امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب پنجم و ششم


موج وقتی سر به صخره بینِ طوفان می زَنَد

با فراقت بر سرش از دردِ هجران می زند

چشمِ خشکم را هوایِ هیأتِ تو خیس کرد

شیشه می گرید در آن وقتی که باران می زند

فکر دلهای خراب آبادِ ما را میکند...

...آنکه شانه بر سرِ زلفِ پریشان می زند

هرکُجا دستی در آوردیم خالی بازگشت

دست ما کِی بوسه بر آن سبز دامان می زند

نیمه شبهایی که هستی روضه طوری دیگر است

قلب ما وقتی که می آیی به قرآن می زند

مادرت هربار با این روضه ها غَش می کند

آبِ دستت باز بر آن رویِ گریان می زند

یاحسین ات را شنیدیم و نفسهامان گرفت

حق بده دیوانه چنگی بر گریبان می زند

کربلا ای کاش روزی را ببینم در حرم

صاحبِ ما سینه با ما زیرِ ایوان می زند

چند شب می گفت زهرا واحسینا واحسین

امشب اما ناله های واحسن جان می زند




موضوع: مناجات محرمی با امام زمان (عج)،  عبدالله ابن الحسن(ع)،  قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:23 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن مجتبی(ع)-مدح


جذبه و جاذبه و جلوه‌ی اعظم حسن است

علی و عالی و علامه و اعلم حسن است

به خداوند بهشتش حسن آباد خداست

شرف‌الشمس خداوندِ دو عالم حسن است

بنویس از نفَسش فاطمه را می‌فهمند

بسکه آئینه‌یِ پیغمبر اکرم حسن است

از حسن جانِ علی بِینِ جمل فهمیدم

دومین حیدرِ این قوم  مُسَلم حسن است

چهارده تَن همه اوصافِ حسن را دارند

دو حسن هست ولیکن همه از دَم حسن است

بیشتر داد به هر کَس که اهانت کردَش

بسکه بخشید که گفتیم خدا هم حسن است

او حسین است و حسین است حسن پس خوب است

بنویسیم که در هر دو مجسم حسن است

بارها گفت حسین اینکه کریم این آقاست

بارها گفت حسین اینکه مقدم حسن است

کیست او قبله‌ی اصحابِ اباعبدالله

نقشِ پُر جذبه ی هفتادو دو پرچم حسن است

شیخ عباس قمی ، مُنتهی الآمالش

گفت در کرببلا سیلِ دمادم حسن است

شش شهیدند از او ، پس به محرم سوگند

صاحبِ بیشترین سهم در این غم حسن است

کاش می شد که بگویم به ضریحِ حرمش

اینهمه غم حسن است اینهمه ماتم حسن است

ابن طاووس بخوان  آه مُقَرَم بنویس

روضه‌ی غربتِ شبهای محرم حسن است




موضوع: مدح و مناجات با امام حسن(ع)،  قاسم ابن الحسن(ع)،  عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1398/06/14 | 07:19 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


شهید شد گودال

و زیر نیزه تنش ناپدید شد گودال

حسین سوره‌‌ی نور

ز نیزه شأن نزول حدید شد گودال

و جسم عبدالله

مراد بود و برایش مرید شد گودال

رسید حرمله و

به زنده ماندن او نا امید شد گودال

پس از سنان و شَبَث

رسید چکمه و زخمش شدید شد گودال

به تن گره خورده

زره شده‌ست و به روی بدن گره خورده

ببین که در گودال

به بوی سیب بوی یاسمن گره خورده

تمام شد دوری

تن حسین به جسم حسن گره خورده

که جسم عبدالله

چنان کفن به تن بی کفن گره خورده

به لکنت افتاده

چقدر نیزه به هم در دهن گره خورده

چقدر سُم ستور

میان همهمه بر پیرهن گره خورده

 




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 02:30 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسن(ع)-مدح-حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


از علی دَم بزن اما دَمِ مولا حسن است

که دمادم نَفَسِ حضرتِ زهرا حسن است

"ما همه بنده و این قوم خداوندانند"

ما همه خاک  ولی عرشِ مُعلا حسن است

عرش گفتیم و غلط بود   نفهمیدیم که

سومین رکعتِ پیغمبرِ عُظمی حسن است

او عظیم است قدیم است رحیم است و کریم

چهارده تَن حسن انگار که تنها حسن است

نُه امامم حسنی اند و عمو جان گویند

نسبت هشت امامم همگی تا حسن است

من از این بندگی  و زندگی اش فهمیدم

به خداوند   خداوندِ دو دنیا حسن است

دَمِ ما هست حسن  بازدمِ ماست حسین

دردِ ما تا که حسین است مداوا حسن است

هر حُسینیه از اول حَسنیه بوده

به حسن کار محرم همه‌اش با حسن است

گرچه عباس و حسین است و علی اکبرها

تا حسن هست دمِ زینبِ کبری حسن است

بر عقیق یمنِ سرخِ علی ، جان حسن است

نقشِ حکاکیِ فیروزه‌ی زهرا حسن است

پسرانش همه در کرببلا می‌گفتند

آی فرزندِ حسن نیز  سرا پا حسن است

از غریبیِ حسن هیچ مگو پُر آه است

میهمانِ حَسنیم و شبِ عبدالله است

 

"حافظ 




موضوع: مدح و مناجات با امام حسن(ع)،  عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1398/06/13 | 01:16 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


ای به قربان تن زخمی تو جان و تنم

من یتیم حسنم

می شود در دل گودال لباسم کفنم

من یتیم حسنم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 10:02 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


آخرین حاجی ام و آمده ام قربانگاه

لک لبیک عمو

حسن کوچک این دشت منم عبدالله

لک لبیک عمو

 




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:59 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


بر شانه های زخمی خود کوه غم دارم

من در محرم بیشتر میل حرم دارم

عشق به شش گوشه مرا از زندگی انداخت

از دوری اش یک کربلا در سینه غم دارم

این اشک را از لقمه های سفره ی بابا

این مهر را از شیر پاک مادرم دارم

گفتند کل الخیر فی باب الحسین آری

من هرچه که دارم از این باب الکرم دارم

با خلوت بارانی خود هر شب جمعه

در سر هوای شعرهای محتشم دارم

دلتنگی ام چندین برابر شد در این شب ها

مهدی زهرا را میان روضه کم دارم

درد فراق کربلا بی خانمان ام کرد

شبهای جمعه رهسپار جمکرانم کرد

 

شمری که جلوه میکند در کربلای ما

آماده کرده تیغ و سرنیزه برای ما

دارد به گوش اهل دنیا میرسد امروز

فریاد ما لبیک ما قالو بلی ی ما

سرهایمان مشتاق رقص بر روی نیزه ست

غیر از شهادت نیست در بطن دعای ما

گریه سلاح ماست مثل گریه ی نجمه

پر کرده ست آفاق را شور صدای ما

هرکس که عبد خانه ی مولاست "عبدالله "ست

این است خط و مشی ما نقش لوای ما

جا دارد امشب را بخوانیم ای به قربان

این طفل فهمیده همه "فهمیده" های ما

جسمی به زیر سم اسب و حنجری پاره ست

از کربلا سهم امام مجتبای ما

ما مشتری ثابت این تکیه ها هستیم

پیداست بین بزم روضه رد پای ما

هم روضه خوان شاه پاره پاره تن باشیم

هم سوگوار حضرت ابن الحسن باشیم

 

دستش میان دست عمه ، دشت را می دید

هر نیزه ای که در هوا می گشت را می دید

با چشم های تر لب گودال را می دید

در بین میدان خولی خوشحال را می دید

می دید هر سر نیزه ای را که سنان می زد

یا حرمله ای را که با تیر و کمان می زد

می گفت حال خیمه را باید دگرگون کرد

شمر و سنان را از دل گودال بیرون کرد

تا آخرین لحظه که از حق عمو دم زد

با "لاافارق عمی" اش آتش به عالم زد

دور از سیاهی محو انوار الهی شد

با شوق بسیاری سوی گودال راهی شد

می خواست او هم روز عاشورا سپر باشد

مثل یلان هاشمی مرد خطر باشد

میخواست تا ذکر أنابن المجتبی گفته

در معرکه دریادلی مثل پدر باشد

از خیمه یا گودال ، گودال انتخابش بود

تا که در آغوش امامش بیشتر باشد

میخواست تا که با عمو نجوا کند آنجا

راهی برای بردنش پیدا کند آنجا

افسوس اما لشگر دشمن مزاحم شد

اینبار هم شمر بن ذی الجوشن مزاحم شد

داغ جدیدی روزی اهل حرم کردند

با ضربه ی شمشیر دستش را قلم کردند

شمشیر تیز "ابحر" او را از نفس انداخت

تیر سه شعبه آخر او را از نفس انداخت

در پیش چشمان عمویش دست و پا میزد

در زیر چکمه نام مادر را صدا میزد 




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:58 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


پاسخ هل من معینت آمدم کاری کنم

شاه را یاری کنم

بی زره مانند قاسم آبروداری کنم

شاه را یاری کنم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


در دلش شوقی از شهادت داشت

قلبش از شور عشق آکنده ست

یازده سال  دارد  امّا  او

در سپاه حسین فرمانده ست

 

تیر ها خورده است عبدالله

ولی از بوی سیب می گوید

صورت خاکی اش به اهل حرم

روضه هایی عجیب می گوید

 

«دست» او رفته است عیبی نیست

می دهد «پای» عشق «سر» را هم

از عمویش گرفته چون فُطرس

در دِلِ دشت بال و پر را هم

 

در عقیده شبیه قاسم بود

از غم چشم او غزل می ریخت

نعل اسبان کربلا گفتند

از لبانش کمی عسل می ریخت

 

دست هایی که سمت تابوتِ

پدرش نیزه و کمان برداشت

بر لب خشک سید الشهدا

آمد و چوب خیزران برداشت

 

عاشقی را میان این میدان

چه هنر مند گونه معنا کرد

عاقبت هم به آرزوش رسید

جان خود را فدای آقا کرد




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:52 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)- دودمه


من که عبدالله نامم در عمل عبدالحسین

زاده شیرجمل

می دوم  از خیمه ها لبیک شاه عالمین

زاده شیرجمل




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:51 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


لشکری سنگ زد و تیر به ترفند آمد

حرمله خیر نبینی! نفسش بند آمد

شمر لبخند زد و غائله از تب افتاد

خاک عالم به سرم! شاه ز مرکب افتاد

لشکر کفر از این صحنه به تکبیر افتاد

شاه تنها، ته گودال بلا گیر افتاد

تشنگی،تشنه ی تسبیح و سجودش می کرد

نیزه ای پیله به لبهای کبودش می کرد

زیر سنگینی یک چکمه تقلا می کرد

مجتبی زاده ای از دور تماشا می کرد

سایه ی تیغ جفا، زیر گلویش که رسید

یادگار حسنش داخل گودال دوید

پا برهنه، جگرش را به سر دست گرفت

نعره ای زد؛ مدد از ساقی سرمست گرفت

بانگ برداشت، زبان ها ز سخن افتادند

کینه توزان جمل یاد حسن افتادند

دست خالی به هواداری عشق آمده بود

با لبی تشنه به غمخواری عشق آمده بود

بی سپر بود، ولی عزم یداللهی داشت

بابت زخم فدک نیت خون خواهی داشت

تیغ اگر داشت،چه درسی به جنم ها می داد

پاسخ شبهه ی صلح پدرش را می داد

لحظه ای کار قدم هاش به لرزش نکشید

هیچ کس بر سر او دست نوازش نکشید

در عوض،جای نوازش به غمش خندیدند

به غرور پدر بی حرمش خندیدند

هاتفی گفت: یتیم است،مراعات کنید!

نیزه ای گفت:حسینی ست،مجازات کنید!

تیغ بیرون ز غلافی به تکاپو افتاد

عاقبت قرعه به افتادن بازو افتاد

نوه ی فاطمه را از سر کینه کشتند!

به همان شیوه ی مرسوم مدینه کشتند 




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:48 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


غرور کودکیم را به خنده پا نزدید

سرش شکست! بزرگ قبیله را نزنید

هزار و نهصد و پنجاه زخم خورده تنش..

به زور بر تن صدپاره نیزه جا نزنید

حیا کنید غریب است نامسلمانها

گرفته روی لبش ذکر ربنا نزنید

نگاه خواهر آواره اش به گودال است

بخاطر دل او با سر و صدا نزنید

هنوز مانده کسی پیشمرگ او باشد

مرا نکشته به او تیر بی هوا نزنید

تمام آبرویم دستهای لاغرم است

که میکنم سپر جان یار تا نزنید

مقابلش به گلویم سه شعبه را بزنید

مقابلم به تن زخمی اش عصا نزنید

هزاربار مرا ذبح از قفا بکنید

سر عزیز خدارا تورو خدا نزنید




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:46 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دیدم ز روی تل که دورت را گرفتند

راه عبور زاده ی زهرا گرفتند

می آیم از خیمه به امدادت عمو جان

این گرگ ها سرتا سرِصحرا گرفتند

عمه زمین خورد و صدا زد وای مادر

لشگر ز هر سو نیزه ها بالا گرفتند

تا ضربه را کاری به جسم تو بکوبند

اغلب کنار حنجر تو جا گرفتند

دیدم که زینب زلف هایت شانه می زد

اینان چرا با پنجه مویت را گرفتند

دستم سپر می سازم اینجا زیر شمشیر

اما نشانه حنجرم را تا گرفتند

خون گلویم ریخت چشمان تو را بست

تا که نبینی جان من یک جا گرفتند

تا مثل تو گفتم که مادر یاری ام کن

با نیزه از پهلوی من امضا گرفتند

مانند قاسم صورتم تغییر کرده

از ما تقاص عقده از بابا گرفتند

جان دادنم مشکل شده می دانی ازچه؟

هر جفت پاهای مرا با پا گرفتند




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:43 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع) - دودمه


طفل ده ساله شود یک تنه سردار سپاه

غم مخور ثارالله

میکند کار علمدار جمل عبدالله

غم مخور ثارالله

 




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1398/06/12 | 09:41 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


چیزی نمانده از بدن او حیا کنید

دست مرا به جای سر او جدا کنید

خواهر تمام دار و ندارش برادر است

تا جان نداده عمه ، عمو را رها کنید

من مثل مجتبی و عمو مثل فاطمه

گودال هم مدینه شده ، کوچه وا کنید

ارزش نداشت آن قَدَر این چند روز عمر

تا که به زور، نیزه در این جسم جا کنید

ای پیرمردهای کوفه ، مبادا که بعد من

بی حرمتی به پیکر او با عصا کنید

باید که این جهاد علی اصغری شود

پس زود ِ زود حرمله را هم صدا کنید

تا عمه را غریب تر از این ندیده ام

جان مرا ازین قفس تن رها کنی

خیلی برای عمه دلم شور می زند

ای وای اگر که حمله به ناموس ما کنید... 




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 02:44 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


وقتی که از حال عمویش با خبر شد

آتش وجودش راگرفت وشعله ور شد 

ازدستهای عمه دست خود کشید و

فریاد زد: عمه دگر وقت سفر شد

آمد میان گودی گودال و با دست

جان عموی نیمه جانش را سپر شد

تیزی  تیغ  حرمله  بر  او  اثر  کرد

دستش برید وطفلکی بی بال وپرشد

بادست آویزان شده بر پوست میگفت:

حالا  زمان  دیدن روی  پدر شد




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 02:39 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب پنجم و ششم


اشکهای ما به دامان کریمی می‌سد

نامه‌ی حاجات ما با یاکریمی می‌رسد

هرکه در این روضه می‌آید  برای معرفت

پایش آخر بر صراطِ مستقیمی می‌رسد

هرچه از منبر جدا بودم ضرر دیدم ضرر

خوش به آنکه محضرِ عبدالعظیمی می‌رسد

پرده‌ها اُفتاد تا چیزی نفهمیم از غمت

ما نمی‌میریم چون لطفِ عظیمی می‌رسد

بوی تربت می‌رسد از آن محاسن از حرم

هر کجایی بویِ سیبت با نسیمی می‌رسد

رحمتت در این مجالس خوب و بد را جمع کرد

حتم دارم بر سرم دستِ رحیمی می‌رسد

این دو شب این گریه‌ها بوی یتیمی میدهد

این دو شب با مادری مردِ کریمی می‌رسد




موضوع: مناجات محرمی با امام زمان (عج)،  عبدالله ابن الحسن(ع)،  قاسم ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 02:30 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب پنجم و ششم


یوسفِ گُمگشته‌ای دارد دلِ کنعانی‌ام

شمعم و در خویش میریزم شبی بارانی‌ام

آه احساسِ مرا ای کاش میفهمید شهر

من به دنبالِ توام بس نیست سر گردانی‌ام

چند روزی مثلِ تو صبح و شبِ ما گریه شد

چند چین اُفتاده مانندِ تو در پیشانی‌ام 

من که ارزان میفروشم تو گرانش میخری

می‌شود با هِق هِقی شش گوشه ای ارزانی‌ام

خانه ات آباد با گریه خرابم می‌کنی

من خرابِ روضه هستم تشنه‌ی ویرانی‌ام

آب می نوشم ولی انگار آتش می شوم

آب می نوشم ولی با آب می سوزانی‌ام

شیعَتی مَهما شَرِبتُم ماءَ عَذب وای من

یاد لبهایش فقط یک عمر می‌گریانی‌ام

یک حسن جانم بگو ماهم گریبان می‌دریم

شب شبِ درد یتیمی شد اگر طوفانی‌ام




موضوع: مناجات محرمی با امام زمان (عج)،  قاسم ابن الحسن(ع)،  عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 02:28 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


حرامیان بی حیا چند نفر به یک نفر

عمو فتاده از نوا چند نفر به یک نفر

شمر لعین به روی سینه ی عمو نشسته است

پنجه به مو شد آشنا چند نفر به یک نفر

فقط نه اینکه بر تنش تیر زدند ناکسان

مانده به زیر دست و پا چند نفر به یک نفر

به مثل فاطمه که بین کوچه اش کتک زدند

زدند ضربه بی هوا چند نفر به یک نفر

نفس کشیدن عمو حسینِ من سخت شده

نیزه به حلقش شده جا چند نفر به یک نفر




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 01:57 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-دودمه


آمدم زنده کنم خاطرۀ رزم پدر

مددی یا حیدر

حسن کوچک این دشت منم ای لشگر

مددی یا حیدر




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 01:48 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


با عمه گفت کُشت مرا سوزِ این نفس

من را بزرگ کرده برای همین نفس

با آخرین توانم و تا آخرین نفس

باید به سر روم پسر او که میشوم

گیرم نمی‌شوم سپر او که میشوم

 

عمریست که به غیر عمویم نداشتم

تا بود دامنش نفسش غم نداشتم

بابا نداشتم عوض اش کم نداشتم

اشکم نوشت تا نفس آخرم حسین

ای مهربانتر از پدر و مادرم حسین

 

بگذار تا که شیرِ جمل را نشان دهم

تا نعره‌ی امیرِ جمل را نشان دهم

شمشیرِ بی‌نظیرِ جمل را نشان دهم

عمه به روم سن کَمَم را نیاوری

عباس می‌شوم عَلمَم را بیاوری

 

در جنگِ تن به تن به زمین تن نمی‌دهم

گر صد سپاه تیغ دهد من نمی‌دهم

فرصت مقابلِ تو به دشمن نمی‌دهم

فریاد میزنم  عَلَمِ زینب توام

بابا مدافعِ حرمِ زینب توام

 

صد زخم روی بال و پرِ من گذاشتند

سرنیزه را روی جگر من گذاشتند

با تیغ و تیر سر به سرِ من گذاشتند

عمه تمامِ پیکر من درد می‌کند

او را زدند و حنجر من درد می‌کند

 

گودال را نبین آه که او خورد بر زمین

هُل داد نیزه‌ای و عمو خورد بر زمین

با زخمِ سینه روی گلو خورد بر زمین

گرچه نخواست ، خم شد و اُفتاد با سرش

از سمت راست خم‌ شد و اُفتاد با سرش

 

عمه گریست اینهمه پرپر نزن نشد

ناخن مزن به گونه و بر سر مزن نشد

حرف برادر است به خواهر نزن نشد

با دستِ بسته سنگ به آئینه‌ات نکوب

اینگونه پیشِ من به رویِ سینه‌ات نکوب

 

زینب اگرچه دست پسر را مهارکرد

از بسکه داد زد زِ بسکه هوار کرد

دستش کشید سمت عمویش فرار کرد

وقتی رسید تیغِ حرامی به او گرفت

جای عموش نیزه‌ی شامی به او گرفت

 

اُفتاد بر تنش سپرش را بغل گرفت

از بینِ چکمه‌ها پسرش را بغل گرفت

بر سینه‌اش همینکه سرش را بغل گرفت

بوسید تا حسین گلویش یکی شدند

چسبیده بود او به عمویش یکی شدند

 

نزدیک اوست حرمله او را نشانه کرد

اول نشست رویِ عمو را نشانه کرد

پایین گرفت زیر گلو را نشانه کرد

تیرِ سه‌شعبه قلبِ عمو را درست زد

ای خاک بر سرم دو گلو را درست زد




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 01:43 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


بر رویِ خاک بال و پَرِ خویش می‌زند

دارد دوباره او به سرِ خویش می‌زند

طفلِ یتیم حسِ یتیمی نداشته

حالا عجیب بر جگرِ خویش می‌زند

جانِ عمو نه،جانِ پدر او شنیده بود

خود را به خاطرِ پدرِ خویش می زند

عمه رها نمی‌کند و طفل دائما

بوسه به دستِ همسفرِ خویش می‌زند

عمه هم از حرارتِ او داد می‌کشید

از آتشش به دور و بَرِ خویش می‌زند

با التماس گفت ببین خورد بر زمین

دارد به خاکها کمرِ خویش می‌زند

صیاد آمده است و با هرچه نیزه هست

بر رویِ صیدِ محتضر خویش می‌زند 

از هر قبیله طایفه ای ریخت بر سرش

یک پیرمرد با پسر خویش می‌زند

عمه نگاه کن چقدر روی صورتش

یک نانجیب با سپرِ خویش می‌زند

عمه حریفِ بی کسی او نمی شود

از بسکه ناله از جگرِ خویش می‌زند

--

از دور دید دست سپر شد ولی کسی

دارد به دست او تبرِ خویش می‌زند




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 01:01 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


چسبیده است سینه به سینه به دلبرش

اُفتاده است پیکرِ او رویِ پیکرش

رویِ هزار و نُهصد و پنجاه زخم بود

از تیغ و داس و نیزه و خنجر سراسرش

اُفتاد و نیزه ها همه رفتند در تَنَش

بیرون زدند یک یکش از سمت دیگرش

یک بال که جدا شده اُفتاده یک طرف

یک بال هم که سخت شکسته است با پرش

در گوشِ او عمو چقدر گفت جان من

او هم جواب داد عمو جان با سرش

اُفتاده است رویِ عمو،باز می‌زنند

درهم کنند تا دو بدن را در آخرش

اینبار هم سه شعبه و ای وای حرمله

نزدیک شد درست زَنَد زیرِ حنجرش

پاشید خونِ گرمِ گلو وای بر عمو

می‌ریخت از محاسنِ سرخِ مطهرش

از سمت پا گرفت کسی طفل را کشید

از سمت سر نشست حرامی،به خنجرش

تا که حسین زجر کِشَد پیشِ چشم او

اول زدند و بعد نشستند بر سرش

-----

فهمیده اند مادرِ او بین خیمه هاست

سر را گرفت و رفت به دنبال مادرش




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 12:58 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


حسین ، خسته و بی تاب بین گودال است

ز فرط تشنگی و آفتاب بی حال است

نهاد دشمن او پای داخل گودال

رسید روضه به اینجا.... زبان من لال است

دوید از وسط خیمه کودکی بیرون

حسین بیشتر از پیش ناخوش احوال است

آهای وارث جنگ جمل بترس از او

تجسم حسن است این اگرچه کم سال است

بدون تیغ و سپر هیبت علی دارد

که گفته میوه ی این باغ و بوستان کال است؟

رجز نخوانده عجب مرد قابلی شده است

که مرد را چه نیازی به یال و کوپال است

*

هنوز بیشه ی این دشت شیر نر دارد

درست مثل علی اکبرش جگر دارد 

گرفته اید علی های خیمه را اما

حسین کرببلا باز هم پسر دارد 

گرفت دست خودش را مقابل شمشیر

توان اگرچه ندارد عمو ، سپر دارد

کشید روضه به اینجا ؛ حسین تنها شد

هنوز در تن خود جان مختصر دارد

رسید چکمه ی دشمن به آخر گودال

حسین ، ساعت دیگر به نیزه  سردارد




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 12:53 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-بحر طویل


رویِ دشتی از خون

رویِ تَلی از خاک

ایستاده به تماشایِ عمو

می‌وزد باد و رُخِ سوخته‌ای می‌سوزد

می‌وزد باد و ترک‌هایِ لبش شعله‌ور است

ولی انگار خبر از عطش و تشنگی‌اش هیچ نداشت

ولی انگار زِ خود یا زِ حرم بی خبر است

چه قدر مِیلِ پریدن دارد

ولی افسوس که بالش بسته است

دستِ او دستِ بزرگِ حرم بی عَلَم است

دست زینب ای وای

 

می‌وزد باد و تبِ خاطره‌ها می‌آید

پرده‌ها می‌اُفتد

باز در خلوتِ شهر یثرب

باز در تنگ غروب

سمت یک قُبه‌ی نور

سمتِ دیوار بقیع

دست در دست برادر می‌رفت

زائرانی کوچک که بزرگی زِ قد و قامتشان می‌بارید

دو مَهِ بدرِ تمام

دو پرستویِ یتیم

فاتحه می‌خوانند سرِ قبر بابا

زیر لب می‌گویند

جای خالی تو اینجاست

ولی پُر شده است

چه عمویی داریم  مهربان‌تر از همه

سایه‌اش از سرِ ما کاشکی کم نشود

گفت قاسم که بیا برخیزیم

که عمو چشم به راهِ من و توست

نکند دیر شود

 ایستاده به درِ خانه که ما را بیند

جانِ من عبدالله

نرود از یادت

که اگر با تو نبودم روزی

نَفَسی دور نگردی از او

و چنین شد عمریست که دامان عمو بالش اوست

شانه‌اش پنجه‌ی او

جای خوابش آغوش

به سرش دستِ نوازش هر روز

گاه می‌گفت عمو ، گاه پدر

ولی ارباب فقط ، جان پدر می‌گفتش

---

به خودش آمد و دید

همه رفتند و کسی نیست ، کسی غیر از او

قاسم از دستش رفت

یا علمدار که رفت

به حرم پای جسارت وا شد

به خودش آمد و دید

پیش رویش همه‌ی لشکرِ دشمن جمعند

همه در یک نقطه

دشتی از لشکر و از نیزه و تیغ و شمشیر

دشنه و سنگ و عمود و آهن

همه در یک گودی

متراکم شده‌اند

جان به لبهایش بود

نَفَسش بند آمد

چشم هایش شد تار

گرد و خاک سرخی

از افق تا به افق می پیچد

مُردن آسان اما

ماندن اینجا چقدر دشوار است

---

دست لرزانش را

عمه با دستی که سر و پا می‌لرزید

می‌فشرد از سرِ احساسِ امانت داری

دید هر قدر که بشتابد زود

باز هم دیر شده 

---

تشنه‌ای می‌سوزد

خواهری می‌نالد

طاقت از دستش رفت

گاه بر پنجه‌ی پا

قامتش می.کشد و می‌بیند

گاه بر رویِ زمین می‌اُفتد

و به دستی که هنوز آزاد است

به سر و سینه‌ی خود می‌کوبید

ناله‌اش گم می‌شد بسکه فریاد و صدا می‌آمد

هلهله می‌پیچید

 

گوئیا ناله‌ی او سمتِ عمو ، نه که به  زینب حتی

نرسید و گُم شد

آن طرف زخم زنان

این طرف لطمه زنان

آن طرف بارش زخم

این طرف ناله و آه

وای عمه به نگاهی دریاب

اولین جاست که در پیش عمو نیستم  و می‌مانم

چه قدر سنگین است غمِ این لحظه‌ی تلخ

جای هر لحظه که بر پیکر او می‌آمد

زخم سرخی به رخش جا می‌کرد

---

هرچه جان داشت به دستانش داد

دست خود را طرفی بُرد و رها شد از بند

آستین پاره‌ای از او به کفِ زینب ماند

یادگاری یتیمی تنها

گوئیا عمه‌ی سادات صدایِ حسنش را بشنید

خواهرم ممنونم

بگذار او برود

بگذار او بپرد

که گر اینجا ندهد جان

دَمِ آتش زدن و سوختنِ اهل حرم می‌میرد

لحظه‌ای که تو و طفلان همگی شعله‌ورید

چادری نیست که بر سر گیرید

---

غیرتش را بنگر

بگذار او برود

می‌دَود ناله کنان

تشنه‌تر عبدالله جانبِ قربانگاه

پیش رویش همه‌ی لشکر دشمن جمعند

همه در یک نقطه

می‌رود می‌بیند

آنچه را که نتوانست ببیند ، جبریل

مادرش می‌بیند

--

ذوالجناحش سرخ است

نیزه‌ها رو به زمین

تیغ‌ها رو به هوا

باز فواره‌ی خون

 

یک نفر خود زِ سر می‌دزدد

یک نفر می خواهد

 زره از تن بکشد

ناکسی بر بدنش

نیزه را می‌شکند

مادرش می‌بیند

لب او خشک شده

سنگ پیشانیِ او می‌شکند

یک نفر نیت انگشتری اش را دارد

 

دشنه‌ای می‌چرخد

باز فواره‌ی خون

 

من مگر مرده‌ام اینجا که به او می‌تازید

به سرش می‌چرخید

چکمه پوشی آمد

تیغ خود بالا برد

آخرین ضربه‌ی خود را آورد

دید چشمان حسین

سپری را پیشش

دستهای کوچک

که به مویی بند است

باز هم مثل قدیم سر عبدالله است

رویِ دستان عمو

باز هم مثل قدیم

خنده‌ای زد به رُخَش

کودک آرام گرفت

لحظه‌ی آخر گفت

ای عمو اما باز

لب ارباب بهم خورد و شنید

از لبش جان پدر 




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 12:49 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


سنگدل !تیغ کشیدی که سرش را ببری

هر قدر سهم تو شد بال و پرش را ببری

دست و پا می زند و آخر کارش شده است

  پاک وحشی شده ای تا جگرش را ببری 

  باوجودی که ندارم زره و تیغ مگر

مرده باشم بگذارم که سرش را ببری

همه ی عمر به چشم پسرش دیده مرا

سعی کن از سر راهت پسرش را ببری

سپر افتاده ز دستش ،سپرش می گردم

   باید اول بزنی تا سپرش را ببری

در خورش نیست اگر بازوی آویز به پوست

 جان ناقابل من هدیه ی ناچیز عموست




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 12:46 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


هستم از راه و چاه ها آگاه

پیرو راه والِ مَن والاه

بنده ای عاشقم، سخن کوتاه

هست نامم همیشه عبدالله

فخر دارم، کریم زاده شدم

پاسبان حریم، زاده شدم

 

شور پرواز، از ازل دارم

کفن خویش در بغل دارم

میل برچیدن هُبَل دارم

ارث از فاتح جمل دارم

عمه دستم مگیر، صف شکنم

یازده ساله ام ولی حسنم

 

بین لشگر عمو اسیر شده

لب خشکش چنان کویر شده

بهر قتلش کسی اجیر شده

جان عمه ببین که دیر شده

من چگونه فقط نظاره کنم؟!

بگذار عمه فکر چاره کنم

 

عمویم سنگ بر جبینش خورد

بر زمین، چهره ی مبینش خورد

آتشی بر دل حزینش خورد

ضربه بر چشم نازنینش خورد

بنشینم که دست و پا بزند؟!

تشنه لب، آب را صدا بزند؟!

 

تا ته قتلگاه و گودالش

می روند این قبیله دنبالش

غرق خون است جسم بی حالش

نکند تا کنند پامالش

عرش حق روضه خوان و گریان شد

شمر با خنجرش نمایان شد

 

آه عمه دگر رهایم کن

جان فدای عمو، صدایم کن

نذری شاه کربلایم کن

می روم عمه جان دعایم کن

تا شوم من هم از سپاه حسین

می روم تشنه، قتلگاه حسین

 

عاشقی را من از پدر دارم

همچنان فاطمه جگر دارم

زرهی نیست؟! بال و پر دارم

بازویی همچنان سپر دارم

من نمردم به او لگد بزنند

نیزه با کینه و حسد بزنند

 

آه از روی عرش برخیزید

نیزه داران از او بپرهیزید

دست من را به پوست آویزید

جسم و جان مرا فرو ریزید

عمویم را به خاک و خون نکشید

از تنش کهنه پیرهن نبرید




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 12:42 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


اگر که رعیت ارباب رعیت حسن است

بدست سینه زنان برگ دعوت حسن است

بساط گریه ی هیئت ز برکت حسن است

تمام ماه محرم روایت حسن است

حسینیه حسنیه ست خانۀ دل ماست

مقام صلح حسن همطراز عاشوراست

 

سپرده دست حسینش اگر پسرها را

برای معرکه ها نذر کرده سرها را

چه بهتر است نبندند این گذرها را

که شرمسار نسازند خون جگرها را

به دست های عقیله ست دست عبدالله

امید کل قبیله ست دست عبدلله

 

به سن و سال کمش غیرت حسن دارد

خلاصه ای ز کرامات پنج تن دارد

عجیب حال و هوایی جمل شکن دارد

کفن برای چه وقتی که پیرهن دارد

نگاه میکند از تل تمام قائله را

شنیده از سوی میدان صدای هلهله را

 

دوید و دید به مقتل سروصدا مانده

عموی بی کفنش زیر دست و پا مانده

هزارو نهصد و پنجاه زخم جا مانده

چقدر میزند او را سنان وامانده

عموش در ته گودال پاره پاره تن است

برای غارت پیراهنش بزن بزن است

 

کسی نشسته به سینه که خنجری بکشد

به قصد قرب به رگ های حنجری بکشد

درست در جلوی چشم خواهری بکشد

نشد حسین نفس های آخری بکشد

رسید سینه زنان لا افارق العمی

سپاه کوفه بدان لا افارق العمی

 

کشید دست خودش را سپر درست کند

سپر برای عمو نه پدر درست کند

پناه بر بدنی محتضر درست کند

به گریه مرهم چشمان تر درست کند

دوباره حرمله با یک سه شعبه بلوا کرد

یتیم را به روی سینۀ پدر جا کرد




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1397/06/23 | 12:36 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دیدم که زمین خورده ای و ترسیدم

تنهایی و غربت تو را فهمیدم

از تل که به گودال سرازیر شدم

دعوا به سرِ عمامه ات را دیدم

 

دیدم که عمو عرصه به تو تنگ شده

موی سرت از خون سرت رنگ شده

یک عده می آمدند و می دیدم که

دامانِ لباسشان پر از سنگ شده

  

دیدم که چطور پشت پا میخوردی

تیغ از چپ و راست بی هوا میخوردی

چیزی که عمو دلِ مرا میسوزاند

این بود که ضربه با عصا میخوردی

 

در طولِ مسیر ای عمو غوغا بود

انگار سرِ کشتن تو دعوا بود

یک لحظه به پشت سر نگاهم افتاد

ای وای که عمه زینبم تنها بود

 

قربان نگاه تو که حُر را حُر کرد

سنگی به سرت خورد و مرا دلخور کرد

دستم که عمو به پوست آویزان شد

بوی حسنت کرببلا را پُر کرد

 

در راهِ تو سر به تیغ بُرّان بدهم

مانند تو جان با لب عطشان بدهم

مانند علیِ اصغرت قسمت شد

من هم به روی سینۀ تو جان بدهم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1396/07/3 | 04:22 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


نخواه  خیمه  بمانم  دلم شکسته شود

ازاینهمه غم و اندوه بی تو خسته شود

چگونه دق نکنم؟! وقت رفتن از اینجا

جلوی چشم ترم دست عمه بسته شود 




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1396/07/3 | 03:15 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 5 ::      1   2   3   4   5  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو