تبلیغات
حسینیه پایگاه تخصصی مدح و مرثیه - مطالب عبدالله ابن الحسن(ع)
 
حسینیه پایگاه تخصصی مدح و مرثیه
جهت دسترسی آسان به اشعار مورد نظر، از فهرست موضوعات استفاده کنید
موضوعات اشعار

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


چیزی نمانده از بدن او حیا کنید

دست مرا به جای سر او جدا کنید

خواهر تمام دار و ندارش برادر است

تا جان نداده عمه ، عمو را رها کنید

من مثل مجتبی و عمو مثل فاطمه

گودال هم مدینه شده ، کوچه وا کنید

ارزش نداشت آن قَدَر این چند روز عمر

تا که به زور، نیزه در این جسم جا کنید

ای پیرمردهای کوفه ، مبادا که بعد من

بی حرمتی به پیکر او با عصا کنید

باید که این جهاد علی اصغری شود

پس زود ِ زود حرمله را هم صدا کنید

تا عمه را غریب تر از این ندیده ام

جان مرا ازین قفس تن رها کنی

خیلی برای عمه دلم شور می زند

ای وای اگر که حمله به ناموس ما کنید... 



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


وقتی که از حال عمویش با خبر شد

آتش وجودش راگرفت وشعله ور شد 

ازدستهای عمه دست خود کشید و

فریاد زد: عمه دگر وقت سفر شد

آمد میان گودی گودال و با دست

جان عموی نیمه جانش را سپر شد

تیزی  تیغ  حرمله  بر  او  اثر  کرد

دستش برید وطفلکی بی بال وپرشد

بادست آویزان شده بر پوست میگفت:

حالا  زمان  دیدن روی  پدر شد



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب پنجم و ششم


اشکهای ما به دامان کریمی می‌سد

نامه‌ی حاجات ما با یاکریمی می‌رسد

هرکه در این روضه می‌آید  برای معرفت

پایش آخر بر صراطِ مستقیمی می‌رسد

هرچه از منبر جدا بودم ضرر دیدم ضرر

خوش به آنکه محضرِ عبدالعظیمی می‌رسد

پرده‌ها اُفتاد تا چیزی نفهمیم از غمت

ما نمی‌میریم چون لطفِ عظیمی می‌رسد

بوی تربت می‌رسد از آن محاسن از حرم

هر کجایی بویِ سیبت با نسیمی می‌رسد

رحمتت در این مجالس خوب و بد را جمع کرد

حتم دارم بر سرم دستِ رحیمی می‌رسد

این دو شب این گریه‌ها بوی یتیمی میدهد

این دو شب با مادری مردِ کریمی می‌رسد



موضوع : مناجات محرمی با امام زمان (عج)، عبدالله ابن الحسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب پنجم و ششم


یوسفِ گُمگشته‌ای دارد دلِ کنعانی‌ام

شمعم و در خویش میریزم شبی بارانی‌ام

آه احساسِ مرا ای کاش میفهمید شهر

من به دنبالِ توام بس نیست سر گردانی‌ام

چند روزی مثلِ تو صبح و شبِ ما گریه شد

چند چین اُفتاده مانندِ تو در پیشانی‌ام 

من که ارزان میفروشم تو گرانش میخری

می‌شود با هِق هِقی شش گوشه ای ارزانی‌ام

خانه ات آباد با گریه خرابم می‌کنی

من خرابِ روضه هستم تشنه‌ی ویرانی‌ام

آب می نوشم ولی انگار آتش می شوم

آب می نوشم ولی با آب می سوزانی‌ام

شیعَتی مَهما شَرِبتُم ماءَ عَذب وای من

یاد لبهایش فقط یک عمر می‌گریانی‌ام

یک حسن جانم بگو ماهم گریبان می‌دریم

شب شبِ درد یتیمی شد اگر طوفانی‌ام



موضوع : مناجات محرمی با امام زمان (عج)، قاسم ابن الحسن(ع)، عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


حرامیان بی حیا چند نفر به یک نفر

عمو فتاده از نوا چند نفر به یک نفر

شمر لعین به روی سینه ی عمو نشسته است

پنجه به مو شد آشنا چند نفر به یک نفر

فقط نه اینکه بر تنش تیر زدند ناکسان

مانده به زیر دست و پا چند نفر به یک نفر

به مثل فاطمه که بین کوچه اش کتک زدند

زدند ضربه بی هوا چند نفر به یک نفر

نفس کشیدن عمو حسینِ من سخت شده

نیزه به حلقش شده جا چند نفر به یک نفر



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


آمدم زنده کنم خاطرۀ رزم پدر

مددی یا حیدر

حسن کوچک این دشت منم ای لشگر

مددی یا حیدر



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


با عمه گفت کُشت مرا سوزِ این نفس

من را بزرگ کرده برای همین نفس

با آخرین توانم و تا آخرین نفس

باید به سر روم پسر او که میشوم

گیرم نمی‌شوم سپر او که میشوم

 

عمریست که به غیر عمویم نداشتم

تا بود دامنش نفسش غم نداشتم

بابا نداشتم عوض اش کم نداشتم

اشکم نوشت تا نفس آخرم حسین

ای مهربانتر از پدر و مادرم حسین

 

بگذار تا که شیرِ جمل را نشان دهم

تا نعره‌ی امیرِ جمل را نشان دهم

شمشیرِ بی‌نظیرِ جمل را نشان دهم

عمه به روم سن کَمَم را نیاوری

عباس می‌شوم عَلمَم را بیاوری

 

در جنگِ تن به تن به زمین تن نمی‌دهم

گر صد سپاه تیغ دهد من نمی‌دهم

فرصت مقابلِ تو به دشمن نمی‌دهم

فریاد میزنم  عَلَمِ زینب توام

بابا مدافعِ حرمِ زینب توام

 

صد زخم روی بال و پرِ من گذاشتند

سرنیزه را روی جگر من گذاشتند

با تیغ و تیر سر به سرِ من گذاشتند

عمه تمامِ پیکر من درد می‌کند

او را زدند و حنجر من درد می‌کند

 

گودال را نبین آه که او خورد بر زمین

هُل داد نیزه‌ای و عمو خورد بر زمین

با زخمِ سینه روی گلو خورد بر زمین

گرچه نخواست ، خم شد و اُفتاد با سرش

از سمت راست خم‌ شد و اُفتاد با سرش

 

عمه گریست اینهمه پرپر نزن نشد

ناخن مزن به گونه و بر سر مزن نشد

حرف برادر است به خواهر نزن نشد

با دستِ بسته سنگ به آئینه‌ات نکوب

اینگونه پیشِ من به رویِ سینه‌ات نکوب

 

زینب اگرچه دست پسر را مهارکرد

از بسکه داد زد زِ بسکه هوار کرد

دستش کشید سمت عمویش فرار کرد

وقتی رسید تیغِ حرامی به او گرفت

جای عموش نیزه‌ی شامی به او گرفت

 

اُفتاد بر تنش سپرش را بغل گرفت

از بینِ چکمه‌ها پسرش را بغل گرفت

بر سینه‌اش همینکه سرش را بغل گرفت

بوسید تا حسین گلویش یکی شدند

چسبیده بود او به عمویش یکی شدند

 

نزدیک اوست حرمله او را نشانه کرد

اول نشست رویِ عمو را نشانه کرد

پایین گرفت زیر گلو را نشانه کرد

تیرِ سه‌شعبه قلبِ عمو را درست زد

ای خاک بر سرم دو گلو را درست زد



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


بر رویِ خاک بال و پَرِ خویش می‌زند

دارد دوباره او به سرِ خویش می‌زند

طفلِ یتیم حسِ یتیمی نداشته

حالا عجیب بر جگرِ خویش می‌زند

جانِ عمو نه،جانِ پدر او شنیده بود

خود را به خاطرِ پدرِ خویش می زند

عمه رها نمی‌کند و طفل دائما

بوسه به دستِ همسفرِ خویش می‌زند

عمه هم از حرارتِ او داد می‌کشید

از آتشش به دور و بَرِ خویش می‌زند

با التماس گفت ببین خورد بر زمین

دارد به خاکها کمرِ خویش می‌زند

صیاد آمده است و با هرچه نیزه هست

بر رویِ صیدِ محتضر خویش می‌زند 

از هر قبیله طایفه ای ریخت بر سرش

یک پیرمرد با پسر خویش می‌زند

عمه نگاه کن چقدر روی صورتش

یک نانجیب با سپرِ خویش می‌زند

عمه حریفِ بی کسی او نمی شود

از بسکه ناله از جگرِ خویش می‌زند

--

از دور دید دست سپر شد ولی کسی

دارد به دست او تبرِ خویش می‌زند



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


چسبیده است سینه به سینه به دلبرش

اُفتاده است پیکرِ او رویِ پیکرش

رویِ هزار و نُهصد و پنجاه زخم بود

از تیغ و داس و نیزه و خنجر سراسرش

اُفتاد و نیزه ها همه رفتند در تَنَش

بیرون زدند یک یکش از سمت دیگرش

یک بال که جدا شده اُفتاده یک طرف

یک بال هم که سخت شکسته است با پرش

در گوشِ او عمو چقدر گفت جان من

او هم جواب داد عمو جان با سرش

اُفتاده است رویِ عمو،باز می‌زنند

درهم کنند تا دو بدن را در آخرش

اینبار هم سه شعبه و ای وای حرمله

نزدیک شد درست زَنَد زیرِ حنجرش

پاشید خونِ گرمِ گلو وای بر عمو

می‌ریخت از محاسنِ سرخِ مطهرش

از سمت پا گرفت کسی طفل را کشید

از سمت سر نشست حرامی،به خنجرش

تا که حسین زجر کِشَد پیشِ چشم او

اول زدند و بعد نشستند بر سرش

-----

فهمیده اند مادرِ او بین خیمه هاست

سر را گرفت و رفت به دنبال مادرش



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


حسین ، خسته و بی تاب بین گودال است

ز فرط تشنگی و آفتاب بی حال است

نهاد دشمن او پای داخل گودال

رسید روضه به اینجا.... زبان من لال است

دوید از وسط خیمه کودکی بیرون

حسین بیشتر از پیش ناخوش احوال است

آهای وارث جنگ جمل بترس از او

تجسم حسن است این اگرچه کم سال است

بدون تیغ و سپر هیبت علی دارد

که گفته میوه ی این باغ و بوستان کال است؟

رجز نخوانده عجب مرد قابلی شده است

که مرد را چه نیازی به یال و کوپال است

*

هنوز بیشه ی این دشت شیر نر دارد

درست مثل علی اکبرش جگر دارد 

گرفته اید علی های خیمه را اما

حسین کرببلا باز هم پسر دارد 

گرفت دست خودش را مقابل شمشیر

توان اگرچه ندارد عمو ، سپر دارد

کشید روضه به اینجا ؛ حسین تنها شد

هنوز در تن خود جان مختصر دارد

رسید چکمه ی دشمن به آخر گودال

حسین ، ساعت دیگر به نیزه  سردارد



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-بحر طویل


رویِ دشتی از خون

رویِ تَلی از خاک

ایستاده به تماشایِ عمو

می‌وزد باد و رُخِ سوخته‌ای می‌سوزد

می‌وزد باد و ترک‌هایِ لبش شعله‌ور است

ولی انگار خبر از عطش و تشنگی‌اش هیچ نداشت

ولی انگار زِ خود یا زِ حرم بی خبر است

چه قدر مِیلِ پریدن دارد

ولی افسوس که بالش بسته است

دستِ او دستِ بزرگِ حرم بی عَلَم است

دست زینب ای وای

 

می‌وزد باد و تبِ خاطره‌ها می‌آید

پرده‌ها می‌اُفتد

باز در خلوتِ شهر یثرب

باز در تنگ غروب

سمت یک قُبه‌ی نور

سمتِ دیوار بقیع

دست در دست برادر می‌رفت

زائرانی کوچک که بزرگی زِ قد و قامتشان می‌بارید

دو مَهِ بدرِ تمام

دو پرستویِ یتیم

فاتحه می‌خوانند سرِ قبر بابا

زیر لب می‌گویند

جای خالی تو اینجاست

ولی پُر شده است

چه عمویی داریم  مهربان‌تر از همه

سایه‌اش از سرِ ما کاشکی کم نشود

گفت قاسم که بیا برخیزیم

که عمو چشم به راهِ من و توست

نکند دیر شود

 ایستاده به درِ خانه که ما را بیند

جانِ من عبدالله

نرود از یادت

که اگر با تو نبودم روزی

نَفَسی دور نگردی از او

و چنین شد عمریست که دامان عمو بالش اوست

شانه‌اش پنجه‌ی او

جای خوابش آغوش

به سرش دستِ نوازش هر روز

گاه می‌گفت عمو ، گاه پدر

ولی ارباب فقط ، جان پدر می‌گفتش

---

به خودش آمد و دید

همه رفتند و کسی نیست ، کسی غیر از او

قاسم از دستش رفت

یا علمدار که رفت

به حرم پای جسارت وا شد

به خودش آمد و دید

پیش رویش همه‌ی لشکرِ دشمن جمعند

همه در یک نقطه

دشتی از لشکر و از نیزه و تیغ و شمشیر

دشنه و سنگ و عمود و آهن

همه در یک گودی

متراکم شده‌اند

جان به لبهایش بود

نَفَسش بند آمد

چشم هایش شد تار

گرد و خاک سرخی

از افق تا به افق می پیچد

مُردن آسان اما

ماندن اینجا چقدر دشوار است

---

دست لرزانش را

عمه با دستی که سر و پا می‌لرزید

می‌فشرد از سرِ احساسِ امانت داری

دید هر قدر که بشتابد زود

باز هم دیر شده 

---

تشنه‌ای می‌سوزد

خواهری می‌نالد

طاقت از دستش رفت

گاه بر پنجه‌ی پا

قامتش می.کشد و می‌بیند

گاه بر رویِ زمین می‌اُفتد

و به دستی که هنوز آزاد است

به سر و سینه‌ی خود می‌کوبید

ناله‌اش گم می‌شد بسکه فریاد و صدا می‌آمد

هلهله می‌پیچید

 

گوئیا ناله‌ی او سمتِ عمو ، نه که به  زینب حتی

نرسید و گُم شد

آن طرف زخم زنان

این طرف لطمه زنان

آن طرف بارش زخم

این طرف ناله و آه

وای عمه به نگاهی دریاب

اولین جاست که در پیش عمو نیستم  و می‌مانم

چه قدر سنگین است غمِ این لحظه‌ی تلخ

جای هر لحظه که بر پیکر او می‌آمد

زخم سرخی به رخش جا می‌کرد

---

هرچه جان داشت به دستانش داد

دست خود را طرفی بُرد و رها شد از بند

آستین پاره‌ای از او به کفِ زینب ماند

یادگاری یتیمی تنها

گوئیا عمه‌ی سادات صدایِ حسنش را بشنید

خواهرم ممنونم

بگذار او برود

بگذار او بپرد

که گر اینجا ندهد جان

دَمِ آتش زدن و سوختنِ اهل حرم می‌میرد

لحظه‌ای که تو و طفلان همگی شعله‌ورید

چادری نیست که بر سر گیرید

---

غیرتش را بنگر

بگذار او برود

می‌دَود ناله کنان

تشنه‌تر عبدالله جانبِ قربانگاه

پیش رویش همه‌ی لشکر دشمن جمعند

همه در یک نقطه

می‌رود می‌بیند

آنچه را که نتوانست ببیند ، جبریل

مادرش می‌بیند

--

ذوالجناحش سرخ است

نیزه‌ها رو به زمین

تیغ‌ها رو به هوا

باز فواره‌ی خون

 

یک نفر خود زِ سر می‌دزدد

یک نفر می خواهد

 زره از تن بکشد

ناکسی بر بدنش

نیزه را می‌شکند

مادرش می‌بیند

لب او خشک شده

سنگ پیشانیِ او می‌شکند

یک نفر نیت انگشتری اش را دارد

 

دشنه‌ای می‌چرخد

باز فواره‌ی خون

 

من مگر مرده‌ام اینجا که به او می‌تازید

به سرش می‌چرخید

چکمه پوشی آمد

تیغ خود بالا برد

آخرین ضربه‌ی خود را آورد

دید چشمان حسین

سپری را پیشش

دستهای کوچک

که به مویی بند است

باز هم مثل قدیم سر عبدالله است

رویِ دستان عمو

باز هم مثل قدیم

خنده‌ای زد به رُخَش

کودک آرام گرفت

لحظه‌ی آخر گفت

ای عمو اما باز

لب ارباب بهم خورد و شنید

از لبش جان پدر 



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
جمعه 1397/06/23

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


سنگدل !تیغ کشیدی که سرش را ببری

هر قدر سهم تو شد بال و پرش را ببری

دست و پا می زند و آخر کارش شده است

  پاک وحشی شده ای تا جگرش را ببری 

  باوجودی که ندارم زره و تیغ مگر

مرده باشم بگذارم که سرش را ببری

همه ی عمر به چشم پسرش دیده مرا

سعی کن از سر راهت پسرش را ببری

سپر افتاده ز دستش ،سپرش می گردم

   باید اول بزنی تا سپرش را ببری

در خورش نیست اگر بازوی آویز به پوست

 جان ناقابل من هدیه ی ناچیز عموست



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


هستم از راه و چاه ها آگاه

پیرو راه والِ مَن والاه

بنده ای عاشقم، سخن کوتاه

هست نامم همیشه عبدالله

فخر دارم، کریم زاده شدم

پاسبان حریم، زاده شدم

 

شور پرواز، از ازل دارم

کفن خویش در بغل دارم

میل برچیدن هُبَل دارم

ارث از فاتح جمل دارم

عمه دستم مگیر، صف شکنم

یازده ساله ام ولی حسنم

 

بین لشگر عمو اسیر شده

لب خشکش چنان کویر شده

بهر قتلش کسی اجیر شده

جان عمه ببین که دیر شده

من چگونه فقط نظاره کنم؟!

بگذار عمه فکر چاره کنم

 

عمویم سنگ بر جبینش خورد

بر زمین، چهره ی مبینش خورد

آتشی بر دل حزینش خورد

ضربه بر چشم نازنینش خورد

بنشینم که دست و پا بزند؟!

تشنه لب، آب را صدا بزند؟!

 

تا ته قتلگاه و گودالش

می روند این قبیله دنبالش

غرق خون است جسم بی حالش

نکند تا کنند پامالش

عرش حق روضه خوان و گریان شد

شمر با خنجرش نمایان شد

 

آه عمه دگر رهایم کن

جان فدای عمو، صدایم کن

نذری شاه کربلایم کن

می روم عمه جان دعایم کن

تا شوم من هم از سپاه حسین

می روم تشنه، قتلگاه حسین

 

عاشقی را من از پدر دارم

همچنان فاطمه جگر دارم

زرهی نیست؟! بال و پر دارم

بازویی همچنان سپر دارم

من نمردم به او لگد بزنند

نیزه با کینه و حسد بزنند

 

آه از روی عرش برخیزید

نیزه داران از او بپرهیزید

دست من را به پوست آویزید

جسم و جان مرا فرو ریزید

عمویم را به خاک و خون نکشید

از تنش کهنه پیرهن نبرید



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


اگر که رعیت ارباب رعیت حسن است

بدست سینه زنان برگ دعوت حسن است

بساط گریه ی هیئت ز برکت حسن است

تمام ماه محرم روایت حسن است

حسینیه حسنیه ست خانۀ دل ماست

مقام صلح حسن همطراز عاشوراست

 

سپرده دست حسینش اگر پسرها را

برای معرکه ها نذر کرده سرها را

چه بهتر است نبندند این گذرها را

که شرمسار نسازند خون جگرها را

به دست های عقیله ست دست عبدالله

امید کل قبیله ست دست عبدلله

 

به سن و سال کمش غیرت حسن دارد

خلاصه ای ز کرامات پنج تن دارد

عجیب حال و هوایی جمل شکن دارد

کفن برای چه وقتی که پیرهن دارد

نگاه میکند از تل تمام قائله را

شنیده از سوی میدان صدای هلهله را

 

دوید و دید به مقتل سروصدا مانده

عموی بی کفنش زیر دست و پا مانده

هزارو نهصد و پنجاه زخم جا مانده

چقدر میزند او را سنان وامانده

عموش در ته گودال پاره پاره تن است

برای غارت پیراهنش بزن بزن است

 

کسی نشسته به سینه که خنجری بکشد

به قصد قرب به رگ های حنجری بکشد

درست در جلوی چشم خواهری بکشد

نشد حسین نفس های آخری بکشد

رسید سینه زنان لا افارق العمی

سپاه کوفه بدان لا افارق العمی

 

کشید دست خودش را سپر درست کند

سپر برای عمو نه پدر درست کند

پناه بر بدنی محتضر درست کند

به گریه مرهم چشمان تر درست کند

دوباره حرمله با یک سه شعبه بلوا کرد

یتیم را به روی سینۀ پدر جا کرد



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دیدم که زمین خورده ای و ترسیدم

تنهایی و غربت تو را فهمیدم

از تل که به گودال سرازیر شدم

دعوا به سرِ عمامه ات را دیدم

 

دیدم که عمو عرصه به تو تنگ شده

موی سرت از خون سرت رنگ شده

یک عده می آمدند و می دیدم که

دامانِ لباسشان پر از سنگ شده

  

دیدم که چطور پشت پا میخوردی

تیغ از چپ و راست بی هوا میخوردی

چیزی که عمو دلِ مرا میسوزاند

این بود که ضربه با عصا میخوردی

 

در طولِ مسیر ای عمو غوغا بود

انگار سرِ کشتن تو دعوا بود

یک لحظه به پشت سر نگاهم افتاد

ای وای که عمه زینبم تنها بود

 

قربان نگاه تو که حُر را حُر کرد

سنگی به سرت خورد و مرا دلخور کرد

دستم که عمو به پوست آویزان شد

بوی حسنت کرببلا را پُر کرد

 

در راهِ تو سر به تیغ بُرّان بدهم

مانند تو جان با لب عطشان بدهم

مانند علیِ اصغرت قسمت شد

من هم به روی سینۀ تو جان بدهم



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


نخواه  خیمه  بمانم  دلم شکسته شود

ازاینهمه غم و اندوه بی تو خسته شود

چگونه دق نکنم؟! وقت رفتن از اینجا

جلوی چشم ترم دست عمه بسته شود 



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


مشو راضی به حرم ماندن و پرپر زدنم

من یتیم حسنم

 

می شود در ته گودال لباسم کفنم

من یتیم حسنم 



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


یک نفس آمدم از خیمه کنار بدنت

پسرت هستم عمو

 

بعد اکبر شده دلخسته یتیم حسنت

پسرت هستم عمو 



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دارد این ماه محرم سفره داری بی نظیر

که شده روز و شب ما روزگاری بی نظیر

ما امام مجتبی داریم یاری بی نظیر

قافله دارد از او دو یادگاری بی نظیر

امشب اما عشق پای سور و ساتش میرود

دست ما بر دامن شاخه نباتش میرود

نامش عبدلله ست یعنی هم حسین و هم حسن

گشته یک عالم حسینو گشته یک عالم حسن

میشود با یاحسینِ او دلش محکم حسن

هرچه میگویم حسینو هرچه میگویم حسن...

در وجود نوجوان خیمه ها معنا شده

سن و سالش را نبین آقای آقاها شده

موقع ظهر است یعنی لحظه های آخر است

کربلا دیگر نگو این حال، حال محشر است

یک ودیعه از برادر در کنار خواهر است

باز انگاری حسن دستش به دست مادر است

کوچه ای اینجا ندارد باشد اما تل که هست

باز هم انسیه ای درگیر یک معضل که هست

دید از بالا عمو جان  را به نیزه میزنند

عده ای سیراب، عطشان را به نیزه میزنند

بی وضو آیات قران را به نیزه میزنند

یوسفِ افتاده بی جان را به نیزه میزنند

چشمها را بست مشغول دویدن شد سریع

بیخیال نیزه و شمشیر و جوشن شد سریع

وارد گودال شد که داستان را خوب دید

جسم آقا را ندید اما سنان را خوب دید

ازدحام خنجر و خنجر زنان را خوب دید

چکمه های خورده بر روی دهان را خوب دید

دید یک عده عجب مهمان نوازی میکنند

روی پهلوی عمویش نیزه بازی میکند

دست خود آورد دستش را زدند و گفت آه

پیش چشمش به عمویش پا زدند و گفت آه

تیرها را بر تنش یکجا زدند و گفت آه

هرچه را که داشت با دعوا زدند و گفت آه

خواست تا لب وا کند اما لب آیینه سوخت

تیری آمد که برادر زاده را بر سینه دوخت



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


 شب پنجم که می رسد از راه

روضه را غرق آه باید خواند

از یتیم حسن که می گوییم

روضه ی قتلگاه باید خواند

 

روز آخر نیامده است اما

روضه رفته است داخل گودال

مثل مرغی که بال او کنده است

حسنی زاده می زند پر و بال

 

لحظۀ آخر است و این میدان

گرچه مردِ نَبَرد می خواهد

حسنی زاده ! کاش می ماندی

بعد از این ، خیمه مَرد می خواهد

 

حیف از آن دست، حیف از آن بازو

دست خود را به تیغ نسپاری

پیش زینب بمان که بعد عمو

علم و مشک را تو برداری



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


سرخوش از جرات پروانه شدن داشتنم

سخت حیرت زده ی روح به تن داشتنم

زیر تیغی و مرا اذن هواداری نیست

خجل از کنیه فرزند حسن داشتنم

شده یاد آور آن شیر جمل نعرۀ من

لال شد خصم به "فریاد نزن" داشتنم

به خداوند که فارق ز عمویم نشوم

لشگری خیره به این فن سخن داشتنم

پیکرت روی زمین پیرهنی نیست تنت

چه کنم پیش تو با شرم کفن داشتنم

بازویم شد سپر تیغ عدو گرچه هنوز

شرمسار از تو و از سر به بدن داشتنم

استخوان های تنم را به تنت دوخته اند

مثل گیسوی تو شد چین و شکن داشتنم

جرم این است که من یاد ز مادر کردم

نیزه در سینه و تیری به دهن داشتنم



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


شکرخدا عمو مرا مست خدا کرد

سرتا به پا، پا تا به سر مست خدا کرد

بعد از غلاف کوچه، بابای غریبم

دست مرا نذر غریب کربلا کرد

عمه رهایم کن نمی بینی که دشمن

جسم عمویم را چگونه جابجا کرد

دیدم سنان را خصم بین سینه چرخاند

عمه ببین که استخوانهایش صدا کرد

عمه ببین این بی حیا با میخ چکمه

برسینه ی زخمی این مظلوم جاکرد

عمه بگو این لب ترک خورده،مزن پا

زد بی هوا با پا،چه غوغایی به پا کرد

شکرخدا در قتلگه تا من رسیدم

آن بی حیا موی عمویم را رها کرد

دیدم یکی شمشیر بالا برده، رفتم

دستم سپر کردم،که او از تن جدا کرد

دستم به مو آویز شد،یک لحظه دیدم

بابا کنار قتلگه، بر من دعا کرد



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-بحر طویل


صدای مادرم همواره در ذهن است

صدای مادری دلواپس فرزند: ای فرزند! اگر داری برادر- خواهرت را می بری در کوچه و بازار محکم دست او را در میان دست بگذاری مبادا آشنایی را ببیند بی هوا از تو جدا گردد به سمت حادثه ...

آری همیشه فکر می کردم چرا از ذهن من این توصیه از او فراموشم نشد تا که شبی در مقتل ابن مقرم دست طفلی را میان دست های مهربان عمه اش دیدم. به روی تل کنار کودک و عمه زدم زانو چه دیدم قتلگاهی را، سپاهی را و شاهی را، حسین بن علی در گودی گودال افتاده دورش نیزه و شمشیر افتاده. یکی تیری به روی تیر می زد دیگری شمشیر جای ضربه ی شمشیر و یک نامرد با نیزه به پهلو دیگری با سنگ بر روی و ..‌. توان عمه زینب، عمه ی سادات، کوه صبر از دیدن این صحنه از کف رفت و از کف رفت عبدالله.

رها شد از کفِ عمه به سمت حادثه- سمت عموی خود- عمو تنها نه او را این عمو مثل پدر بوده یتیم مجتبی خود را در آغوش حسین افکند و هی فریاد می زد بر سر دشمن"نزن دیگر عموی مهربانم را و جانم‌ را ببین که عمه ام بالای تل جان داد."

بمیرم طفل معصوم حسن می دید مردی آمده بالاسر ارباب ما شمشیر را آورده بالا تا بکوبد ضربه ای بر پیکرش، فریاد زد عبدالله : ای ابن خبیثه! از چه داری می کُشی آخر عمویم را؟ بمیرم دست های کوچک خود را سپر چون کرد شمشیر آمد و از تن جدا شد دست عبدالله و ناله از غریب مجتبی برخواست یاعَمّاه و اُمّاه و یااُمّاه یعنی فاطمه! مادر! ببین دست مرا هم مثل دست تو ...

امان از روضه های دست

دستی بسته ی کینه و دست همسری مجروح دستِ تازیانه، دردمند بازو و سینه و دست دیگری در علقمه شرمنده ی قولی که داده بر سکینه

امان از روضه های دست

همواره صدای مادرم در ذهن خواهد ماند: ای فرزند! مبادا طفل از دستت رها گردد به سمت حادثه از تو جدا گردد.

 رقیّه... ای رقیّه... ای رقیّه...



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


لا حول ولا قوه الا بالله

آمد به عمو کمک کند مرگ آگاه

از خیل برادران خود جا مانده

باید برسد به پایشان عبدالله

***

چون عمه ی خود غیور و پر احساس است

یعنی به عموش بیشتر حساس است

در وقت شهادتش بدونِ دست است

اینجا چِقدر شبیه به عباس است



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


من ابالفضلی ام و تیغ به من می آید

من حسینِ حسنم

 

صبر کن در ته گودال حسن می آید

من حسینِ حسنم



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


من یتیمم ولی پدر دارم

دست لطف عمو به سر دارم

رفته میدان عمو و از دوریش

دل خون و دو چشم تر دارم

دست من را رها کن ای عمه

به خدا نیت سفر دارم

نگرانم نباش من مَردَم

من کجا ترسِ از خطر دارم?

در رگم خون فاتح جمل است

نوه ی شیرم و جگر دارم

میروم تا فدای او بشوم

من برای عمو سپر دارم

سمت میدان دوید اما ، آه...

لشکر بی حیا و عبدالله

دید در انتهای یک گودال

گوییا رفته است عمو از حال

آمد و بر سر عمو افتاد

رجز عاشقانه ای سر داد

این عموی من است ، بی کس نیست

می زنیدش ، مگر گناهش چیست?

بُرد پیش امام دستش را

تیغ یک بی مرام دستش را...

باز دستی شکست , یاالله

روضه را برد جای دیگر ، آه ...

مادری در مصاف یک نامرد

دست مادر ، غلاف یک نامرد



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
دوشنبه 1396/07/3

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


نالۀ غربتی از کرببلا می آید

حاجی عشق به میعاد منا می آید

راه را باز نموده همه تعظیم کنید

پسر شیرِ جمل عبدخدا می آید

محک عشق کجا بر سرسن و سال است

کودک اما یلی انگشت نما می آید

کرسی عرش خدا گوشۀ گودال شده

پا برهنه به ملاقات خدا می آید

نه زره دارد و نه خوود و نه شمشیر عجب

چه کریمانه به معراج دعا می آید

می دود عمۀ ما سوی مسیری ای وای

درحرم بی ادبی چکمه به پا می آید

خیره شد برق نگاهم به نوک شمشیری

بی هوا این لبۀ تیغ کجا می آید

دست خود را سپر حنجر یارم کردم

ته گودال سرم باز چه ها می آید

بین آغوش عمو بودم و کندند سرم

ناله و شیون ام النجبا می آید

آنقدر روی ضریح بدنش راه مرو

جان ندادست و زحلقوم صدا می آید

**

جگر خواهر او ریخت بهم بس کن شمر

گیسوان سر او ریخت بهم بس کن شمر

آمدی سر ببری تیز بکن خنجر را

از قفا حنجر او ریخت بهم بس کن شمر

بی حیا دست که داری به نوک چکمه چرا

گیسوی مادر او ریخت بهم بس کن شمر

این چه رسمیست عرب نیزۀ خود میشکند

همۀ پیکر او ریخت بهم بس کن شمر



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-حضرت قاسم بن الحسن(ع(


این قبیله صفات ذوالمنن اند

گر چه عبداللهند، رب من اند

کرم این حرم موقت نیست

دم به دم میدهند، دائما اند

سیزده ساله هایشان على اند

یازده ساله هایشان حسن اند

قاسم عبداللهى ست در تقسیم

این دو یک روح در دوتا بدن اند

حسنى صولتند، بى خود نیست

عاشق جنگهاى تن به تن اند

قاسم و دو على و عبدالله

چهار تن از مثال پنج تن اند

میوۀ عرشى اند، مشغول

زیر پاى حسین ریختن اند

مال قاسم پى زره بودند

مال عبداللهش پى کفن اند

آنقدر سنگ و سم به این دو زدند

روى دست عمو چو پیرهن اند

خبرش هم دهان دهان چرخید

چون کلیم اند نیزه بر دهن اند

نه فقط عبد او، که او شده اند

بسکه فانى در عمو شده اند



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، قاسم ابن الحسن(ع)، 
پنجشنبه 1395/07/15

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


ابری رسید و پیکرت را بر بدن دوخت

بر پیکر ارباب گوئیا کفن دوخت

تیری رسید و جسم عبدالله را هم

بر پیکر ارباب جای پیرهن دوخت

سر را به سر، دل را به دلبر حرمله وای

با تیر بی رحمش دهن را بر دهن دوخت

گودال جای جنگ بیش از یک نفر نیست

در جنگ نامردی شد و تن را به تن دوخت

در اصل عبدالله با اهدای بوسه

لب را به لبهای عمو جای حسن دوخت



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 
پنجشنبه 1395/07/15

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


به لبش حرفِ عسل صحبتِ اَحلیٰ دارد

دومین قاسمِ زهراست تماشا دارد

در دلش آرزویِ شیر شُدن می جوشد

در رگ و ریشه ی او خونِ حسن می جوشد

ریشه دارد پسر و دستِ کَرَم می گیرد

دو سه سالِ دگر او نیز عَلَم می گیرد

تا که تکبیر کِشَد غم جگرش می ریزد

و چنان می پَرد عُقاب پَرَش می ریزد

اَشهدُاَنَکِ او جانِ ولی الله است

نوبتی هم که بُوَد نوبتِ عبدالله است

پیش او هم که محال است هماوَرد شوند

چقدر زود در این خانه همه مَرد شوند

عمه اش آیِنه یِ مادر از او ساخته است

و عمو نیز علی اکبر از او ساخته است

آمده آخرِ این راه رگش را بدهد

آمده پیشِ عمو شاه رگش را بدهد

باید او هم بِپَرَد گرچه امانت باشد

نتواند که بماند و غنیمت باشد

چه کُنَد گر نشود مویِ پریشان بِکشَد

دست بسته نتواند که گریبان بِکشَد

عمه چون صخره کنارش به نظر خاموش است

کوه آتش به جگر دارد اگر خاموش است

حق بده بعد پسرهاش جوانش او بود

کوه بود عمه ولیکن فَوَرانش او بود

پیش عمه قدمی چند به زحمت برداشت

غیرتِ صورتِ او چند جراحت برداشت

یا که باید بِرَوَد یا بِزَنَد بر سرِ خویش

یا که فریاد کِشَد تا نَفَسِ آخرِ خویش

تازه انگار که از حِسِ یتیمی پُر شد

شده با پا بِدَوَد یا برسد با سرِ خویش

می وزد بادِ جگر سوزی و می سوزد او

مثلِ پروانه رسیده است به خاکسترِ خویش

مثلِ یک چلچله خود را به قفس می کوبَد

آنقدر تا شکند سینه و بال و پَرِ خویش

هیچ کَس نیست...فقط اوست نرفته میدان

شرمگین می شود از دیدنِ دور و بَرِ خویش

عمه اش خیره به گودال زمین می اُفتَد

عمه یک دست نهاده است رویِ معجرِ خویش

فرصتی شُد بِکِشَد بال در آغوشِ پدر

تا ببیند پسرش را به رویِِ پیکرِ خویش

دید اُفتاده به جانش تبرِ گلچین ها

دید در دستِ خزان ساقه یِ نیلوفرِ خویش

آب را ریخت زمین شامی و کوفی خندید

کاش می شُد بِبَرَد آب به چشم ترِ خویش

کاش می شد که سنان نیزه یِ خود را نَزَنَد

شمر بازی نَکُنَد اینهمه با خنجرِ خویش

ضربه یِ محکمِ یک تیغ که پایین آمد

نذرِ لبخند عمو کرد یتیمی پَرِ خویش

آخرین تیرِ خودش را به کمان حرمله بُرد

گردنش شد سپرش باهمه یِ حنجر خویش

**

ساربان گوشه ای آرام نشسته اِی وای

بعدِ غارت بِرَوَد بر سرِ انگشترِ خویش



موضوع : عبدالله ابن الحسن(ع)، 


( کل صحن های حسینیه : 4 )    1   2   3   4   


درباره حسینیه


به پایگاه فرهنگی هیات «مکتب الشهداء تهرانسر» خوش آمدید
×××
برای ارتباط با ما می توانید از طریق آدرس motallebi64@gmail.com اقدام فرمایید

آدرس پایگاه اطلاع رسانی هیات مکتب الشهداء-تهرانسر:
maktab-shohada.mihanblog.com
×××
هر کس که مقرب است در فکر بلاست
آواره شدن قاعده ی عشق خداست
"مهدی مطلبی"پرید اما باز
در صحن "حسینیه" ی او "روضه"بپاست

مدیر وبلاگ : شاهد
آمار زائرین حسینیه
  • زائرین امروز :
  • زائرین دیروز :
  • زائرین این ماه :
  • زائرین ماه قبل :
  • کل زائرین :
  • تعداد کل اشعار :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نظرسنجی حسینیه
نظرتان درباره تغییر قالب پایگاه حسینیه چیست؟



پایگاه های مدح و مرثیه
لوگوها
كانال حسینیه در تلگرام
صفحه اینیستاگرام حسینیه

 پایگاه تخصصی مدح و مرثیه

 پایگاه تخصصی روضه و مقتل

 پایگاه نوحه و سبک های مداحی

کتاب موبایل حسینیه-مدح و مرثیه

 پایگاه اطلاع رسانی هیات مکتب الشهداء-تهرانسر

 کارگاه مجازی شعر آیینی حسینیه

 اشعار استاد علی اکبر لطیفیان

 قرارگاه-پایگاه فرهنگی هیئت مکتب الشهداء