امام حسین(ع)-مناجات


آفتابِ روز ها و ماهِ شب شو با حسین

فارغ از عجب و ریا، کبر و غضب شو با حسین

 

کربلایی! مفت‌خود را دست این و آن نده

دستچین مادرش شو، منتخب شو با حسین

 

 سیلی بابا ز لبخند غریبه خوشتر است

هرگناهی هم اگر کردی، ادب شو با حسین

 

اسم و رسمت را نمیخواهد، خودت را میخرد

کار با دینت ندارد، پس وهب شو با حسین

 

از حسین غیر خودش چیزی بخواهی باختی

قید دنیا را بزن، اهل طلب شو با حسین

 

کعبه یک‌سنگ نشان بوده خدا در کربلاست

دور شش گوشه برو، حاجیِ رب شو با حسین

 

چندساعت هم‌اگر شد لب به آب اینجا نزن

کربلا وقتی میایی، تشنه لب شو با حسین

 

بی حسین اعمال خوبِ ما وبال گردن اند

عامل هر واجب و هر مستحب شو با حسین

 

ای که میگویی حسین، ذکر حسین یا مجتباست

پس بگو جانم حسن، پُرتاب و تب شو با حسین




✔️ موضوع : مدح و مناجات با امام حسین(ع)، مدح و مناجات با امام حسن(ع)، عبدالله ابن الحسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 03:45 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-مدح شب ششم محرم


نام اعظم نه فقط عشق مسلّم حسن است

بهترین زمزمه ها نغمه ی جانم حسن است

 

آنکه تا آمده بخشیده و از روز ازل

شده آقای کریم همه عالم حسن است

 

بعد یا فاطمه اول از علی دم بزنید

بعد یا حیدر کرار مُقدّم حسن است

 

سر این سفره چه خوب است نشستن دارد

آب از این چشمه بنوشید که زمزم حسن است

 

صاحب و بانی هر روضه خود فاطمه است

آنکه در بزم حسینش زده پرچم حسن است

 

اولین گریه کن خون خدا فاطمه است

دومین گریه کن ماه محرم حسن است

 

ششمین شب شده و سائل دست حسنم

حَسَنیه است حُسنیه و ذکرم حسن است




✔️ موضوع : مدح و مناجات با امام حسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)، عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1399/06/4 | 03:33 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


در بند زلف او دل باد و نسیم هاست

تازه ترین شراب سبوی کریم هاست

او که طلایه دار خیام یتیم هاست

نذرِ"حسن" برای "حسین" از قدیم هاست

 

او حاضرست جان خودش را فدا کند

نذرِ قدیمیِ پدرش را ادا کند

 

مانند صاعقه شب پُرکینه را شکافت

برق نگاه او دل آئینه را شکافت

اسرارهای در دل گنجینه را شکافت

فریاد های او قفس سینه را شکافت

 

اینگونه سوی لشگر کفار نعره زد:

وَللهُ لا اُفارقُ عَمّی اِلی الاَبد

 

آتش به آه شعله ورش غبطه می خورد

دریا به چشم های ترش غبطه می خورد

جبریل هم به بال و پرش غبطه می خورد

حتی پدر به این پسرش غبطه می خورد

 

روی زه کمانِ"حسن"،تیر آخر است

این شیرزاده که نوه ی شیر خیبر است

 

سقّا شده است تا علمش را بیاورد

شمشیر کوچک دودمش را بیاورد

تابیده تا سپیده دمش را بیاورد

امّیدواری حرمش را بیاورد

 

امّیدواری حرم از حال رفته است

خورشید آسمان تهِ گودال رفته است

 

او ناله ی عموی خودش را شنید و رفت

از دست عمه دست خودش را کشید و رفت

مثل کبوتر از دل خیمه پرید و رفت

پای برهنه سمت عمویش دوید و رفت

 

کوچیکترین ستاره ای از نسل آلِ ماه

سوسو زده است در دِل گودال قتلگاه

 

با سر رسیده تا که فدای سرش شود

گودال آمده سپر حنجرش شود

با جسم کوچکش زره پیکرش شود

تا مرهمی به زخم دل مادرش شود

 

درپیش فاطمه به سرش سنگ می زدند

کفتارها به صورت او چنگ می زدند

 

آمد ولی چه آمدنی..،دیر کرده بود

آهوی بی رمق همه را شیر کرده بود

این صحنه طفل را بخدا پیر کرده بود

سر نیزه ای میان دهن گیر کرده بود

 

با هرچه می شده به پرش ضربه می زدند

با سنگ و با عصا به سرش ضربه می زدند

 

مبهوت مانده با بدن او چه می کند

با این عموی بی کفن او چه می کند

با پاره های پیرهن او چه می کند

آن که نشسته روی تن او..،چه می کند

 

این تیغ ها به درد ذبیحی نمی خورد

آن خنجری که تیز نگردد نمی بُرد

 

ناگاه حرمله به سوی معرکه دوید

تیری سه شعبه از وسط تیردان کشید

یک لحظه ناگهان نفس کهکشان بردید

سینه به سینه،راز دو همدم به هم رسید

 

محراب های عرش،در این لحظه سوختند

تا مُهر را به سینه سجّاده دوختند

 

دستی به ضرب تیغه ی دشمن جدا شده

قاب تنی پر از اثر ردِّ پا شده

بر روی جسم زخمیِ ارباب جا شده

روی "حسینیه" "حسنیّه" بنا شده

 

مانده حسین بی کس و بی یار و بی پناه

دارد صدای شمر می آید ز قتلگاه...

 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 04:32 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


پامال شد با چکمه وقتی آرزویش

پای برهنه، با ادب، می رفت سویش

 

او باقیات الصالحات مجتبی بود

یا باقیات خیمه ی سبز عمویش

 

او قاصد دلتنگی اهل حرم بود

از دست زینب پر زده تا بام کویش

 

با «ادخلوها بسلامٍ آمنین»ش

شمر و سنان را دور می کرد از گلویش

 

در کوچه گودال، گم شد گوشواره

یک مجتبی دارد می آید جستجویش

 

با جذبه ای قطعا، ضریح زخم خورده

آغوش خود را باز خواهد کرد رویش

 

او دست داد و دست های مادری را

حس کرد وقتی شانه می زد بین مویش

 

از صورت معصوم او یاقوت می ریخت

آنکه زبرجد می چکیده از وضویش

 

تشییع جسمش روی دوش نعل ها بود

وقتی عسل لبریز می شد از سبویش

 

اسماء حسنی را به روی خاک می دید

لاهوت را زخمی زخمی رو به رویش

 

ذکر "غیاث المستغیثین" زخم می خورد

وقتی عصا می خورد بر جسم عمویش

 

بر سینه سنگینی کند شرح شهودش

"و الشمر" بود و خنجر و راز مگویش

 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 04:18 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


کیست این طفل های و هوی حسن

آخرین برگِ آرزوی حسن

هر زمان شانه می‌‌زدش  زینب

بینِ آن شانه بود موی حسن

تاکه عباس روبرویش بود

تو بگو بود روبروی حسن

مانده است تا به قدرِ همتّ خود

که نگهدارد آبروی حسن

بچه‌های حسن همه شیراند

کربلا داشت شش سبوی حسن*

وقت دیدارِ او میان حرم

چقدر می‌رسید بوی حسن

 

یاکریمِ سرایِ زهرا بود

سومین مجتبای زهرا بود

 

 

بسکه پُر دیده جایِ بابا را

که ندارد هوای بابا را

یازده سال می‌شنیده فقط...

از عمویش صدای بابا را

روی دوش حسین می‌دیده

پنج نوبت ردای بابا را

سال‌ها هم مواظبش بودند

نشنود ماجرای بابا را

سال‌ها دیده بود ماهِ صفر

سالگردِ عزای بابا را

قاسمش گفته بود در گوشش :

دیده‌ام ردِّ پای بابا را

 

در رگش خون جاریِ حسن است

آخرین یادگاری حسن است

 

 

این پسر نازِ پنج تَن دارد

هم حسین است هم حسن دارد

چشمِ بَد دور چون امیرِ جمل

هوسِ جنگ تَن به تَن دارد

حرف او حرف ساختن نیست

جگرش بوی سوختن دارد

نیت‌اش را حسین می‌دانست

که بجای زره کفن دارد

دید با بالِ جبرئیلیِ خود

با عمو میلِ پَر زدن دارد

قامت او به قدِ شمشیر است

سپر از دست در بدن دارد

 

خواهرم نور عین ، عبدله است

حسن ابن حسین ، عبدله است

 

 

جایِ آن نیست استخاره کند

با سرانگشت هِی اشاره کند

یا که باید نماند و برود

یا بمیرد فقط نظاره کند

عمه محکم گرفته بازویش

آستین را کشید پاره کند

قدر انبوهِ زخمهای عموست

نَفسَش را اگر شماره کند

ناگهان در میان آن برزخ

قبل آنکه جگر شراره کند

دستِ او را کشید بابایش

پدرش آمده که چاره کند

 

می‌‌دود حال یک نفس به شتاب

اّجتمع عِدَةًُ مِن الاَعراب....

 

 

دید یک دشت سر به سر جمع است

دورِ او سی هزار ،  سر جمع است

بینِ گودال رویِ آن مظلوم

تیغ و سرنیزه و سپر جمع است

دورِ آن شیب ازدحامی هست

پای آن شیب بیشتر جمع است

پیرمردان و ناجوانمردان

از حرامیِ خیره سر جمع است

از سنان و سه‌شعبه و از سنگ

از عصا دشنه و تبر جمع است

دید عمو را به هرطرف پخش است

دید او را که مختصر  جمع است

 

عِدةًُ مِن جماعتِ الاَعراب

می‌زنندش چه بی حساب و کتاب

 

 

روی آن سینه تا به رو اُفتاد

سینه بر سینه‌ی عمو اُفتاد

بیشتر غرق شد در آن آغوش

طفل در اَبرِ آرزو اُفتاد

یازده بار زیرورو شد  آه

یازده بار زیر و رو اُفتاد

غرقِ ثاراله است  عبدالله

بین لشکر بگو مگو اُفتاد

حرمله آمد و در این دعوا

نظرش زود بر گلو اُفتاد

 

عاقبت با عمو یکی شده بود

آن گلو  این گلو یکی شده بود

 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 04:12 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


خدا کند به عشق تو خراب و دربدر شوم

برای من پدر شوی ، برای تو پسر شوم

 

یتیم هستم و اگر اسیر هم شوم بد است

به فکر خواهر توأم ، مخواه دردسر شوم

 

دوباره پای قنفذی به شعر وا شده عمو ...

اجازه می دهی کمی ، برایتان سپر شوم؟

 

سه شعبه هاوسنگ ها،سنان وتیغ و کعب نی

به روضه ی من آمده ، غریب و خونجگر شوم

 

اگر چه کودکم ولی ، خدا کند که قبل تو

بریده تر ، بریده سر ، بریده بال و پر شوم

 

نه هجده را نخواستم ، به داغ مادرت قسم

خدا کند که هفت سال ، شهید زودتر شوم

 

منم شبیه قاسمم - چه می شود عسل که نه

زبان بریزم  و  کمی ،  برایتان  شکر  شوم

 

دراز دستی مرا ،  ببخش ، قصد کرده ام

ز داغ های مادرت ، کمی شکسته تر، شوم

**

چه می شود ستاره ای ، کنار تو قمر شود؟

چه می شود یتیمکی ، برای تو پسر شود؟




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 01:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


پرچم سبز افتخار حسن

نور در نور یادگار حسن

روح بی باک ذوالفقار حسن

مردِ رزمِ جملْ شکار حسن

چون پدر از سقیفه بی زار است

یازده ساله مرد پیکار است

 

عزت مجتبی ست عبدلله

روح قالو بلاست عبدلله

سپر نیزه هاست عبدلله

غرق خون خداست عبدلله

از لبش یا حسین می بارد

دست از این عشق بر نمی دارد

 

ناگهان دید کربلا لرزید

عمو افتاد خیمه ها لرزید

دست عمه که بی هوا لرزید

تن فرزند مجتبی لرزید

عمو از صدر زین غریب افتاد

گیر یک عده نا نجیب افتاد

 

خسته از زخم ها عمویش شد

نیزه ای تشنه ی گلویش شد

هر چه شمشیر روبه رویش شد

وای من پنجه پنجه مویش شد

داد زد لا اُفارِقُ عَمی

تا ابد لا اُفارِقُ عَمی

 

گفت بر نسل خویش می نازم

جملی از دوباره می سازم

نیزه ها، من هنوز سربازم

دست ها را سپر می اندازم

تا عمو لحظه ای بیاساید

یا ز گودال پا شود شاید

 

سنگ ها بگذرید از سر او

نیزه ها پاشوید از بر او

جای سالم بود به پیکر او؟

رفته از حال،عمه خواهر او

بدنش را به خاک ها نکشید

رمقی نیست در تنش بروید

 

من یتیمم پسر نمی خواهی؟

من که هستم سپر نمی خواهی؟

دست من را مگر نمی خواهی؟

عکسی از پشت در نمی خواهی؟

پدرم بغض های خود را برد

حسرت کوچه را فقط می خورد

 

استخوان های دست وا اُمّا

لحظه ای كه شكست وا اُمّا

تنش از هم گسست وا اُمّا

حرمله حاضرست وا اُمّا

هدف تیر سهمگین گردید

با عمو نقش بر زمین گردید




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 01:36 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت قاسم بن الحسن(ع) - حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


آن حور که در کوچه شکستند پرش را

آن خانه که آتش زده بودند درش را

آن مرد که شمشیر به هم ریخت سرش را

چشمان حسن دید و شنیدم خبرش را

پس داد پس از این همه ماتم جگرش را

 

از محرمِ نامحرم خود جان و تنش سوخت

تن شعله کشید و همه‌ی پیرهنش سوخت

تا دید برادر که دو چشم حسنش سوخت

فرمود که "لا یوم کیومک" ...دهنش سوخت

پس گفت به او علت چشمان ترش را

 

شد قصه همان داغ که دیدند و شنیدیم

آن درد که بر شانه کشیدند و شنیدیم

در شعله‌ی غم تشنه دویدند و شنیدیم

بر آینه شمشیر کشیدند و شنیدیم

بخشید علی از تن خود بیشترش را

 

مولای زمان خسته و بی تاب و توان شد

قاسم به عمو زل زد و قلبش نگران شد

چون تیر که بی‌‌طاقت از آغوش کمان شد

دانست که هنگام سپر کردن جان شد

تغییر ندادند نظرها نظرش را

 

مشغول غزل خوانی و دلداده و سرمست

شمشیر به رقص آمد و افتاد سر و دست

پس در دل لشگر زد و پرسید کسی هست

با دیدن او هر که رجز خواند دهان بست

آورد به یاد همه رزم پدرش را

 

بگذار نپرسم چه شده در دل میدان

بگذار نخوانم نشود خیمه هراسان

بگذار نگویم که حسین است پریشان

شیر حسنش مانده و انبوه شغالان

رد می‌شوم از آنچه به هم ریخت سرش را

 

رد می‌شوم و میرسم آنجا که علمدار

هی تیر پس از تیر سپس تیر ...و تکرار:

هی تیر پس از تیر سپس نیزه‌ی بسیار...

بی دست زمین خورده و در خنده‌ی اغیار

سکان سماوات گرفته کمرش را

 

رد می‌شوم و می‌رسم آنجا که شتابان

شمشیر به دستند همه‌ نامه نویسان

آشوب شد و همهمه دور و بر مهمان

سوغات برای همه آورده به میدان

دست و سر و پا و تن ایثارگرش را

 

ناگاه دل کودک بی تاب خبر شد

در چشم ترش کُون و مکان زیر و زبر شد

وا کرد دو تا دست و هم آغوش خطر شد

با دست به جنگ آمد و با دست سپر شد

تقدیم عمو کرد تمام جگرش را

 

آن حور نظر کرد تن بی کفنی را

سلطان زمین خورده‌ی دور از وطنی را

در خاک بلا یوسف بی پیرهنی را

بی سر تن سادات حسینی حسنی را

آن حور که در کوچه شکستند پرش را

 

پس دید که بر نیزه نشاندند سرش را

با ناله‌ی جانسوز صدا زد پسرش را

ای کاش کسی آب بریزد جگرش را

پایان بدهد منتقم او سفرش را

باید که بیارند به زودی خبرش را...

 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 01:27 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


بگذار تا که شیرِ جمل را نشان دهم

تا نعره‌ی امیرِ جمل را نشان دهم

شمشیرِ بی‌نظیرِ جمل را نشان دهم

 

عمه به روم سنِ کمم را نیاوری

عباس می شوم عَلَمَم را بیاوری

 

 

عمه گریست اینهمه پَرپَر نزن نشد

ناخن مزن به گونه و بر سر مزن نشد

حرفِ برادر است به خواهر نزن نشد

 

با دستِ بسته سنگ به آئینه‌ات نکوب

اینگونه پیشِ من به رویِ سینه‌ات نکوب

 

 

زینب اگرچه دستِ پسر را مهار کرد

از بسکه داد زد زِ بسکه هوار کرد

دستش کشید سمتِ عمویش فرار کرد

 

وقتی رسید تیغِ حرامی به او گرفت

جایِ عموش نیزه‌ی شامی به او گرفت

 

 

اُفتاد بر تنش سپرش را بغل گرفت

از بینِ چکمه‌ها پسرش را بغل گرفت

بر سینه‌اش همینکه سرش را بغل گرفت

 

بوسید تا حسین گلویش یکی شدند

چسبیده بود او به عمویش یکی شدند

 

 

نزدیک اوست حرمله او را نشانه کرد

اول نشست رویِ عمو را نشانه کرد

پایین گرفت زیرِ گلو را نشانه کرد

 

تیرِ سه‌شعبه قلبِ عمو را درست زد

ای خاک بر سرم دو گلو را درست زد 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 01:22 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


بِینِ آغوشِ عمو بود ولی مُبهَم شد

یک حسینیه همانجا حَسنیه هم شد

 

این حُسینیه اگر شد حَسنیه یعنی

این حسین است ولی باحسن‌اش دَرهم شد

 

وقتِ غارت شده از پیرهن و خود و زِره

هرچه بُردن از این وای از آن هم کم شد

 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 01:20 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


نوبت عشق است عشقم با حسن

سفره را وا کرده این شبها حسن

 

صبر او رزم‌ است گرچه بی صداست

صلح او روح قیام کربلاست

 

ساختن با سوختن یک جوهر است

خون این دل مثل خون حنجر است

 

هرکه مجنون حسین و کربلاست

مطمئنا زیر دین‌ مجتبی است

 

با اجازه از علی آن صف شکن

مینویسم لافتی الاحسن

 

نامه داد و شاه را امداد کرد

مذهب  ما را حسن آباد کرد

 

غربت او سِری از اسرار اوست

این شلوغی حرم ها کار اوست!

 

امشب اما تا مدینه راهیم

الله الله امشب عبداللهیم

 

کیست عبدالله عشق پنج تن

حضرت باب الحسین باب الحسن

 

یازده ساله ولی شیر نر است

این نواده مثل جدش حیدر است

 

عابد شب زنده دار هرشب است

از محافظ های عمه زینب است

 

نوجوانی ابالفضل است این؟

یا به بدر آمد امیرالمومنین؟

 

در رگش خون حسن جاری شده

جان به قربانش چه کراری شده

 

هست این شاخ نبات پنج تن

نذر عاشورای بابایش حسن

 

...........

 

ظهر شد دلهای عالم در تب است

دست عبدالله دست زینب است

 

یارب عاشوراست یا که محشر است

یا حسن دستش به دست مادر است

 

دونفر بالای تل باحال زار

بی کسی تشنه میان کارزار

 

دید از بالا که بلوا ساختند

با سر آقا را زمین انداختند

 

گرگ ها خون عمو  را میخورند

نیزه ها دائم به یک جا میخوردند

 

اب میخواهد سنانش میدهند

با نوک نیزه تکانش‌ میدهند

 

نیزه بر کتف عمو میخورد و بعد

زخم ها روی گلو میخورد بعد

 

بر تن خون خدا پا میکشند

 مست های موی عمو را میکشند

 

آیه میخوانند و سنگش میزنند

به دلش با خنده آتش میزدند

 

پیش خشکی لبان شاه دین

آب هارا شمر میریزد زمین

 

 

هرچه را دارد به دعوا میبرند

دزدها پیراهنش را میبرند

 

روح قرآن زیر پا افتاده ست

روی سینه شمر هم آمادست

 

حنجر است و حنجر است و حنجر است

خنجر است و خنجر است و خنجر است

 

دید عبدالله عمو را داد زد

زیر لب میگفت یا زهرا مدد

 

ای عمو تنها نمان بین سپاه

مجتبی دارد می آید قتلگاه

 

یازده سال است دنیای منی

جای بابایم تو بابای منی

 

گرچه شمشیری ندارد نوکرت

دست دارم میدهم پای سرت

 

کاش زخم من مداوایت کند

تیر روی سینه ات جایم کند

 

غم مخور جانا فدایت میشوم

من بقیع کربلایت میشوم 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 01:17 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


وارث دست رحیم حسن است

صاحب خلق عظیم حسن است

از شکوه جلواتش پیداست

به خدا سیب دو نیم حسن است

همه ی عرش خدا محتاج

کرم طفل کریم حسن است

یا "اباقاسم"  "اباعَبدُالله"

نقش ایوان حریم حسن است

حضرت فاطمه هم گریه کن

روضه ی سخت یتیم حسن است

 

نوه ی حیدر خیبر شکن اوست

حسن بن حسن بن حسن اوست

 

غرق در رایحه ی یاس حسین

مورد مرحمت خاص حسین

مجتبازاده مسیحا دم شد

ولی از برکت انفاس حسین

نذر طفلان حسن می چرخد

همه شب دسته ی دستاس حسین

پدری کرده برایش همه عمر

خرج او شد همه احساس حسین

کرده پر جای حسن را قطعا

در دل نازک و حساس حسین

در دلش غیر خدا هیچ نبود

رونوشتی ست ز اخلاص حسین

دست خود را علمی دیگر کرد

آخرین حضرت عباس حسین

 

یک نفس تا لب گودال دوید

اولین گریه کن اش شاه شهید

 

پیش چشمان ترش طوفان شد

گرد و خاکی وسط میدان شد

بازوی فاطمه یادش امد

دستش از پوست که آویزان شد

نجمه با ناله ی وااماه اش

به سر و سینه زد و گریان شد

حرمله باز به زانو رفت و ..‌

کشتن طفل یتیم آسان شد

طرح ذبح پسری لب تشنه

دور گودال بلا عنوان شد

زیر تیغ و سپر و نیزه و تیر

بدن هر دوی شان پنهان شد

عاقبت پیکر این طفل شهید

مثل جسم عمویش عریان شد

در رکاب عمویش بر نیزه

سر او راهی نخلستان شد

 

آه مثل عمویش در گودال

به گمانم دهنش شد پامال 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 01:14 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


شد جدا دستی چه غم باید تو را یاری کنم

ای‌عمو عَبدُلَلهَم

باهمین یک دست هم پیشت علمداری کنم

ای‌عمو عَبدُلَلهَم




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 01:09 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


رفت بی صبرانه و ناگاه، کنج قتلگاه

شد رصد با چشم ِ صد گمراه، کنج قتلگاه

 

تا که فهمیدند نور چشم های مجتبی ست(ع)

تا شدند از کُنیه اش آگاه کنج قتلگاه-

 

-زیر لب گفتند این لقمه خوراکِ حرمله ست(لع)

آمده یک طُعمۂ دلخواه کنج قتلگاه

 

بد عطش دارد! گمانم رفت سیرابش کند

با سه شعبه! تا رسید از راه کنج قتلگاه

 

کرد اصابت نیزه ها بر نوجوانیِ تنش

می کشید از عمقِ جانش آه، کنج قتلگاه

 

ضربۂ شمشیر را محض ِ عمو، با جان خرید

دستش از آرنج شد کوتاه کنج قتلگاه

 

جایِ بابایش حسن(ع) محکم در آغوشش گرفت

گریه کرد و گفت «وا أمّاه» کنج قتلگاه

 

تیرها از راهِ کتفش قصدِ قلبش داشتند

دست و پا میزد عجب جانکاه کنج قتلگاه

 

بوسه زد یکریز غرقِ خون عمو بر صورتش

شد نفس هایش کم و کوتاه کنج قتلگاه

 

در مدارِ کینۂ جنگ جمل بر خاک ریخت...

خونِ ثارالله(ع) و عبدالله(ع) کنج قتلگاه!




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 01:07 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


ابن الکریمم وپسرِ شاهِ بی حرم

از خیمه آمدم به تماشایِ دلبرم

 

من از تبارِ شیرِ جمل هستم ای سپاه

ده ساله ام ولی ز رگ و خونِ حیدرم

 

خالی کنید دورِ بزرگِ قبیله را

تعظیم کن سپاه، به این شاهِ محترم

 

خونِ حسن میانِ رگم موج می زند

گردن زده ز ازرقِ شامی برادرم

 

از خیمه پابرهنه دویدم به قتلگاه

افتاده شاه رویِ زمین در برابرم

 

تا استخوانِ بازوی من بی هوا شکست

بی اختیار ناله زدم وای مادرم

 

تا آمدم بغل کُنمت حرمله رسید

پاشیده شد به ضربه ی یک تیر،حنجرم

 

ممزوج شد حسین و حسن زیرِ ضربه ها

اینجا به بعد روضه بخوانم من از شما

 

باجانِ فاطمه که چنین تا نمی کنند

جان دادنِ غریب تماشا نمی کنند

 

زهرا نشسته گوشه ی گودالِ قتلگاه

باحالِ مادر از چه مدارا نمی کنند

 

خالی کنید دورِ عمویِ غریب من

دورِ کسی که هلهله برپا نمی کنند

 

یابن الدعی مکن همه جا نیزه را فرو

پهنایِ نیزه را به گلو جا نمی کنند

 

بردار پایِ نحس خود از رویِ صورتش

این گونه بغضِ سینه ی خود وا نمی کنند

 

در پیشِ چشم عمه رها کن محاسنش

شیب الخضیب را همه معنا نمی کنند

 

در بین دنده ها مَشِکَن چوبِ نیزه را

از بهرِ جایزه به تن امضا نمی کنند

 

آقایِ عالم است برهنه نکن تنش

بر  بُردنِ لباس تَقَلا  نمی کنند

 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : دوشنبه 1399/06/3 | 01:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب پنجم و ششم


موج وقتی سر به صخره بینِ طوفان می زَنَد

با فراقت بر سرش از دردِ هجران می زند

چشمِ خشکم را هوایِ هیأتِ تو خیس کرد

شیشه می گرید در آن وقتی که باران می زند

فکر دلهای خراب آبادِ ما را میکند...

...آنکه شانه بر سرِ زلفِ پریشان می زند

هرکُجا دستی در آوردیم خالی بازگشت

دست ما کِی بوسه بر آن سبز دامان می زند

نیمه شبهایی که هستی روضه طوری دیگر است

قلب ما وقتی که می آیی به قرآن می زند

مادرت هربار با این روضه ها غَش می کند

آبِ دستت باز بر آن رویِ گریان می زند

یاحسین ات را شنیدیم و نفسهامان گرفت

حق بده دیوانه چنگی بر گریبان می زند

کربلا ای کاش روزی را ببینم در حرم

صاحبِ ما سینه با ما زیرِ ایوان می زند

چند شب می گفت زهرا واحسینا واحسین

امشب اما ناله های واحسن جان می زند




✔️ موضوع : مناجات محرمی با امام زمان (عج)، عبدالله ابن الحسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:23 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-مدح


جذبه و جاذبه و جلوه‌ی اعظم حسن است

علی و عالی و علامه و اعلم حسن است

به خداوند بهشتش حسن آباد خداست

شرف‌الشمس خداوندِ دو عالم حسن است

بنویس از نفَسش فاطمه را می‌فهمند

بسکه آئینه‌یِ پیغمبر اکرم حسن است

از حسن جانِ علی بِینِ جمل فهمیدم

دومین حیدرِ این قوم  مُسَلم حسن است

چهارده تَن همه اوصافِ حسن را دارند

دو حسن هست ولیکن همه از دَم حسن است

بیشتر داد به هر کَس که اهانت کردَش

بسکه بخشید که گفتیم خدا هم حسن است

او حسین است و حسین است حسن پس خوب است

بنویسیم که در هر دو مجسم حسن است

بارها گفت حسین اینکه کریم این آقاست

بارها گفت حسین اینکه مقدم حسن است

کیست او قبله‌ی اصحابِ اباعبدالله

نقشِ پُر جذبه ی هفتادو دو پرچم حسن است

شیخ عباس قمی ، مُنتهی الآمالش

گفت در کرببلا سیلِ دمادم حسن است

شش شهیدند از او ، پس به محرم سوگند

صاحبِ بیشترین سهم در این غم حسن است

کاش می شد که بگویم به ضریحِ حرمش

اینهمه غم حسن است اینهمه ماتم حسن است

ابن طاووس بخوان  آه مُقَرَم بنویس

روضه‌ی غربتِ شبهای محرم حسن است




✔️ موضوع : مدح و مناجات با امام حسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)، عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:19 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


شهید شد گودال

و زیر نیزه تنش ناپدید شد گودال

حسین سوره‌‌ی نور

ز نیزه شأن نزول حدید شد گودال

و جسم عبدالله

مراد بود و برایش مرید شد گودال

رسید حرمله و

به زنده ماندن او نا امید شد گودال

پس از سنان و شَبَث

رسید چکمه و زخمش شدید شد گودال

به تن گره خورده

زره شده‌ست و به روی بدن گره خورده

ببین که در گودال

به بوی سیب بوی یاسمن گره خورده

تمام شد دوری

تن حسین به جسم حسن گره خورده

که جسم عبدالله

چنان کفن به تن بی کفن گره خورده

به لکنت افتاده

چقدر نیزه به هم در دهن گره خورده

چقدر سُم ستور

میان همهمه بر پیرهن گره خورده

 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:30 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن(ع)-مدح-حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


از علی دَم بزن اما دَمِ مولا حسن است

که دمادم نَفَسِ حضرتِ زهرا حسن است

"ما همه بنده و این قوم خداوندانند"

ما همه خاک  ولی عرشِ مُعلا حسن است

عرش گفتیم و غلط بود   نفهمیدیم که

سومین رکعتِ پیغمبرِ عُظمی حسن است

او عظیم است قدیم است رحیم است و کریم

چهارده تَن حسن انگار که تنها حسن است

نُه امامم حسنی اند و عمو جان گویند

نسبت هشت امامم همگی تا حسن است

من از این بندگی  و زندگی اش فهمیدم

به خداوند   خداوندِ دو دنیا حسن است

دَمِ ما هست حسن  بازدمِ ماست حسین

دردِ ما تا که حسین است مداوا حسن است

هر حُسینیه از اول حَسنیه بوده

به حسن کار محرم همه‌اش با حسن است

گرچه عباس و حسین است و علی اکبرها

تا حسن هست دمِ زینبِ کبری حسن است

بر عقیق یمنِ سرخِ علی ، جان حسن است

نقشِ حکاکیِ فیروزه‌ی زهرا حسن است

پسرانش همه در کرببلا می‌گفتند

آی فرزندِ حسن نیز  سرا پا حسن است

از غریبیِ حسن هیچ مگو پُر آه است

میهمانِ حَسنیم و شبِ عبدالله است

 

"حافظ 




✔️ موضوع : مدح و مناجات با امام حسن(ع)، عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 01:16 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


ای به قربان تن زخمی تو جان و تنم

من یتیم حسنم

می شود در دل گودال لباسم کفنم

من یتیم حسنم




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 10:02 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


آخرین حاجی ام و آمده ام قربانگاه

لک لبیک عمو

حسن کوچک این دشت منم عبدالله

لک لبیک عمو

 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:59 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


بر شانه های زخمی خود کوه غم دارم

من در محرم بیشتر میل حرم دارم

عشق به شش گوشه مرا از زندگی انداخت

از دوری اش یک کربلا در سینه غم دارم

این اشک را از لقمه های سفره ی بابا

این مهر را از شیر پاک مادرم دارم

گفتند کل الخیر فی باب الحسین آری

من هرچه که دارم از این باب الکرم دارم

با خلوت بارانی خود هر شب جمعه

در سر هوای شعرهای محتشم دارم

دلتنگی ام چندین برابر شد در این شب ها

مهدی زهرا را میان روضه کم دارم

درد فراق کربلا بی خانمان ام کرد

شبهای جمعه رهسپار جمکرانم کرد

 

شمری که جلوه میکند در کربلای ما

آماده کرده تیغ و سرنیزه برای ما

دارد به گوش اهل دنیا میرسد امروز

فریاد ما لبیک ما قالو بلی ی ما

سرهایمان مشتاق رقص بر روی نیزه ست

غیر از شهادت نیست در بطن دعای ما

گریه سلاح ماست مثل گریه ی نجمه

پر کرده ست آفاق را شور صدای ما

هرکس که عبد خانه ی مولاست "عبدالله "ست

این است خط و مشی ما نقش لوای ما

جا دارد امشب را بخوانیم ای به قربان

این طفل فهمیده همه "فهمیده" های ما

جسمی به زیر سم اسب و حنجری پاره ست

از کربلا سهم امام مجتبای ما

ما مشتری ثابت این تکیه ها هستیم

پیداست بین بزم روضه رد پای ما

هم روضه خوان شاه پاره پاره تن باشیم

هم سوگوار حضرت ابن الحسن باشیم

 

دستش میان دست عمه ، دشت را می دید

هر نیزه ای که در هوا می گشت را می دید

با چشم های تر لب گودال را می دید

در بین میدان خولی خوشحال را می دید

می دید هر سر نیزه ای را که سنان می زد

یا حرمله ای را که با تیر و کمان می زد

می گفت حال خیمه را باید دگرگون کرد

شمر و سنان را از دل گودال بیرون کرد

تا آخرین لحظه که از حق عمو دم زد

با "لاافارق عمی" اش آتش به عالم زد

دور از سیاهی محو انوار الهی شد

با شوق بسیاری سوی گودال راهی شد

می خواست او هم روز عاشورا سپر باشد

مثل یلان هاشمی مرد خطر باشد

میخواست تا ذکر أنابن المجتبی گفته

در معرکه دریادلی مثل پدر باشد

از خیمه یا گودال ، گودال انتخابش بود

تا که در آغوش امامش بیشتر باشد

میخواست تا که با عمو نجوا کند آنجا

راهی برای بردنش پیدا کند آنجا

افسوس اما لشگر دشمن مزاحم شد

اینبار هم شمر بن ذی الجوشن مزاحم شد

داغ جدیدی روزی اهل حرم کردند

با ضربه ی شمشیر دستش را قلم کردند

شمشیر تیز "ابحر" او را از نفس انداخت

تیر سه شعبه آخر او را از نفس انداخت

در پیش چشمان عمویش دست و پا میزد

در زیر چکمه نام مادر را صدا میزد 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:58 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


پاسخ هل من معینت آمدم کاری کنم

شاه را یاری کنم

بی زره مانند قاسم آبروداری کنم

شاه را یاری کنم




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


در دلش شوقی از شهادت داشت

قلبش از شور عشق آکنده ست

یازده سال  دارد  امّا  او

در سپاه حسین فرمانده ست

 

تیر ها خورده است عبدالله

ولی از بوی سیب می گوید

صورت خاکی اش به اهل حرم

روضه هایی عجیب می گوید

 

«دست» او رفته است عیبی نیست

می دهد «پای» عشق «سر» را هم

از عمویش گرفته چون فُطرس

در دِلِ دشت بال و پر را هم

 

در عقیده شبیه قاسم بود

از غم چشم او غزل می ریخت

نعل اسبان کربلا گفتند

از لبانش کمی عسل می ریخت

 

دست هایی که سمت تابوتِ

پدرش نیزه و کمان برداشت

بر لب خشک سید الشهدا

آمد و چوب خیزران برداشت

 

عاشقی را میان این میدان

چه هنر مند گونه معنا کرد

عاقبت هم به آرزوش رسید

جان خود را فدای آقا کرد




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:52 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)- دودمه


من که عبدالله نامم در عمل عبدالحسین

زاده شیرجمل

می دوم  از خیمه ها لبیک شاه عالمین

زاده شیرجمل




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:51 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


لشکری سنگ زد و تیر به ترفند آمد

حرمله خیر نبینی! نفسش بند آمد

شمر لبخند زد و غائله از تب افتاد

خاک عالم به سرم! شاه ز مرکب افتاد

لشکر کفر از این صحنه به تکبیر افتاد

شاه تنها، ته گودال بلا گیر افتاد

تشنگی،تشنه ی تسبیح و سجودش می کرد

نیزه ای پیله به لبهای کبودش می کرد

زیر سنگینی یک چکمه تقلا می کرد

مجتبی زاده ای از دور تماشا می کرد

سایه ی تیغ جفا، زیر گلویش که رسید

یادگار حسنش داخل گودال دوید

پا برهنه، جگرش را به سر دست گرفت

نعره ای زد؛ مدد از ساقی سرمست گرفت

بانگ برداشت، زبان ها ز سخن افتادند

کینه توزان جمل یاد حسن افتادند

دست خالی به هواداری عشق آمده بود

با لبی تشنه به غمخواری عشق آمده بود

بی سپر بود، ولی عزم یداللهی داشت

بابت زخم فدک نیت خون خواهی داشت

تیغ اگر داشت،چه درسی به جنم ها می داد

پاسخ شبهه ی صلح پدرش را می داد

لحظه ای کار قدم هاش به لرزش نکشید

هیچ کس بر سر او دست نوازش نکشید

در عوض،جای نوازش به غمش خندیدند

به غرور پدر بی حرمش خندیدند

هاتفی گفت: یتیم است،مراعات کنید!

نیزه ای گفت:حسینی ست،مجازات کنید!

تیغ بیرون ز غلافی به تکاپو افتاد

عاقبت قرعه به افتادن بازو افتاد

نوه ی فاطمه را از سر کینه کشتند!

به همان شیوه ی مرسوم مدینه کشتند 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:48 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


غرور کودکیم را به خنده پا نزدید

سرش شکست! بزرگ قبیله را نزنید

هزار و نهصد و پنجاه زخم خورده تنش..

به زور بر تن صدپاره نیزه جا نزنید

حیا کنید غریب است نامسلمانها

گرفته روی لبش ذکر ربنا نزنید

نگاه خواهر آواره اش به گودال است

بخاطر دل او با سر و صدا نزنید

هنوز مانده کسی پیشمرگ او باشد

مرا نکشته به او تیر بی هوا نزنید

تمام آبرویم دستهای لاغرم است

که میکنم سپر جان یار تا نزنید

مقابلش به گلویم سه شعبه را بزنید

مقابلم به تن زخمی اش عصا نزنید

هزاربار مرا ذبح از قفا بکنید

سر عزیز خدارا تورو خدا نزنید




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:46 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دیدم ز روی تل که دورت را گرفتند

راه عبور زاده ی زهرا گرفتند

می آیم از خیمه به امدادت عمو جان

این گرگ ها سرتا سرِصحرا گرفتند

عمه زمین خورد و صدا زد وای مادر

لشگر ز هر سو نیزه ها بالا گرفتند

تا ضربه را کاری به جسم تو بکوبند

اغلب کنار حنجر تو جا گرفتند

دیدم که زینب زلف هایت شانه می زد

اینان چرا با پنجه مویت را گرفتند

دستم سپر می سازم اینجا زیر شمشیر

اما نشانه حنجرم را تا گرفتند

خون گلویم ریخت چشمان تو را بست

تا که نبینی جان من یک جا گرفتند

تا مثل تو گفتم که مادر یاری ام کن

با نیزه از پهلوی من امضا گرفتند

مانند قاسم صورتم تغییر کرده

از ما تقاص عقده از بابا گرفتند

جان دادنم مشکل شده می دانی ازچه؟

هر جفت پاهای مرا با پا گرفتند




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:43 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع) - دودمه


طفل ده ساله شود یک تنه سردار سپاه

غم مخور ثارالله

میکند کار علمدار جمل عبدالله

غم مخور ثارالله

 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:41 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


چیزی نمانده از بدن او حیا کنید

دست مرا به جای سر او جدا کنید

خواهر تمام دار و ندارش برادر است

تا جان نداده عمه ، عمو را رها کنید

من مثل مجتبی و عمو مثل فاطمه

گودال هم مدینه شده ، کوچه وا کنید

ارزش نداشت آن قَدَر این چند روز عمر

تا که به زور، نیزه در این جسم جا کنید

ای پیرمردهای کوفه ، مبادا که بعد من

بی حرمتی به پیکر او با عصا کنید

باید که این جهاد علی اصغری شود

پس زود ِ زود حرمله را هم صدا کنید

تا عمه را غریب تر از این ندیده ام

جان مرا ازین قفس تن رها کنی

خیلی برای عمه دلم شور می زند

ای وای اگر که حمله به ناموس ما کنید... 




✔️ موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)،


تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 02:44 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 5 :: 1 2 3 4 5
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic