حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

از تنم چند تن درست کنید

بی سر و بی ‌بدن درست کنید

سنگ را بر تنم تراش دهید

تا عقیق یمن درست کنید

زره‌ای تن نکرده‌ام تا خوب

از لباسم کفن درست کنید

از پرِ تیرهای چله‌ نشین

بر تنم پیرهن درست کنید

سیزده مرتبه مرا بُکشید

سیزده تا حسن درست کنید

آن قدر قد کشیده‌ام که نشد

کفنی قد من درست کنید




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/9 | 01:37 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

از شوری چشم حسودان ترس دارم

بی نظم می بندم سرت عمامه ات را

آه! ای کبوتر بچه ی مشتاقِ پرواز

محکم گرفتی توی دستت نامه ات را

 

می خواستم نفرستمت اما عزیزم

حکمِ جهادت را تو از بابا گرفتی

سخت است از تو دل بریدن چاره ای نیست

از عمه شمشیر پدر، آیا گرفتی؟

 

 با جنگ جویان فرق داری مردِ کوچک 

گشتم زره اندازه ات پیدا نکردم

 شهدِ شهادت از لبانت بود جاری

می خواستم بوسم لبت اما... نکردم

 

مانند زهرا راه رفتن شیوه ی توست

تیغ حسن در دست و با لبخند رفتی

پشت سرت لرزید قلبِ خیمه وقتی

خون خواهی آن اکبرِ دلبند رفتی

  


ادامه این شعر

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/9 | 01:36 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم(ع)


اگر چه لعل تو آب و تن تو تاب ندارد

دلت هوای دگر غیر روی باب ندارد

تو آن نه ای که جواب عموی خویش نگویی

لبت ز بی رمقی نیروی جواب ندارد

نمی رسید اگر بر رکاب پای تو، جا داشت

که چشمِ قابل پای تو را رکاب ندارد

دو نرگس تو به خوابند و مادر تو نداند

که بخت او سر برخواستن ز خواب ندارد

اگر شده تن تو پای مال اسب چه باکت

که غم ز بوتهٔ آتش طلای ناب ندارد

ولی بگوی به گل چین تلاش بیهُده داری

گلی که آب نخورده دگر گلاب ندارد

ذبیح، پا به زمین سود و یافت چشمه زمزم

تو پا مسای، عمو دسترس به آب ندارد




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/9 | 01:33 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

قاسم بن الحسن(ع)


ای عمو نرم شد از سمّ ستوران بدن من

بر سرم پای بنه تا که بود جان به تن من

کاش یوسف کنعان، پدرم بود که قاصد

ببرد در بر او شسته به خون پیرهن من

شستشو گشته ز خون قامت سروم به شهادت

دوست دارم که شود خاک بیابان کفن من

برسد کاش پیامم به جوانان مدینه

تا بدانند شده خاک بیابان وطن من

نیزه و خنجر و شمشیر و سنان نقل عروسی

بر کف دست حنا آمده خون بدن من

چه توان کرد که نتوان سخنی پیش تو گفتن

بس که خون ریخته بر دامن خاک از دهن من

تو بیا جان عمو با من دل خسته سخن گو

زآن که خاموش شده بر لب خونین سخن من

دل ببندد به غم و رنج و ملال و محن آری

هر که واقف شود از رنج و ملال و محن من

بگو ای باد صبا مادر دل سوخته ام را

که به خون رنگ شده زلف شکن در شکن من

 میثم  از شرح غمم شعله زدی بر دل هستی

شوری از شعر تو افتاده به هر انجمن من




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/9 | 01:31 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم(ع)-شهادت

 

این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود

سهم حسن از کربلا، غوغای  قاسم بود

عطر مدینه لا به لای گیسوانش داشت

از بچه های کوچه های آل هاشم بود

از روز تشییع پدر تا کربلا بارید

باران تیر عشق یک ریز و مداوم بود

پیراهن اش غارت شد اما این که چیزی نیست

وقتی که انگشت عمو هم از غنائم بود

سر را جدا کردند اما عمه می پرسید

آیا برای بردن سر، نیزه لازم بود؟




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/9 | 01:29 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن (ع)

 

این که این قدر تماشا دارد

به رگش خون علی را دارد

مجتبی آمده تصویر شود

به حسن رفته؛ تماشا دارد

گیسوانی که زده شانه حسین

هر قدر دل ببرد جا دارد

سیزده بار زمین فهمیده

منّتی بر سر دنیا دارد

شاه در بدرقه اش آمده است

تا ببینند که بابا دارد

نیست پایش به رکاب از بس که

میل پرواز به بالا دارد

چشم بد دور به بازو بندش...

...ریشه ی چادر زهرا دارد

نوجوان است و دعایی بر لب

پشت او زینب کبری دارد

نوجوان است ولی وقت نبرد

پای هر ضربه اش امضا دارد

نوجوان است ولی از رجزش

از دمش صاعقه پروا دارد

رجزی خواند و همه فهمیدند

بعد از این معرکه آقا دارد

شکل رزمش چقدر پیچیده ست

شیوه حضرت سقّا دارد

قبضه ی تیغ که می چرخاند

آذرخشی ست که می سوزاند  


ادامه این شعر

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/9 | 01:28 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم(ع)

 

این گل تر ز چه باغی ست که لب خشکیده ست؟

نو شکفته ست و به هر غنچه لبش خندیده ست

روبرو همچو دو مصراع، دو ابرویش بین

شاه بیت است و حق از شعر حسن بگزیده ست

دید چون مشتری اش ماه شب چاردهم

سیزده بار زمین دور قدش گردیده ست

عازم بزم وصال است، و حسن نیست دریغ!

تا که در حسن ببیند چه بساطی چیده ست

سیزده آیه فقط سوره عمرش دارد

نام اخلاص براین سوره، وفا بخشیده ست

حسرت پاش به چشمان رکاب است هنوز

این نهالی است که بر سرو، قدش بالیده ست

سینه شد مجمر و اسپند، ز دل-مادر ریخت

تا قیامت قد خود دید کفن پوشیده ست

گفت، شرمنده احسان عمویم همه عمر

او که پیش از پسر خویش مرا بوسیده ست

تن چاکش به حرم برد عمو، عمه بگفت

خشک آن دست که این لاله تر را چیده ست




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/9 | 01:23 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم(ع)

 

اى عمو فتح نمایان کردم

دشمنان را همه حیران کردم

اى عمو در بر تو گویم فاش

آمدم تا که بگیرم پاداش

تن بى‌تاب مرا تاب بده

مزد پیروزى من آب بده

تو که جاى پدر من بودى

تو که چون تاج سر من بودى

بشتاب و تن من پیدا کن

حکم سربازى من امضا کن

باغبان سوى میدان رو کن

گل پرپر شده‌ات را بو کن

بین چگونه به تو قربان شده‏‌ام

پایمال سم اسبان شده‌ام

اى گل پرپر بدست کیستى

بوى تو مى‏آید و خود نیستى

گشته از زخم فزون بانگ تو کم

یا عسل چسبانده لبهایت بهم

من نگویم با عمو کن گفتگو

لب گشا یکبار و یک عمو بگو




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/9 | 01:23 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

  قاسم بن الحسن (ع)


آن که این گونه به خون قامت او غلتیده است

«سیزده بار زمین دور قدش گردیده است»

این گل تر که چنین خفته به خون پیکر او

صورتش را لب شیرین حسن بوسیده است

به رکاب حسرت بوسیدن پایش باقیست

این نهالی است که بر سرو، قدش بالیده است

دشمن و دوست همه محو تماشای وی‌اند

لشگر حُسن ببین تا چه بساطی چیده است!

این قیامت قد از آن خیمه کمی دور کنید

مادرش تا که نبیند که کفن پوشیده است

این تن زیر سم اسب عدو رفته ز کیست؟

که لبش بر رخ زیبای عمو خندیده است

آن قدر خوب و عزیز است گل باغ حسن

که شه از اکبر خود بیشتر‌ش بوسیده است

رفت تا این تن گلگون به حرم، زینب گفت:

بشکند دست پلیدی که گلم را چیده است

«سائلا» بر در کاشانه او گر نگری

بینی آن جا که چه‌ها کرده، چه‌ها بخشیده است




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/9 | 01:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم(ع)


 بر آخرین امید عمو پشت پا مزن

پا بر زمین مکش و چنینم صدا مزن

با العطش شرر به دل ما سوی مزن

داماد شرحه شرحه چه خوش قد کشیده ای

بر حجله ات بیا و تو رنگ عزا مزن

جانم بخواه لیک تو هم مثل اکبرم

حرفی ز آب با من بی هم نوا مزن

از غربتت هر آن چه که خواهی بگو ولی

حرفی ز درد سینه تو با مجتبی مزن

ای کاش که عموی تو می مرد قاسمم

در پیش چشم خون شده ام دست و پا مزن

پلکی بهم بزن اگرت نای حرف نیست

بر آخرین امید عمو پشت پا مزن

از بس که پیکرت ز سنان بهره مند شد

کوتاه بود قد تو اما بلند شد




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/9 | 01:18 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

 قاسم بن الحسن (ع)

 

برای پر زدنت حجم آسمان كم بود

ولی به بال و پر خسته ات،  توان كم بود

شتاب كردی و وا ماند بند نعلینت

چه قدر شوق شهادت؟ مگر زمان كم بود؟

چرا تو را همه ی كوفه سنگ باران كرد؟

درون لشگر آن ها مگر سنان كم بود؟

جمل بهانه ی خوبی به دستشان می داد

برای كشتن تو بغض نهروان كم بود

به فكر جایزه ی بردن سرت بودند

شراب خون تو در سفره های شان كم بود

نفس كشیدن تو رنگ و بوی زهرا داشت

میان سینه ی تو چند استخوان كم بود




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/9 | 01:16 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

قاسم بن الحسن(ع)

 

قاسم است این که چنین دست به شمشیر شده

نوجوانی كه به عشق تو حسین پیر شده

پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود

حرفش این بود عمو رفتن من دیر شده

زده زانوی غم و غصه و محنت به بغل

نگران بود چرا این همه تاخیر شده

از زمانی که اذان گوی حرم پر زد و رفت

اشک حسرت ز سر و روش سرازیر شده

مددِ نامه ی بابا ز عمو اذن گرفت

هم چو شیری که رها از غل و زنجیر شده

×××

كمتر از ساعتی بر او چه گذشته است خدا

كه قد و قامت او دست خوش تغییر شده

سنگ باران شد و زیر سم مركب ها رفت

پیش گویی عمو بود كه تعبیر شده

می وزد بوی گلاب تن تو در صحرا

به گمان عطر مدینه است كه تكثیر شده




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/9 | 01:13 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

قاسم بن الحسن(ع)


ید موسی و مسیحائی عیسی دارد

نفس تیغ كفش معجز احیاء دارد

حسنی زاده ولی ابن حسینش گویند

این حسینی حسنی رزم تماشا دارد

ضربه ای می زند و هیمنه ها می شكند

" قاسم" بن الحسن اسمی كه مسمی دارد

این پسر آینه حُسن حسن بود و شكست

پس حَسن در همهٔ كرب و بلا جا دارد

عسل سرخ ز كنج لب او می ریزد

لعل شیرین و لب و شور معما دارد

تاك بود و به مصاف تبر و داس كه رفت

سرو برگشت، قدی هم قد آقا دارد

×××

صورت و سینه تو...، پهلو و بازوی علی...

چه قـَـدَر كرب و بلا حضرت زهرا دارد




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/9 | 01:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم(ع)

 

ضربِ آهنگ گام هایش را

لحظه لحظه سریعتر می کرد

ردِ اشکی که روی صورت داشت

دائماً هی وسیع تر می کرد

 

دستِ رد را به سینه اش حس کرد

یادگاری که رنگ بابا داشت ...

مادرش یک نوشته بر او داد

از پدر او  اجازه حالا داشت ...

 

تیغ بابا به دست می آید

یکتنه بر دل سپاهی که

همه انگشت بر دهان او هم

می درخشد مثال ماهی که


ادامه مطلب

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/2 | 05:01 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

قاسم بن الحسن(ع)

 

آن قدر رشیدی که تنت افتاده

اطراف تنت پیرهنت افتاده

یک ظرف عسل داشت لبت فکر کنم

با سنگ ز بس که زدنت افتاده

از بس به سر و صورت تو سنگ زدند

خدشه به عقیق یمنت افتاده

سر در بدنت بود که پامال شدی

پس دست تو نیست گردنت افتاده




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/2 | 10:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم(ع)


چون عزیز مجتبی در خون تپید

جام پر شهد شهادت سر کشید

گرچه از بیداد، جان بودش به لب

نام آن جان جهان بودش به لب

شد روان عشق، سوی او روان

تا دهد جان بر تن آن نیمه جان

لیک هر سو روی کرد او را ندید

ساحل دریا را در آن دریا ندید

بانگ زد کای سرو  دل جوی حسن

ای رخت یاد آور روی حسن

خود برآ، از پشت ابر ای ماه من

رخ نما ای یوسف در چاه من

ای گل پرپر! به دست کیستی

بوی تو آید، ولی خود نیستی

ای میان عاشقان ضرب المثل

مرگ شیرین تر به کامت از عسل

می رسد بانگ تو، اما نارساست

این ندا را، گو منادی در کجاست

باشد از زخم فزون، بانگ تو، کم

یا عسل آورده لب هایت به هم

لاجرم، گم کرده ی خود را نیافت

بوی گل بشنید و سوی گل شتافت

دید بر گرد گل خود، خارها

می دهندش خارها، آزارها

دوست افتاده به چنگ دشمنان

گرد خاتم، حلقه اهریمنان  


ادامه این شعر

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/2 | 10:51 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم(ع)


زیباتر از همیشه در این کربلا شدی

دیدی دلم گرفته مرا مجتبی شدی

لک زد دلم برای عمو گفتنت بگو

لک زد دلم چرا چه شده بی صدا شدی

افتاده ای به خاک و پر از زخم گشته ای

افتاده ای به خاک و پر از رد پا شدی

از پای کوبی سم اسبان عجیب نیست

ای پاره ی دلم که چنین نخ نما شدی

دیروز شانه ات زدم امروز دیده ام

با پنجه های قاتل خود آشنا شدی

بر روی خاک مثل عمو قد کشیده ای؟

یا بس که تیغ خورده ای از زخم وا شدی

گفتم عصای پیری من بعد از اکبری

اما از این شکسته ی تنها جدا شدی




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/2 | 10:43 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

قاسم بن الحسن(ع)

زبان حال حضرت نجمه سلام الله علیها


سینه ات را مادرانه هر نفس بوسیده ام

گیسوان عنبرین را به هم تابیده ام

سیزده سال است پای هر مناجات سحر

عطر و بوی مجتبی را از لبت بوئیده ام

با نیابت از پدر همراه عمه زینبت

من به دست خود کفن بر پیکرت پوشیده ام

در  پی آن آبرو ریزی تشییع حسن

با صدای هلهله عمری به خود لرزیده ام

استخوان های تنت با خاک صحرا شد یکی

ای گل یاس میان خاک و خون غلطیده ام!

تا که دیدم جای نعل اسب روی صورتت

دست بر گیسو به دور پیکرت چرخیده ام

از  قیاس تکه های پیکر تو با حسین

فرق نعل کهنه را با نعل تازه دیده ام

تار می بینم ز بس منزل به منزل در پیت

دست های پینه دارم را به سر کوبیده ام

هر دمی شد راس تو با محمل من رو به رو

خون تازه از سرم می ریخت روی دیده ام




موضوع: اشعار برگزیده حسینیه،  قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/2 | 10:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم(ع)-شهادت

 

نامه ای دارد ز بابا خوش به حالش کرده است

این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است

پا به میدان می گذارد زاده ی شیر جمل

لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است

در خیال خام، آخر می دهد سر را به باد

هر که از غفلت نگه بر سن و سالش کرده است

کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند

لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!

درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت

مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است

می وزد از هر طرف چشمان شور تیر ها

از نفس افتاده و... آزرده حالش کرده است

هر کسی آیینه باشد، سنگ باران می شود

بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است

از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!

دشت را لبریز از خون زلالش کرده است

جسم این مه پاره هم سطح بیابان شد ز بس ...

رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است

×××

می رسد خورشید اما دست دارد بر کمر

داغ تو مثل علی اکبر هلالش کرده است...




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/2 | 10:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم (ع)


نهال اهل حرم طعمه تبر شده است

تنت چقدر سزاوار بال و پر شده است

میان نیزه و شمشیر و خون حلالم کن

برات عشق من این قدر درد سر شده است

دوباره داغ دلم تازه شد که می بینم

تن تو از تن بابات زخم تر شده است

به عمه ات چه بگویم اگر تو را پرسید

قدش خمیده ببین دست بر کمر شده است

صدای مادرت از خیمه ها بلند شده

ز آن چه بر سرمان آمده خبر شده است

در این دقایق کوتاه قد بلند شدی

چه کرده اند قدت این قدر شده است

عمو چه خوب نبودی نظر کنی به تنم

برای تاخت اسبانشان گذر شده است




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/2 | 10:31 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

قاسم بن الحسن(ع)


از تن تو عجب ضریحی ساخت

مرکبی که به پیکرت می تاخت

چه به روز تن تو آوردند

عمه هم پیکر تو را نشناخت

دست مرکب به پای تو نرسید

عاقبت نیزه ای تو را انداخت

دلش از کینه‌ی علی پر بود

آن که شمشیر سوی تو افراخت

هر کسی بغض نهروانی داشت

به گل افشانی تنت پرداخت

آیه آیه شده تمام تنت

بوی یوسف دمد ز پیرهنت




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1390/07/25 | 06:21 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم(ع)


فراز اول: روشنای امید

در نگاهت فروغ توحید است

چشم هایت دو چشمه خورشید است

هر نگاه پر از صلابت تو

در حرم روشنای امید است

 

با تماشای قامتت، ارباب

پدرت را کنار خود دیده است

کوه عزم و اراده ای قاسم!

در دلت شور عشق، جاوید است

 

نورِ حُسن و حماسه‌ی مولا

بر قد و قامت تو تابیده ست

دمی از رخ نقاب را بردار

پرده‌ی آفتاب را بردار


ادامه مطلب

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1389/09/20 | 11:49 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


بس که میدان رفتن تو ، بر عمویت مشکل است

دست یابی تو ، بر این آرزویت مشکل است

دیگر از هجران مگو ، ای یادگار مجتبی

بر مشام جان ، فراق عطر و بویت مشکل است

بر دلم آتش مزن ، ای میوه قلب حسن

چون مرا بشنیدن این گفتگویت مشکل است

سن تو جانا مناسب با چنین پیکار نیست

جنگ تو ، با لشکری در روبرویت مشکل است

سخت باشد ، ناسزا بشنیدن از هر ناکسی

گفتگو با دشمن بی آبرویت مشکل است

ای که واجب نیست ، در این سن تو ، صوم و صلوه

تشنه لب در کربلا ، با خون وضویت مشکل است

بهر میدان رفتن خود ، اشک بر دامن مریز

نور چشمم ، جنگ کردن ، با عدویت مشکل است

ای که از داغ حسن ، گرد یتیمی بر سرت

دیدن اندر خاک و خون ، رخسار و مویت مشکل است

چون به جان مجتبی ، دادی قسم ، اینک برو

گرچه دل برکندن از روی نکویت مشکل است

می‌روی و ، می‌کنم سوی تو با حسرت نگاه

گر چه در هجران ، نظر کردن به سویت مشکل است

بسکه صحرا ، پر خروش از لشگر باطل بود

حق شنیدن از لب تکبیر گویت مشکل است

تا سلامت بینمت ، کردم شتاب از خمیه گاه

لیک ، با انبوه دشمن ، جستجویت مشکل است

بسکه ابر خاک و خون ، بگرفته روی ماه تو

از پس این پرده ها ، دیدار رویت مشکل است

در دم جان دادنت ، گفتی : عمو جانم بیا

غرفه در خون ، دیدن تو ، بر عمویت مشکل است

گر نباشد چشمة چشمان گریانت ( حسان )

زین همه آلودگیها ، شست و شویت مشکل است




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1389/09/20 | 08:34 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم(ع)


ابر زخمت دوباره بارش كرد

آسمان را دچار لرزش كرد

چشم در خون نشسته ام،قاسم

زخم های تو را شمارش كرد

كاكلت دست یك مغیره صفت

خنده اش با كنایه غرش كرد

ای یتیم حسن،گلوی تو را

سایه ی دشنه ای نوازش كرد

نیزه ای در طواف سینه ی تو

با خدای خودش نیایش كرد

زیر نعل زمخت صدها اسب

درد صبر تو را ستایش كرد

خس خس سینه ی شكسته ی تو

صحنه را موبه مو گزارش كرد




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1389/09/20 | 08:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم(ع)

ای مرگ احلی من عسل در باور تو

بنگر عمو گریان نشسته در بر تو

ای بسمل عطشان در خون آرمیده

با من بگو اخر چه شد بال و پر تو

تو چشم تیز نیزه ها را خیره کردی

جانم فدای پهلوی افسونگر تو

دیدم عدو مویت میان پنجه دارد

با خنجر افتاده به جان حنجر تو

غارتگرانه چشم بر جسم تو دارند

همچون غنیمت گشته گنج پیکر تو

گفتم نقابت را مزن بالا که این قوم

دزدند و می دزدند رخشان گوهر تو

گویا ز جنگ سنگ بر گشتی عمو جان

این جای سنگ کیست مانده بر سر تو

این گرگهای تشنه خون یتیمان

جمعند از چه جملگی دور و بر تو

ای کاش نجمه در حرم نشنیده باشد

آوای مردم یا عموی آخر تو




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1389/09/20 | 08:28 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم(ع)


ای عسلت از دم شمشیرها!

خنده زده زخم تو بر تیرها

زخم بدن توشه، خطر زاد تو

روز شهادت شب میلاد تو

دسته گل حجله ی تو سنگ ها

گشته تنت دستخوش چنگ ها

مرگ، عروسی که هم آغوش توست

نیشِ سرِ تیرِ بلا نوش توست

ای زرهت پیرهن نازکت

بال در آورده تن از ناوکت

نرگس من نرگس خود باز کن

جان عمو کم به عمو ناز کن

دیده به تبخال لبت دوختم

سوختم و سوختم و سوختم


ادامه مطلب

موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1389/09/20 | 08:12 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


این تن غرقه به خون مصحف پا مال من است

این عزیز دل زهرا و حسین و حسن است

اِرباً اربا شده مثل علی اکبر، پسرم

پیرهن از تن و تن پاره تر از پیرهن است

خونِ سر آب وضو، سنگِ عدو مهر نماز

اشک در دیده و خون جگرش در دهن است

زخم شمشیر کجا، جای سم اسب کجا؟

اسب ها از چه نگفتید که این قلب من است؟

کاش یک بار دگر اسم عمو را می برد

حیف کز خون دو لبش بسته، خموش از سخن است

اشک می ریزم و با دیده ی خود می نگرم

که گلم دستخوش باد خزان در چمن است

سیزده ساله ی من، ماه شب چاردهم

از چه دور بدنت این همه شمشیرزن است

بر تن پاک تو ای حجله نشین یم خون

پیرهن جامه ی خونین شده، خلعت کفن است

بزم دامادی تو دامن صحرای بلاست

خونِ رخساره حنا، شاخه ی گل زخم تن است

میثم آتش به شرار جگرت ریخته اند

آه جانسوز تو سوز دل هر مرد و زن است




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1389/09/20 | 08:09 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

قاسم بن الحسن(ع)

کجاست سبز پوش آل عبا تا نگاه کند

فروغ روشن خورشید نظر به ماه کند

نظر کند گل نازی ز باغ هاشم را

به کربلای ببیند جمال قاسم را

رخش چو آینه داره فروغ روی حسن

شمیم دل کش زلفش چو عطر و بوی حسن

میان جلوه مهتاب روی سیمینش

به کعبه قبله شده دیده های مشکینش

عقیق دشت شقایق نگار خیمه ی نور

دوباره یوسف آل علی نموده ظهور

به جای جنگ عدو گشت مست دیدارش

دو چشم لشگر دشمن شده گرفتارش

اگرچه قامت سروش به عرش می سایید

نبود هیچ زره تا بدن بیارایید

به جای جوشن آهن گل  امید حسن

به شوق وصل لقایش کفن نموده به تن

ز حالتش چه بگویم که بر سرش ارباب

بگفت اینکه چه سخت است داغت ای مهتاب




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1389/09/2 | 02:43 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


ز زین فتاد چو قاسم به روی خاک زمین

نمود رو به حرم گفت با صدای حزین

در این زمان که به سر نیست سایه پدرم

عمو یتیم نوازی کن و بیا به سرم

بیا بیا به خدا فارغ از ملالم کن

عمو به جان علی اصغرت حلالم کن

عمو بیا و نظر کن به حال افکارم

ببین چگونه به چنگ عدو گرفتارم

نرفته تا ز تنم جان عمو بیا بسرم

که تا به روی تو بار دگر فتد نظرم




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1389/09/2 | 02:42 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

قاسم بن الحسن(ع)


‏در سرخی غروب نشسته سپیده ات

جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده ات

آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد

آوای ناله های بریده بریده ات

در بین این غبار به سوی تو آمدم

از روی رد خون به صحرا چکیده ات

خون گریه می کنند چرا نعل اسبها

سخت است روضه  تن د‏ر خون تپیده ات

بر بیت بیت پیکر تو خیره مانده ام

آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ات

«احلی من العسل» ز لبان تو می چکد

ای گل زبانزد است بیان عقیده ات

باید که می شگفت گل زخم بر تنت!

از بس خدا شبیه حسن آفریده ات




موضوع: قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1389/09/2 | 02:40 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 8 ::      ...   4   5   6   7   8  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.