تبلیغات
حسینیه پایگاه تخصصی مدح و مرثیه - مطالب عبدالله ابن الحسن(ع)
 
حسینیه پایگاه تخصصی مدح و مرثیه
جهت دسترسی آسان به اشعار مورد نظر، از فهرست موضوعات استفاده کنید
موضوعات اشعار
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دیدم که زمین خورده ای و ترسیدم

تنهایی و غربت تو را فهمیدم

از تل که به گودال سرازیر شدم

دعوا به سرِ عمامه ات را دیدم

 

دیدم که عمو عرصه به تو تنگ شده

موی سرت از خون سرت رنگ شده

یک عده می آمدند و می دیدم که

دامانِ لباسشان پر از سنگ شده

  

دیدم که چطور پشت پا میخوردی

تیغ از چپ و راست بی هوا میخوردی

چیزی که عمو دلِ مرا میسوزاند

این بود که ضربه با عصا میخوردی

 

در طولِ مسیر ای عمو غوغا بود

انگار سرِ کشتن تو دعوا بود

یک لحظه به پشت سر نگاهم افتاد

ای وای که عمه زینبم تنها بود

 

قربان نگاه تو که حُر را حُر کرد

سنگی به سرت خورد و مرا دلخور کرد

دستم که عمو به پوست آویزان شد

بوی حسنت کرببلا را پُر کرد

 

در راهِ تو سر به تیغ بُرّان بدهم

مانند تو جان با لب عطشان بدهم

مانند علیِ اصغرت قسمت شد

من هم به روی سینۀ تو جان بدهم



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


نخواه  خیمه  بمانم  دلم شکسته شود

ازاینهمه غم و اندوه بی تو خسته شود

چگونه دق نکنم؟! وقت رفتن از اینجا

جلوی چشم ترم دست عمه بسته شود 



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


مشو راضی به حرم ماندن و پرپر زدنم

من یتیم حسنم

 

می شود در ته گودال لباسم کفنم

من یتیم حسنم 



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


یک نفس آمدم از خیمه کنار بدنت

پسرت هستم عمو

 

بعد اکبر شده دلخسته یتیم حسنت

پسرت هستم عمو 



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دارد این ماه محرم سفره داری بی نظیر

که شده روز و شب ما روزگاری بی نظیر

ما امام مجتبی داریم یاری بی نظیر

قافله دارد از او دو یادگاری بی نظیر

امشب اما عشق پای سور و ساتش میرود

دست ما بر دامن شاخه نباتش میرود

نامش عبدلله ست یعنی هم حسین و هم حسن

گشته یک عالم حسینو گشته یک عالم حسن

میشود با یاحسینِ او دلش محکم حسن

هرچه میگویم حسینو هرچه میگویم حسن...

در وجود نوجوان خیمه ها معنا شده

سن و سالش را نبین آقای آقاها شده

موقع ظهر است یعنی لحظه های آخر است

کربلا دیگر نگو این حال، حال محشر است

یک ودیعه از برادر در کنار خواهر است

باز انگاری حسن دستش به دست مادر است

کوچه ای اینجا ندارد باشد اما تل که هست

باز هم انسیه ای درگیر یک معضل که هست

دید از بالا عمو جان  را به نیزه میزنند

عده ای سیراب، عطشان را به نیزه میزنند

بی وضو آیات قران را به نیزه میزنند

یوسفِ افتاده بی جان را به نیزه میزنند

چشمها را بست مشغول دویدن شد سریع

بیخیال نیزه و شمشیر و جوشن شد سریع

وارد گودال شد که داستان را خوب دید

جسم آقا را ندید اما سنان را خوب دید

ازدحام خنجر و خنجر زنان را خوب دید

چکمه های خورده بر روی دهان را خوب دید

دید یک عده عجب مهمان نوازی میکنند

روی پهلوی عمویش نیزه بازی میکند

دست خود آورد دستش را زدند و گفت آه

پیش چشمش به عمویش پا زدند و گفت آه

تیرها را بر تنش یکجا زدند و گفت آه

هرچه را که داشت با دعوا زدند و گفت آه

خواست تا لب وا کند اما لب آیینه سوخت

تیری آمد که برادر زاده را بر سینه دوخت



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


 شب پنجم که می رسد از راه

روضه را غرق آه باید خواند

از یتیم حسن که می گوییم

روضه ی قتلگاه باید خواند

 

روز آخر نیامده است اما

روضه رفته است داخل گودال

مثل مرغی که بال او کنده است

حسنی زاده می زند پر و بال

 

لحظۀ آخر است و این میدان

گرچه مردِ نَبَرد می خواهد

حسنی زاده ! کاش می ماندی

بعد از این ، خیمه مَرد می خواهد

 

حیف از آن دست، حیف از آن بازو

دست خود را به تیغ نسپاری

پیش زینب بمان که بعد عمو

علم و مشک را تو برداری



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


سرخوش از جرات پروانه شدن داشتنم

سخت حیرت زده ی روح به تن داشتنم

زیر تیغی و مرا اذن هواداری نیست

خجل از کنیه فرزند حسن داشتنم

شده یاد آور آن شیر جمل نعرۀ من

لال شد خصم به "فریاد نزن" داشتنم

به خداوند که فارق ز عمویم نشوم

لشگری خیره به این فن سخن داشتنم

پیکرت روی زمین پیرهنی نیست تنت

چه کنم پیش تو با شرم کفن داشتنم

بازویم شد سپر تیغ عدو گرچه هنوز

شرمسار از تو و از سر به بدن داشتنم

استخوان های تنم را به تنت دوخته اند

مثل گیسوی تو شد چین و شکن داشتنم

جرم این است که من یاد ز مادر کردم

نیزه در سینه و تیری به دهن داشتنم



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


شکرخدا عمو مرا مست خدا کرد

سرتا به پا، پا تا به سر مست خدا کرد

بعد از غلاف کوچه، بابای غریبم

دست مرا نذر غریب کربلا کرد

عمه رهایم کن نمی بینی که دشمن

جسم عمویم را چگونه جابجا کرد

دیدم سنان را خصم بین سینه چرخاند

عمه ببین که استخوانهایش صدا کرد

عمه ببین این بی حیا با میخ چکمه

برسینه ی زخمی این مظلوم جاکرد

عمه بگو این لب ترک خورده،مزن پا

زد بی هوا با پا،چه غوغایی به پا کرد

شکرخدا در قتلگه تا من رسیدم

آن بی حیا موی عمویم را رها کرد

دیدم یکی شمشیر بالا برده، رفتم

دستم سپر کردم،که او از تن جدا کرد

دستم به مو آویز شد،یک لحظه دیدم

بابا کنار قتلگه، بر من دعا کرد



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-بحر طویل


صدای مادرم همواره در ذهن است

صدای مادری دلواپس فرزند: ای فرزند! اگر داری برادر- خواهرت را می بری در کوچه و بازار محکم دست او را در میان دست بگذاری مبادا آشنایی را ببیند بی هوا از تو جدا گردد به سمت حادثه ...

آری همیشه فکر می کردم چرا از ذهن من این توصیه از او فراموشم نشد تا که شبی در مقتل ابن مقرم دست طفلی را میان دست های مهربان عمه اش دیدم. به روی تل کنار کودک و عمه زدم زانو چه دیدم قتلگاهی را، سپاهی را و شاهی را، حسین بن علی در گودی گودال افتاده دورش نیزه و شمشیر افتاده. یکی تیری به روی تیر می زد دیگری شمشیر جای ضربه ی شمشیر و یک نامرد با نیزه به پهلو دیگری با سنگ بر روی و ..‌. توان عمه زینب، عمه ی سادات، کوه صبر از دیدن این صحنه از کف رفت و از کف رفت عبدالله.

رها شد از کفِ عمه به سمت حادثه- سمت عموی خود- عمو تنها نه او را این عمو مثل پدر بوده یتیم مجتبی خود را در آغوش حسین افکند و هی فریاد می زد بر سر دشمن"نزن دیگر عموی مهربانم را و جانم‌ را ببین که عمه ام بالای تل جان داد."

بمیرم طفل معصوم حسن می دید مردی آمده بالاسر ارباب ما شمشیر را آورده بالا تا بکوبد ضربه ای بر پیکرش، فریاد زد عبدالله : ای ابن خبیثه! از چه داری می کُشی آخر عمویم را؟ بمیرم دست های کوچک خود را سپر چون کرد شمشیر آمد و از تن جدا شد دست عبدالله و ناله از غریب مجتبی برخواست یاعَمّاه و اُمّاه و یااُمّاه یعنی فاطمه! مادر! ببین دست مرا هم مثل دست تو ...

امان از روضه های دست

دستی بسته ی کینه و دست همسری مجروح دستِ تازیانه، دردمند بازو و سینه و دست دیگری در علقمه شرمنده ی قولی که داده بر سکینه

امان از روضه های دست

همواره صدای مادرم در ذهن خواهد ماند: ای فرزند! مبادا طفل از دستت رها گردد به سمت حادثه از تو جدا گردد.

 رقیّه... ای رقیّه... ای رقیّه...



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


لا حول ولا قوه الا بالله

آمد به عمو کمک کند مرگ آگاه

از خیل برادران خود جا مانده

باید برسد به پایشان عبدالله

***

چون عمه ی خود غیور و پر احساس است

یعنی به عموش بیشتر حساس است

در وقت شهادتش بدونِ دست است

اینجا چِقدر شبیه به عباس است



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


من ابالفضلی ام و تیغ به من می آید

من حسینِ حسنم

 

صبر کن در ته گودال حسن می آید

من حسینِ حسنم



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


من یتیمم ولی پدر دارم

دست لطف عمو به سر دارم

رفته میدان عمو و از دوریش

دل خون و دو چشم تر دارم

دست من را رها کن ای عمه

به خدا نیت سفر دارم

نگرانم نباش من مَردَم

من کجا ترسِ از خطر دارم?

در رگم خون فاتح جمل است

نوه ی شیرم و جگر دارم

میروم تا فدای او بشوم

من برای عمو سپر دارم

سمت میدان دوید اما ، آه...

لشکر بی حیا و عبدالله

دید در انتهای یک گودال

گوییا رفته است عمو از حال

آمد و بر سر عمو افتاد

رجز عاشقانه ای سر داد

این عموی من است ، بی کس نیست

می زنیدش ، مگر گناهش چیست?

بُرد پیش امام دستش را

تیغ یک بی مرام دستش را...

باز دستی شکست , یاالله

روضه را برد جای دیگر ، آه ...

مادری در مصاف یک نامرد

دست مادر ، غلاف یک نامرد



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


نالۀ غربتی از کرببلا می آید

حاجی عشق به میعاد منا می آید

راه را باز نموده همه تعظیم کنید

پسر شیرِ جمل عبدخدا می آید

محک عشق کجا بر سرسن و سال است

کودک اما یلی انگشت نما می آید

کرسی عرش خدا گوشۀ گودال شده

پا برهنه به ملاقات خدا می آید

نه زره دارد و نه خوود و نه شمشیر عجب

چه کریمانه به معراج دعا می آید

می دود عمۀ ما سوی مسیری ای وای

درحرم بی ادبی چکمه به پا می آید

خیره شد برق نگاهم به نوک شمشیری

بی هوا این لبۀ تیغ کجا می آید

دست خود را سپر حنجر یارم کردم

ته گودال سرم باز چه ها می آید

بین آغوش عمو بودم و کندند سرم

ناله و شیون ام النجبا می آید

آنقدر روی ضریح بدنش راه مرو

جان ندادست و زحلقوم صدا می آید

**

جگر خواهر او ریخت بهم بس کن شمر

گیسوان سر او ریخت بهم بس کن شمر

آمدی سر ببری تیز بکن خنجر را

از قفا حنجر او ریخت بهم بس کن شمر

بی حیا دست که داری به نوک چکمه چرا

گیسوی مادر او ریخت بهم بس کن شمر

این چه رسمیست عرب نیزۀ خود میشکند

همۀ پیکر او ریخت بهم بس کن شمر



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-حضرت قاسم بن الحسن(ع(


این قبیله صفات ذوالمنن اند

گر چه عبداللهند، رب من اند

کرم این حرم موقت نیست

دم به دم میدهند، دائما اند

سیزده ساله هایشان على اند

یازده ساله هایشان حسن اند

قاسم عبداللهى ست در تقسیم

این دو یک روح در دوتا بدن اند

حسنى صولتند، بى خود نیست

عاشق جنگهاى تن به تن اند

قاسم و دو على و عبدالله

چهار تن از مثال پنج تن اند

میوۀ عرشى اند، مشغول

زیر پاى حسین ریختن اند

مال قاسم پى زره بودند

مال عبداللهش پى کفن اند

آنقدر سنگ و سم به این دو زدند

روى دست عمو چو پیرهن اند

خبرش هم دهان دهان چرخید

چون کلیم اند نیزه بر دهن اند

نه فقط عبد او، که او شده اند

بسکه فانى در عمو شده اند



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)، 
پنجشنبه 1395/07/15

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


ابری رسید و پیکرت را بر بدن دوخت

بر پیکر ارباب گوئیا کفن دوخت

تیری رسید و جسم عبدالله را هم

بر پیکر ارباب جای پیرهن دوخت

سر را به سر، دل را به دلبر حرمله وای

با تیر بی رحمش دهن را بر دهن دوخت

گودال جای جنگ بیش از یک نفر نیست

در جنگ نامردی شد و تن را به تن دوخت

در اصل عبدالله با اهدای بوسه

لب را به لبهای عمو جای حسن دوخت



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
پنجشنبه 1395/07/15

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


به لبش حرفِ عسل صحبتِ اَحلیٰ دارد

دومین قاسمِ زهراست تماشا دارد

در دلش آرزویِ شیر شُدن می جوشد

در رگ و ریشه ی او خونِ حسن می جوشد

ریشه دارد پسر و دستِ کَرَم می گیرد

دو سه سالِ دگر او نیز عَلَم می گیرد

تا که تکبیر کِشَد غم جگرش می ریزد

و چنان می پَرد عُقاب پَرَش می ریزد

اَشهدُاَنَکِ او جانِ ولی الله است

نوبتی هم که بُوَد نوبتِ عبدالله است

پیش او هم که محال است هماوَرد شوند

چقدر زود در این خانه همه مَرد شوند

عمه اش آیِنه یِ مادر از او ساخته است

و عمو نیز علی اکبر از او ساخته است

آمده آخرِ این راه رگش را بدهد

آمده پیشِ عمو شاه رگش را بدهد

باید او هم بِپَرَد گرچه امانت باشد

نتواند که بماند و غنیمت باشد

چه کُنَد گر نشود مویِ پریشان بِکشَد

دست بسته نتواند که گریبان بِکشَد

عمه چون صخره کنارش به نظر خاموش است

کوه آتش به جگر دارد اگر خاموش است

حق بده بعد پسرهاش جوانش او بود

کوه بود عمه ولیکن فَوَرانش او بود

پیش عمه قدمی چند به زحمت برداشت

غیرتِ صورتِ او چند جراحت برداشت

یا که باید بِرَوَد یا بِزَنَد بر سرِ خویش

یا که فریاد کِشَد تا نَفَسِ آخرِ خویش

تازه انگار که از حِسِ یتیمی پُر شد

شده با پا بِدَوَد یا برسد با سرِ خویش

می وزد بادِ جگر سوزی و می سوزد او

مثلِ پروانه رسیده است به خاکسترِ خویش

مثلِ یک چلچله خود را به قفس می کوبَد

آنقدر تا شکند سینه و بال و پَرِ خویش

هیچ کَس نیست...فقط اوست نرفته میدان

شرمگین می شود از دیدنِ دور و بَرِ خویش

عمه اش خیره به گودال زمین می اُفتَد

عمه یک دست نهاده است رویِ معجرِ خویش

فرصتی شُد بِکِشَد بال در آغوشِ پدر

تا ببیند پسرش را به رویِِ پیکرِ خویش

دید اُفتاده به جانش تبرِ گلچین ها

دید در دستِ خزان ساقه یِ نیلوفرِ خویش

آب را ریخت زمین شامی و کوفی خندید

کاش می شُد بِبَرَد آب به چشم ترِ خویش

کاش می شد که سنان نیزه یِ خود را نَزَنَد

شمر بازی نَکُنَد اینهمه با خنجرِ خویش

ضربه یِ محکمِ یک تیغ که پایین آمد

نذرِ لبخند عمو کرد یتیمی پَرِ خویش

آخرین تیرِ خودش را به کمان حرمله بُرد

گردنش شد سپرش باهمه یِ حنجر خویش

**

ساربان گوشه ای آرام نشسته اِی وای

بعدِ غارت بِرَوَد بر سرِ انگشترِ خویش



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
پنجشنبه 1395/07/15

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


قرآن چرا به روی زمین اوفتاده است!

شمر لعین به صفحه او پا نهاده است!

دیدم به چشم فاطمی خود عمو حسین

زهرا کنار مقتل تو ایستاده است

بعد از علیِ اصغر تو نوبت من است

این جرعه های آخر دُردی باده است

دستم شکست ناله زدم فاطمه مدد

عباس مرتضی به من این یاد داده است

زهرا اگر که سینه شکسته به راه عشق

عبداللهت به راه تو سینه گشاده است

بر روی دامن تو عمو دست و پا زدم

این سرنوشت عاشقی و عشق زاده است

باید تو را به خیمه ی زینب برم عمو

بنگر که لرزه بر تن عمه فتاده است

ای دشمن سواره به نامردی آمدی

از روی اسب نیزه مزن او پیاده است

بوی حسن گرفته تمامی قتلگاه

گویا دگر زمان گذشتن ز جاده است

***

با تشکر از شاعر گرامی



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
چهارشنبه 1395/07/14

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دستم رها کن عمه، دورش را گرفتند

راه عبور زاده ی زهرا گرفتند

می آیم از خیمه به امدادت عمو جان

بار دگر گرگان رهِ صحرا گرفتند

عمه زمین خورد و صدا زد وای مادر

لشگر ز هر سو نیزه ها بالا گرفتند

تا ضربه را کاری به جسم تو بکوبند

اغلب کنار حنجر تو جا گرفتند

دیدم که زینب زلف هایت شانه می زد

اینان چرا با پنجه مویت را گرفتند

دستم سپر می سازم اینجا زیر شمشیر

اما نشانه حنجرم را تا گرفتند

خون گلویم ریخت چشمان تو را بست

تا که نبینی جان من یک جا گرفتند

تا مثل تو گفتم که مادر یاری ام کن

با نیزه از پهلوی من امضا گرفتند

مانند قاسم نیزه کش کردند جسمم

از ما تقاص عقده از بابا گرفتند

جان دادنم مشکل شده می دانی ازچه؟

هر جفت پاهای مرا با پا گرفتند



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
چهارشنبه 1395/07/14

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(


عقل، وامانده شد و پرسشِ احوالم کرد

به خدا عشقِ عمو بود سبکبالم کرد

غربت اوست که تبدیل به این حالم کرد

آنکه با جامِ مِی اَش مست ،همه عالم کرد

مست، بی دست شود، میکده بی سر خواهد

دل در این راه فقط یاریِ دلبر خواهد

دلِ عاشق، سپر‍‍ِ فاصله خواهد چکند

دفعِ تیرِ سه پرِ حرمله خواهد چکند

طالبِ وصل،دگر حوصله خواهد چکند

با گرفتاریِ یک، قافله خواهد چکند

گر چه از مادریِ عمۀ خود ممنونم

کربلایی شدنَم را به عمو مدیونم

عموی بی کس و تنهام مرا میخواند

سید و سرور و مولام مرا میخواند

یک طرف غربت آقام مرا میخواند

یک طرف وعدۀ بابام مرا میخواند

همه دارند به لب ذکرِ اباعبدالله

و عمو خواند مرا،گفت بیا عبدالله

وای عمه!بخدا خون عمو ریخته شد

نیزه ها از همه سو با تنَش آمیخته شد

خاک و خون از تَهِ گودال برانگیخته شد

تا رسیدم به عمو دست من آویخته شد

سپرِ جان عمو در وسط عدوانم

من پریشانِ عمو،زیر سم اسبانم

عمه جان بهرِ عمو نَه بَر و بازو مانده

نه سر و صورت و نه گیسو و اَبرو مانده

نه مُچِ دست،،وَ نه دندۀ پهلو مانده

نه به جانِ علی اکبر سرِ زانو مانده

هر چه ضَربَست من از جان عمو میگیرم

دشمنم گر نَکُشد از غم او میمیرم

تشنه را آب دهند،ضربه زدن یعنی چه

بوسۀ نیزه به دندان و دهن یعنی چه

کُشتن و اینهمه خوشحال شدن یعنی چه

کَندنِ پیرهنِ پاره ز تن یعنی چه

عمه جان وقتِ اسیریست مهیا بشوید

بعد از این شاهد خون گریۀ زهرا بشوید



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
چهارشنبه 1395/07/14

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


کوچکترین دلیر پس از شیرخواره بود

طفلی که در سپهر شجاعت ستاره بود

هرچند که اجازه ی جنگاوری نداشت

آماده باش، منتظر یک اشاره بود

از اینکه رفته‌اند همه داشت می‌شکست

از اینکه مانده بود دلش پر شراره بود

دستش به دست عمه و چشمش پی عمو

در جست و جوی یافتن راه چاره بود

چون دید شاه کشور جان‌ها چنین غریب

در حلقه ی محاصره ی صد سواره بود

خود را به آستانه ی جسم عمو رساند

جسمی که زخم‌هاش فزون از شماره بود

عباس‌وار دست به دستان تیغ داد

و یک سه‌شعبه در پی ذبحی دوباره بود

در قتلگاه ماند تنی که پس از قتال

تنها تن شبیه عمو پاره پاره بود

در خیمه‌ها اگر که نمی‌رفت شاهدِ

دعوا سر کشیدن یک گوشواره بود



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
یکشنبه 1394/07/26

عبدالله ابن الحسن(ع)


تا که عمامه از سرت افتاد

تیر خوردی و پیکرت افتاد

یک سه شعبه دوباره حرمله زد

تپش قلب اطهرت افتاد

ای عمو جان تو رفتی از حال و

بر سرم اشک خواهرت افتاد

مثل اصغر سرت که بالا رفت

نیزه ای زیر حنجرت افتاد

نفست را گرفته این  نیزه

آه آهِ مکررت افتاد

صورتت تا به روی خاک آمد

فاطمه در برابرت افتاد

آمده مادری کند زهرا

بر سر دامنش سرت افتاد

در کنار نگاه تو دستِ

یادگار برادرت افتاد

با صدای شکستن دستم

عمه ام یاد مادرت افتاد

حنجر من شبیه اصغر شد

سر من مثل اصغرت افتاد

جان بابا قبول کن از من

هدیه ای که به محضرت افتاد

***

با تشکر از شاعر گرامی



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
یکشنبه 1394/07/26

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(


رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم

رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم

رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی

نشان حرمله و خولی و سنان بدهم

دلم قرار ندارد در این قفس باید

کبوتر دل خود را به آسمان بدهم

عمو سپاه حسن می رسد به یاری تو

من آمدم که حسن را نشانتان بدهم

عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است

خدا کند بتوانم نجاتتان بدهم

سپر برای تو با سینه می شوم هیهات

اگر به نیزه و شمشیرها امان بدهم

مگر که زنده نباشم که در دل گودال

اجازهء زدنت را به کوفیان بدهم

من آمدم که شوم حائل تو با عمه

مباد فرصت دیدن به عمه جان بدهم

عمو ببین شده دستم ز پوست آویزان

جدا شود چو علمدار اگر تکان بدهم

کسی ندیده به گودال آنچه من دیدم

عمو خدا نکند من ز دستتان بدهم

صدای مرکب و نعل جدید می آید

عمو چگونه خبر را به استخوان بدهم

فقط نصیب من و شیرخواره شد این فخر

که روی سینۀ مولای خویش جان بدهم

عزیز فاطمه انگشتر تو را ای کاش

بگیرم و خودم آن را به ساربان بدهم

برای آنکه جسارت به پیکرت نشود

خودم لباس تنت را به این و آن بدهم

***

با تشکر از شاعر گرامی



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
یکشنبه 1394/07/26

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(


ماندن پروانه در بین قفس ها مشکل است

مأمن موج خروشان گشته تنها ساحل است

در مرام عاشقی اول قدم سر دادن است

گر چه این تحفه به درگاه عمو ناقابل است

وقت جانبازی شده باید که جانبازش شوم

غفلت از دلدار کار مردمان کاهل است

زادۀ شیر جمل باید که شیدایی کند

عمه جان رنجه نشو، این حرفها حرف دل است

عمه جان یک عده وحشی دور او حلقه زدند

وای عمه گیسویش در مشت های قاتل است

می روم تا بیش از این ها حرمتش را نشکنند

چکمه پوش بی حیا از شأن قرآن غافل است

بی حیا، یابن الدّعی کم نیزه بر رویش بزن

صورتش بهر رسول الله ماه کامل است

فکر کرده می گذارم با سنان نهرش کند

دست های کوچکم بهر امام حائل است

...خوب شد رفتم نمی بینم که دیگر بعد از این

قسمت ناموس حیدر ناقه ی بی محمل است

خوب شد رفتم نمی بینم که دیگر بعد از این

کاروان عشق را در کنج ویران منزل است



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
یکشنبه 1394/07/26

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(


سر می نهد تمام فلک زیر پای او

دل می برد ز اهل حرم جلوه های او

عبدالله است و ایل و تباری کریم داشت

با این حساب عالم و آدم گدای او

انگار قاب کوچکی از عکس مجتبی

هر لحظه می تپد دل زینب برای او

او حس نمی کند که یتیم است و خون جگر

تا با حسین می گذرد لحظه های او

بالاتر از تمامی افلاک می نشست

وقتی که بود شانۀ عباس جای او

نیمش حسن و نیمه دیگر حسین بود

بوی مدینه می رسد از کربلای او

مثل رقیه روح و روان حسین بود

او همچو عمه دل نگران حسین بود



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
یکشنبه 1394/07/26

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(


بسكه بر پایِ دلم حوصله زنجیر شده

طفلی از هولِ غمِ بی كسیت پیر شده

نیزه بر پهلویِ تو نیّتِ قد قامت كرد

ای وضویِ تو ز خون لحظۀ تكبیر شده

دیدم از خیمه به صورت به زمین افتادی

كار از كار گذشته، نكند دیر شده؟

نكند باز عمو دست به خیرات زدی؟

همۀ دشت به سویِ تو سرازیر شده

آب كردی جگرم، آب مگر خواسته ای

كه سر و كارِ تو با این همه شمشیر شده

این همه فاصله ما بینِ نفسهات ز چیست؟

پنجۀ كیست كه با مویِ تو درگیر شده؟

آمدم رو به سراشیبیِ گودال، مرو

دو قدم مانده، تحمل كن و از حال مرو

آمدم زخم كسی بر بدنت نگذارد

لشكری دست به تركیبِ تنت نگذارد

آمدم سهم كسی از تو نخواهد ببرد

تیغ بر بالِ كبوتر شدنت نگذارد

زینتِ دوشِ نبی ، سینۀ تو پا نخورد

زنده تا هست یتیمِ حسنت، نگذارد

یوسفِ عمّه، به جانِ تو قسم هیچ كسی

دست حتی به پَرِ پیرهنت نگذارد

پسرت بودم، از این پس سپرت خواهم شد

شمر تا چكمه به رویِ دهنت نگذارد

گرچه این تیغ به قصدِ سرِ تو می آید

بازویِ كوچكِ این سینه زنت نگذارد

دستِ من شكر خدا را، كه به كار آمده است

استخوان تا شده، با پوست كنار آمده است



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
یکشنبه 1394/07/26

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


پروانه را تحمل ماندن به خاک نیست

مست تو را ز نیزه و شمشیر باک نیست

خیری ندیده هرکه برایت هلاک نیست

در عشق سن و سال که اصلا ملاک نیست

بوسیدی ام شکر شدن اثبات شد به من

از کنیه ات پسرشدن اثبات شد به من

ای یازده بهار پناه یتیمی ام

ماه تمام شام سیاه یتیمیم

رحمی نما به ناله و آه یتیمیم

آخر بگو که چیست گناه یتیمیم؟

که قسمتم نشستن درخیمه ها شده

افسوس خوردن و غم بی انتها شده

حالا که ابریم من و در فکر بارشم

میل قتال دارم و لبریز خواهشم

دستی بکش به روی سرم کن نوازشم

آخر به عمه بهر چه کردی سفارشم؟!

**

خورشید تیره بود و هوا پرغبار بود

پشت سرتو عمه پریشان و زار بود

دور و بر تو نیزه و سرنیزه دار بود

زخم تنت یکی و دو تا نه، هزار بود

دیدم ز دور مرکبت افتاد بر زمین

مثل تن تو زینبت افتاد بر زمین

دیگر زمان آمدنم بود آمدم

از غصۀ تو سوختنم بود آمدم

هنگام مردتر شدنم بود آمدم

جای زره لباس تنم بود آمدم

با دست خالی آمدم اکبر شوم تو را

پای برهنه قاسم دیگرشوم تو را

دستم سپر برای تو ای بی سپرترین

گردد فدای تو پسرت ای پدرترین

ای از عطش بریده نفس خون جگرترین

کن دیده باز روی من ای محتضرترین

بوی حسن گرفت فضا روی سینه ات

وقتی که دوخت تیر مرا روی سینه ات



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
یکشنبه 1394/07/26

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(


بچه شیری ز حرم اشک فشان بیرون زد

نوجوانیِ حسن ماه نشان بیرون زد

نسلِ صفّینیِ خورشید وَشان بیرون زد

تازه رزمنده که فریاد کشان بیرون زد

کربلا زیر پر و پاش به طوفان افتاد

لرزه بر قاطبۀ لشگر عدوان افتاد

حیف شمشیر به دستانِ دلیرش نرسید

زِرِهی بر قد و بالای مُنیرش نرسید

فرصت بدرقۀ جنگ خطیرش نرسید

آب و آئینه به آوای سفیرش نرسید

نه زِره بلکه کسی نیست کفن پوش کند

فرصتی نیست که لشگر رَجَزش گوش کند

از همان دور که آوای صدایش دیدند

قلب بی واهمه و قدّ رسایش دیدند

دست تهدید کُنِ سرعت پایش دیدند

نقشة زجرکُشِ دوره برایش دیدند

حیله کردند در آغوش عمویش بکُشند

خنجر و تیغ و سنان بر سر و رویش بِکِشند

ابتکارِ عملش میمنه را ریخت بهم

شیوۀ جنگیِ او میسره را ریخت بهم

قهرمانانه غرور همه را ریخت بهم

با عمو گفتنِ خود علقمه را ریخت بهم

تا رسید از سرِ گودال صدا کرد عمو

تَه گودال به شهزاده دعا کرد عمو

دید گودال پر از خون و عمو بی حال است

جبریل آمده اما به نَظَر بی حال است

مقتل انگار معطر ز نبی و آل است

موجی از تیغ و سنان در وسط گودال است

بین شمشیر و سنان گم شده بود عبدالله

طعمۀ هجمۀ مردم شده بود عبدالله

نیزه را دید که بوسه ز دهان می گیرد

شمر سبقت ز  هجومِ دگران می گیرد

خولی انگار غنیمت به نهان می گیرد

اَخنث از خون خدا رقص کنان می گیرد

داغِ این منظره ها سخت گرفتارش کرد

مهرِ آغوشِ عمو محرم اسرارش کرد

دست او دفع بلا کرد ولیکن افتاد

گرمِ آغوشِ عمو شد ، سرش از تن افتاد

پای تا سر بدنش طعمۀ آهن افتاد

چشم او بر پدرش در دمِ رفتن افتاد

عاقبت در تَهِ گودال شکارش کردند

با سُم تازۀ ده اسب مهارش کردند 



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
چهارشنبه 1393/08/7

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


هرکه خواهد بخدا بندگی آغاز کند

باید عبداللَهی احساس خود ابراز کند

کیست این طفل که در کودکی اعجاز کند

قدرت فاطمی اش بُرده به بابا حَسَنش

کیست این طفل که تفسیر کند مردن را

سهل انگاشت به میدان عمل رفتن را

غیرت حیدری اش ریخت بهم دشمن را

یازده ساله ولی لایق رهبر شدنش

واژه ای نیست به مداحی این آزاده

چه مقامی است خدا داده به آقازاده

از کجا آمد و راهش به کجا افتاده

دامن پاک عمو بود از اول وطنش

بی زِرِه آمد و جان را زِرِه قرآن کرد

بی سپر آمد و دستش سپر جانان کرد

بی رجز آمد و ذکر عمویش طوفان کرد

بی کفن بود ولی خون تنش شد کفنش

از حرم آمدنش لرزه به لشگر انداخت

جان خود را سپر جان عمو جانش ساخت

ای بنازم به مقامش که چه جایی جان باخت

مثل شش ماهه شده شیوۀ جان باختنش

بی درنگ آمد و بر پرچم دشمن پا زد

خوب در معرکه فریاد سرِ اعدا زد

بوسه بر روی عمو از طرف بابا زد

بوسه زد نیزۀ بی رحم به کام و دهنش

چه پذیرایی نابی است در این مهمانی

خنجر و نیزه و شمشیر و سنان شد بانی

عاقبت هم شده با تیر سه پر قربانی

پَرت شد با سرِ نیزه سوی دیگر بدنش

همچو بابا همه اسرار نهان را می دید

بر تن پاک عمو تیر و سنان را می دید

او لگد خوردن دندان و دهان را می دید

دید در هلهله ها ضربه به پهلو زدنش

مَحرم سِر شد و اسرار نهان افشا شد

دید تیر آمد و بر قلب عمویش جا شد

ذکر ((لا حول)) شنید و همه جا غوغا شد

در دو آغوش حسین و حسن افتاد تنش

تیغی آمد به سر او سر و سامانش داد

زودتر از همه کس رأس به دامانش داد

لب خندان پدر آمد و درمانش داد

مادرش فاطمه آمد به طواف بدنش

***

از وبلاگ حاج محمود ژولیده



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


مرد میدان بلا ، بیم ز اعدا نکند

عرصه هر چند که شد تنگ ، محابا نکند

لشگر غیر اگر طعنه به شورش بزند

عاشق دلشده یک ثانیه حاشا نکند

آن یتیمی که تو یک عمر بزرگش کردی

چه کند لحظه ی غم گر به برت جا نکند

بدترین درد در عالم به خدا بی پدری است

جز اجل درد مرا هیچ مداوا نکند

غیر دستان نوازشگر گرم تو عمو

گره کور مرا هیچ کسی وا نکند

نیست عبدالله تو ، آنکه در این فقر وفا

دست ناقابل خود را به تو اهدا نکند

چشم تو گفت : میا راه بسی دشوار است

قاتل سنگ دلم با تو مدارا نکند

سرم امروز به پای تو بریده خوش باد

سر شوریده که اندیشه ی فردا نکند

موی من دست عدو ، پای عدو بر تن تو

خواهرت کاش که این صحنه تماشا نکند

نیزه ای گفت : که خون تو مکیدن دارد

کاش با حنجر تو تیغ چنین تا نکند

کاش صد بار عدو دست مرا قطع کند

معجر از پردگیان حرمت وا نکند



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
شنبه 1393/07/26

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دور گودال ازدحام شده

نگرانم ازین شلوغی ها

صبر کن آمدم عمو جانم

من بمیرم که مانده ای تنها

 

پدر من همان کسی است که شد

در مدینه عصای مادر تو

زاده ی مجتبایم و امروز

من سپر می میشوم به پیکر تو

 

تا رسیدم شکسته بود سرت

کاش بهتر دویده بودم عمو

جلوی سنگ را گرفته بودم اگر _

بهتر از این پریده بودم عمو

 

صبر کن با کنار پیرهنم

خاک و خون از رخ تو پاک کنم

جان عبداللهت اجازه بده

نیزه ها را یکی یکی بکنم

 

چه بلایی سر تو آوردند؟

دست و پا و گلو، سر و دهنت...

هرچه کندم هنوز هست! مگر

چقَدَر نیزه بوده در بدنت؟

 

نیزه و تیرها تمام که شد

تازه وقت کلوخ و سنگ شده

تو نفس می زنی هنوز اما

سر پیراهن تو جنگ شده

 

آی نامرد بی حیا بس کن

جان من رابگیر عمو را نه

تیغ از حنجر عمو بردار

دست من را ببر گلو را نه

 

روی زانو نشست حرمله، باز

دلم از خنده های تلخش سوخت

تن من از تنت جدا شده بود

تیر او آمد و مرا به تو دوخت



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 


( کل صحن های حسینیه : 4 )    1   2   3   4   


درباره حسینیه


به پایگاه فرهنگی هیات «مکتب الشهداء تهرانسر» خوش آمدید
×××
برای ارتباط با ما می توانید از طریق آدرس motallebi64@gmail.com اقدام فرمایید

آدرس پایگاه اطلاع رسانی هیات مکتب الشهداء-تهرانسر:
maktab-shohada.mihanblog.com
×××
هر کس که مقرب است در فکر بلاست
آواره شدن قاعده ی عشق خداست
"مهدی مطلبی"پرید اما باز
در صحن "حسینیه" ی او "روضه"بپاست

مدیر وبلاگ : شاهد
آمار زائرین حسینیه
  • زائرین امروز :
  • زائرین دیروز :
  • زائرین این ماه :
  • زائرین ماه قبل :
  • کل زائرین :
  • تعداد کل اشعار :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پایگاه های مدح و مرثیه
لوگوها
كانال حسینیه در تلگرام
صفحه اینیستاگرام حسینیه

 پایگاه تخصصی مدح و مرثیه

 پایگاه تخصصی روضه و مقتل

 پایگاه نوحه و سبک های مداحی

کتاب موبایل حسینیه-مدح و مرثیه

 پایگاه اطلاع رسانی هیات مکتب الشهداء-تهرانسر

 کارگاه مجازی شعر آیینی حسینیه

 اشعار استاد علی اکبر لطیفیان

 قرارگاه-پایگاه فرهنگی هیئت مکتب الشهداء