حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-روضه حضرت زهرا(س)


عمه محکم گرفته دستش را

داشت اما یتیم تر می شد

لحظه لحظه عمو در آن گودال

حال و روزش وخیم تر می شد

 

باورش هم نمی شد او باید

بنشیند فقط نگاه کند

بزند داد و بعد هر تیری

ای خدا کاش اشتباه کند

 

این هم از عشیره می باشد

مرگ بازیچه ایست در دستش

مرگ را می زند صدا اما

حیف افتاده بند بر دستش

 

یادش افتاد روضه هایی را

که عمویش کنار او می خواند

حرف مادر بزرگ را می زد

روضۀ شعله را عمو می خواند

 

مادرش پشتِ در که در افتاد

نفسی مادرانه بند آمد

شیشه ای خورد شد به روی زمین

راه کوچه به خانه بند آمد

 

دستهای پدر بزرگش را

بسته و می کشند اما نه

دست مادر به دامنش افتاد

گفت تا زنده است زهرا نه

 

چل نفر می کشند از یک سو

دست یک بار دار سَد می شد

بین کوچه علی اگر می ماند

که برای مغیره بد می شد

 

کار قنفذ شروع شده اما

دخترش برد عمع آنجا بود

خواست تا سمت مادرش بدود

آنکه دستش گرفت بابا بود

 

پسر مجتبی است این دفعه

نوبت زینب است او ندود

داشت می مُرد داشت جان می داد

وای بر او که تا عمو ندود

 

نه که گودال،کوچه را می دید

همه افتاده بر سرِ مادر

به کمر بسته چادرش اما

به زمین خورده معجر مادر

 

تا ببیند چه می شود باید

به نوک پای خویش قد بکشد

شرط کردند هرکه می آید

از تنش هر که نیزه زد بکشد

 

از همانجا به سنگ اندازان

داد می زد تورو خدا نزنید

وای بر من مگر سر آورید

اینقدر سخت نیزه را نزنید

 

زره اش را که کندید از تن

اینکه پیراهن است نامردا

از روی سینه چکمه را بردار

وقت خندیدن است نامردا

 

هرچه گلبرگ بر زمین می ریخت

پخش هر گوشه بوی گل می شد

کم کم احساس کرد انگاری

دستهای عمه شُل می شد

 

دست خود را کشید تا گودال

یک نفس می دوید تا گودال

از میان حرامیان رد شد

بدنش را کشید تا گودال

 

باز هم پای حرمله وا شد

پیچ می خورد حنجری ای وای

دید در آخرین نگاه حسین

دست طفلی مقابلش افتاده




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)،  شهادت حضرت زهرا(س)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/26 | 01:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


پرستوی حریم کبریایم

کبوتر بچه ی آل عبایم

نمی ترسم اگر بارد به من تیر

که من با تیر باران آشنایم

انا بن المجتبی ، ابن المصائب

بلی مردم یتیم مجتبایم

غم بابا ، غم عمه ، غم طشت

خدا داند نمی سازد رهایم

اگر تیغی به دست آرم ببینند

که من نوباوه ی شیر خدایم

عمو فرمانده ی عشق است و من هم

بسیجی اش به دشت کربلایم

دگر رزمنده ای باقی نمانده

به غیر از من که یاری اش نمایم

به قرآن الهی کوثرم من

به قرآن حسینی هل اتایم

عمو بوی پدر دارد همیشه

عمو بوده پدر عمری برایم

عمو احساس من را درک می کرد

عمو می داد با رویش صفایم

عمو در قلب من عمری طپیده

عمو داده خودش درس وفایم

عموی مهربانم جای بابا

پسر می کرد همواره صدایم

خوشم رنگ عمو گیرم در این دشت

ز خون سرخ این دست جدایم

خوشم بر سینه ی او جان سپارم

الهی کن اجابت این دعایم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1393/07/26 | 01:31 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


طاقت ندارم لحظه ای تنها بمانی

من باشم و در حسرت سقا بمانی

من عبد تو بودم که عبدالله گشتم

نعم الامیری، عالی اعلا بمانی

فریاد هل من ناصرت بیچاره ام کرد

من مرده ام آقا مگر تنها بمانی؟!

قلبم، سرم، دستم همه نذر دو چشمت

من می دهم جان در ره تو تا بمانی

آقا نبینم در ته گودال باشی

ای زینت دوش نبی بالا بمانی

بالا نشینی و تو را پایین کشیدند

زیر لگدها زیر دست و پا بمانی

لعنت به این آب فرات و خنده هایش

راضی شده لب تشنه در این جا بمانی

با این که چندین عضو از جسم تو کم شد

تو تا ابد عشق دل زهرا بمانی

***

با تشکر از آقای ایزدی برای ارسال این شعر




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/08/17 | 04:10 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


صبر كن پای گلوی تو ذبیحت باشم

صورتم غرقۀ خون شد كه شبیهت باشم

ذكر الغوث بریده ز لبت می آید

سعی كن تشنۀ اذكار صریحت باشم

آمدم باز بخندی و بگویی پسرم

كشته ومردۀ لبخند ملیحت باشم

دست من رفت نشد سینه زنت باشم حیف

دم دهم تا دم گودال مسیحت باشم

بدنم خوب قلم خورده به سر نیزه و نعل

تن پر زخم رسیدم كه ضریحت باشم

مانده ام مات كه با سنگ تو را زد چه كنم

خون زخم سر تو بند نیامد چه كنم

خرمن موی تو در پنجۀ دشمن دیدم

عمه این صحنه ندیده است ولی من دیدم

دور تا دور تو از بغض حرامی پر بود

پیكرت را هدف نیزه و آهن دیدم

سر تقسیم غنائم چقدر دعوا بود

دزدی و غارت عمامه و جوشن دیدم

شمر بی خیر تو را از بغلم كرد جدا

پشت و رو كرد تو را لحظۀ مردن دیدم

زیر لب آه كشیدی و پر از درد شدم

سهم از درد تنت برده ام و مرد شدم

***

از سایت بی پلاک




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/08/17 | 04:01 ب.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


كِل كشیدند كه حس كرد عمو افتاده

نگران شد نكند چنگِ عدو افتاده

پر گرفت از حرم و عمه به گَردش نرسید

دید از اسب به گودال به رو افتاده

سنگ و تیر از همه سو خورده، سنان از پهلو

لشكری زخم به جان و تنِ او افتاده

پاره شد بندِ دلش از تهِ دل آه كشید

سایه ی تیغ به گودیِ گلو افتاده

شمرها نقشه كشیدند كه حالا چه كنند

دید تا قرعه به پیچاندۀ مو افتاده

خویش را در وسطِ معركه انداخت و بعد

در شبِ گریه حماسی غزلی ساخت و بعد

سنگ دل تیغ كشیدی كه سرش را بِبَری؟

هر قَدَر سهمِ تو شد بال و پرش را  بِبَری؟

دست و پا می زند و آخرِ كارش شده است!

پاك وحشی شده ای تا جگرش را بِبَری؟

با وجودی كه ندارم زِرِه و تیغ مگر

مُرده باشم بگذارم كه سرش را بِبَری

همه ی عمر به چَشمِ پسرش دیده مرا

سعی كن از سرِ راهت پسرش را بِبَری

سپر افتاده ز دستش، سپرش می گردم

باید اوّل بزنی تا سپرش را بِبَری

در خورش نیست اگر بازوی آویز به پوست

جانِ ناقابلِ من هدیه ی ناچیزِ عموست

می شود لایق قربانی دلبر باشم

آخرین خاطره ی این دمِ آخر باشم

لذتی بهتر از این نیست كه با سینه ی سرخ

در پری خانه ی چَشمِ تو كبوتر باشم

آخرین خواسته ی من به یتیمی این است

به رویِ سینه ی پُر مِهرِ تو بی سر باشم

اسب ها نعل شده راهی گودال شدند

بین این قائله ی سخت چه بهتر باشم

به تلافیِ در آوردنِ تیر از گلویم

می شود از سر نِی سایه ی اصغر باشم؟




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/08/17 | 03:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دستش از عمه كشید و بدنش می پیچید

زیر پایش عربی پیرهنش می پیچید

گِردبادی ز خیامی به نظر می آمد

گِردش انگار زمین و زمنش می پیچید

می دوید و سپهی دیده به او دوخته بود

و طنین رجزش تا وطنش می پیچید

نوجوان بود ولی صولت صفّینی داشت

چو غزالی ز كف صید ، تنش می پیچید

ز سر عمّامه و نعلین ز پایش وا شد

ذكر یا فاطمۀ بت شكنش می پیچید

تا تَه لشگر دشمن نَفَسش قدرت داشت

نعره اش در جگر پر مَحَنش می پیچید

دید اطراف عمو نیزه و شمشیر پر است

داشت گرد عموی صف شكنش می پیچید

ناگه از پردة دل كرد صدا وا اُمّاه

دستِ بُبریدۀ او دور تنش می پیچید

تیغ بر فرق سرش ، نیزه به پهلویش  خورد

نعرۀ حیدریِ یا حسنش می پیچید

جای جای بدنش خسته و بیراه شكست

دور خود دید كه زاغ  و زغنش می پیچید

سایه روشن شدنِ تیغ و سنان داد نشان

كه عمو نیزه ای اندر دهنش می پیچید

ناگهان گشت سرش بر سر یك نیزه بلند

داشت در خون ، عموی بی كفنش می پیچید

***

از وبلاگ حاج محمود ژولیده




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/08/17 | 03:21 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


من آمـده ام تا کـه به پای تو بمیرم

امـروز غـریبـانـه بـرای تو بمیرم

غم نیست اگر در قدمت دست من افتد

شادم به خدا تا که به پای تو بمیرم

از خیمه دویدم که کنم جان به فدایت

خواهـم که عمو زیر لوای تو بمیرم

ای کاش ذبیح تو شـوم در ره توحید

تا در ره عشقت به منـای تو بمیرم

این قـوم اگـر تشنـۀ خونند، بیایند

آماده شدم تا که به جای تو بمیرم

بگذار که از خیـل شهیـدان تو بـاشـم

بگـذار که در کرب و بـلای تو بمیرم

کو حرملـه تـا تیـر بینـدازد و من هم

زان تیـر در آغـوش وفای تو بمیرم

از قول من خسته جگر گفت «وفائی»

ای کـاش کـه در راه ولای تو بمیرم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/08/17 | 03:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


عمو فدای جراحات پیکرت گردم 

شهید مکتب عباس و اکبرت گردم

نماز عشق بجا آور و عنایت کن

که من مکبّر در خون شناورت گردم

ز خیمه بال زدم تا کنار مقتل خون

به این امید که سرباز آخرت گردم

مگر نه بر سر دست تو ذبح شد اصغر

بده اجازه که من ذبح دیگرت گردم

به جان مادر پهلو شکسته ات بگذار

که رهنورد دو فرزند خواهرت گردم

مگر نه نالۀ هل من معین زدی از دل

من آمدم که در این عرصه یاورت گردم

بدست کوچک من کن نگاه رخصت ده

که جانشین علمدار لشکرت گردم

تو در سپهر ولا مهری و شهیدان ماه

عنایتی که به خون خفته اخترت گردم

ز شور شعر تو شد محشری بپا (میثم)

بگو که شافع فردای محشرت گردم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/08/17 | 03:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(


ای عمو تا نالۀ هَل مِن مُعینت را شنیدم

از حرم تا قتلگه با شور جانبازی دویدم

آنچنان دل بُرد از من بانگ هَل مِن ناصِر تو

کآستینم را ز دست عمّه ام زینب کشیدم

فرصتی نیکو ز هل من ناصرت آمد بدستم

تو کرم کردی که من در قلزم خون آرمیدم

جای تکبیر اذان ظهر در آغوش گرمت

بانک مادر مادرِ زهرا در این صحرا شنیدم

گرچه طفلی کوچکم امّا قبولم کن عمو جان

بر سر دست تو من قربانی شش ماه دیدم

کس نداند جز خدا کز غصّۀ مظلومی تو

با چه حالی از کنار خیمه در مقتل رسیدم

دست من افتاد از تن گو سرم بر پایت اُفتد

سر چه باشد تیر عشقت را بجان خود خریدم

تا بُرون از خیمه گه رفتی دل من با تو آمد

تو برفتن رو نهادی من زماندن دل بُریدم

جای بابایم امام مجتبی خالی است اینجا

تا ببیند من به قربانگاه تو آخر شهیدم

ناله ای از سوز دل کردم به زیر تیغ قاتل

شعله ها در نظم عالم سوز «میثم» آفریدم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/08/17 | 03:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(


برای ترک سر، آماده بودم

از اوّل دل به مهرت، داده بودم

عموجان بر سرم، منّت نهادی

من از قاسم، عقب افتاده بودم

***

ز خون، گلرنگ شد آیینۀ تو

فروشد نیزه، بر گنجینۀ تو

الهی کور گردم تا نبینم

زند قاتل، لگد بر سینۀ تو




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1392/08/17 | 03:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


عمه جان ول کن من از اصغر که بهتر نیستم

عمه با قاسم مگر اصلا برادر نیستم؟

سن و سالم را نبین از قد و قامت هم نپرس

پهلوانم من ، مگر از نسل حیدر نیستم؟

هی فقط امروز چسبیدی به من از صبح زود

دستهایم را رها کن من که دختر نیستم

تو به فکر بچه ها ، زن ها ، به فکر خیمه باش

من بزرگم ، لااقل کمتر ز اصغر نیستم

نالۀ هل من معین دارد کبابم می کند

من مگر عمه ز سربازان لشکر نیستم؟

گیرم این مردم همه دشمن، کسی هم نشوند

عمه جان دارد صدایم می کند ، کر نیستم

یک عمو مانده برایم در تمام زندگی

دیگر اصلا فکر دست و بازو و سر نیستم

دارد آنجا عمه جان هی نیزه بالا می رود

حیف عمه ، قتلگه من پیش مادر نیستم

آسمان دارد صدایم می کند این الحبیب؟!

من اگر بالم نسوزد که کبوتر نیستم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/12 | 02:19 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


این هم از جنس آسمانی هاست

حیدری از عشیره ی زهراست

یاکریم است و با کریمان است

رود نه برکه نه خودش دریاست

خون خیبر گشا به رگ هایش

او که هست؟ از نژاد شیر خداست

با جوانان هاشمی بوده

آخرین درس خوانده ی سقاست

می نویسد عمو و  بر لب او

وقت خواندن فقط فقط باباست

مجتبی زاده ای شبیه حسن

شرف الشمس سید الشهداست

عطری از کوی فاطمه دارد

نفسش بوی فاطمه دارد

کوه آرامشی اگر دارد

آتشی هم به زیر سر دارد

موج سر می زند به صخره چه باک

دل به دریا زدن خطر دارد

پسر مجتبی است می دانم

بچه ی شیر هم جگر دارد

 همه رفتند  او فقط مانده

حال تنهاست و یک نفر دارد

آن هم آن سو میان گودالی

لشگری را به دور و بر دارد

آرزو داشت بال و پر بشود

دست خود را رها کند بدود


ادامه این شعر

موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/12 | 02:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(


در کوی عشق زنده مرام پدر کنم

با یاد غربت تو جهان خون جگر کنم

عمریست روی دامن پر مهرت ای عمو

صبحم به شام و شام وصالم سحر کنم

شمشیر می کشد سَر یار مرا زند

من فاطمه نژادم و دستم سپر کنم

برخیز، عمه گر برسد بنگرد تو را

افتاده ای به خاک، چه خاکی به سر کنم

رفته عمو به علقمه اما نیامده

کن صبر تا عموی رشیدم خبر کنم

راهِ فرات بسته شده! آه می کشی؟

با خون حنجرم لب خشک تو تر کنم

با قتل صبر و نحر گلو عاقبت عمو

در احتزاز پرچم سبز پدر کنم

پهلوی پاره روی سنان یادگاری است

بر روی نیزه صحبتی از میخِ در کنم

بازیچه شد به روی سنان جسم بی سرم

در راه غربت تو دگر ترک سر کنم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/12 | 02:14 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


صد شکر که هست مَحرمت عبدالله

در مقتل توست مُحرِمَت عبدالله

من راوی گودالِ پر از خونِ توأم

مداحِ همه محرّمت عبدالله




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/12 | 02:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دستش به دست زینب و می خواست جان دهد

می خواست پیش عمه عمو را صدا زند

می دید آمده ببرد سهم خویش را

بیگانه ای که زخم بر آن آشنا زند

سنگی رسید بوسه به پیشانی اش دهد

دستی رسیده چنگ به سمت عبا زند 

در بین ازدحام حرامی و نیزه دار

درمانده بود حرمله تیرش کجا زند

از بس که جا نبود در انبوه زخم ها

تیغی ز تن کشیده و تیغی به جا زند

پا می زنند راه نفس بند آوردند

پر می کنند تا که کمی دست و پا زند

خون از شکاف وا شده فواره می زند

وقتی ز پشت نیزه کسی بی هوا زند

طاقت نداشت تا که ببیند چه می شود

طاقت نداشت تا که بماند صدا زند

طاقت نداشت تا که...صدای پدر رسید

پر بازكرد پر به سوی مجتبی زند

دستش کشید و هرچه توان داشت می دوید

تیغی ولی رسید که آن دست را زند




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1392/08/9 | 05:05 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع(


ببین ای سلسله گیسو به گیسوی تو دل بستم

اگر چه قطره ام اما به اقیانوس پیوستم

محال است آن که من دست از عموی خویش بردارم

تو در دامان خاک و من به دامان تو پیوستم

سراپا بوی بابا می دهی قربان بوی تو

گل زهرای اطهر من ز عطر و بوی تو مستم

عصا شد دست بابایم برای مادرت زهرا

منم فرزند آن بابایم و کردم سپر دستم

مکن با آستین پنهان ز چشمم تیر دشمن را

خیالت جمع من با تیر باران آشنا هستم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1392/08/8 | 04:53 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


حال دل خیلی خرابه، کار دل ناله و آهه

شب پنجم محرم، دل ما تو قتلگاهه

چقدر تیر چقدر سنگ، چقدر نیزه شکسته

روی خاک، تو موجی از خون، یوسف زهرا نشسته

دل من ترسیدی انگار، که نمیری توی گودال

نمی بینی مگه آقات، چقدر زده پر و بال

اون کیه میره تو گودال، گمونم یه نوجونه

مثه بچه شیر می مونه، وقتی که رجز می خونه

میگه من هنوز نمردم، که عمومو دوره کردید

سی هزار گرگ دور یک شیر، به خدا خیلی نامردید

از امامش مثه مادر، تو بلا دفع خطر کرد

جلوی طوفان شمشیر، لاله دستشو سپر کرد

توی خون داره می خنده، عمو جون دیدی که مردم

اگه تو خیمه می موندم، جون عمه دق می کردم

خدارو شکر نمی مونم، تو غروب قتل و غارت

مثه بابام نمی بینم، سوی ناموسم جسارت

خدا رو شکر نمی بینم، دست عمه رو می بندن

پای نیزه ی ابالفضل، به اسیری مون می خندن




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1392/08/7 | 05:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دارم از سوی خیمه می آیم

از هو الهوی خیمه می آیم

خیمه از نور تو لبالب بود

خیمه در جلوه های زینب بود

خیمه انگار خیمه رب بود

لیلة القدر خیمه! زینب بود

خیمه یکباره طور سینا شد

هر که در خیمه بود موسا شد

ناگهان جلوه تو ماتم کرد

بیقرار تجلیاتم کرد

دیدمت که غریب و تنهایی

مصطفا و علی و زهرایی

حس نمودم عمو که فکر منی

بیقرار برادرت حسنی

حس نمودم که سخت بی تابم

حس نمودم که تشنه آبم

حس نمودم که من حسن شده ام

مثل بابا پر از محن شده ام

نور ممسوس ذات گردیدم

سفره دار صفات گردیدم


ادامه این شعر

موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1392/08/6 | 04:50 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


می رود ثانیه ها زود به زود آهسته

 آن قیام تو دگر گشت قعود آهسته

می رسد مرگ من و می رود آن جا آنچه

 دارم و داشته ام، بود و نبود آهسته

بی رمق نیز تکان می خورد آن لب هایت

 که خدا خود بنشسته به شنود آهسته

و فقط چند تپش تا برسد ساعت سه...

 خیمه ها منتظر آتش و دود آهسته

یک طرف زمزمه نالۀ " وا جدّا ه " و

 آن طرف هلهله برخاسته بود آهسته

عطر سیب است ولی می رسد اینجا دیگر

 اندکی رایحه ی یاس کبود آهسته

آه این ثانیه ها کاش عقب برگردد

 کاش عباس علمدار عرب برگردد

کاش اکبر برسد ، کاش بیاید قاسم

 کاش تا کوفه نمی رفت سفیرت مسلم

من در این خیمه چرا از همگان جا ماندم؟

 همه رفتند ، چرا اینهمه تنها ماندم ؟

من مگر رخت اسیری به تنم می آید؟

 من به میدان بروم از تو چه کم می آید؟

نامه ای داشتم از دست پدر بهتر بود

 کوچکم؟ اصغر تو رفت که کوچکتر بود

پردۀ خیمه کنار است تو را می بینم

 چون شدی نقش زمین با چه دلی بنشینم؟

عمه جان دست مرا ول کن و بیهوده مکش

 جگرم سوخت ، که ارث پدرم بوده ، مکش

آخرین لحظه به آغوش تو نائل شده ام

 تن تو ، تیغ ، چه زیباست که حائل شده ام

چه قدر سرخی خون بر کفنم می آید

 به من این اسم ، که ابن الحسنم می آید

***

با تشکر از آقای ربیع نتاج برای ارسال این شعر




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1392/08/5 | 02:33 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-گودال-حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


مصحف ما، چه به هم ریختنت! وای عمو!

چقَدَر تیر نشسته به تنت وای عمو!

همۀ رختِ تو غارت نشده پاره شده

بس كه یك پارچه با پا زدنت وای عمو!

آمدم تا كه اجازه بدهی و یك یك

نیزه ها را بكشم از بدنت وای عمو!

جان نداده همه بالای سرت جمع شدند

چه شلوغ است سرِ پیرُهَنَت وای عمو!

آن قدر نیزه زیاد است نمی دانم كه

بكشم از بدنت یا دهنت؟ وای عمو!




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)،  قتلگاه امام حسین(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 06:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


پا برهنه شد و به میدان زد

داد می زد: عمو رسیدم من

دستِ من هست؛ پس نبُر دیگر

تیغ زیر گلو رسیدم من

 

تا بیایم غریب لب تشنه

با خدا دردِ دل مفصل کن

با مناجات گوشه ی گودال

نیزه ها را کمی معطل کن

 

چقدر دیر آمدم! تیغی

بوسه بر دست مهربانت زد

قاری خوش صدایِ آل الله

چه کسی نیزه بر دهانت زد!؟

 

چند خط شکسته ی ممتد

شکل زخم عمیقِ پیشانیت

بی علمدار بودن خیمه

علت اصلی پریشانیت

 

نیزه های شکسته می بینم

لبِ گودال و داخلِ گودال

چادر زینب تو خاکی شد

رویِ تلِّ مقابل گودال


ادامه این شعر

موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:55 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


یاس خوشبویی به روی یاسمن افتاده است

باز بین عرشیان ذکر نزن افتاده است

رفته تا بوسه دهد بر دست اربابش اگر-

-روی انگشتر عقیقی از یمن افتاده است

لب دو تا، صورت دو تا، اعضای این پیکر دو تا

تیغ در فکر نبرد تن به تن افتاده است

نیزه ها گفتند دیگر نوبت قلب عموست

قلب عبدالله دیگر از دهن افتاده است

خاک خوش بوی مدینه یا که عطر کربلاست

روی جسم این حسینیه حسن افتاده است

جیبی و کوچک ولی با خط غمناک حسن

پاره قرآنی کنار پیرهن افتاده است

جسم عبدالله آویزان شده بر جسم تو

حرمله قطعاً به فکر دوختن افتاده است




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)،  اشعار برگزیده حسینیه، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:53 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


خودش به دست خودش کودک انتخاب شده

ستاره ای ست که هم سطح آفتاب شده

علی اصغر شش ماهه رفت و او مانده

هزار مرتبه از این قضیه آب شده

هزار بار دم رفتنش به سمت جلو

یکی رسیده و او نقشه اش خراب شده

عذاب می کشد از این که راه می رود و

تمام دل خوشی عمه و رباب شده

مگر که کودک بی ادعا گناهش چیست؟

که بین لشکریان کشتنش ثواب شده

کجای دشت نشستی بلند شو عباس

که بی تو کشتن اطفال نیز باب شده

حسین مثل کتاب غم است و عبدالله

به تیر حرمله ای جلد این کتاب شده




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:52 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


گاهی دلم برای پدر تنگ می شود

دل گیر از این زمانۀ نیرنگ می شود

این جا کسی یتیم نوازی نمی کند

این جا نصیب صورتمان چنگ می شود

عمه بیا اجازه بده تا رها شوم

رحمی بر این یتیم که دلتنگ می شود

عمه بگو چگونه تماشا کنم، ببین

دارد سرِ عبایِ عمو جنگ می شود

پیراهنی که داشت عمویم سپید بود

از فرط  زخم، قرمز پُر رنگ می شود

من می روم سپر بشوم حیف کوچکم

پیشانی اش ولی هدف سنگ می شود

ناکام اگر که من بروم باز بهتر است

این زندگی بدون عمو ننگ می شود

شکر خدا نصیب من و اصغرت یکی ست

شمشیر با سه شعبه هماهنگ می شود




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:51 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


لب گودال زمین خورد و به دریا افتاد

آن قدر نیزه تنش دید که از پا افتاد

سنگ ها از همه سو سمت عمو آمده اند

یک نفر در وسط معرکه تنها افتاد

بر روی خاک که با صورت خونین آمد

تیرها در همه جای بدنش جا افتاد

در دهانی که پر از خون شده... بی هیچ خبر

نیزه ای آمده و ذکر خدایا افتاد

عرق مرگ نشسته است به پیشانی او

بر سر سینه کسی آمده با پا افتاد

***

"زیر شمشیر غمش رقص کنان آمده ام"

قرعه ی کار به نام من شیدا افتاد

"بعد از این دست من و دامن آن سروِ بلند"

که چنین پای دم آخرش از پا افتاد

بازویم ارثیه ی فاطمه باشد که کبود

پیش چشمان پُر از گریه ی بابا افتاد

خوب شد مثل پدر مثل عمو عباسم

سرِ من در بغل حضرت آقا افتاد

خوب شد کشته شدم، اهل حسد ننوشتند

پسر مرد جمل از شهدا جا افتاد




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)،  اشعار برگزیده حسینیه، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:50 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دردی به سینه هست که خاکسترم کند

در دست های محکم تو مضطرم کند

خشکم کند به شعله ی این داغ ماندنم

با ابرهای اشک بیاید ترم کند

آه ای خدا به عمّه چه گویم که لحظه ای

بالم دهد، رها کُنَدم، باورم کند

من می پرم خدا کند او تیغ خویش را

جای عمو حواله ی بال و پرم کند

***

قیچی زد و برید و مرا تکّه تکّه کرد

اصلاً اراده کرد گلی پرپرم کند

حالا که من به سینه ی زخمش رسیده ام

بگذار، دست های کسی بی سرم کند




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:49 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


همه رفتند و تنها مانده ام من

اسیر درد و غم ها مانده ام من

علیِّ اصغر شش ماهه هم رفت

ولی از کاروان جا مانده ام من

***

گذشته کار من از صبر و طاقت

شده اندوه و داغم بی نهایت

ندارم این قَدَر طاقت، ببینم

به دست عمه زنجیر اسارت

***

اگرچه آخرین یار عمویی

ولی نزد خدا با آبرویی

دوباره حرمله می آید از راه

دوباره روضه ی تیر و گلویی




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:47 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


من كه از معركه ی جنگ نمی ترسیدم

دیدم آن صحنه كه یك لحظه به خود لرزیدم

دیدم از قلبِ عمو، زخم دهان وا كرده

دفعتاً بغضِ گره خورده شدم، تركیدم

نیزه ها بود كه بر جسم عمویم می رفت

هیچ كس فاش ندید آن چه من آن جا دیدم

دیدم از وجه عمو خون خدا می ریزد

من به جای همه با فاطمه خون گرییدم

بوسه ای را كه به من داد عمو، عمه نداشت

خم شدم وجه خدا را به خدا بوسیدم

"اِبنِ كَعب" آمد و با نیزه و شمشیر بلند

قصد جان عمویم كرد و من می دیدم

دست خود را سپر تیغ بلندش كردم

قطع شد دستم و جانباز حرم گردیدم

گفتمش "یَابنَ خبیثه" عمویم را بكشی!؟

مرگ را زودتر از مرگ عمو بگزیدم

حرمله تیر جفایی به گلویم زد و رفت

من در آغوش عمو سخت به خون غلتیدم

هم نَفَس با عمویم بودم و جان می دادم

و به این هم نفسی بود كه می نازیدم

تیغی آمد سر من را ز بدن كرد جدا

بعد از آن زیر سم اسب به خود پیچیدم

هیچ كس مثل من این جا به شهادت نرسید

پدرم آمد و با درد به او خندیدم

من كه عبداللهم از لعل اباعبدالله

مثل قاسم به خدا جام عسل نوشیدم

من تأسّی به عمو كردم و بی غسل و كفن

نیزه و تیر و سنان جای كفن پوشیدم

چون ستوران به تن پاك عمو تازیدند

باز هم زیر سم اسب به خون غلتیدم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:45 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


به گَرد پای من امروز لشگری نرسد

به اوج بال و پرم هیچ شه پری نرسد

سوار مرکب عشقم، رکاب یعنی چه؟

به این سواره، پیاده تکاوری نرسد

به خویش گفتم: از این پس تو را نمی بخشم

اگر ارادت تو داد دلبری نرسد

منم که رهبر میدان نوجوانانم

به این حضور حکیمانه رهبری نرسد

میان مقتل مظلوم، یاری اش کردم

به این مقام شریفم پیمبری نرسد

به هیبت غضب مجتبایی ام سوگند

                                      سپاه کوفه به این رزم حیدری نرسد

مرا بلندی شمشیر «خصم» مانع نیست

به ضربه گیری دستم دلاوری نرسد


ادامه این شعر

موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:44 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


گر چه از بی کسی ات جان و دلم آگاه است

یک نفس خیمه بیا شام حرم بی ماه است

جای هر شعبه که بر حنجر اصغر زده اند

خیمۀ مادرِ اصغر پر تیر آه است

سپر جسم عمو گشت پسر، می دانست

راه دیدار پدر، آه همین یک راه است

خوب شد قطع شده دست بلندم اما

حیف شد دست من از دامن تو کوتاه است

سر یک نیزه سر پاک اباعبدالله

به سر نیزه دیگر سر عبدالله است




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 5 ::      1   2   3   4   5  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.