروح و زره پیرهنت

اجلت یار و عسل لخته ی خون در دهنت

سیزده سوره ی قرآن عمو با چه گنه

شسته با خون گلویت شده آیات تنت؟

روی هر زخم تو باشد اثر زخم دگر

جای مرهم که گذارند به زخم بدنت

آب غسلت شده خون و کفنت زخمِ فزون

تو شهیدی، چه نیاز است به غسل و کفنت؟

می‌زند چاک، گریبان جگر را یوسف

گر ببیند که به خون شسته شده پیرُهنت

جگر سنگ بسوزد ز غمت چون دل من

تو چه کردی که شود سنگ، جواب سخنت؟

قتلگاه تو شده حجله ی دامادی تو

می‌ چکد خونِ سر از زلف شکن در شکنت

چاک‌ چاک است تنت چون جگر پاک حسن

ای ز سر تا به ‌قدم حُسن حَسن در حَسَنت

من نگه کردم و تو دیده به هم دوخته‌ای

جگرم سوخت از این دیده به هم دوختنت

هر دلی شمع‌ صفت سوخته در ماتم تو

چون دل «میثم» دل ‌سوخته در انجمنت




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/5 | 02:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


همای عشق را بی‌بال کردند
ستم بر احمد و بر آل کردند
خودم دیدم که از سم ستوران
گلم را کوفیان پامال کردند




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 8 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو