حضرت قاسم بن الحسن(ع)


گُلِ پژمرده پژمردن ندارد

ز پا افتاده پا خوردن ندارد

مرا بگذار عمو برگرد خیمه

تن پاشیده كه بردن ندارد

***

بیا شوق مرا ضرب المثل كن

تمام ظرف هایم را عسل كن

برای آنكه از دستت نریزم

مرا آهسته آهسته بغل كن

***

لبم بوی پدر دارد عمو جان

سرم شوق سفر دارد عمو جان

تمام سنگ ها بر صورتم خورد

یتیمی دردسر دارد عمو جان




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 08:21 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


شوریدگیت داده به دل اختیار را

با زلف دوست بسته قرار و مدار را

آیینه ی تمام نمای یل جمل

ازاین سپاه فتنه درآور دمار را

ابروكشیده ! حُكم نیام است این نقاب

باید مهار كرد كمی ذوالفقار را

از انعكاس نام «حسن» كوفه دلخور است

فریاد كن دوباره شكوه تبار را

« إن تنكرونِ» تو لجشان را درآورد

آری، به رخ بكش نسب و اعتبار را

داری چقدر مثل علی تیغ می زنی !

دنبال كن سوارِ به فكر فرار را

برخیز جان فاطمه، دلگیرتر نكن!

تصویر بی سپاهی این شهریار را

از نیزه ای كه خورده به پهلوت واضح است

زرگر تلاش كرده بسنجد عیار را

با یك غرور له شده؛ مانده ست باغبان

آخر چگونه جمع كند این انار را




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 05:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


من از تولد عاشقم؛ وقتی حسن با عشق

بعد از اذانش «یا حسین»ی خواند در گوشم

در چشمهایت ای عمو جان! کربلا دیدم

وقتی گرفتی لحظه‌ی اول در آغوشم

 

می‌دانم اکنون در دل پاکت چه غوغایی ست

قربانیت وقتی که میراث حسن باشد

می‌دانم اذنم می‌دهی اشکت که پایان یافت

خط حسن وقتی که در دستان من باشد

 

بگذار من هم در صف دلدادگان باشم

نام مرا هم در میان عاشقان بنویس

بعد از علی اکبر گمانم نوبت من شد

پیش جوان اسمی هم از این نوجوان بنویس

 

از من عموجان در گذر فرقی نخواهد کرد

حتی اگر از من بگیرد عمه شمشیرم

بی تو نمی‌مانم... خودت هم خوب می‌دانی

فردا ببینم نیستی از غصه می‌میرم


ادامه این شعر

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:57 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


کل اعضای تو بر یکدیگر از رو وصل نیست

هر چه دقت می کنم این سو به آن سو وصل نیست

پوست بر انگشت، انگشتان رنجورت به دست

دست بر آرنج و آرنجت به بازو وصل نیست

بیش از این ها زخم داری از که پنهان می کنی؟

مثل دریایی و دریا هم به یک جو وصل نیست

می تواند رد شود از زلف تو دست نسیم

چون که دیگر در سرت گیسو به گیسو وصل نیست

اینکه اینسان چهره اش مانند عباس علی است

پس چرا در صورتش ابرو به ابرو وصل نیست

با چه پایی آمدی سوی حرم، من در تنت

هرچه دقت می کنم پایی به زانو وصل نیست




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

  

قد تو چون الف شد و با مد کشیده شد

اما دریغ بیشتر از حد کشیده شد

نجمه اگر به گوش تو آمد یقین بدان

روی لبان قاسمت اشهد کشیده شد

دستش مناره پیکر پاکش ضریح شد

وقتی که تیغ بر سر گنبد کشیده شد

دریا ز ماه علقمه شد دور بی گمان

در رفت جذر داشت در آمد کشیده شد

تشدید تیر و نیزه به حرف بدن رسید

ناچار پیکر تو مشدد کشیده شد

یک نکته مانده است که در سینه ی حسین

اعضای پیکر تو مجدد کشیده شد

شش گوشه شد برای علی اکبرت حرم

با قد قاسم این سوی مرقد کشیده شد




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:54 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


شور و شوقم را ببین، یاور نمی خواهی عمو؟

اکبری یک ذره کوچکتر نمی خواهی عمو؟

تاب دوریِ مرا اینجا دل پاکت نداشت

قاسمت را پیش خود آن ور نمی خواهی عمو؟

چهره ی زهرایی ام زیباست اما یک رجز

روز آخر با دم حیدر نمی خواهی عمو؟

شال بر دوش و گریبان باز و صورت قرص ماه

در میان کربلا محشر نمی خواهی عمو؟

وقت رفتن تو مگر با یاد زهرا مادرت

بر فراز نیزه هجده سر نمی خواهی عمو؟

پیکرم شاید سم این اسب ها را خسته کرد

یک فدایی این دم آخر نمی خواهی عمو؟

یادگاری از حسن بودم گلی از باغ عشق

از برادر هدیه‌ای پرپر نمی‌خواهی عمو؟




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:56 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

تا لاله گون شود کفنم بیشتر زدند

از قصد روی زخم تنم بیشتر زدند

قبل از شروع ذکر رجز مشکلی نبود

گفتم که زاده ی حسنم بیشتر زدند

این ضربه ها تلافی بدر و حنین بود

گفتم علی و بر دهنم بیشتر زدند

از جنس شیشه بود مگر استخوان من

دیدند خوب می شکنم بیشتر زدند

می خواستند از نظر عمق زخم ها

پهلو به فاطمه بزنم بیشتر زدند

تا از گلم گلاب غلیظی در آوردند

با نعل تازه بر بدنم بیشتر زدند

دیدند پا ز درد روی خاک می کشم

در حال دست و پا زدنم بیشتر زدند




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:50 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


چه خوش است رنج و محنت به ره وفا کشیدن

 چه خوش است ناز جانان همه را به جان خریدن

چه خوش است جان سپاری به قدوم چون تو یاری

 به منای کربلای تو شها به خون طپیدن

چه غمی و بی پناهی به حضور چون تو شاهی

 که خوش آیدم به راه تو شها بلا کشیدن

چه شود اگر عموجان، بروم به سوی میدان

 که خوش است از تو فرمان و ز من به سر دویدن

چو غزال مجتبی شد ز میان خیمه بیرون

 به شتاب از پی آمد شه دین برای دیدن

چه عمو چه نوجوانی چه گلی چه باغبانی

 به حسن صبا خبر ده که چه جای آرمیدن

بشکافت کوفیان را صف و زد به قلب لشگر

 چه خوش است از غزالی همه گرگ ها رمیدن

به جواب اهل کوفه به زبان حال می گفت

 چه خوش است ناسزاها به ره خدا شنیدن

زند آتشم "حسانا" غم شاهزاده قاسم

 بنگر بدست گلچین گل نوشکفته چیدن




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:49 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


وقتی چشید شربت احلی من العسل

نوشید جرعه جرعه بلا را بغل بغل

آنسان که خواست زیر سم اسب خُرد شد

گویی مجاب شد ز تماشای او اجل

آن آرزو که داشت به راهِ عموی خود

حالا رسیده بود دعایش به ما حَصَل

سینه شکسته کرد صدا: ای عمو ببین

قالو بلا به خون من امضا شد از ازل

بنگر که جان به دوست کریمانه داده ام

ابن الکریم همچو کریم است فِی المَثَل

سینه به سینه می بری ام ای عمو! ببر

حالا کنار اکبر خود کن مرا بغل

محزون ترین حماسۀ تصویر کربلا

خورشید در میان دو مَه پاره در غزل


ادامه این شعر

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:49 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


همان که از لب هر غنچه آب می گردد

ز برگ های تن گل گلاب می گیرد

چه ساقی است که از تاک سیزده ساله

به یاری سم اسبان شراب می گیرد

کسی به لالایی سنگ ها رود در خواب

که رفتنش ز حرم خواب می گیرد

ز قصّه ی تن و تابوت و تیر پرسید و

به سنگ و نیزه ز هر سو جواب می گیرد

که گفته است که وقت نماز آیات است

خسوف گشته و یا آفتاب می گیرد

رکاب صبح عمویش گرفت و شب، دشمن

برای نیزه سواری رکاب می گیرد




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:48 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


 این اسب ها از این بدنم  پا نمی کشند

جانم درآمد از کفنم پا نمی کشند

تا که گلاب ناب مرا در نیاورند

از غنچه های یاسمنم پا نمی کشند

این نیزه ها که در جگرم پا گذاشتند

چون داد می زنم حسنم پا نمی کشند

می خواستم دوباره صدایت کنم ولی

یک لحظه هم از این دهنم پا نمی کشند

موی مرا به دست گرفتند و می کشند

اما ز دست و پا و تنم پا نمی کشند

چگونه تو خوش قد و بالا شدی

به یک لحظه اینقدر زیبا شدی


ادامه این شعر

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:47 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

  

نفسم حبس شد از آن چه که چشمم دیده

پر و بال نفسم را پر و بالت چیده

هر تنی مثل تو پرپر بشود می پاشد

بدنت از عسل این گونه به هم چسبیده

نقل دامادی تو بود مبارک باشد

سنگ هایی که به روی سر تو باریده

چه قدر خار به زخم بدنت می بینم

چه قدر پیکر تو روی زمین چرخیده

چه قدر موی تو در دور و برت ریخته است

پیچش زلف تو در دست چه کس پیچیده

نیست تیغی که لبی از تن تو تر نکند

بس که از پیکر تو چشمه ی خون جوشیده

چه قدر خاک نشسته به تنت، اما نه

تن تو مثل غباری به زمین خوابیده

هر کجا می نگرم زخم هلالی داری

رختی از نقش سم اسب تنت پوشیده

شور تو از لب تو وه که چه شیرین ریزد

عسل از کام تو شیرینی خود نوشیده

صفحه صفحه شده ای و به خودم می گویم

این کتابی ست که شیرازه ی آن پاشیده




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:47 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


دستخطی دارد و آسوده حالش کرده است

این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است

تا نقاب از رو بگیرد زاده ی شیر جمل

لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است

در خیال خام آخر می دهد سر را به باد

هر که از غفلت نظر بر سن و سالش کرده است

کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند

لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!

درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت

مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است

چشم تیغ و نیزه حیران قد و بالای اوست

تیر را در چله مست خط و خالش کرده است

هر که را آیینه باشد، سنگ باران می کنند

بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است

استخوان سینه اش با کینه از هم شد جدا

این جدا گشتن مهیای وصالش کرده است

از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!

دشت را لبریز از خون زلالش کرده است

پیکر این نوجوان همسطح صحرا شد ز بس ...

رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است

کوه می آید ولی دستی گرفته بر کمر

داغ تو ای ماه چون اکبر هلالش کرده است...




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:45 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


آیینــۀ جمــال خـداونــد ذوالجــلال!

بـر عـارضت سـلام رســول و درود آل

ای مصطفی خصائل و ای مرتضی کمال

ای فاطمی حقیقت و ای مجتبی جمال

ریحانۀ امـام حسن، ژالـۀ حسین

در باغ سبز کرب‌وبلا لالۀ حسین

آیینــۀ جمــال دل‌آرای پنــج‌تـن

پا تا به سر حسینی و سر تا به پا حسن

در بین خاندان حسن شمع انجمن

گل‌بوسه‌های یوسف زهرات پیرهن

باید کمال حُسن پیمبر بخوانمت

بایـد علی اکبـرِ دیگــر بخوانمت

بایـد شب عـروسی تـو، ماه‌پاره‌ها

ریزند جای نقل به فرقت ستاره‌ها

ملک وجود پر شود از جشنواره‌ها

گیرنــد تـا قیـام قیامت هزاره‌ها

آینـد انبیـا همـه بـر دیـده‌بوسی‌ات

آرند گل به مجلس جشن عروسی‌ات

جان هـا فـدات باد کـه در حجله‌گاه خون

ماه رخت ز خـون جبین گشت لاله‌گون

عـود و عبیر و سـوز دل و شعلــۀ درون

زخمت به جای لاله به تن از عدد فزون

جای حنا خضاب ز خون گشت پیکرت

جای ستـاره سنگ فرو ریخت بر سرت


ادامه این شعر

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:41 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


وقتی گذشت پای من از حلقه ی رکاب

صحرا گرفت از گل پیراهنم گلاب

دریا برای پاره ی جان حسن گریست

وقتی شدم به گوشه ی مقتل چنان سراب

شوق عسل به سینه ی خرد و شکسته ام

می ریزد از تلاطم خمخانه ی شراب

از بسکه استخوان تنم آسیا شده

جاری شدم به پهنه ی صحرا شبیه آب

تو آمدی و درد یتیمی ز یاد رفت

چون باز می پری به هوایم چه با شتاب

مثل کبود شهر مدینه نگاه من

در زیر پای مردم این شهر گشته قاب

دیدی به کارت آمدم آخر عمو حسین

می دیدم این نگاه تو را هر سحر به خواب

بخت یتیم نجمه دوباره سپید شد

زهرا مرا به روضه ی خود کرده انتخاب




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:39 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


کس مثل تو جان فدا نکرده قاسم

شوری به دلم بپا نکرده قاسم

ای وای اگر زره به اندازۀ تو

پیدا نشود خدا نکرده قاسم

***

با نام شما غزل شده شیرین تر

هر گفته و هر مَثَل شده شیرین تر

جان دادن در راه امامت، قاسم

در چشم تو از عسل شده شیرین تر




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:38 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


ای مرگ پیش گام تو احلی من العسل

پرپر زدن به بام تو احلی من العسل

فرهاد کوهکن پی شیرین چرا فتاد

وقتی که هست نام تو احلی من العسل

لعل لبت حریم خصوصی مصطفاست

شیرین دهن! که کام تو احلی من العسل

از اشک روضه چشمۀ کوثر درست شد

مستانه های جام تو احلی من العسل

هر کس که شد اسیر نگاهت زهیر شد

افتادن به دام تو احلی من العسل

با حرف تلخ، حر ریاحی انابه کرد

تلخیِ در کلام تو احلی من العسل

صوتِ شکستِ سینۀ مجروحِ قاسم است

ای مرگ پیش گام تو احلی من العسل




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


مردن به زیر پای تو أحلی من العسل

پرپر شدن برای تو أحلی من العسل

بی شک برای من پدری کرده ای … عمو

آن طعم بوسه های تو أحلی من العسل

بوسیدن لبان تو شیرین تر از شکر

بوئیدن عبای تو أحلی من العسل

آه ای عمو به شکل یتیمانه پر زدن

با نیزه … تا خدای تو أحلی من العسل

من مثل مادرت سپر جان حیدرم

پهلوی من فدای تو أحلی من العسل

من می روم که از لبه ی تیغ بگذرم

من می روم بجای تو … أحلی من العسل




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:34 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوری

و از نهالِ قامتِ خودت ثمر در آوری

امانتی به مادرِ تو داده بود مجتبی

سپرده است نامه را دَمِ سفر در آوری

همین که از عمویِ خود گرفتی اذنِ رزم را

نمانده بود اندکی، ز شوق پَر در آوری

سَرِ نترس داری و پدربزرگِ تو علی ست

عجیب نیست از تنت زره اگر در آوری

نداشت قلعه کربلا، و گر نه که برایِ تو

نداشت کار تا ز چارچوب در در آوری

رجز بخوان و خاندانِ خویش را به رخ بکش

که کفرِ این سپاهِ کفر، بیشتر در آوری

به چرخِ تیغِ خود به رویِ خاکِ دشت سَر بریز

بزن که از حرام زاده‌ها پدر در آوری

نشد حریف تو کسی و می كنند دوره‌ات

خدا کند که جان سالم از خطر در آوری

ز اسب سرنگون شدی به شوقِ شیشۀ عسل

چگونه از میان خاک‌ها شکر در آوری؟!

هنوز زنده بودی و به پیکر تو تاختند

تو لخته لخته از دهان خود گُهَر درآوری

سبک نمی شود مصیبتِ تو با دو قطره اشک

تو گریۀ حسین نَه، ازو جگر درآوری

از این به بعد هم قَدِ پسر عموت می شوی

برو که روی نیزه‌ها ز عشق سر در آوری

***

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:33 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


گُلی که رفته ای امّا گلاب برگشتی

چو آب رفته ای و چون شراب برگشتی

پُر از سؤال به میدان قدم گذاشتی و

ز سُمِّ اسب گرفتی جواب، برگشتی

روان شده بدنت بینِ دست هایِ عمو

بلند کردمت امّا چو آب برگشتی

ستاره یِ حرمم بوده ای تو تا دیشب

قَدَت کشیده شد و ماهتاب برگشتی

به هم تنیده و پیچیده گشته پیکرِ تو

شبیه موت، پُر از پیچ و تاب، برگشتی

چه آمده سرت از چشمْ زخمِ این لشگر

چرا ز معرکه‌ات بی نقاب برگشتی؟!

به روی خاکِ بیابان که جای خواب نبود

رسیده ایم به خیمه، بخواب، برگشتی




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:32 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


از کنج لبش عسل زمین می ریزد

کرده فوران که اینچنین می ریزد

همراه عسل گر که دهان بگشاید

اسماء خداوند مبین می ریزد

تا حرف شهادت به وسط می آید

از چشم ترش درّ و نگین می ریزد

از چهرۀ دشمنان او تردید و

از صورت ماه او یقین می ریزد

از بس که حیا می کند از روی عمو

دارد عرق از روی جبین می ریزد

خرسندتر از همیشه شد وقتی که-

فهمید که خون به پای دین می ریزد-

شمشیر که می زند میان میدان

از اشک ملائک آفرین می ریزد

ای وای به جای نُقل دشمن سر او

شمشیر و عمود آهنین می ریزد




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


نشست گرد و غبار و صدای او برخاست

عمو بیا که اجل در کنار من اینجاست

بیا که قبل شهادت تو را ببینم سیر

بیا که پیش تو مردن برای من زیباست

بیا ببین دم آخر که از شکاف لبم

چقدر چشمه ی احلی من العسل اینجاست

بخار می شود از فرط تشنگی زرهم

از عشق تو ز وجودم حرارتی برپاست

کنار من بنشین و مرا تماشا کن

سرِ شکسته ی من روی دامن باباست

ببین به روزم عمو جان عدو چه آورده

که نوجوان حریم تو هم قد سقاست




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:27 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


آنکه به چشم تو غزل ریخته

شوق ابد شور ازل ریخته

ازرق شامی شده حیران تو

قلبش از این طرز جدل ریخته

از دهن نیزه به تأیید تو

حی علی خیرالعمل ریخته

آمده تا خوب ببوسد عمو

از دهنت بسکه عسل ریخته

قامت عباسی تو بعد رزم

اشک ز چشمان اجل ریخته

پای تو بر روی زمین مانده باز

هر چه تنت را به بغل ریخته




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:27 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


آسمان شاهد کشف حسنی دیگر بود

نوه ی فاطمه اما خود پیغمبر بود

پدرش بود خلیل و خود او اسماعیل

گر چه در مرتبۀ عشقِ خدا برتر بود

هر کجا پای نهد بوی خوشش می ماند

عطر جا مانده از او یک تنه یک قمصر بود

دست و بازوش، قد و قامت و رعنایی او

همه از طایفه ای هست که نام آور بود

گر چه باباش کمی زود سفر کرد، عمو

سیزده سال برایش پدر و مادر بود

دشمنش گفت حسن وارد میدان شده است

تا زمانی که رجز خواند در این باور بود

وسط دشت به زیر قدمش گل رویید

چون تجلی هو  الأول و الآخر بود

سخنانش همگی بوی بنی هاشم داشت

کربلا منتظر حادثه ای دیگر بود

کوچه ای باز شد و حضرت داماد رسید

سنگ ها نُقل سرش سرمه ی او خنجر بود

او رسیده به اجل تازه عروسش به عسل

وسط دشت چرا حجله ی آن دختر بود؟




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


به پیش این همه دشمن نمی لرزد اگر پایش

یقیناً ارث برده او شجاعت را ز بابایش

نه ارزق، لشکر کوفه از این تصویر حیرانند

چه زیبا تیغ را رقصانده در دست توانایش

عمو را مات خود کرده است با جادوی ابرویش

دل عمه گره خورده به گیسوی چلیپایش

به خاک افتاده قاسم گرفته کاکل قاسم

نهاده تیغ را بر حنجر و می لرزد آوایش

نهالی که به پابوسش تبر رفته است در طوفان

ببین افتاده اما سرو گشته قد و بالایش

صدای نالۀ قاسم بریده می رسد بر گوش

گمانم خرد شده در زیر مرکب استخوان هایش




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:23 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


می روی نور ز هر دیده جدا می گردد

حاجتی را که حسن داشت روا می گردد

مادرت نجمه به زهرا متوسل شده است

یا که مشغول مناجات و دعا می گردد

وجعلنا به تو می خواند که چشمت نزنند

این گل یاسمن انگشت نما می گردد

او مدام از من و عباس سؤالش این بود

این همه اسب به یک نقطه چرا می گردد

زرهی یافت نشد تا به تو اندازه شود

کفن اندازه به این قد رسا می گردد

مثل آئینه ی افتاده به زیر سنگی

برسد دست به آئینه دو تا می گردد

سنگ باران شده ای؟خصم نفهمیده هنوز

سنگ از فیض نگاه تو طلا می گردد

قد کشیدی بدن توست و یا موم عسل

تک تک اعضای تو در راه سوا می گردد

عمه ات زود تر از من بَرِ اکبر آمد

دیر اگر کرده به دنبال عبا می گردد

به روی دست عمو غلط نزن می ترسم

استخوان های تو از مهره جدا می گردد




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


باز هم ای قلم ز من بنویس

از شهیدان بی کفن بنویس

نافه شو تا که اصلیت یابی

باز از آهوی خُتن بنویس

جای قاسم به روی صفحه ی دل

سیزده شیر صف شکن بنویس

بعد از آنکه به رنگ سبز شدی

عشق یا سیّدی حسن بنویس

ذکر شور آفرین نعم الامیر

بر روی صفحه های تن بنویس

یا که با دست خطّ درهم نغل

نام ارباب بر بدن بنویس

من تمامم حسینیه شده است

وقف زهرای مرضیه شده است


ادامه این شعر

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:19 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


آب از سرش گذشت و به دریای خواب رفت

شیرین تر از عسل شد و در جام ناب رفت

نجمه دوباره غصّه ی زخم جگر گرفت

از سینه اش چکیده ی داغی مذاب رفت

با جلوه ای شبیه حسن، یوسف بهشت

نعلین خود نبسته ولی با شتاب رفت

در آسمان طنین صدای فرشته ها

تا کوچه های غمزده ی اضطراب رفت

مژده به قلب نجمه و زینب دهد صبا

پایش به سوی پنجره های رکاب رفت

از نعل های تازه ی بوسه گرفته اش

تا خیمه ها شمیم حضور گلاب رفت

برخیز و در جماعت مغرب ستاره باش

با رفتنت ز شهر بلا آفتاب رفت




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/30 | 04:14 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


من برایت پدرم پس تو برایم پسری

چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

یاد شب های مناجات حسن می افتم

می وزد از سر زلف تو نسیم سحری

همه گشتیم ولی نیست به اندازه ی تو

نه کلاه خوودی و نه یک زره ای نه سپری

من از آنجا که به موسایی ات ایمان دارم

می فرستم به سوی قوم تو را یک نفری

بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد

نیست ممکن بروی و دل ما را نبری

قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم

قمری را به روی دست گرفته قمری

نوعروست که نشد موی تو را شانه کند

عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری

تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی

دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری

بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم

از روی قامت تو رد شده هر رهگذری

جا به جا می شود این دنده تکانت بدهم

وای عجب درد سری وای عجب درد سری




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/24 | 04:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


آشنا بود آن صدایِ آشنایی که زدی

کربلا بیت الحسن شد با صدایی که زدی

خواهرم را بیشتر از هر کسی خوشحال کرد

بانگ إنّی قاسم بن المجتبایی که زدی

لشکری را ریختی، آخر تنت را ریختند

کار دستت داد آخر ضربه هایی که زدی

استخوان سینه ات می گفت اینجایم عمو

خوب شد پیدا شدی با دست و پایی که زدی

ذره ذره چون علیِّ اکبرم میبوسمت

این به جای بوسه هایِ بر عبایی که زدی

سیزده تا سیزده تا نیزه بیرون می کشم

در إزای سیزده جام بلایی که زدی

***

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/22 | 04:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 8 ::      ...   2   3   4   5   6   7   8  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو