حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دیگر تحملش به سر آمد، برابرش

دارد ز دست می رود عمه، عمو، سرش

شمشیر و نیزه، تیر و سنان متحد شده

با هر صدای حرمله، "حمله به پیکرش"

جایی نمانده بود که این تیر جا شود

حالا چه قدر سعی کند تا که آخرش...

چون جان اوست عرش خدا، نیزه ها همه

بوسه زدند بر تن او، بر سراسرش

او واحد است مثل خداوند حیّ فرد

حالا کنند سم ستوران مکرّرش

این نیزه ای که حرمت پهلو شکسته است

یادش بیاورد در و دیوار و مادرش

یک خنجر است، جان دو تن را گرفته است

دیگر تمام شد به خدا کار خواهرش




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


از میان خیمه تا گودال… با سر آمده

این برادرزاده که جای برادر آمده

کیست این آزاده که پرواز دارد می کند؟!

کیست این آزاده، انگار از قفس درآمده

هر طریقی بوده از عمه جدا گردیده و

از پس چشمان خیس خواهرت برآمده

با نوای "لا افارق" با نگاهی اشک بار

تا میان معرکه با حال مضطر آمده

خون ابراهیم در رگ هاش جاری گشته است

مثل اسماعیل اگر تا زیر خنجر آمده

مثل سقای حرم، با بوسه ی شمشیرها

دستش آویزان شده… از جای خود درآمده

آه… خنجر پشت خنجر… در میان قتلگاه

تا که تیری آمده، یک تیر دیگر آمده

او به روی سینه ی معشوق مأوا کرده و

صبر تیر حرمله انگار که سر آمده

حق الطاف عمو را خوب جبران کرده است

این برادرزاده که جای برادر آمده




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:25 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


طوریکه علیِّ اصغرش را کشتم

سقا و یل دلاورش را کشتم

با تیر سه شعبه ی به زهر آغشته

یک آن … پسر برادرش را کشتم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:23 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


مقصد شعر و غزل دست من است

عضو بی مثل و بدل دست من است

سیزده شیشه اگر قاسم داشت

یازده جام عسل دست من است

بر زمین بودی و من حیّ علی

فاعل خیرالعمل دست من است

آن که بر تیزی شمشیر عدو

ندهد هیچ محل دست من است

ضربه ی بی مثل از تیغ گرفت

ریشه ی ضرب و مثل دست من است

علّت این که مرا باز چنین

پدرم کرده بغل دست من است

دست دادم که بگویم دشمن

شده معلول و علل دست من است

حلقه ی گردن تو دست دگر

هاله ی دور زُحل دست من است

ضرب شمشیر پدر قاسم شد

سپر جنگ جمل دست من است


ادامه این شعر

موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/29 | 05:13 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


پا گرفته در دلم، آتشی پنهان شده

بند بندم آتش و، سینه آتش دان شده

اشک هایم می چکد، بر لبت یعنی که باز

آسمان تشنه ام، موسم باران شده

بین این گودال سرخ ،در دل این قتلگاه

دیدمت تنهاترین، غرق در طوفان شده

صد نیستان ناله را، هر نفس سر می دهم

بی سر و سامان توست، آه سرگردان شده

یک طرف من بودم و، عمّه ای دل سوخته

یک طرف امّا تو و، خنجری عریان شده

نیزه ای خون می گریست، پای زخم کاریش

قصد زخمی تازه داشت، دشنه ای پنهان شده

حال با دستت بگیر، در میان تیغ ها

زیر دستی را که از، پوست آویزان شده




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/24 | 04:19 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


وقتی عدو به روی تو شمشیر می کشد
از درد تو تمام تنم تیر می کشد
طاقت ندارم این­همه تنها ببینمت
وقتی که چلّه چلّه کمان تیر می کشد
این بغض جان ستان که تو بی کس ترین شدی
پای مرا به بازی تقدیر می کشد
ای قاری همیشه ی قرآن آسمان
کار تو جزء جزء به تفسیر می کشد
این که ز هر طرف نفست را گرفته اند
آن کوچه را به مسلخ تصویر می کشد
بر خیز ای امام نماز فرشته ها
لشکر برای قتل تو تکبیر می کشد 




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/22 | 04:37 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله ابن الحسن(ع)


دست او در دست های عمّه بود

گوش او پر از صدای عمّه بود

زینبی که دل چنان آئینه داشت

داغ چندین گل به روی سینه داشت

صبر عبداللهَ دگر سر گشته بود

چشم های کوچکش تر گشته بود

دید دیگر بی برادر مانده است

بندی از قنداق اصغر مانده است

شیون زن ها دلش را پاره کرد

دید شه تنهاست فکر چاره کرد

دست او از دست عمّه شد جدا

می دوید و بر لبش واویلتا

می دوید و گاه می افتاد او

از جگر فریاد می زد ای عمو

دید عمو چون گل اسیر خارهاست

دشمنان را هم سر آزارهاست

یک نفر با نیزه بر او می زند

یک نفر دارد به پهلو می زند


ادامه این شعر

موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/22 | 04:35 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


شمسی و روی زمین با روی ماه افتاده ای

تا اذان مانده چرا در سجده گاه افتاده ای

سینه تنگ و عرصه تنگ و غربت تو می کشد

زیر دست و پای دشمن بی سپاه افتاده ای

گفت بابا دست خود را حائل رویت کنم

راست گفته مثل زهرا بی پناه افتاده ای

ای عمو از خیمه می آیم کمی آرام باش

از چه با زانو به سوی خیمه راه افتاده ای

خوب معلوم است از پیشانی و ابروی تو

با رخت از روی مرکب گاه گاه افتاده ای

در دل گودال جای ماهرویی چون تو نیست

یوسف زهرا چرا دربین چاه افتاده ای

من به هل من ناصر تو آمدم در قتلگاه

آمدم دشمن نگوید از نگاه افتاده ای




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1391/08/21 | 04:31 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


كشته ی دوست شدن در نظر مردان است

پس بلا بیشترش دور و بر مردان است

یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد

در دلِ كودكِ این ها جگر مردان است

همه اصحابِ حرم طفل غرورش هستند

این پسر بچۀ خیمه پدر مردان است

بست عمامه همه یاد جمل افتادند

این پسر هر چه كه باشد پسر مردان است

نیزه بر دست گرفتن كه چنان چیزی نیست

دست بر دست گرفتن هنر مردان است

بگذارید ببیند كه خودش یك حسن است

حبس در خیمه شدن بر ضرر مردان است

گر چه ابن الحسنم پُر شدم از ثارالله

بنویسید مرا یابن ابی عبدالله

***

برگرفته از وبلاگ من غلام قمرم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : شنبه 1391/08/20 | 04:15 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


كرده‌ در باغ‌ رخت‌ گشت‌ و گذار عبداللّه‌

داده‌ از دست‌ چو موی‌ تو قرار عبداللّه‌

ریخته‌ در كف‌ خود دار و ندار عبداللّه‌

دیده‌ چون‌ بر رخ‌ تو خون‌ و غبار عبداللّه‌

نیست‌ آن‌ كس‌ كه‌ نشیند به‌ كنار عبداللّه‌

سپر از دست‌ بینداز كه‌ من‌ می‌آیم

‌ به‌ هواداری‌ تو جای‌ حسن‌ می‌آیم‌

منم‌ آن‌ كس‌ كه‌ ز غربت‌ به‌ وطن‌ می‌آیم‌

عوض‌ نجمه‌ كنون‌ من‌ به‌ سخن‌ می‌آیم‌

بسمل‌ یك‌ سر موی‌ تو هزار عبداللّه‌

من كه‌ خورده‌ گره‌ ای‌ دوست‌ به‌ كارم‌ چه‌ كنم‌؟

دست‌ خطی‌ چو من‌ از باب‌ ندارم‌ چه‌ كنم‌؟

من كه‌ در نزد زنان‌ شوق تو دارم‌ چه‌ كنم‌؟

جگرم‌ سوخت‌ بگو ای‌ كس‌ و كارم‌ چه‌ كنم‌؟

سوخت‌ چون‌ شمع‌ شب‌ افروز مزار عبداللّه‌

قاسم‌ امروز كه‌ در حلقۀ‌ آغوش‌ تو بود

پشت‌ خیمه‌ ز غم‌ عشق‌ تو مدهوش‌ تو بود

به‌ گمانم‌ كه‌ دلم‌ پاك‌ فراموش‌ تو بود

منم‌ آن‌ طفل‌ كه‌ دائم‌ به‌ سر دوش‌ تو بود

از چه‌ گویی‌ كه‌ بماند به‌ كنار عبداللّه‌


ادامه این شعر

موضوع: اشعار برگزیده حسینیه،  عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : جمعه 1391/08/19 | 04:45 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


طفلی اگر بزرگ شود با کریم ها

یک روز می شود خودش از کریم ها

عبدلله حسین شدم از قدیم ها

دل می دهند دست عمو ها یتیم ها

طفل حسن شدم بغلت جا کنی مرا

تو هم عمو شدی گره ای وا کنی مرا

آهی که می کِشد جگر من، مرا بس است

شوقی که سر زده به سر من، مرا بس است

وقتی تو می شوی پدر من، مرا بس است

یک بار گفتن پسر من، مرا بس است

از هیچ کس کنار تو بیمی نداشتم

از عمر خویش، حس یتیمی نداشتم

دستی كریم هست كه نذر خدا شود

وقتی نیاز بود، به وقتش جدا شود

از عمه ام بخواه كه دستم رها شود

هر كس كه كوچك است، نباید فدا شود؟

باید برای خود جگری دست و پا كنم

با دست كوچكم سپری دست و پا كنم


ادامه این شعر

موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)،  اشعار برگزیده حسینیه، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/08/18 | 04:38 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


شیب گودال، به سوی تو دویدن دارد

وه که این بام چه جایی به پریدن دارد

دارم آیینه برایت ز حرم می آرم

تو ز خود بی خبری، روی تو دیدن دارد

بودم و دیدم و آموختم از عمّه ی خویش

بوسه از گودی حلقوم تو چیدن دارد

عمّه ام موی کشان پشت سرم می آید

نازت از فاصله ی دور کشیدن دارد

نرسیده به برت سرخ شدم همچون سیب

میوه در پیش جمال تو رسیدن دارد




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)،  اشعار برگزیده حسینیه، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1391/08/17 | 04:00 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

این كیست كه طوفان شده میل خطر كرده؟

در كوچكی خود را علمدار دگر كرده

این كه برای مادرش مردی شده حالا

خسته شده از بس میان خیمه سر كرده

این كیست كه در پیش روی لشگر كوفه

با چه غرور محكمی سینه سپر كرده

آن قدر روی پنجه ی پایش فشار آورد

تا یك كمی قدّ خودش را بیشتر كرده

با دیدنش اهل حرم یاد حسن كردند

از بس شبیه مجتبی عمامه سر كرده

اما تمامی حواسش سمت گودال است

آن جا كه حتی عمه را هم خون جگر كرده

آن جا كه دستی بر سر و روی عمو می زد

با چكمه نامردی به پهلوی عمو می زد


ادامه این شعر

موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1391/08/16 | 03:10 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


گلشن‌ توحید را فصل‌ شهادت‌ می‌رسد

لالۀ‌ آزاد مردی‌ را طراوت‌ می‌رسد

ای‌ عموی‌ مهربانم‌ بوی‌ بابا می‌دهی

‌ از تماشای‌ تو كامم‌ را حلاوت‌ می‌رسد

غم‌ مخور گر سائل‌ روی‌ تو شد شمشیرها

كودك‌ ایثار با دست‌ سخاوت‌ می‌رسد

سنگر امید را خالی‌ ز جانبازی‌ مبین‌

این‌ زمان‌ رزمنده‌ای‌ از نسل‌ غربت‌ می‌رسد

ای‌ طبیبی‌ كه‌ كنون‌ خود مبتلای‌ نیزه‌ای‌

غم‌ مخور مرهم‌ برای‌ زخم هایت‌ می‌رسد

ظلمت‌ از هر سو احاطه‌ كرده‌ نورت‌ را بگو

صبر كن‌ ای‌ تیرگی‌ آن‌ ماه‌ طلعت‌ می‌رسد

هر دم‌ از زخم‌ زبانی‌ می‌شود پاره‌ دلت‌

یا كه‌ از سر نیزه‌ بر جسمت‌ جراحت‌ می‌رسد

لاله‌های‌ سر زده‌ از خون‌ تو پامال‌ شد

 بر گل‌ رخسار تو دست‌ شرارت‌ می‌رسد

بعد دستانی‌ كه‌ شد در علقمه‌ از تن‌ جدا

 دست‌ تیر و نیزه‌ بر جسمت‌ چه‌ راحت‌ می‌رسد

می‌دهم‌ از دست‌ تاب‌ و سخت‌ بی‌ تابی‌ كنم‌

چون‌ به‌ تاب‌ گیسویت‌ دست‌ شقاوت‌ می‌رسد

نالۀ‌ وا غربت‌ اهل‌ حرم‌ را گوش‌ كن‌

 ارث‌ سیلی‌ بعد تو دیگر به‌ عترت‌ می‌رسد

طفلم‌ اما غیرت‌ محضم‌ مرا با خود ببر

 تا نبینم‌ بر حرم‌ دست‌ اسارت‌ می‌رسد




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1391/08/15 | 03:59 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله الحسن(ع)


دور از چشم دشمنان… پنهان… می روم لا افارق عمی

گر چه با افت و خیز تا میدان می روم… لا افارق عمی

توی آن خیمه ها هوا کم بود، نفسم تند می زند عمه

خیمه گشته برای من زندان می روم لا افارق عمی

این قدر پشت من نکن گریه، یا که دنبال من نیا عمه

بسته ام با عموی خود پیمان… می روم لا افارق عمی

یوسف من درون گودال است من به قصد شفا ز پیراهن

با فراز و نشیب تا کنعان می روم لا افارق عمی

یک نگاهی به سمت میدان کن در کنار حسین یک گرگ است

تیز کرده برای او دندان… می روم لا افارق عمی

زیر شمشیر و نیزه می ماند جسم قرآن ناطقم… ای وای!

بدنش پاره پاره ی قرآن… می روم لا افارق عمی

تا که از پا زمین بیفتم من… تا که از تن سرم جدا گردد…

تا که از پوست، دست، آویزان… می روم لا افارق عمی




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : یکشنبه 1391/08/14 | 03:47 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-شهادت


بس كه خونبار است چشم خامه‏ام

بوى خون آید همى از نامه‏ام

ترسمش خون باز بندد راه را

سوى شه نابرده عبدالله را

آن نخستین سبط را دوم سلیل

آخرین قربانى پور خلیل

قامتش سروى ولى نو خاسته

تیشه كین شاخ او پیراسته

خاك بار اى دست بر سر خامه ‏را

بو كه بندد ره به خون این نامه‏ را

سر برد این قصۀ جانكاه را

تا رساند نزد مهر آن ماه را

دید چون گلدستۀ باغ حسن

شاه دین را غرق گرداب فتن

كوفیان گردش سپاه اندر سپاه

چون به دور قرص مه شام سیاه

تاخت سوى حربگه نالان و زار

هم چو ذره سوى مهر تابدار

شه به میدان چشم خونین باز كرد

خواهر غم دیده را آواز كرد

كه مهل اى خواهر مه روى من

كاید این كودك ز خیمه سوى من

ره به ساحل نیست زین دریاى خون

موج طوفان زا و كشتى سرنگون

بر نگردد ترسم این صید حرم

زین دیار از تیر باران ستم

گرك خون خوار است وادى سر به سر

دیده راحیل در راه پسر

دامنش بگرفت زینب با نیاز

گفت جانا زین سفر برگرد باز

از غمت اى گلبن نورس مرا

دل مكن خون داغ قاسم بس مرا  


ادامه این شعر

موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : پنجشنبه 1391/07/13 | 04:40 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)-شهادت

 

هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم

دیدار تو می داد امیدم که بمیرم

دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست

من یک نفس این راه دویدم که بمیرم

با هر تب افسوس نمردم که نمردم

در خون تو این بار امیدم که بمیرم

با دیدن هر زخم تو ای مزرعهٔ زخم

از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم

می گفتم و می سوختم از نالهٔ زینب

وقتی ز تنت نیزه کشیدم که بمیرم

شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم

در پای تو این زخم خریدم که بمیرم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1390/09/8 | 08:17 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

عبدالله بن الحسن(ع)


آمدم تا جان کنم قربان تو

پیش تو گردم بلا گردان تو

در حرم دیدم که تنها مانده ام

همرهان رفتند و من جا مانده ام

رفتی و دیدم دل از کف داده ام

خوش به دام عقل و عشق افتاده ام

عقل، آن سو ، عشق، این سو می کشاند

از دو سو، این می کشاند، آن می نشاند

عقل گفتا، صبر کن – طفلی هنوز

عشق گفتا، کن شتاب و خود بسوز

عقل گفتا، هست یک صحرا عدو

عشق گفتا، یک تنه مانده عمو

عقل گفتا، روی کن سوی حرم

عشق گفتا، هان نیفتی از قلم

عقل گفتا، پای تو باشد به گِل

عشق گفتا، از عاشقان باشی خجل

عقل گفتا، نی زمان مستی است

عشق گفتا، موسم بی دستی است  


ادامه این شعر

موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1390/09/8 | 08:17 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

عبدالله بن الحسن(ع)

 

جــلـوه ی ذات کــبــریــا شــده ای

کعبه ی تیـغ و نیـزه هـا شـــده ای

 زیـر ایـن چکمه های زبر و خشن

مثـل قـالـی نــخ نــما شـده ای

 چقدر نیزه خورده ای! چه شده؟

 دم عـصــری پر اشتها شده ای

 نیــزه ای بوسـه زد به لعل لبت

 مــاه زینـب چه دلـربا شـده ای!

 همـه ی مـوی عمه گشـته سپید

 خـوب شد خمره حنا شده ای

 کــاوش تیــغ هـا برای زر است

تــو مــگر معــدن طلا شده ای؟

 نـقـشه ی ری خطـوط زخـم تنـت

 پس برای همین تو تا شده ای؟!

 بـا تقــلا و دسـت  و پــا زدنــت

 بــاعــث گـریــه ی خــدا شـده ای




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1390/09/8 | 08:12 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

عبدالله بن الحسن(ع)

 

گر چه قدم کوچک است و بار ندارد

بیشتر از یازده بهار ندارد

عشق تو با سن و سال کار ندارد

سر کشی عشق من مهار ندارد

هر که شد از عشق مست عبد حسین است

هر کسی عبدلله است عبد حسین است

من که پسر خوانده ی سرای عمویم

ما حصل زحمت دعای عمویم

دست چه باشد کنم فدای عمویم

دار و ندارم همه برای عموم

در سر ما فرق، بین دست و جگر نیست

مرد خدا نیست آن که مرد خطر نیست

حضرت عزّ و جل که ترس ندارد

کوه وقار از کتل که ترس ندارد

طفل حسن از جدل که ترس ندارد

بچه ی شیر جمل که ترس ندارد

وای اگر نیزه ای به دست بگیرم

زیر و زبر می کنم به عشقِ امیرم

از سر شوق است اگر که بی کفنم من

مرد بی دفاع عمو حسین منم من

طفل حسن زاده نه، خودم حسنم من

عمه مهیای جنگ تن به تنم من

یک تنه پس می زنم به لشکر کوفه

عمه سپاهت منم برابر کوفه  


ادامه این شعر

موضوع: اشعار برگزیده حسینیه،  عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1390/09/8 | 08:09 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

امام حسین(ع)-قتلگاه-عبدالله ابن حسن(ع)


لشگریان خیره سر، چند نفر به یک نفر؟

فاطمه گشته خون جگر، چند نفر به یک نفر؟

 خواهر دل شکسته اش، همره دختران او

 زند به سینه و به سر، چند نفر به یک نفر؟

 بین زمین و آسمان، جنت و عرش و کهکشان

 پر شده است این خبر: چند نفر به یک نفر؟

 حور و ملک به زمزمه -وای غریب فاطمه-

 حضرت خضر نوحه گر، چند نفر به یک نفر؟

 آه و فغان مادرش، به قلب سنگی شما

 مگر نمی کند اثر؟ چند نفر به یک نفر؟

 عمو رمق ندارد و همه هجوم می برید!

 مرد نبردید اگر؟ چند نفر به یک نفر؟

 یاد مدینه زنده شد، روضه ی رنج فاطمه

که ناله زد به پشت در، چند نفر به یک نفر؟




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)،  قتلگاه امام حسین(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1390/09/8 | 08:01 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

عبدالله بن الحسن(ع)


می رسد از گوشهٔ مقتل صدای مادرش

ای زنا زاده بیا و دست بردار از سرش

گیسوان مادر ما را پریشان می کنی

بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش

تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او

پای خود بردار از روی لبان اطهرش

دل مسوزان بی حیا عمه تماشا می کند

با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش

دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو

تا سپر باشد برای ناله های آخرش

نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن

طعمه نیزه مگردانید جسم اصغرش

از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا

پای خود مگذار روی بوسه پیغمبرش

دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی

عمه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش




موضوع: اشعار برگزیده حسینیه،  عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1390/09/8 | 08:01 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

عبدالله بن الحسن(ع)


میان معركه لبریز گریه ها شده بود

پرنده ای كه ز صیّاد خود جدا شده بود

به نام خالق هستی، برای یاری شاه

وَ با اجازه ی زهرا ز خیمه پا شده بود

كبوترانه به گودیِّ قتلگه پر زد

برای درد یتیمیِ خود دوا شده بود

نماز آخر عمرش به روی پیكر شاه

وَ با امامت شمشیرها ادا شده بود

جوان ترین حسن كربلا برای عمو

ز دست، دست كشید و تمام پا شده بود

پس از شهادت او پیرمردها گفتند

چه قدر مثل جوانیِ مجتبی شده بود

برای گریه ی بر مجتبای كرب و بلا

همین بس است كه مهمان نیزه ها شده بود

نوشته اند كه بر سینه ی عمو، جان داد

چگونه بر بدن قطعه قطعه جا شده بود؟

«اسیر»، نوكر این خانواده شد زیرا

لبش به ذكر و ثنای حسین وا شده بود




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1390/09/8 | 07:57 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

عبدالله بن حسن(ع)


یك نفس آمده ام تا كه عمو را نزنی

كه به این سینه ی مجروح تو با پا نزنی

ذكر لا حول و لا از دو لبش می بارد

با چنین نیزه ی سر سخت به لب ها نزنی

عمه نزدیك شده بر سر گودال ای تیغ

می شود پر به سوی حنجره حالا نزنی؟

نیزه ات را كه زدی باز كشیدی بیرون

می زنی باز دوباره نشد آیا نزنی؟

من از این وادی خون زنده نباید بروم

شك نكن اینكه پرم را بزنی یا نزنی

دست و دل باز شو ای دست بیا كاری كن

فرصت خوب پریدن شده! در جا نزنی




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : سه شنبه 1390/09/8 | 07:53 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

عبدالله ابن حسن(ع)


ای عمو تا ناله هَل مِن مُعینَت را شنیدم

از حرم تا قتلگاه با شور جانبازی دویدم

آن چنان دل برد از من بانگ هَل مِن ناصِر تو

کآستینم را ز دست عمه ام زینب کشیدم

فرصتی نیکو ز هَل مِن ناصِرَت آمد به دستم

تو کرم کردی که من در قُلزم خون آرمیدم

جای تکبیر اذان ظهر در آغوش گرمت

بانگ مادر مادرِ زهرا در این صحرا شنیدم

کس نداند جز خدا کز غصه مظلومی تو

با چه حالی از کنار خیمه در مقتل رسیدم

دست من افتاد از تن گو سرم بر پایت اُفتد

سر چه باشد تیر عشقت را به جان خود خریدم

تا برون از خیمه گه رفتی دل من با تو آمد

تو به رفتن رو نهادی من ز ماندن دل بریدم

جای بابایم امام مجتبی خالی است این جا

تا ببیند من به قربان گاه تو آخر شهیدم

ناله ای از سوز دل کردم به زیر تیغ قاتل

شعله ها در نظم عالم سوز «میثم» آفریدم




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/2 | 09:33 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

عبدالله بن الحسن(ع)


دردم، ز کودکی است که با روی هم چو ماه

آمد برون، به یاری آن شاه بی سپاه

بی تاب چون دل از بر زینب فرار کرد

آمد چو طفل اشک روان، در کنار شاه

کای عمّ تاج دار، به خاک از چه خفته‌ای؟

برخیز از آفتاب بیا تا به خیمه گاه

نشنیده‌ای مگر سخن عمه را چو من؟

تنها ز خیمه آمده‌ای نزد این سپاه

هر کس که آب خواست دهندش به تیغ، آب

باز گرد سوی خیمه و آب از کسی مخواه

می‌گفت و می‌گریست، که دژخیمی از ستیز

تیغی حواله کرد به آن ماه دین پناه

آن طفل، دست خویش سپر کرد پیش تیغ

دست اوفتاد از تن معصوم بی گناه

بی‌دست، جان سپرد به دامان عم خویش

چون ماهیِ به لجّه‌ی خون مانده در شناه

می‌داد جان به دامن شاه الغیاث گوی

می‌کرد شاه تشنه به حیرت بر او نگاه




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/2 | 09:27 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

عبدالله بن الحسن(ع)

 

عمو رسیدم و دیدم؛ چقدر بلوا بود!

سر تصاحبِ عمامه ی تو دعوا بود

به سختی از وسط نیزه ها گذر كردم

هزار مرتبه شكر خدا كمی جا بود!

ثواب نَحر گلویت تعارفی شده بود

سرِ زبان همه جمله ی - بفرما- بود

عمو چقدر لبِ خشكتان ترك دارد!

چه خوب می شد اگر مشك آب سقا بود

زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال

نگاه كن؛ نكند مادر تو زهرا بود

برای كشتن تان تیغ و نیزه كم آمد

به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود!

تمام هوش و حواس سپاه كوفه و شام

به فكر جایزه ی بردنِ سر ما بود

بلند شو؛ كه همه سوی خیمه ها رفتند

من آمدم سوی گودال، عمه تنها بود




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)،  اشعار برگزیده حسینیه، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/2 | 09:58 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

عبدالله بن الحسن(ع)

 

در رگ رگش نشانه ی خوی کریم بود

او وارث کمال پدر از قدیم بود

دست عمو به گیسوی او چون نسیم بود

این کودکی شهید که گفته یتیم بود؟

وقتی حسین سایه ی بالای سر شود

کو آن دل یتیم که تنگ پدر شود؟

در لحظه های پر طپش نوجوانی اش

با آن دل کبوتری و آسمانی اش

با حکم عمّه، عمّه ی قامت کمانی اش

بر تل زینبیه بود دیده بانی اش

اخبار را به محضر عمّه رسانده است

دور عمو به غیر غریبی نمانده است

خورشید را به دیده شفق گونه دید و رفت

از دست ماه دست خودش را کشید و رفت

از خیمه ها کبوتر عاشق پرید و رفت

تا قتلگاه مثل غزالی دوید و رفت

می رفت پا برهنه در آن صحنه ی جدال

می گفت عمّه، جانِ عمو کن مرا حلال

دارد به قتلگاه سرازیر می شود

مبهوت تیر و نیزه و شمشیر می شود

کم کم خمیده می شود و پیر می شود

یک آن تعلّلی بکند دیر می شود

در موج خون حقیقت دریا نشسته است

دورش تمام نیزه و تیر شکسته است

دستش برید و گفت: که ای وای مادرم

رنگش پرید و گفت: که ای وای مادرم

در خون طپید و گفت: که ای وای مادرم

آهی کشید و گفت: که ای وای مادرم

وقتی که ضربه آمد و بر استخوان نشست

در عرش قلب فاطمه چون پهلویش شکست

خونش حنا به روی عمویش کشیده است

از عرش، آفرین پدر را شنیده است

مشغول ذکر بانوی قامت خمیده است

تیری تمام قد به گلویش رسیده است

تیری که طرح حنجره اش را بهم زده

آتش به جان مضطر اهل حرم زده

یعقوب را بگو که دو تا یوسفش به چاه

ماندند در میانه ی گرگان یک سپاه

فریاد مادرانه ای آید که: آه، آه

دارد صدای اسب می آید ز قتلگاه

ده اسب نعل خورده و سنگین تن آمدند

ارواح انبیا همه با شیون آمدند




موضوع: اشعار برگزیده حسینیه،  عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/2 | 09:30 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

عبدالله بن الحسن(ع)

 

شمع‌ها از پای تا سر سوخته

مـانده یک پروانه ی پر سوخته

نـام آن پـروانه عبـدالله بـود

اختری تـابنده‌تر از مـاه بود

کرده از اندام لاهوتی خروج

یافته تـا بـامِ «أوْ أدنی» عروج

خون پاکش زاد و جانش راحله

تـار مـویش عالمی را سلسله

صـورتش مـانند بابا دل گشــا

دست‌های کوچکش مشکل‌گشا

رخ چو قرآن چشم و ابرو آیه‌اش

آفتــاب آیینــه‌دار سایــه‌اش

مجتبـایی بــا حسین آمیـخته

بر دو کتفش زلف قاسم ریخته

از درون خیمه همچون برق آه

شـد روان با ناله سوی قتلگاه

پیش رو عمـو خریدارش شده

پشت سر عمـه گرفتارش شده

بـر گرفته آستینش را بـه چنگ

کای کمر بهر شهادت بسته تنگ!

ای دو صد دامت به پیشِ رو مرو

ایـن همـه صیاد و یک آهو مرو  


ادامه این شعر

موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)، 
 

تاریخ درج شعر : چهارشنبه 1390/09/2 | 09:23 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات

عبدالله بن الحسن(ع)

 

در سرش طرح معما می کرد

با دل عمه مدارا می کرد

فکر آن بود که می شد ای کاش

رفع آزار ز آقا می کرد

به عمویش که نظر می انداخت

یاد تنهایی بابا می کرد

دم خیمه همه ی واقعه را

داشت از دور تماشا می کرد

چشم در چشم عزیز زهرا

زیر لب داشت خدایا می کرد

ناگهان دید عمو تا افتاد

هر کسی نیزه مهیا می کرد

نیزه ها بود که بالا می رفت

سینه ای بود که جا وا می کرد

کاش با نیزه زدن حل می شد

نیزه را در بدنش تا می کرد

لب گودال هجوم خنجر

داشت عضوی ز تنش وا می کرد

هر که نزدیک ترش می آمد

نیزه ای در گلویش جا می کرد

زود می آمد و می زد به حسین

هر کسی هر چه که پیدا می کرد

آن طرف هلهله بود و این سو

ناله ها زینب کبری می کرد

گفت ای کاش نمی دیدم من

زخم هایت همه سر وا می کرد

دست من باد بلا گردانت

ذبح گشتم به روی دامانت




موضوع: عبدالله ابن الحسن(ع)،  اشعار برگزیده حسینیه، 
 

تاریخ درج شعر : دوشنبه 1390/07/25 | 06:23 ق.ظ | خادم : شاهد | نظرات
تعداد کل صحن ها : 5 ::      1   2   3   4   5  
لطفا از دیگر صحن های حسینیه نیز دیدن فرمایید
.: پایگاه تخصصی مدح و مرثیه حسینیه:.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو